رمان ایرانی پدر خوب (13)

صبح روز بعد با صدای آیفون در رو باز کردم. یه خانم تپلی سی و خرده ای ساله وارد خونه ام شد وگفت: سلام خانم. با روی باز سلام کردم و گفتم: بفرمایید. همون پرستاری بود که پارسوآ برام فرستاده بود تا از عزیزم نگهداری کنه، زن بامزه ای بود، سر سه سوت فهمیدم شوهرش فوت شده و دو تا دختر داره. همه نکات لازم روبهش گفتم و خودم رفتم سمت خونه پارسوآ، من میرفتم واسه یکی دیگه کلفتی میکردم یکی دیگه هم واسه من ، چه زنجیره ای شده بود. مشغول سرخ کردن پیاز بودم که با صدای موبایلم به سمتش رفتم. اهورا بود.

باتعجب جواب دادم: بله؟

اهورا: خودمو معرفی کنم یا منو از رو صدام شناختی؟

یه مجری رادیو چقدر میتونه سمج باشه!!!

-سلام اهورا.

اهورا خندید وگفت: سلام تی تی خوبی؟

-مرسی تو خوبی؟

اهورا: چه خبرا؟

-سلامتی، طوری شده؟

اهورا: اشکالی داره تماس گرفتم؟

-نه

اهورا: اگه برای صحبت مشکل داری قطع کنم

-مثلا چه مشکلی؟

اهورا: مثلا حضور خانواده ات

-نه من مشکلی ندارم.

اهورا: خوب خوبی؟ چه خبرا؟ چه میکنی؟

-هیچی مشغولم

اهورا: ناراحت شدی تماس گرفتم؟

-نه ، برام فقط عجیب بود.

اهورا: یعنی یه نفر نمیتونه به دوستش زنگ بزنه؟

-دوست؟

اهورا: رابطه من و تو چه جوری تلقی بشه؟ دشمن خوبه؟

-رابطه؟

اهورا: رابطه دوستانه

-هوم، نه من مشکلی ندارم فقط نمیترسی مبادا برات بد بشه آقای مجری؟

اهورا: نه مطمئنم نونم رو به خوب تنوری میچسبونم. و خودش خندید.

منم خندیدم وگفتم: خوب احوالپرسیتون تموم شد؟

اهورا: زنگ زدم بگم امروز برنامه رو گوش بده

-نمیگفتی هم گوش میدادم

اهورا خندید وگفت:خوب کاری نداری؟

-نه خداحافظ.

و تماس رو قطع کردم. رادیو رو روشن کردم. یک ربع دیگه برنامه شروع میشد. تمام یک ربع رو به جمع و جور کردن آشپزخونه گذروندم. با صدای اهورا که از رادیو پخش میشد یه لحظه فکر کردم شاید هیچ کس نتونه با یکی مثل اهورا تلفنی صحبت کنه . اهورا بعد از سلام و حرفهای ابتدایی گفت: امروز درخدمت مهمان بزرگواری هستیم جناب آقای حجت الاسلام، و بحث امروز ما درمورد زنان و مسیر آنها در اجتماع است.

بعد از سلام علیک اون حاج آقا که بعید میدونستم مکه رفته باشه ، شایدم با پول بیت المال سالی به دوازده ماه هر ماه حج واجب تشریف برده بحث با سوال اهورا درباره اینکه وظایف زن نسبت به همسرش چه چیزهایی هست شروع شد.

-زن باید از شوهرش اطاعت کند، یکی از یاران امام صادق (ع) روایت کرده است:

امام صادق علیه السلام فرمود یکی از انصار برای حاجتی از منزل خارج شد - و به سفر رفت - و در موقع بیرون رفتن از زوجه‏اش عهد گرفت که در غیاب او از خانه خارج نشود. آن مرد رفت و اتفاقا پدر آن زن مریض شد، زن خدمت رسول خدا پیغام فرستاد که اجازه می‏فرمایید من به عیادت پدرم بروم؟ حضرت فرمود نه در خانه‏ات بنشین و از شوهرت اطاعت کن. مرض آن پدر سنگین شد و زن دوباره پیغام داد، رسول خدا دوباره همان جواب را دادند، چیزی نگذشت که پدر از دنیا رفت، زن از رسول خدا اجازه خواست تا برای تجهیز پدرش از خانه خارج شود. باز رسول خدا فرمود نه در خانه‏ات بنشین و از شوهرت اطاعت کن - آن زن در خانه نشست و امر خدایتعالی را گردن نهاد - پدر را دفن کردند. سپس رسول خدا به آن زن پیغامی دادند که همه گرفتگی‏های آن زن از بین رفت و فرمودند: «ان الله قد غفرلک و لآبیک بطاعتک لزوجک » خداوند تو و پدرت را آمرزید و از گناهانتان درگذشت به علت اطاعت تو از شوهرت »!!!

