رمان ایرانی پدر خوب (4)

با دیدن ساعت کفم برید. تازه ساعت هفت و نیم بود.من قرار بود ساعت هشت خونه مهندس باشم... ناچارا کلیدو انداختم و وارد خونه شدم. سوز اول صبح خیلی سرد بود.

به آرومی وارد خونه اشون شدم. مشخص بود هنوز کسی بیدار نشده ... بخصوص اینکه پنج شنبه هم بود و پرند احتمالا مدرسه نداشت. یعنی دوره ما از شنبه تا پنج شنبه تا ساعت دو باید میرفتیم مدرسه ... الان که دبستان ها وضعیت تحصیلی توصیفی شده نمره رو که برداشتن کنکورم که میخوان بردارن... یعنی من و هم نسلهام با هم بریم خودکشی دسته جمعی کنیم...! ایش ... اینا درس میخونن ما هم درس میخوندیم!

به سمت آشپزخونه رفتم ... ساک و کوله امو یه گوشه گذاشتم ... با دیدن سینک که پر از ظروف کثیف و نشسته بود و جعبه های پیتزا و همبرگر که روی میز چهار نفره کوچیک که وسط آشپزخونه بود دوزاریم افتاد که هنوز هیچی نشده کلفتی کردنت شروع شد تی تی خانم! آستین های مانتومو تا زدم و ساق دستی که میپوشیدم رو درآوردم... و مشغول شدم.

با دیدن یه ویترین بار که در کنج آشپزخونه قرار داشت و بطری های خوشگل نوشیدنی های جیز شصتم خبردار شد که این آقای مهندس پدر بر خلاف ظاهر آروم و با نمکش شیطنت زیادی داره ...

آشپزخونه تو زمان کمی مرتب شد ... ساعت هشت و ده دقیقه بود. با گشت و گزار توی کابینت ها کتری و قوری رو پیدا کردم و چای رو دم کردم. در یخچال و فریزر ساید بای ساید نقره ای که رو به روی سینک ظرفشویی و اجاق گاز قرارداشت رو هم همزمان باز کردم که ببینم چی هست و چی نیست. خوشبختانه جفتشون پر ملات بودن، با دیدن نون هایی که توی فریزر بود اون ها رو برداشتم و با کمی ور رفتن با ماکرویوو که دقیقا روی اپن قرار داشت کنار پلو پز و آبمیوه گیری ، داغشون کردم .

میزچهار نفره ای تو آشپزخونه قرار داشت. ماشین لباس شویی و ماشین ظرفشویی هم کنار یخچال در امتداد هم قرار داشتند... سفره ای روی میز پهن کردم و بساط صبحونه رو میچیدم که حس کردم کسی داره نگام میکنه. سرمو بلند کردم با دیدن قیافه ژولیده  پارسوآ که بدون عینک که خیلی قیافه اش بچه تر و البته با نمک تر بود با اون چشمهای حالت خمار و پف کرده که در درگاه آشپزخونه ایستاده بود آستین های مانتومو پایین دادم و سلام صبح بخیری گفتم و اون با خمیازه بلندی گفت: سلام ... شما کی اومدید؟ به ساعت نگاه کردم هشت وسی دقیقه بود. لبهامو گزیدم وگفتم: امروز زود رسیدم... هفت و نیم...

پارسوآ: جدی؟... و زل زد به من.

کلافه از نگاه خیره اش گفتم: اتفاقی افتاده؟

پارسوآ کله اش رو خاروند وگفت: اتفاق؟ نه ... نه ... یعنی میدونید... سرشو تکون داد وگفت: هیچی...

-خوب اگه چیزی هست بهم بگید؟

کش و قوسی اومد وگفت: توقع نداشتم اینجا ببینمتون...

-یعنی نباید میومدم؟

پارسوآ: نه نه ... منظورم این نبود...

-پس چی؟

پارسوآ: خوب فکر نمیکردم با اتفاق دیروز تشریف بیارید...

