رمان ایرانی پدر خوب (19)

 

بابا ابروهاشو جوری پیچ و تاب داد و انگار با نگاهش کنایه زد: تو، برو بچه!!! تند گفتم: تو تهران همش تو بوتیکا کار میکردم. بابا یه لحظه انگارمخش فعال شد وگفت: یعنی میخوای اصفهان بمونی؟

-اگه بشه خونه عزیزو فروخت و یه خونه کوچیک واسه خودمو عزیز اینجا بخرم، میمونم. بابا اخم گنده و پت و پهنی کرد وگفت: مگه خودت خونه نداری؟

-میخوام مستقل باشم، بعد چهار سال که توقع نداری بمونم تو اتاقم؟ بابا تا خواست حرفی بزنه گفتم: خودم ویترین میزنم، جین و روسری میاریم، بوتیک های ترکیبی عملا سودشون بیشتره، فروشش هم خوبه. هان؟ بابا نگام کرد وگفتم: یه بارم که شده به من اعتماد کن. بابا روشو ازم گرفت وبه قبر مامانم دوخت وگفت: چهار سال تک و تنها.... دوباره زل زد تو چشمام وگفت: بهت اعتماد داشتم که چهار سال تنها زندگی کردی. چرا اعتماد؟ چرا نگفت ولت کردم، یعنی بخاطر اعتماد؟ من چقدر احمقم، کاش زودتر اینو میگفت. چشممو به زمین دوختم. آره اعتماد داشت، ولم نکرده بود، فقط به دخترش اعتماد داشت و گذاشت مستقل و تنها زندگی کنه. ولت نکرد فقط اعتماد داشت، این اعتماد و چهار سال تنهایی و ول کردن و بی کسی تعبیر کردی! آهی کشیدم و بابا گفت: اگه ضرر بشه؟ وای.... فکر نمیکردم به این راحتی قبول کنه!!! بهش نگاه کردمو گفتم: ضررش با من، ولی اگر سود بشه نه نمیاری، تا تهش میگردونمش!

بابا:کی میخواد بگردونتش؟

-خودم.

بابا:دست تنها که نمیشه.

-هما هم هست.

بابا: کی کار خونه رو بکنه؟

-اووو، یه نهار و شامه ، یه کاسه اش میکنیم یه وعده میخوریم، تو هم که قراره بری بایگانی، قبوله؟

بابا: درست چی؟

-گور بابای درس...! لبمو گاز گرفتم وگفتم: ببخشید!!! بابا پقی زد زیر خنده و گفت:هنوزم تربیت نداری!!!! کلمو خاروندمو بابا به شوخی چادرمو تا دماغم کشید پایین و گفت: فقط سه چهار ماه، اگر نتونستی.... تند و بلند گفتم: میتونم. بابا لبخند کجی که کمتر موقع پیش میومد بزنه نثارم کرد و من هم یه فاتحه دیگه برای مامانم خوندم، چشمکی زدم و قرار دیدار بعدیو باهاش گذاشتم. درحالیکه با کلی اصرار خودم پشت فرمون نشستم و بابا داشت از ترسش ذکر میگفت تا خونه روندم. چقدر بابا بهم بها میداد، چقدر فرق کرده بود، چقدر عوض شده بود. چقدر.....!!!! با صدای زنگ موبایلم به اتاقم رفتم.

-بله؟

-سلام تی تی خانم.

دستمو روی سینه ام گذاشتم وخودمو روی تخت پرت کردم. زمزمه کرد: به منزل زنگ زدم تشریف نداشتین ، گفتم با موبایلتون تماس بگیرم. نفسمو یه ثانیه نگه داشتم و بعد آروم رهاش کردم. قلبم تو سینه ام میکوبید، چرا زنگ زده؟خواسته حالمو بپرسه؟ به آرومی گفتم:بله تهران نیستم. پارسوآ تقریبا داد زد: جدا؟؟؟

-اتفاقی افتاده؟

پارسوآ با لحنی که انگار ضد حال خورده بود گفت: بله. یعنی نه، فقط ، درواقع هیچی....

-پرند طوری شده؟

پارسوآ: نه نه، من تماس گرفتم خواهش کنم بیخیال مرخصی تون بشید. وای، قلبم تو حلقم میزد، تمام تنم شده بود ضربان.