به قول اهورا: چه جالب!!!

داشتم خودخوری میکردم که اهورا پرسید: یعنی زنان نباید در جامعه حضور داشته باشند و فعالیت های اجتماعی انجام بدن؟

حاج آقا: مهمترین وظیفه ی یک زن تربیت و رشد دادن فرزندانش هست، چه مسئولیتی سنگین تر و واجب تر از این؟ اگر شوهر راضی نباشد زن حق ندارد که کار بیرون را انجام دهد، و یکی از مسائلی است که پیغمبر به شدت بر روش تاکید داشتند.جلب رضایت شوهر از وظایف حتمی یک زن مسلمان است ، همچنین است بر اموری که خشم شوهر را برنیفروزد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: زن نباید شب را به صبح کند در حالیکه شوهرش بر او غضبناک باشد گرچه شوهر ظلم کرده باشد، یعنی این مساله از موارد گذشت زن است که باید با صمیمیت و مهربانی خشم شوهر را فرو بنشاند نه اینکه با بی‏اعتنائی غضب او را بیشتر نماید.

درحالی که پوست لبمو میجویدم، دلم میخواست بزنم رادیو رو خرد کنم!!! اینطور که بوش میاد کل اسلام به نفع مردهاست. اهورا در حالی که بله بله میگفت پرسید: حاج آقا ببخشید ویژگی های یک زن مومن چه ارکانی هست؟

حاج آقا: حفظ حجاب عفت و متانت در مقابل دیگران جز برترین کارهایی است که زن باید اون رو انجام بده، بخشش خطاهای همسر.

اهورا :ببخشید میون کلامتون حاج آقا، مثلا اگر یک مردی ازدواج مجدد داشته باشه ....

حاج آقا: اینکه جز شرایط وضوابط دین اسلام هست و زن باید با این مسئله کنار بیاید.

اهورا: یعنی حق طلاق نداره؟

حاج آقا: در اسلام حق طلاق با مرد است اما چون این حق مرد است که طبق دین و اصول اخلاقی چهار زن اختیار کند پس زن نمیتواند مانع شود، و چون طلاق یکی از مکروه ترین حلال هاست بهتر است طلاق نگیرد.

تقریبا با صدای بلند عصبی خندیدم. باشه بخاطر گل روی شما!!!

حاج آقا: ولی بخشش مرد ، بخشش شوهر مهمترین جهاد زن است که بسیار مورد رضایت خداوند است. دیگری اینکه سازگاری با خویشاوندان همسرو سازگاری با شغل و درآمد خانواده یا سکوت هنگام عصبانیت، شکایت و درد دل بیجا نکردن، نداشتن توقعات بیجا،خودداری از توهین و توبیخ همسر،عیبجویی نکردن،چشم پوشیدن از غیر همسر،قهر نکردن و مهمترین جهاد یک زن ، طبق فرمایش مولا علی (ع) این است : جهاد یک زن آراستن خود برای شوهرش است.

اهورا بله بله ای گفت و حاج آقا ادامه داد: در کنار همه ی این ها جهاد زن، خوب شوهر داری کردن است!رعایت این مسائل از وظایف زنان مومن است.

من نمیدونستم زن اینقدر جهاد داره.....!!!

حاج آقا درادامه گفت: رسول خدا میفرماید: هر زنی که به همسرش یک لیوان آب دهد از یک سال روزه داری و شب زنده داری برایش برتر است.

دیگه بقیه این مطلب و گوش ندادم، و رادیو رو خاموش کردم. پشت میز توی آشپزخونه نشستم و سعی کردم زیاد حرص نخورم، واقعا تا کی باید همه عین کبک سرمونو زیر برف کنیم؟ بعد از بیست دقیقه صدای زنگ تلفن بلند شد، اهورا بود.