-اگه مشکلی هست برم؟

پارسوآ:نه از جانب من که مشکلی نیست...

-پس میتونم کار کنم دیگه؟

پارسوآ: البته...

خوب حالا چطوری بهش میگفتم من یه اتاق لازم دارم که بساطمو بذارم توش؟ این که کلا با من مشکل داشت ... انگار خوشش نمیومد من باشم. منم که عاشق چشم و ابروش نشده بودم... ولی خدایی خیلی ناز بود! موضوع این بود که تا پیدا کردن یه کار مناسب باید دو دستی که سهله صد دستی به همین جا میچسبیدم.

به دیوار تکیه داده بود و زل زده بود به من... هیز نبود ولی بنظر گیج میومد. از گیجی زیادی خیره خیره نگاه میکرد. فکر کنم هنوز فکر میکرد من جای دخترشم... البته یه دختری که فقط ... اممم... من بیست و دو بودم حالا اونم بیست و نه... بگیر سی... هشت سال باهم بیشتر اختلاف سنی نداشتیم... یه لبخندی به فکرام زدم وفکر کردم خودم باید شروع کنم و رو به پارسوآ گفتم: میشه وظایفمو کامل مشخص کنید؟

پارسوآ کامل وارد آشپزخونه شد و نگاهی به اطرافش انداخت ... رضایتمند لبخندی زد وگفت: شما زحمتشو کشیدید؟

-بله...

پارسوآ با همون لبخند گفت: بسیار خوب... موهاشو با انگشت عقب فرستاد ولی اونها با لجاجت دوباره روی پیشونیش حضور به هم رسوندند... دست به کمر ایستاد وگفت: خوب شما وظایفتون معلومه دیگه ... آشپزی و حواستون به پرند باشه... همینا.

- همین؟

پارسوآ چونه اشوخاروند و کمی فکر کرد و یدفعه با صدای بلند گفت: آهان... پرند فاویسم داره ... از پختن باقالی پلو کاملا پرهیز کنید... گوشت قرمز هم فقط توی قرمه سبزی میخوره ... پس لطفا بقیه خورشت ها رو با گوشت چرخ کرده درست کنید... دیگه اینکه ... همین. هان نه... منم بادمجون دوست ندارم ولی پرند عاشقشه... خلاصه غذایی که توش بادمجون باشه رودرست نکنید حتی الامکان...

بی سلیقه خرفت ... من عاشق بادمجون بودم.

تند گفتم:فوقش دو تا غذا درست میکنم...

شونه هاشو بالا انداخت وگفت: هرجور خودتون میدونید...

یه خرده به صورت متفکرش نگاه کردم که دوباره یدفعه گفت: راستی شما به اتاق هم نیاز دارید نه؟

آخیش... بالاخره حرف دلمو زد.

-بله اگه ممکن باشه...

پارسوآ: پس بفرمایید...

و از آشپزخونه خارج شد و منم با کوله و ساک کوچیکم دنبالش راه افتادم ... با دیدن دوباره اون گرند پیانوی سیاه زیر پله دلم کلی غش رفت ... من عاشق پیانو بودم. در یه اتاق و باز کرد وگفت: از اینجا خوشتون میاد؟ زیر زیرکی به اتاق نگاه کرد. یه تخت و یه میز بیشتر تو اتاق نبود. تمیز و مرتب ودنج در عین حال بزرگ و نور گیر... مگه میشد بدم بیاد. لبخند سپاس گزاری زدم وگفتم: مرسی...

پارسوآ: دیگه اینکه ... با کمی فکر گفت: من فعلا چیز زیادی به ذهنم نمیرسه... شما سوالی ندارید؟

-ببخشید؟

پارسوآ: بله؟

-قبله کدوم سمته؟

پارسوآ با دهن نیمه باز یه لحظه نگام کردو چشمشو دور تا دور اتاق چرخوند وگفت: قبله؟ با تته پته ادامه داد: خوب... فکر میکنم...