پارسوآ ادامه داد: پرند خیلی ناراحت بود که شما بی خداحافظی.... یه لحظه حس کردم صدای پرند روشنیدم که از اون سمت گفت: من؟ کی..؟؟؟؟!!!!! وصدای هیس پارسوآ رو مطمئن بودم شنیدم!!!! گوشی موبایلم تو دست یخ کرده وصورت داغم مونده بود و من باز یه تصمیم آنی گرفتم. به سختی توی گوشی زمزمه کردم: مهندس ، من دیگه برنمیگردم تهران. صداشو که بلند گفت: چی؟؟؟؟!!!!! باعث شد پلکم خیس بشه و بگم: راستش دیگه برگشتم پیش خانواده ام و ..... میون حرفم پرید وگفت: ولی حساب کتابتون هنوز مونده....! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: دیگه برنمیگردم مهندس، حساب کتابتون با من هم قبلا خیلی بیشتر پرداختید. پارسوآ تند گفت: تی تی خانم شما چی دارید میگید؟ اشکهامو با پشت دست پاک کردم وگفتم: خوب به هرحال من دیگه نباید تا ابد اونجا میموندم و آشپزی میکردم، درسته؟ پارسوآ نفس عمیقی کشید وگفت: یه لحظه ..... یه ثانیه شما به من اجازه بدید من اصلا الان نمیدونم چی باید بگم!!! تی تی خانم، یعنی چی؟ الان من یه فرد مطمئن از کجا پیدا کنم؟؟؟

-به منم اعتماد نداشتید مهندس، یادتونه؟ روز اول گفتید یه عروس فرنگی که دستش به سیاه و سفید نخورده..... نمیگفتم تو دلم میموند!!

پارسوآ: من ، من، من واقعا نمیدونم الان چی بگم، عجب اشتباهی کردم تماس گرفتم، تی تی خانم، خواهش میکنم، من و پرند به شما عادت کردیم. شما فرد مطمئن و قابل اعتمادی هستید. به سختی هق هقمو فرو دادم وگفتم: سعی کنید برای پرند پدرخوبی باشید، نه تنها یه تامین کننده پول توجیبی.

پارسوآ:من مشکلی داشتم، من که صد بار ازتون عذرخواهی کردم، شما که قبول کردید برگردید!!!! بی توجه به حرفش گفتم: به هرحال هر آمدی یه برگشتی هم داره. پارسوآ با صدایی که کلافگیو توش حس میکردم یا شاید حداقل دوست داشتم توش حس کنم گفت:آخه یه دفعه چی شد؟ حرفی نزدم و پارسوآ تند گفت:تی تی خانم خواهش میکنم، نمیشه که همینطوری...! آروم گفتم: مراقب خودتونو دخترتون باشید. به آرومی زمزمه کرد: تی تی خانم....

-خداحافظ. و تماسوقطع کردم و گوشیمو خاموش کردم. خواستم یه دل سیر زار بزنم که با ورود هانیه به اتاق سعی کردم لبخند بزنم... و فکر کردم بعدا از کارم پشیمون میشم. اما بهتر بود قبل از اینکه پس زده بشم پس بزنم!!! حداقل تو فکرم خودمو به خاطر افکار و تفاسیر وتعابیر احمقانه ام شماتت نمیکنم. حداقل....

هانیه: تی تی بیا برام کاردستی درست کن. با کف دست چشمهامو فشار دادم تا اشکشون یه دفعه خالی بشه. دیگه تموم شد هر فکر ابلهانه ای که داشتی!!! همرو خاک بگیر. هرچی که بود، هرچی که نبود و توی کودن فکر میکردی هست!!! هر چیز احمقانه ای که بود، هر بود و نبود. هر رویای خاک برسری که بود، هر..... هانیه داشت با مجسمه ام ور می رفت. بهش نگاه کردم چه خوب بود که بود، این بودنش میذاشت تا به نبودن خیلی چیزها فکر نکنم. لبمو گزیدم، پشیمون نشم، میشم، میدونم میشم، دیگه تموم شد. خودم تموم کردم. مگه چی شروع شده بود؟ برداشت های ذهنی من از کارهای نکرده، حرفهای نزده، نگاه های ندیده. وای که چی به سرم اومد، باید فکر نکنم، به صورتش فکر نکنم، به نگاهش فکر نکنم، به نجابتی که فقط در برخورد با من داشت فکر نکنم. نباید فکر کنم که.... تا ابد چیپس سرکه برام حرومه. تا ابد طعم فسنجون برام زهره، تا ابد ، تا خود ابد از شنیدن اسم پرند..... داری گریه میکنی؟ برا خاطر یه پسر؟ پسر نبود، مرد بود...مرد من بود....مرد من!!! کی گفته؟ من... مال من بود، مال خودم، حداقل تو فکرم مال من بود. اون پدر خوب، مرد من بود، نه تو واقعیت! تو رویا، آره فقط تو رویا. ولی حالا دیگه تو رویا هم مال تو نیست، تموم شد، تمومش کردی، مگه نه؟ مگه چیزی شروع شده بود، دیگه حق ندارم به رویاهایی که ساختم فکر کنم!!!