-بله؟

اهورا: چه طوفانی؟

-این کی بود؟

اهورا: سفارش شده ی صدا و سیما!

-زنا بشینن تو خونه و ظرف بشورن و کهنه عوض کنن آقایونم سرخوش و راحت چهارتا زن داشته باشن؟؟؟ آره؟

اهورا با خنده گفت:چرا سر من داد میزنی؟

-پس سر کی داد بزنم؟ تو نمیتونسی دفاع کنی؟

اهورا با آرامش گفت: بعضی وقتا سکوت بهترین جوابه

دقیقا داشت حرف خودمو تحویل خودم میداد.

-رادیو رو تو یه شهرمثل تهران گوش میدن تو یه روستای دورافتاده هم گوش میدن، من میفهمم این دروغه محضه، ولی اون روستایی هم میفهمه؟ چرا این کارو با مردم میکنید؟

اهورا آهی کشید وگفت: باور کن فقط خواستم نشونت بدم که خیلی ها چنین اعتقاداتی دارن و قبولش دارن ودم نمیزنن

-زنا اینقدر تو سری خور شدن؟

اهورا: ببین من الان دو هزارتا پیامک دارم که همشون از این برنامه راضی بودن، سه هزار تا هم پیام دارم که ناراضی بودن، ولی این مسئله هست تو هم نمیتونی منکرش باشی، حجابی که تو ازش دم میزنی، باورهایی که تو راجع بهشون میگی همه منطقی هستن اما به قول تو آدم هایی هستن که فقط باید بهشون گوش داد، یادته گفتی عیسی به دین خودش، موسی به دین خودش، وقتی تو نمیتونی طاقت بیاری ، ،.. تفاوت دیگری رو با خودت تحمل کنی از بقیه چه انتظاری داری؟

-میتونم تحمل کنم موضوع اینه که گاهی وقتا همین تفاوت ها زندگی آدمها رو تغییر میده ، من روی زندگی کسی سلطه ندارم اما خیلی ها روی زندگی من تاثیر میذارن که من منتظر اثر اونها نیستم.

اهورا:حق باتوئه، یه جورایی هم میپذیرم که شاید دروغه، ولی چه میشه کرد؟ پشت عبادت پنهان میشن و دروغ میگن آدم نمیدونه مناجاتشونو باور کنه یا دروغی که عین آب روون میگن..

-ولی این منصفانه نیست، کسی که نماز وروزه و عبادتش ترک نمیشه اما به راحتی دروغ میگه چون ضعف در صداقت داره ، هنوز نتونسته باور کنه که دروغ تمام اون عبادت و مناجآتشو از بین می بره

اهورا جوابی بهم نداد. بعد از مکثی دو نفره گفتم: اینو کی آورده؟ کسی که ذهنش به چهار تا حدیث تحریف شده خوشه؟؟؟ کی سفارشش کرده؟

اهورا: جز بزرگترین روحانیون ، هستش، الانم رفته نماز ظهر!

با حرص گفتم: لابد پیشونیشو هم سیاه کرده

اهورا با خنده گفت: از کجا فهمیدی؟

-آدمی که صدای قد قامت الصلا ة شو تا هفت تا کوچه اونطرفتر میشنون اون آدم فقط فکر ظاهرشه ، میخواد خودشو خوب جلوه بده ، کی دیدی یه آدم موهاشو بلند کنه و لباس دی اند جی بپوشه بعد بیاد از صلاة و نماز صبحش بلند بلند حرف بزنه؟ کجای دنیا رسمه که پیشونی سیاه کنن که ادعاشونو ثابت کنن؟؟؟ اونی که سر سجده نافله با خلوص دل و بی صدا شب و سحر میکنه پیشونیش رو داغ مهرسیاه نمیکنه

آهی کشیدم و اهورا گفت: این تعصبه ، تعصب مدارانه نظر میدن

-تحمیل میکنن تعصبشونو تحمیل میکنن، اونی که والضالین شو بیشتر کشید که دین دار تر نیست، معتقد تر نیست، اون که سین بسم الله شو سر زبونی تر کشید نشونه  متمدن بودن نیست ، بخدا نیست، به پیغمبر نیست

اهورا آهی کشید و زمزمه کردم : هست؟

جوابی بهم نداد خودش هم ناراحت بود . ولی میدونستم بخاطر از دست ندادن شغلش سکوت کرده بود.نفس عمیقی کشیدم وگفتم: نمیدونم چی بگم، اصلا نمیدونم چی باید بگم

 

اهورا: فقط از دست من ناراحت نباش

-نیستم

اهورا:من فقط خواستم نشون بدم که چه فکرهایی تو جامعه هست.