خوب نمیدونی بگو نمیدونم... نمیخواد فکرکنی! با حرص نگامو ازش گرفتم و دست تو کوله ام کردم وقبله نما رو بیرون آوردم... با دیدن فلشش که به سمت شمال اشاره میکرد خودم گفتم: این سمت...

پارسوآ باز شونه هاشو بالا انداخت وگفت: بله دیگه همین سمته.

دستهاشو تو جیبش کرد وگفت: برنامه ی روزانه ی پرند و با ساعت هاش براتون مینویسم... یه چیز دیگه ...

-بله؟

پارسوآ: من اسم شما رو فراموش کردم...

-تینا تابان...

پارسوآ لبخندی زد وزل زد تو چشمام. منم از نگاهش در رفتم و زل زدم به پارکت زمین.

پارسوآ: خوب من به اسم صداتون کنم؟ یا فامیل؟

-هر طور راحتید...

پارسوآ: شما با کدوم راحت ترید؟

-همه منو تی تی صدا میکنن... حالا میل خودتونه...

پارسوآ: تی تی؟ یعنی شکوفه نه؟

با تعجب گفتم: شما شمالی هستید؟

پارسوآ: خیر ،شما شمالی هستید؟

-نه...

پارسوآ خندید و منم از خنده اش خنده ام گرفت.

-از کجا فهمیدید تی تی به شمالی میشه شکوفه؟

پارسوآ: یه خانم شمالی قبلا اینجا کار میکرد اون به پرند میگفت مثل تیتیل می مونه... آروم وقرار نداره...

-تیتیل که یعنی سنجاقک...

پارسوآ: آره... پرند خوشش نمیومد اون خانم گفت پس بهت می گم تی تی که معنیش باشه شکوفه...

-چه بامزه... حالا معنی اسم شما چیه؟

از دیروز تا حالا هوس کرده بودم این یکی هم بپرسم... از اسمش یاد راسو میفتادم.

پارسوآ: هم معنی پارساست ... زاهد ... از قوم پارسی میاد ...

پرهیزگار... بابا زاهد... تو زاهدی اون ویترین ناناز تو آشپزخونه ات چی میکنه؟ نگو واسه دکوره کلک!!!

چیزی جز سر تکون دادن نگفتم...

پارسوآ: حالا شما شمالی هستین؟

-گفتم که نه ... شما اصالتا کجایی هستین؟

دلیل نمیشه همش اون بپرسه و من هیچی نپرسم ... منم که یه پا فضول.

پارسوآ: من خودم متولد تهرانم ... پدر و مادرم اهل تبریز بودن... شما؟

زهرمار وشما ... چت روم که نیست!

-ما اصالتا اصفهانی هستیم... اما دوستم شمالیه ... این اصطلاحات وکم و بیش از اون یاد گرفتم. مادرم منو همیشه تی تی صدا میزد.

پارسوآ: آهان... خوب تی تی خانم... بعد به صورتم نگاه کرد وگفت: خودتون گفتید هرطور راحتم صداتون کنم دیگه؟

-بله هر طور راحتید... من شما رو چی صدا کنم؟

پارسوآ نگاه خیره ای بهم کرد وگفت: خیلی وقته کسی منو به اسم صدا نزده ...

اوه دیگه داشت پسرخاله میشد.

-من با آقای مهندس راحت ترم تا آقای پاکزاد...

پارسوآ شونه هاشو با بی قیدی بالا انداخت وگفت: هر طور راحتی... من خوشم نمیاد با کسی رسمی صحبت کنم... پس لحن من و برای خودتون تعبیر نکنید اکی؟

یعنی چی... من یه عمره همه چیز و واسه خودم تعبیر میکنم!!! مسخره...! من عاشق تفسیر کردن حرفها بودم.

حالا که اینطور شد کاملا جدی گفتم:

-اتفاقا منم موافقم ... در حیطه ی کاری هرچیزی جای خودشو داره...