هانیه:برام یه خونه درست میکنی؟ 

یه خونه.... یه کاشانه .... یه آشیونه.... میتونم فراموش کنم؟ باید بتونی، نمیشه، من جا موندم، همه احساسم جا موند توی یه خونه  بزرگ پیش یه مرد.... پیش کسی که خواستم تکیه گاهش باشم اما منو ندید! آخه از سرم زیاده، خیلی زیاده، من اندازه اش نیستم، من فقط وقتی اندازه اش میشم که جلوش خم باشم! حتی فکرشم زیاده، خیلی زیادیه! حتی حس خوبی که تو وجودمه هم از سرم زیاده. چه طعم قشنگی بود تمام لحظاتی که با اون بود، با اون گذشت، حتی در عین حساب نشدن برای یه صرف ساده غذا و شمارش سه بار صرف با اون سر یه میز!!! چه کرد با من ، چی شد ؟ چی به من گذشت.... چی به من میگذره، به صفحه خاموش گوشیم نگاه کردم. تموم شد، والسلام.... خلاص.... ! تو براش کم بودی، یادته؟ تو خیلی براش کم بودی، تو یه نقطه بودی و اون یه دایره. تو هیچ جای دنیا رو نگرفتی اما اون یه گوشه از دنیا با دخترش زندگی میکنه دنیا واسه آدمایی مثل تو که هیچ جاشو نگرفتن گرده و واسه آدمهای مثل اون یه گوشه داره که بتونن توش زندگی کنن!

قبل از اینکه پس بزنه پس زدی، حداقل خودتی، خودتی و غرورت، خودتی و ناممکنی که پاش وایستادی، پای باوری که بهش ایمان داشتی! پشیمون میشم....آره....الان پشیمونم....آره.....من دوستش دارم....آره...خیلی دوستش دارم.....آره.... حتی بیشتر از خودم دوستش دارم...آره.... لبمو گزیدم.....

چشمام همه جا رو تار میدید، می لرزیدم اما داغ بودم، عین یه کوره، ولی دستهام یخ بود، تمام تنم ضربان بود، تپش بود، حس ماورای خوبی که خودم از خودم گرفتمش. اون مرد من بود، مرد خوب من...پرند مثل خواهرم بود. مثل دوستم، دختر مرد من بود، مرد خوب من!!! من دوستش دارم، خیلی، خیلی زیاد.....! آره...خاک برسرم! براش آرزو کن خوشبخت بشه. با لعیا؟ با هرکس، آرزو کن خوشبخت بشه!!! مرد خوب من لطفا خوشبخت باش! دیگه تموم شد، حالا منم و یه دنیا رویایی که به حقیقت تبدیل نمیشن، منم و یه دنیای واقعی پیش روم، منم و کلی کار نکرده، حرف نزده، منم و من....! منم و یه حس ناب، منم و یه حس خوب، حسی که مال خودمه، حداقل هیچ کس نمیتونه اینو ازم بگیره! منم و یادش.... منم ومردی که تو رویای من بهترینه، منم و مردی که من تو رویاهام تکیه گاهشم، منم و مرد من، منم و مرد خوب من، منم و مرد عاشق من، منم و مرد خوشبخت من، منم و مرد آروم من، منم آرومم کنارش، منم و منم و منم، با یه دنیا رویای ناحقیقی، منم و منم و منم، با مردی که تو رویا با من خوشبخته و مال منه، منم ومردی که من کمم براش، ولی اون مال منه، مال این من کم، منم و مرد من ، تو رویای من، غرق در خوشبختی، غرق در آرامش، غرق در خوبی ، منم و.....

منم و چند تا قناری با یه زندگی ساده

یه درخت بید و سایه ش همینم واسم زیاده

همینم واسم زیاده

منم و یه آشیونه که فقط اسمش یه خونه

یه نهال گل نداده همینم واسم زیاده

همینم واسم زیاده

شده قلبم همین خونه با فضای عاشقونه

این فقط عشقه که هر روز به رگام خون می رسونه

منم و یه گلدون گل روی طاقچه اتاقم

شده این گلدون کوچک وسعت تمام باغم

نه گله از بیش و از کم نه گله از دل پرغم

دوست دارم همینی که هست با تمام اشتیاقم

با تمام اشتیاقم

 

توی بوتیک نشسته بودم، در حالی که فاکتورهای فروش وخرید رو چک میکردم ویادداشت میکردم حس کردم نسبت به سه ماه پیش چه سود قابل توجهی داشتیم. خودکارو توی دهنم کردم، یادش بخیر بابا میگفت سه ماه مغازه رو دستت می سپارم اگر شد که شد هیچی اگر نشد هم که چون شد بازم هیچی ! لبخند کجی زدم. هما داشت مجله میخوند و هانیه داشت مشق های ریاضیشو حل میکرد. درحالی که دفترشو تو صورتم گرفت گفت: تی تی حل کردم، بذارم؟ هما فوری گفت: تی تی جون درسته؟ درحالی که با خودکار قرمز داشتم تکالیفشو چک میکردم یه باد پاییزی وزید و درمغازه بسته شد.هما ازجاش بلند شد زنجیر کاغذی که پرس شده بودو روش نوشته شده بود باز است و چرخوند تا مشتری ها بدونن مغازه بازه! رو به هانیه که نگاهش به سی دی کارتون روی پیشخون بود کردم و تا خواستم حرفی بزنم گوشیم زنگ خورد.