-میدونم، یا بهتر بگم میدونستم، فقط خیلی وقت بود که نشنیده بودم، مرسی.

اهورا:ببخش اعصابت خرد شد

-خوب کاری نداری؟

اهورا: نه ، خداحافظ.

و تماس روقطع کردم وسعی کردم فکر نکنم ، ولی مگه میشد ما همه داشتیم باهم زندگی میکردیم اگر عقاید من روی زندگی اونها تاثیر نداشت عقاید اونها به شدت روی زندگی من وامثال من تاثیر داشت.

اگر من یه صفتی واز یکی اکتسابی میگیرم، وای خدا ذهنم چه قدر شلوغ بود، کلافه فکر کردم حاج یداللهی هم حاجیه هم روحانیه بزرگواریه ، اگرامروز من تصمیم گرفتم چادر سرم کنم و یه راهی رو تا تهش برم بخاطر خط دادن های اون بود که اگه اون نبود معلوم نمیشد چی میشدم، اگه حرفشو گوش دادم و به نصایحش عمل کردم وتوی حجاب ورفتار وکردارم تجدید نظر کردم که تو محلمون واسم حرف درنیارن که هیچ رو سرم و اسمم قسمم بخورن بخاطر بالا منبری های صادقانه وبا خلوص نیت اون بود ، یکی میشد مثل همسایمون حاج یداللهی یکی هم میشد!!!

سرو صدای پرند نمیومد با اینکه امروز باید مدرسه میرفت و مدرسه رفت و معلم ریاضیشون که اتفاقا دو زنگ آخر ریاضی داشت نیومده بود ساعت یازده برگشته بودخونه، یعنی من آرزو به دلم مونده بود یه بارمعلمم نیاد سرکلاس.

به طبقه ی بالا رفتم. صدای غرغر پرند میومد. یه لحظه پشت در ایستادم. پرند داشت با تلفن صحبت میکرد با غرگفت: ببین رمز پیج فیس بوکم رو بزن، بابا رمزم اینه سه تا صفر، بعد به اینگیلیسی بنویس پرند، دوباره سه تا صفر، ایمیلمم پرنده کوچولوئه دیگه ، آره ، خوب؟؟؟

ببین محمد برام کامنت گذاشته؟؟؟ خاک برسرش

آخه میدونی دیروز کلی باهاش بحث کردم، کثافت عکسشو نشونم نداد منم باهاش قهر کردم.

نفسمو فوت کردم و از پله ها پایین اومدم. چند بار لبمو گزیدم،با کلافگی روی مبل نشستم، فیس بوک، پرند پیج فیس بوک داشت؟! به سمت اتاقم رفتم واز تو کیفم گوشیم و درآوردم، تنها چیز درست و حسابی ای که داشتم همین بود، اینم صدقه سری طاها بود که بخاطر فارغ التحصیلی از دانشگاه برام خرید. میتونستم به اینترنت وصل بشم؟، گوشیمم قابیلت اتصال به ....! اسمش هم بنظرم ممنوعه بود بخصوص برای کسی به سن پرند! یه لحظه حس کردم کاری که دارم میکنم درسته؟ سرمو تکون دادم وگوشیو تو کیفم پرت کردم. اینکار ورود به حریم شخصی پرند بود. وقتی پرند عقلش نمیرسید؟! کمی شقیقه هامو مالیدم، کیوان کم بود محمد هم اضافه شد؟؟؟ دیگه باید با پارسوآ حرف میزدم. با تقه ای که به در خورد پرند وارد اتاق شد و گفت: تی تی جون ...