پارسوآ ابروهاشو بالا داد و منم باز دوزاریم افتاد که طبق معمول یه پرتیو پروندم.حیطه ی کاری یعنی همون کلفتی؟

ولی قبل از اینکه بگم اکی صدای دختری اومدکه گفت: پارسوآ... کجایی هانی؟

با دیدن یه دختر که یه لباس خواب ساتن کوتاه و حلقه ای مشکی پوشیده بود و روی پله ها ایستاده بود و خیره به من چشم دوخته بود فکر کردم این زنشه... هرچی که بود مطمئن بودم این دختر دومش نیست ... پس زنش بود؟؟؟ ولی هنوز زنگ صدای رعنا که گفته بود مجرده تو سرم بود.

خواستم سلام کنم که پارسوآ با حرص گفت: تو هنوز نرفتی؟ مگه نگفتم خوشم نمیاد پرند بفهمه تو اینجایی... زودتر آماده شو برو تا پرند بیدار نشده...

دختره پشت چشمی نازک کرد و پله ها رو بالا رفت. خیلی نتونستم قیافه اشو ببینم... سوالی که تو سرم یورتمه میرفت و پرسیدم:همسرتون بودن؟

پارسوآ: خیر... دوستم بود... گاهی میاد پیشم...

قبل از اینکه از شوک حرفی که زد دربیام خودش ازجلوی چشمم دور شد. دوست؟حتی از لفظ نامزد هم استفاده نکرد! دیدن ویترین بار کنج آشپزخونه و ندونستن سمت قبله و حالا هم یه دوست با لباس خواب مشکی!!! خدا واقعا بخیربگذرونه...!

هنوز جلوی در اتاقم ایستاده بودم که دیدم اون دختره با یه مانتوی سفید و کوتاه و جین یخی و شال سفید وطوسی از پله ها پایین اومد. قبل اینکه منو ببینه خیلی زود از در ورودی بیرون رفت و درو هم محکم کوبید.

من کمی خرت وپرت هایی که با خودم آورده بودم و جا به جا کردم و به آشپزخونه رفتم... برای پارسوآ چای ریختم ... با لباس مرتبی وارد آشپز خونه شد یه پیراهن آبی کمرنگ وجین سورمه ای ویه کیف مشکی لپ تاپ... صبحانه اشو با آرامش خورد . بنظرم کم خوراک میومد یعنی صبحونه اش که اینطور نشون میداد ... چون دو لقمه نون و پنیر بیشتر نخورد ... و چایی شیرینشو کامل سر کشید.

قبل از اینکه از جاش بلند بشه رو به من گفت: راستی پرند معلم ریاضی و استاد پیانو داره که میان خونه شما که مشکلی ندارید؟

-معلماشون آقا هستن؟

پارسوآ: بله...

-نه ...

پارسوآ: خوبه... هرچند معلم ریاضیش فقط گهگاه میاد و مداوم نیست. اینم برنامه ی پرنده... تمام نکاتو داخلش نوشتم... خوب روز خوبی داشته باشید. من ظهرا معمولا برای نهار نمیام... اما امروز و استثنا هستم... ساعت دو اینطورا میام...

-بله مهندس...

لبخندی زد وگفت: خوبه... فعلا.

یه برگه روی میز گذاشت که برنامه ی پرند و روش با همون خط نانازش نوشته بود.

کمی بعد هم از آشپزخونه خارج شد. شنبه تا چهارشنبه از صبح تا ساعت یک و چهل وپنج دقیقه مدرسه داشت. طبق نوشته های مهندس هم حتما تا ساعت دو و سی دقیقه باید خونه می بود ... روزهای شنبه و دوشنبه ساعت پنج تا پنج و سی دقیقه کلاس ویولن داشت و شیش تا هشت هم کلاس زبان... خوب این به من ربطی نداشت چون من روزهای فرد میومدم. روز سه شنبه ساعت چهار تا شیش هم معلم ریاضی دو هفته یک بار به خونه می اومد.پنج شنبه هم ساعت یازده ونیم تا دوازده و ربع استاد موسیقی پیانو داشت... اوه چه برنامه ی فشرده ای فقط یکشنبه ها بیکار بود... چهارشنبه هم سه ونیم تا چهار کلاس گیتار... چه خبره این همه کلاس موسیقی... بچه خفه شد که میون این همه کلاس.