-بله؟

اهورا: دیدیش؟

-نخیر

اهورا: ای بابا ، آخه چرا؟

-الان هانیه تکلیف هاش تموم بشه می بینمش

اهورا با حرص گوشی رو قطع کرد و من رو به هانیه گفتم: این دو تا مسئله رو حل کن. یه جمع و تفریق بود ها، حالا اگر دقت میکرد!!! با صدای زنگوله بالای در به دخترجوونی که خیلی سانتی مانتال بود و کیف ورنی سیاهش روی شونه ظریفش گرفته بود نگاه کردم. نچ... خریدار نبود، اگرم بود فوق العاده سخت پسند!

درحالی که یه سری از جین های مارک رو مقابلش گذاشتم با بی میلی زیر و روشون کرد. کل مغازه رو یه نظر نگاه کرد و با دیدن یه مدل شال کمربندی که از جدید ترین مدل های پاییزمون بود چشمش به قفسه ای که هما اداره اش میکرد قفل شد. هما داشت جوابشو درمورد رنگ و مدل میداد و منم داشتم مسئله هانیه رو چک میکردم. با روشن وخاموش شدن صفحه گوشیم بهش نگاه کردم ، مرسی ، یه اس ام اس، اوووف، ایرانسل، من هی میگم این ایرانسلا خزن!!! مجبوری خطمو عوض کرده بودم!!! اوه فکر نکنی....!

گوشیمو پرت کردم اون ور و مسئله هانیه رو چک کردم. اشتباه نکرده بود فقط انقدر تند و بدخط نوشته بود که میخواستم بکشمش، حیف بچه داشت دق میکرد برای تماشای یه کارتون. برای همین بیخیال شدم و گفتم: آفرین، و سی دی کارتون رو توی لپ تاپم گذاشتم. هانیه دوست داشت تبلیغاتشو هم ببینه. منم به اهورا پیام زدم: دارم نگاه میکنم. به ثانیه نکشید که اهورا زنگ زد و گفت: چطوره؟ با خنده گفتم : وای چقدر هولی!!! اهورا:خوب کار اولمه!

-کدوم تویی؟

اهورا:بگم نخندی ها!!!!

-نه بگو...

اهورا:داری میخندی که....

بلند خندیدم وگفتم: بگو نمیخندم...

اهورا: بگم منفجر میشی از خنده!! درحالی که داشتم به قهقهه میفتادم گفتم: نه بگو...

اهورا: اون خره منم.

پقی زدم زیر خنده که اهورا با حر ص گفت: بشین نگاه کن آخرش بهم بگو نظرتو! و تماسو قطع کرد. با صدای ظریفی که گفت: سرپرست گویندگان هانیه کاظمی فیلم کارتونی شروع شد. صدای اهورا که با کلی تغییر روی یه شخصیت انیمیشن کارتونی حرف میزد طبق معمول همیشه بی نظیر بود عاشق خره شده بودم. با اشتیاق داشتم به کارتون نگاه میکردم. دندون های خره منو یاد اهورا مینداخت، بهش پیام زدم که خیلی با کاراکتری که داری جاش صحبت میکنی شباهت داری! از حرصش نوشت صداش یه بازیگر معروف امریکاییه!!! زیاد باهاش بحث نکردم ولی کی فکرشو میکرد اهورا با پارتی همون هانیه کاظمی که میخواست باهاش شام بخوره و کادو بهش بده و تازه طرفم شوهر داشت و بچه حالا به کار مورد علاقه اش دوبله برسه؟؟؟؟!!!!! یا روشنک با همون شاهین خان عروسی کنه و ماه عسل بره کانادا و همون جاهم موندگار بشه، تو فیس بوک می بینمش! یا فرید بره با دختر خاله حسین که تو نامزدی حسین و پرنیان دیده بودتش و دقیقا یک هفته بعد از عقد روشنک بله برونشون باشه! هم اونو، هم اهورا،هم کیمیا ، هم پرنیان و حسین که پرنیان تازگی ها داره مامان میشه و حسین هم بابا، آخی..... گوشیم خاموش روشن شد، یه پیام از اهورا.