به ساعت نگاه کردم و پوفی کشیدم وگفتم: بله؟

پرند متوجه دلخوریم شد وگفت:طوری شده تی تی جون؟

-چی میخواستی پرند؟

پرند: هیچی، میخواستم ببینم تو این مسئله رو بلدی حل کنی؟

دفترشو نگاه کردم. خطش به خوبی پارسوا بود، ذهنم درگیر بود با کلافگی به لباسهای گشاد پرند نگاه کردم وگفتم: پرند؟

پرند:بله؟

-تو چرا توی خونه لباسهای گشاد میپوشی؟

پرند: هان؟

-دوباره بپرسم؟

پرند لبخندی زد وگفت: آخه میدونی، یه چیزی هست، من اونا رو همیشه واسه مدرسه می بندم و واسه وقتی که مهمون میاد یا واسه کلاسای بیرونم و خرید، بعد جلو پارسوآ لباس گشاد میپوشم که از اونا نبندم. منظورشو فهمیده بودم پوفی کشیدم وگفتم:خوب جلو پارسوا هم ببند و یه لباس خوب بپوش.

پرند: آخه کلا سه تا از اونا بیشتر ندارم، بعد تازه یکیشونم خراب شده ، هی میشورم می پوشم، خراب میشن هر روز ببندمشون. ابروهامو بالا دادم، پرند خندید وگفت: به پارسوآ که نمیتونم بگم بیا بریم از اینا بخریم، و بلند خندید.

دستشو گرفتم ،آروم گفتم: خواستی امروز میریم چند تا برات میخریم، خوبه؟

پرند خندید وگفت: آخ جون، فقط پارسوآ نفهمه ها.

-نمازمو میخونم میام بهت یاد میدم. پرند باشه ای گفت وصورتمو بوسید و از اتاق خارج شد.

توکه اینقدر خوبی چرا پس ... ؟ خوب وساده ای پرند، کاش میفهمیدی که واسه سن الان تو، این کارا خیلی زوده. تو که از گفتن یه لفظ جلوی یکی هم جنس خودت خجالت میکشی تو که از اتفاقی که توی بلوغت حق داری حرف بزنی و سکوت میکنی ویه شب تا صبح بیدار میمونی، پس چرا میذاری یکی مثل کیوان تو رو ببوسه،. چرا فرق سو استفاده و محبت رونمیدونی، پرند تو که اینقدرخوبی....!!!

از جا بلند شدم، کاش میتونستم تمام درد و دلها رو تو روی پرند بگم.میخواستم نماز بخونم، دیگه باید با پارسوآ راجع بهش صحبت میکردم. بعد از نمازم کلی سر ریاضی باهاش سر و کله زدم و بالاخره یاد گرفت، بعد هم به خرید رفتیم. با اتوبوس بردمش با اتوبوس هم آوردمش. وقتی به خونه برگشتیم در کمال ناباوری پارسوآ ساعت پنج خونه بود. و درکمال ناباوری تر رها هم کنارش نشسته بود. بوی دود سیگار کل خونه رو پرکرده بود. پارسوآ چشمهاش سرخ بود. با دیدن دو جام نصفه ای که جلوشون قرار داشت لبمو گزیدم و سلام کردم. پرند هم کنار من ایستاده بود.

پارسوآ رو به پرند گفت: کجا بودی؟

-رفته بودیم...

پارسوا به من نگاه کرد وگفت: از شما نپرسیدم.

بی ادب، میزنم لهت میکنما!

پرند گفت: رفتیم یه چیزی بخریم.

پارسوآ از جا بلند شد و گفت: هر روز هر روز که نمیرن خرید، میرن؟

پرند سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت. حس کردم باید دخالت کنم با غیظ به رها اشاره کردم و گفتم:از جای دیگه عصبانی هستید مجبور نیستید سر پرند خالی کنید. و رو به پرند گفتم: عزیزم برو بالا به درست برس! پرند چشم غره ای به رها رفت و آهسته گفت:میرم حموم. پله ها رو بالا رفت و کمی بعد صدای ریزش آب و تق تق روشن کردن فندک پارسوآ رو شنیدم. پوفی کشیدم و به آشپزخونه رفتم.

رها با پوزخند گفت: این دیگه کی بود؟؟؟ اینو به چه بهونه ای عقد کردی؟

پارسوآ با حرص گفت: بهتره حرف دهنتو بفهمی.

رها با غیظ گفت: چقدر بفهمم؟ تو چرا نمیفهمی؟ تو چرا زندگیمو خراب کردی.

پارسوآ دست به کمر ایستاد وگفت: تو از اول میدونستی قرار من وتو چیه؟ مگه نه؟

رها بلند شد ایستاد و گفت: آره میدونستم، تویی که اختیار نداشتی، من مقصر نبودم.