برنامه رو برداشتم و به اتاقم بردم و زیر شیشه ی میز کنار تخت گذاشتمش... بعد هم به سرم زد تا برم اتاق های طبقه ی بالا رو ببینم. طبقه پایین که جز همون اتاق من و یه حموم و دستشویی که پشت پیانو زیر پله قرار داشت و البته یه آشپزخونه و سالن وسیع که به دو قسمت پذیرایی و نشیمن تبدیل شده بود چیز دیگه ای نداشت. به طبقه ی بالا رفتم. یه نشیمن کوچیک داشت که دور تا دورش چهار تا در بود. یه در که حموم و دستشویی بود و این دستشویی فرنگی بود. آه چندش... درو بستم و در دیگه رو باز کردم. با دیدن یه تخت دو نفره و میز کنسول سفید و یه میز که روش یه کامپیوتر بود بعلاوه یه میز مهندسی و یه کتابخونه پر از کتاب و یه چراغ مطالعه و یه صندلی گردون هم در اتاق وجود داشت. پس اون دوسته از اینجا میومد؟! اتاق سوم هم خالی بود جز یه فرش و یه کمد دیواری و یه در شیشه ای که پشتش تراس بود و البته یه گیتار ویه ویلون هم کنج اتاق قرار داشت به نسبت خالی بود. و یه سه پایه ی مخصوص نت خوانی... پس اتاق موسیقی پرند اینجا بود. و در چهارم که مطمئنا اتاق پرند بود.

قبل اینکه یه تقه به در بزنم پرند در وباز کرد وبا دیدن من لبخندی زد و گفت: سلام...

لبخندی زدم و گفتم:سلام...

پرند: پس کارت جور شد... تینا بودی نه؟

-آره... میتونی تی تی صدام کنی...

پرند: باشه... ولی تو منو پری صدا نکنی ها...

خندیدم و به قیافه اش نگاه کردم. یه بلوز آستین بلند خیلی گشاد و یه شلوار که سه تا عین خودش توش چا میشدن پوشیده بود. با تعجب به قیافه اش نگاه میکردم. این دختر با اون دختر دیروزی که تو یه مانتوی سورمه ای ناز و شلوار مارک اندامشو به رخ میکشید خیلی فرق داشت.

پرند دستمو کشید وگفت: دوست داری اتاقمو نشونت بدم؟

سرمو با رضایت تکون دادم و وارد اتاقش شدم. یه زنگوله ی خیلی خوشگل به لوسر اتاقش آویزون کرده بود ... ست اتاقش به رنگ قرمز بود. پرده های سفید که بالون های سرخ داشت ... یه لپ تاپ روی میز تحریرصورتیش و میز اینه ی زرشکی که با تخت خواب قرمزش ست بود. رنگ دیوار اتاق هم لیمویی بود که تضاد جالبی با ست اتاق داشت. با دیدن یه ورق اچار که روی دیوار چسبیده بود. دهنم باز موند.

بر سنگ قبر مادر اون کونی که بیاد تو اتاق من سگ ...

با چشمهای گرد شده به پرند نگاه کردم... پرند فوری از جا پرید وگفت: آخ اصلا حواسم به این نبود...

تند اون برگه رو از رو دیوار اتاقش کند و مچاله کرد وشرمنده و تند تند داشت توضیح میداد گفت: تی تی جون اون منظورم شما نبودی ها... آخه میدونی پارسوآ بعضی وقتا یه پرستارایی و واسه من میذاشت که همشون میومدن تو اتاق من سرکشی... منم هرچی به پارسوآ میگفتم که خوشم نمیاد کسی بیاد تو اتاقم اون اصلا محلم نمیذاشت... تا اینکه مجبور شدم...