اهورا: خیلی بده؟ خواستم دقش بدم برای همین نوشتم: آخرش بهت میگم. از صفحه پیام بیرون اومدم، اسکرین سیورو عکس طنین خوشگلم بود. الهی عمه فدات بشه، وووییی، دندوناشو بخورم، موهای دو گوشیت تو ستون فقراتم. لپات تو مایع نخاعم. ای جیگرتو، ماه دیگه تولد یک سالگیش بود باید براش می ترکوندم.... بخصوص که وقتی دنیا اومد نازنین اسم پیشنهادی من طنین رو روی دخترش گذاشت، یعنی خفه مرگ شدم وقتی به طاها گفت از اسم طنین خوشش میاد! طنین تابان، ای جان، چی بخرم براش؟؟؟؟ با صدای عرعر خره چشم به صفحه لپ تاپ افتاد، از خنده ترکیدم، امان از اهورا...!!

ساعت نزدیک 9 شب بود، من باید به خونه برمیگشتم تا غذای بابا رو آماده کنم، با هما تقسیم بندی کرده بودیم که کارهای خونه رو چطوری انجام بدیم. با اینکه بعد از گذشت این همه وقت هنوز از اون رسمیتش درنیومده بود ولی درکل.... واردکوچه شدم، آه کوچه بوی خاک وسیمان میداد، دقیقا دو تا خونه اون ورتر رو داشتن خراب میکردن، از سر و صدا و خاک برداری اسیر بودیم. همه خونه و کوچه پر خاک بود.

با دیدن چند تا افغانی که فرقون به دست این ور و اون ور میرفتن دلم براشون سوخت ساعت 9 شب بود. یه خسته نباشید تحویلشون دادم و بدو بدو به خونه رفتم، عزیز طبقه پایین رو ویلچرش نشسته بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد. روشو بوسیدم، درحالی که حس کردم کمی لباسش خیسه تند تند و هول هولی لباسشو عوض کردم و مرتبش کردم و به طبقه بالا رفتم تا غذای بابا رو آماده کنم.

طبقه پایین رو من اجاره کرده بودم خونه عزیز تو تهران هم دست نخورده مونده بود چون عزیز هنوز سایه اش بالا سرمون بود و با عزیز دوتایی خیلی وقت بود اینجا این پایین زندگی میکردیم طبقه بالا هم که مثل سابق بود. وارد آشپزخونه شدم که بدو بدو کارای شام رو انجام بدم، تر و فرز همه چی سه سوت آماده شد! با صدای تلفن هال به سمتش رفتم.

-بله؟

صدای زنی بود که گفت:منزل آقای تابان؟

-بفرمایید؟

زن گفت: آقای ابراهیم تابان هستن؟

-خیر، شما؟

زن گفت: شما هما خانم هستید؟

-نه، با هما جان کارداشتید؟

زن: پس شما باید تی تی باشین....

-بله، میتونم بپرسم شما؟

زن: آقا ابراهیم تشریف نداشتن

-عرض کردم که نه، شما؟

زن: شما منو نمیشناسید.

در ادامه گفت:باشه.. با خودشون کار داشتم، بعدا تماس میگیرم، شبتون بخیر تی تی خانم، خوشحال شدم باهاتون صحبت کردم.

پوفی کشیدم وتماس قطع شد. این زن بابای جدیدم بود؟ لبخند کجی زدم و با صدای آیفون که حضور بابا رو اعلام میکرد درو باز کردم و تو آشپزخونه چپیدم تا سفره رو حاضرکنم. بابا با هن و هن خرید ها رو روی اپن گذاشت و گفتم : پیش پات یه خانمی زنگ زد باهات کار داشت. بابا ابروهاشو بالا داد و گفت: کی؟

-نگفت....

بابا کمی فکر کرد وگفت: آهان، فهمیدم، خوب چی میگفت؟

-کیه؟

بابا به اپن تکیه داد وگفت:خواستگار....

با تعجب گفتم:خواستگار؟

بابا:آره

-خواستگار کی؟

بابا لبخند ژکوندی زد وگفت: هما!

با دهن باز سکوت کردم. بابا لبخند مهربونی بهم زد وگفت: احتمالا زنگ زده بگه آخر هفته میان. سرمو پایین انداختم و گاز رو خواستم خاموش کنم که دستم به تنه ی قابله خورد و آتیش گرفتم، آخم دراومد وصدای خنده بابا که میگفت:هول نکن... از خجالت داشتم آب میشدم، اوف چه ضایع آدم باباش زل بزنه تو چشماش وبگه برات خواستگار اومده. منم که بچه معصوم وخجالتی، با صدای گوشیم که تو جیبم بود برش داشتم، اهورا بود. از جلوی بابا جیم زدم و به اتاق رفتم، و صدای بابا رو شنیدم که گفت: به این دوبلره بگو داریم شام میخوریما! لبمو گاز گرفتم و با حرص گفتم: چی میگی اهورا؟؟؟!!!

اهورا: بیشتر از کدوم قسمت که حرف میزدم خوشت اومد؟

تقریبا داد زدم: ای خداااااااا!!!!!