پارسوآ ملایم گفت: بیا این حساب کتاب آخر، فکرکنم بهتره بحث نکنیم.

رها چک و گرفت وگفت: پارسوآ من دوست دارم.

پارسوآ پوفی کشید وگفت: بس کن رها.

رها : من بچمونو میخوام.

پارسوآ : جدی؟ خیلی خوب، برو هرغلطی دلت خواست بکن.

رها با بغض گفت: من این بچه رو به دنیا میارم.

یه دفعه یه لیوان از دستم افتاد و شکست.

پارسوآ به سمت آشپزخونه اومد وگفت: خوبی تی تی خانم؟

به جلوی پام نگاه کردم و پارسوآ گفت: بذار برات دم پایی بیارم، نمیدونم چرا ته دلم یهو خالی شد. رها حامله بود؟

پارسوآ بهم نگاه کرد، یه جفت دمپایی جلوم گذاشت. داشتم نگاهش میکردم.. نگاهشو ازم دزدید و به هال رفت. با لحن ملایم تری گفت:رها برای جفتمون بهتره این بچه رو سقط کنی.

رها: چرا پارسوا؟؟؟ چرا، من و تو میتونیم باهم خوشبخت باشیم، میتونیم زندگی خوبی باهم داشته باشیم.

پارسوآ : نکنه توقع داری با توی هرزه زیر یه سقف زندگی کنم و خوشبخت هم بشم؟؟؟ تو میدونستی من برای چی میخوام باهات ازدواج کنم. مگه نه؟

رها: تو که میدونستی من هرزه ام چرا با من بودی؟

پارسوآ: تو زن قانونی من بودی.

رها: این بچه ی قانونی ماست.

پارسوآ: ازکجا معلوم؟

رها با گریه گفت:خیلی بی شرفی..

پارسوآ با داد گفت: من ....و صداشو پایین آورد وگفت:من یا تو؟ تو و هرزه بازی هات ....

رها با داد گفت:هرزه ها هم میتونن حامله بشن....!

پارسوآ با داد گفت: صداتو تو خونه ی من نبر بالا.

رها پوزخندی زد وگفت: برات متاسفم، برای مدرک تحصیلیت، برای این شعور بی شعورت، ازت متنفرم.

پارسوآ: چه بهتر.

رها در حالی که کیفشو برمیداشت گفت:وقتی خواستی ازم استفاده کنی خوب بود کافی بود؟؟؟ راضی بودی؟؟؟ برات متاسفم، تا وقتی برات لذت داشتم به این فکر نمیکردی که من یه زنم؟ چرا با من اینکارو کردی؟

پارسوآ: آخه بی همه چیز تو بودی که موس موس میکردی یا من؟؟؟ من که گفتم فقط برای اقامت، تو که هرچقدر خواستی از من پول گرفتی، دیگه چی میخواستی؟؟؟ حالا هم که میخوایم جدا بشیم، پس عین آدم گورتو گم کن و برو.

رها: من بچمو به دنیا میارم.

پارسوآ: بیار، ببینم چطوری میتونی نگهش داری و بزرگش کنی!

رها: من عقد دائم تو بودم بیچاره، اسمت تو شناسناممه.

پارسوآ لبخندی زد وبا لحن قاطعی گفت: مطمئنی؟؟؟ اینقدر پول دارم که بتونم کاری کنم که احد الناسی تو و بچه اتو به رسمیت نشناسه.

رها با گریه گفت: فقط میخواستی از من سواستفاده کنی آره؟؟؟ خوبه خودتم یه دختر داری، امیدوارم، با تمام وجود امیدوارم یه روزی این بلا سر دختر خودت بیاد.

صدای سیلی ای که پارسوآ به صورت رها زد باعث شد قطره اشک سمجی که گوشه چشم من جمع شده بود پایین بیفته. پارسوآ با صدای گرفته و عصبی ای بلند داد زد و گفت: اسم دختر منو به دهن نجست نیار. رها دستشو روی صورتش درست روی ضربه پارسوآ گذاشت وگفت: برو به جهنم، هم تو هم دخترت.