نفسمو فوت کردم وگفتم: مجبور شدی فحش بنویسی؟

پرند پاشو کوبید زمین وگفت: آخه تو که نمیدونی اونا چقدر عوضی بودن... هرچی من میگفتم که حق ندارین بیاین تو اتاق من اونا هی میومدن تازه جلو پارسوآ میگفتن که نه ما به اتاق پرند چیکار داریم... منم مجبور شدم اینو بنویسم... اونا که به قول خودشون نمیومدن تو اتاق من... پس اینم نمیخوندن دیگه ... هوووم؟ ولی به خدا من که گفتم ازتون خوشم اومده... آخه میدونید هیچ کدوم ا ز دوست دخترای پارسوآ چادری نبودن...

لبخندی زدم وگفتم: من که دوست دختر بابات نیستم....

پرند دستمو کشید و لبه ی تختش نشستیم و گفت:آره میدونم.... دوست دخترش دیشب اینجا بود.... ریختشو ببینی وحشت میکنی... دماغ عملی... کچله ها همه ی موهاش اکستنشه... لباسم که هیچی تنش نمیکنه ... صبحی هم با لباس خواب راه افتاده بود تو خونه تو دیدیش؟ با تعجب به پرند نگاه میکردم.

پرند دوباره گفت: راستی این عکس مامانیمه ها... و قاب عکس یه دختر خیلی جوون و نشونم داد که فوق العاده شبیه پرند بود.

لبخندی زدم وگفتم: چه مامان خوشگلی...

پرند: آره... خیلی نازه... دوست داشتی یه فاتحه براش بخون. و خودش قاب و بوسید دوباره روی میز کوچیکی که کنار تختش بود گذاشت. دلم یهو گرفت. من تا الان فکر میکردم که حداقل جدا شدن... طفلی پرند. به چهره ی با نمک پرند نگاه کردم و یاد جمله ی پارسوآ افتادم که به دوست عتیقه اش گفته بود دوست ندارم پرند بفهمه تو اینجای... این پرند که همه چیز و میدونست. دختر تیز وزرنگی بود.

پرند نفس عمیقی کشید وگفت: حالا اتاقم خوشگله؟

-آره... خیلی نازه... بیا بریم صبحونه بخور...

پرند: باشه من یه دوش بگیرم... میام...

سرمو به علامت باشه تکون دادم و از اتاق خارج شدم. از طبقه ی بالا حس بدی داشتم... بخصوص که در اتاق پارسوآ باز بود حس میکردم یه هوای خفقان آور داره... با توجه به حرفهای پرند ... و اینکه این اتاق به اتاق پرند کمتر از هفت قدم فاصله داشت... پرند یه دختر سیزده ساله یه ذره براش زود بود که بفهمه پدرش دوست دخترشو شب تا صبح میاره تو هفت قدمی اتاق دخترش!!!

سرمو تکون دادم... زندگی خصوصی دیگران اصلا ربطی به من نداره... ولی به طرز وحشتناکی پارسوآ رو از چشمم انداخت. اصلا به اون قیافه نمیومد که دخترباز باشه... اونم به این نوع... جلوی دخترش ... اوووف... تو چند لحظه کل ساختمون ذهنیم درباره ی شخصیت یه آدم فرو ریخت. اون از فریبرز اینم از این. به آشپزخونه رفتم ... بساط نهار و آماده کردم. خودم هوس قیمه بادمجون کرده بودم.

پرند با سر وصدا وارد آشپزخونه شد ... بهش نگاه کردم. یه شلوار جین لوله تفنگی خیلی تنگ پوشیده بود و یه تاپ سفید چسبون دکلته که اندام ظریفشو کامل دربر گرفته بود و برجستگی هاشو به خوبی نمایش میداد.موهاشو خرگوشی بسته بودو قیافه اش دوست داشتنی شده بود. پشت میز نشست وگفت: وایییی... میدونی چند وقته کسی اینطوری میز صبحونه نچیده بود... آخ جون کره مربا هم هست...