اهورا: خیلی خوب بابا ، بدبخت شوهرت، چی میخواد بکشه از دست تو، راستی تی تی، من فکر کردم بچه های تو منو باید عمو صدا کنن من دایی خوشم نمیاد!!! از حرفش خندیدم. واهورا گفت: حالا خندیدی؟ خوب نگفتی بهترین قسمتش کجا بود؟ حیف کار اولش بود ، یعنی میخواست تو کارهای بعدی هم دهن من و اینطوری سرویس کنه!

تو اتاق کنار عزیز نشسته بودم و ساک درست میکرد که حس کردم در ورودی خونه باز و بسته شد. فکر کردم هانیه است چون در ورودی رو قفل نمیکردم. ولی با تقه ای که به در خورد و پیدا شدن ظاهر هما پامو جمع کردم و کمی هم تعجب البته لبخندی زدم و خواستم بلند بشم که هما تند جلو اومد وگفت: راحت باش، چرا پاتو جمع کردی، دراز کن راحت بشین. لبخندی زدم و گفتم: طوری شده؟ هما کنارم روی زمین نشست ودامنشو مرتب کرد وگفت:باید حتما طوری بشه؟

-آخه اومدی، گفتم شاید حرفی پیش اومده، حساب کتاب ها مشکلی داشتن؟

هما: نه بابا اومدم یه کم باهات حرف بزنم.

هما لبخندی زد و سرشو انداخت پایین وگفت: خواستگارتو شنیدی؟

سرمو پایین انداختم وگفتم: آره.

هما:جوابت چیه؟

بهش نگاه کردم یهو با هول گفت: یه وقت فکر نکنی میخوام فضولی کنما!!!!

-نه چنین فکری نمیکنم.

هما نفس عمیقی کشید و به صورتم خیره شد. منم به چهره شکسته شده اش نگاه کردم. هر روز بیشتر شکسته میشد حداقل توچند وقتی که اینجا بودم. فکر میکردم شاید هنوز چهل سالشم نشده بود، اما صورتش پر از خط بود، دور لبهاش، روی پیشونیش، سفیدی جلوی موهای سیاهش تو ذوق میزد . پلکهاش افتاده شده بود، نگاه قهوه ای خوشرنگ سابقش دیگه اون فروغو نداشت. دستهاش هم بخاطر کارخونه پوستش طراوتشو از دست داده بود. دیگه جوون نبود، دیگه گیسو کمند نبود، دیگه از مادر من بهتر نبود! تو چهره اش گذر عمرو میدیدم، گذر یه عمر.... هما دستی به صورتش کشید وگفت: چیه؟ خیلی عوض شدم؟

دستشو گرفتم و گفتم: نه، هنوز همون همای سابقی. حس کردم بالاخره وقت درد و دل کردن با زن بابام رسیده، از کی منتظر این لحظه بودم، از کی میخواستم باهاش حرف بزنم؟ هما لبخندی زد و نگاهشوبه دستش که تو دست من بود دوخت وگفت: تو ولی خیلی خانم شدی، اصلا انگار یهو بزرگ شدی. لبخندی بهش زدم وگفتم: هر روز اینو میگی.

هما: بد میگم؟

-مرسی

هما دوباره تو چشمهام نگاه کردم وگفت: من اومدم باهات حرف بزنم.

-چه خوب، منم حوصله ام سر رفته بود.

هما لبخند مهربونی زد وگفت: این خواستگارت هرچه قدر که خوب باشه ، ولی تو حیفی، حیفی واسه ی یه مرد زن مرده که یه بچه بزرگ داره. خواستم حرفی بزنم که هما تند گفت: به این قبله قسم اگه بخوام یه بار تو کارت فضولی کنم، ولی دلم رضا نبود اینا رو نگم بهت، بخدا همه فکرم پیش توئه.  حس کردم باید اجازه بدم حرفهاش تموم بشه.

هما با صدای بغض داری گفت: عاقبت منو نگاه، منم جوون بودم، هم سن تو بودم که بابات ابراهیم اومد خواستگاری من، منم خوشگل بودم، منم تو فامیل واسم سر و دست میشکستن، اما آقام اینقدر از ابراهیم گفت که من فکر کردم دیگه از مرد زندگی مگه چی میخوام؟ جز یه لقمه نون شب و یه تیپ و قیافه خوب؟ جز اینکه یه سقف داشته باشم؟؟؟ ابراهیم همه چی تموم بود، همه میگفتن سنش زیاده ولی جهنم مرد خوبیه، همه میگفتن دو تا بچه داره بعد میگفتن جهنم دوسال دیگه بچه ها سر وسامون میگیرن اصلا کاری به تو ندارن، ابراهیمم که خودش! آره خوب بود، ولی من میتونستم بهتر شوهر کنم، شایدم بدتر، من یه بار شوهر نکردم، چهار بارشوهر کردم، تو و اخم وتخم هات بودی ، طاها و شب نیومدناش بود، عکس مادر خدا بیامرزت که رو دیوار جلو چشم همه بود هم ، نفس عمیقی کشید وگفت:خدا رحمتش کنه ، ابراهیم و سر کوفت زدناش هم... ای خدا....!

کمی سکوت کرد وآب دهنشو قورت داد وگفت: رو گرفتنم طاها رو از خونه دور کرد سرکوفت ابراهیم که میگفت داری پسرمو از خونه اش بیرون میکنی رو به جون خریدم گفتم با تی تی دوست میشم، مادری میکنم در حقش، تهران قبول شدی ابراهیم میخواست منو آتیش بزنه که تو کردی، تو بد کردی که دخترم رفت، پسرم از غریبه زن گرفت، تقصیر توئه، یه عمر سرکوفت شنیدم تی تی. به جون هانیه ام قسم، دم نزدم، یک بار نشد اسم تو و طاها بیاد خلقمو تنگ کنم ابرو گره بزنم، یه بار نگاه چپ به تو و داداشت نکردم ، تمام توانمو گذاشتم، ولی تو و داداشت با باباتون مشکل داشتین گناه من چی بود؟ یه عمر حرفشو خوردم، سرکوفت شنیدم، دم نزدم، یه عمر زن اولم زن اولم کرد ، هربار به روح اون مرحوم فاتحه خوندم.....

اشکهایی که روی صورتش بود و به آرومی با سر انگشت پاک کرد وگفت: من آینده ی توام تی تی، بخدا این حرفا رو دارم از سر دلسوزی میزنم، وگرنه نه تو به من بد کردی که چشم دیدن عاقبت بخیری تو نداشته باشم، نه من به تو، من ده ساله زن بابام، ولی فقط زن بابا!!! تو نکن با خودت، هزاری بگی بچه شوهرم رو تخم چشمم، براش بخوای مادری کنی. نمیتونی از پسش بربیای، یه نگاه به من بنداز، من چه کرده بودم که عاقبتم شد این، از نگات فهمیدم، می بینی شکسته شدم ، می بینی تی تی جان؟؟؟ من جوون بودم،خوشگل بودم، خدای من گواهه ده ساله آرزو به دلم موند ابراهیم عین همه مردا یه شاخه گل دستش بگیره، یه بار محض رضای خدا بریم بیرون غذا بخورم، تولدم یادش باشه، تولد مادر تو میریم سرخاکش اما محض رضای خدا یه تبریک به من نگفته تا به حال، مگه من زن بدی بودم براش؟

چند تا نفس عمیق پشت سر هم کشید وگفت: نه ساله بچم تنهاست تو تازه یه ساله اومدی اینجا، وگر نه قبلش چی؟ اون چهار سالی که نبودی چی؟ چون ابراهیم میگفت من چهارتا زنگوله پای تابوت نمیخوام، بچم تنهاست چند سال نه خواهرش حالشو پرسید نه برادرش، ابراهیمم دیگه پنجاه سالشه، حوصله بچه نداره، هانیه منم که جای چشمم کف پای تو و طاها دو روز زودتر ازدواج میکردین طنین الان هم سن هانیه من بود، تو خیابون یکی بهش گفته بود چه نوه خوشگلی دارین، با اخم و تخم پریروز توکه خونه نبودی اومده به جون من داد میزنه که تقصیر توئه منو مسخره عام و خاص کردی، مگه من چه عیب وایرادی داشتم که نباید مادر میشدم؟؟؟ تی تی از من گذشته دیگه، دلم به بچم خوشه ، ولی پس فردای تو امروز منه، من بخدا از سر دلسوزی اومدم پیشت، وگرنه که از من گذشته....