لبخندی زدم وگفتم : پرند نهار قیمه بادمجون دوست داری؟

چینی به بینیش انداخت وگفت: با گوشت تیکه ای دوست ندارم...

-باچرخ کرده...

سرشو تکون داد وگفت: آره عالیه... پارسوآ بادمجون دوست نداره ها...

-میدونم... میتونه بادمجون هاشو نخوره...

پرند شیرین خندید وگفت: آره حق با توست... کمی بعد هم زد زیر آواز: حق با توست ... چرا یهو دعوا شد... بیا فقط بخند به من و برقص...

وبلند بلند خندید. از خنده های بی غل و غشش خوشم میومد. بعد از صبحونه کمکم کرد تا میز و جمع کنم و بعد روی اُپن نشست وگفت: تی تی جون ؟

-بله؟

پرند: شما چند سالته؟

-بیست و دو...

پرند: ای ول... نامزد داری؟

-نچ...

پرند: بی اف هم نداری؟

-نچ...

پرند با تعجب گفت: واقعا؟

-آره...

پرند سری تکون داد وگفت: آره خوب بهتم نمیاد...

پرند: راستی میدونستی من ساعت یازده ونیم کلاس پیانو دارم؟

-آره... بابات بهم گفته بود.

پرند با غرگفت: آه ه ه... پارسوآ هم که واسه آدم حرف نمیذاره... دیگه چیا بهت گفته؟

-اینکه باقالی پلو درست نکنم چون فاویسم داری...

پرند: آهان ... ای ول... دیگه چی؟

-دیگه همینا... یه اتاقم بهم داده...

پرند: آره اتاق پایینیه... کاش اتاق بالا رو می داد...

لبخندی زدم و چیزی نگفتم. همیشه فکر میکردم خودم آدم زودجوش و خونگرمی هستم اما پرند بدتر از من بود. از وجودش واقعا خیلی راضی بودم ... حالا که فکر میکنم اگه پرند نبود خیلی حوصله ام سر میرفت. خورشوبار گذاشتم و تصمیم گرفتم برنج و توی پلو پز بپزم... ساعت نزدیک یازده وبیست دقیقه بود که  زنگ به صدا دراومد.

پرند خودش گفت درو باز میکنه... من از صبح بامانتو وشلوار ومقنعه بودم... چون برای خودم لباس نیاورده بودم. فقط چادر نماز و جانماز آورده بودم و یه خرده خنزل پنزل که احتمال میدادم شاید لازمم بشه .

مقنعه امو جلو کشیدم. با دیدن یه پسر جوون و قد بلند که موهای فشنی داشت و پوست تیره با زیر ابروی برداشته و صورت اصلاح شده ... زیادی دراز بود. موهاش از پشت کمی بلند بود. حالم از ریختش داشت بهم میخورد بوی عطر شیرینش هم هنوز نیومده تو کل خونه پیچیده بود. با پرند دست داد و گفت: چه عجب... خانم خانما... سفر بهت ساخته ها ... تپل شدی ...

پرند با طنازی گفت: اذیت نکن دیگه کجام چاق شده...

در بدو ورود یه نگاه سر تاپای پرند کرد از اون مدل نگاه ها که بهش لقب هیز بودنو میدادم و بعد دستشو پشت گردن پرند گذاشت وباهم به سمت پیانو رفتند.

با صدای نکره ای گفت: پرند تنهایی؟

/ 3 نظر / 55 بازدید
raha

سلام باید سر فرصت بیامو بخونم حتما جالبه[لبخند][گل]

بهناز

زدی تو خط این کتابه . مطالب دیگه هم بنویس چندتا ایده برای آشپزی بده خواهر جان که خسته شدم از غذای تکراری