دستشو تو دستم محکم فشار دادم،. نمیدونستم چقدر دلش پره، من فقط خودمو میدیدم، کاش این حرفها رو زودتر بهم میزد، کاش یه ذره به این فکر میکردم که هما هم تو این خونه سهمی داره و بیشتر از همه عذاب میکشه. رفتم تو بغلشو منو محکم به سینه اش چسبوند وبلندتر گریه کرد. روی موهام بوسه ای زد و کمی بعد که آروم شد رفتم براش یه لیوان آب آوردم. سکوت لحظات و تیک تاک ساعت میشکست. به صورت هما نگاه کردم. لبخندی زدم وگفتم: به قول خودت گذشته. میدونستم بالاخره میای و حرف میزنی، تو این مدتی هم که اینجا م همش منتظرت بودم بیای ولی من نمیخوام برای کسی مادری کنم میخوام دوستی کنم اگه دوستم میشدی، اگه پای گریه های شبونه من مینشستی، اگه روز اولی که اومدی خونه به بابا میگفتی که زورمون نکنه تو رو مامان صدا کنیم اگه کاردستی رو که من برات درست کرده بودم و روش بی حواس آب نمیپاشیدی تا خراب بشه، اگه نمره کم گرفتنامو به بابا نمیگفتی، اگه یه بار برام قصه تعریف میکردی و بهونه نمیاوردی که من بزرگ شدم ... و آه پر افسوسی کشیدم وگفتم: اگه همه اگه ها میشدن شاید تو امروز اینقدر بامحبت منو نصیحت نمیکردی که حواسمو جمع کنم، شاید اگه مادرم زنده بود هیچ وقت چنین نصیحت های قشنگیوبه دخترش نمیکرد. دست هما رو بالا آوردمو پشت دستشو بوسیدم هما بغض نالید: تی تی جان.....ادامه دادم : من رفتم تا از شر غرزدن های بابا خلاص بشم. رفتم تا تو راحت زندگیتو بکنی، بخدا اگه میدونستم رفتنم میشه پتک سرت نمیرفتم، اگه میدونستم تو دلت میخواد برای هانیه خواهری کنم نمیرفتم، یادته یه بار داشتم باهاش بازی میکردم بهش گفتم : ای دختره پر رو، ناراحت شدی وفکر کردی میخوام حرفهای بد یادش بدم؟؟؟ هما با شرمندگی سرشو پایین انداخت و لبشو گزید ولبخندی زدم وگفتم: ولی هما دلم گرفت وقتی خواستی اسمشو بذاری... از جام بلند شدم وگفتم: یادته در به در دنبال اسم دختر بودی، از بقال محل تا همسایه چهار تا کوچه پایین تر اسم میپرسیدی، من برات دو صفحه اسم با معنی هاشون نوشته بودم برگه هاشونم هنوز دارم..... تو کمدم فرو رفتم و دوتا ورق پاره و مچاله شده رو نشونش دادم وگفتم: ولی از من نپرسیدی!

هما باز اشکهاش راه افتاد و کنارش نشستم وبا کف دستم صورتشو از اشک پاک کردم وگفتم: حالا هم دوستم باش، تو که ماشالا خیلی جوونی واسه مادری من!! هما خندید و گفتم: به قول تو گذشته. هما دستهامو که روی صورتش بود گرفت و پیشونیم و بوسید وگفت:از وقتی اومدی ابراهیم جوون شده، هانیه منم دیگه تنها نیست. خوشحالم به خواهری قبولش کردی. لبخندی زدم و گفتم: میدونستم زودترمیومدم. هما آهی کشید وگفت: میگن پسره خیلی پولداره ، طاها رفته واست تحقیقات. آهی کشیدم و گفتم: من فعلا قصد ازدواج ندارم هما. هما دستشو رو دستم گذاشت وگفت:میدونم عاقلی. بی اراده یاد پارسوآ افتادم، یه احساس تلخی به وجودم چنگ زد، دلم برای پرند یه ذره شده بود. برای چهره پارسوآ و رفتار و منشش هم ! بغض کردم، فکر کنم دیگه منو یادش رفته، یهو حس کردم ته دلم خالی شده ، نفس کلافه ای کشیدم. هما با لبخند گفت: من آرزو میکنم خوشبخت بشی، ولی قبل ازدواج با این آقا حتما باهاش همه چیو طی کن.

-اگه بخوام برای کسی زن بابا بشم، باهاش دوست میشم، سعی نمیکنم جای مادرشو حداقل برای اون بگیرم، ولی جای همسر رو برای پدرش پر میکنم. دست به سینه نشستم وگفتم: نیومده میخواین شوهرم بدین؟ بذارین یه آب خوش از گلوم پایین بره، حالا طرف کی هست؟اصفهانیه؟ هما خندید و گفت: مگه من میذارم تو حالا حالاها بری، نمیدونم والله، آهان نه ، طرف تبریزیه، فقط میدونم خانواده داره و اصیله، یه بچه هم داره ، اینا رو هم به زور از زیر زبون ابراهیم کشیدم، ابراهیم تن لش که با آدم حرف نمیزنه! بعد انگار چشمش به من افتاد و زد تو صورتش وگفت: اوا خاک برسرم، جلوت به بابات فحش بدم ناراحت میشی؟ بلند زدم زیر خنده و گفتم: دو تا هم از طرف من بهش بگو....! هما هم خندید وگفت: بخدا بعضی وقتا اینقدر به جونم غر میزنه منم نه میذارم نه برمیدارم جوابشو میدم، بد میکنم؟؟؟ دستشو گرفتم وگفتم: زن وشوهر دعوا کنن ابلهان باور... راحت باش هما جون. هما لبخندی زد وگفت: شاید اگه از اول هما جون صدام میکردی جای مامان هما.... صورتشو ماچیدم وگفتم: بیخیال هما جون، من الان دربست نوکر تو و دخترتم. اون ابراهیمم ولش کن، بذار واسه خودش خوش باشه.

/ 0 نظر / 86 بازدید