پارسوآ بازوش و گرفت و گفت: پولتو گرفتی تموم شد، وای به حالت اگر تا آخر هفته که دادگاهه از این بچه خلاص نشی وگرنه من میدونم و تو، و از خونه بیرون پرتش کرد.صدای هق هق رها تو سرم بود. حتی صدای سیلی ای که به صورت رها خورده بود. خم شدم تا شیشه خرده های جلوی پامو جمع کنم، دستهام میلرزید. نمیدونم چرا اینقدر شوکه و عصبی بودم، دلم برای رها میسوخت، ولی از پارسوآ بیزار نبودم.

با دیدن انگشتهای پارسوا که همراه با من داشت شیشه خرده ها رو جمع میکرد به چهره اش نگاه کردم. کلافگی و سردرگمی از سر و روش می بارید حق وبهش نمیدادم ، نمیدونم چرا ولی دلمم براش میسوخت. هنوز داشتم به چهره اش نگاه میکردم، با درهم رفتن چهره اش تو میدون دیدم یه رنگ سرخ دیدم، سرمو پایین انداختم، دستش رو با یه تیکه از لیوان بریده بود.

با نگرانی گفتم:مهندس....

پارسوا با پوزخند مسخره ای گفت: حتی تو این یه کارم نمیتونم کمک کنم.

-دستتون داره خونریزی میکنه.

پارسوآ: مهم نیست.

-احتیاج به پانسمان داره، شایدم بخیه.

پارسوآ سرشو زیر انداخت وگفت: ببخش زحمتتونو زیاد کردم، از آشپزخونه بیرون رفت و من فقط به دو سه قطره خونی که کف آشپزخونه ریخته بود نگاه میکردم.

با صدای دوباره  آیفون با کلافگی گفتم:پرند آژانس منتظره. پرند درحالی که جعبه ی کادویی رو برمیداشت گفت: این تو بذارم خوبه؟ جعبه رو ازش گرفتم و گفتم: خوبه.  و از پله ها بالا رفت، با کنجکاوی درجعبه رو باز کردم. با دیدن یه زنجیر کلفت استیل لبمو گزیدم، این بیشتر پسرونه بود.سعی کردم به دلم بد ندم. پرند بدو بدو از پله ها پایین اومد وگفت: بریم من خوبم؟

فوری جعبه رو بستم، حق نداشتم زودقضاوت کنم. از همه مهمترمن همراهش بودم، پس مشکلی نبود. به چهره نازش که با یه خرده ریمل و رژ گونه فوق العاده شده بود لبخندی زدمو گفتم: ماه شدی. نگاهی به پاهای لختش کردم وگفتم:جوراب شلواری قرار بود بپوشی. پرند با یه لحن توجیهی گفت:قرار بود اگه مجلسشون مختلط بود بپوشم. نفس عمیقی کشیدم وگفتم: با خودت جوراب شلواری و کت لباستو آوردی؟؟؟ پرند:آره. تو چشمهاش نگاه کردم ، فوری نگاهشو به پایین دوخت وگفت:آژانس منتظره، بریم؟ باشه نامطمئنی گفتم و باهم از خونه خارج شدیم، هم من آدرس روبلد بودم هم پرند ، آدرس همون خونه ای بود که چند وقت پیش بعد از خرید کیانا رو پیاده کردیم! خیلی زود جلوی در باز خونه کیانا رسیدیم. یه آپارتمان با نمای سنگی سفید بود. پرند از ماشین پایین اومد و منم حساب کردم و پشت سرش راه افتادم. با هم وارد آپارتمان شدیم، به شدت نوساز بود، داخل آسانسور خودشو برای آخرین بار تو آینه چک کرد وجلوی طبقه چهارم از آسانسور بیرون اومدیم.

در باز بود صدای موزیک هم بلند بود، وارد خونه شدیم، اولین چیزی که تو مسیر قرار داشت یه میز نهارخوری بود که روش پر بود از کادوهای رنگارنگ، کیانا با یه تاپ و دامن سفید به استقبال پرند اومد با دیدن چند پسری که تو سالن نشسته بودند و به پرند نگاه میکردند تصمیم گرفتم چادرمو درنیارم. گوشه ای روی مبل راحتی چرم سیاهی که بالش های قرمز داشت نشستم و پرند به اتاقی رفت تا لباس هاشو عوض کنه، از مادر وپدر کیانا خبری نبود. حال ونشیمن ال مانند که پر بود از وسایل مختلف، وسایل شیک و چشم گیری نبود اما خونه قشنگ و جمع وجوری بود. سرجمع چهار تا دخترهم سن کیانا بودند و هفت هشت نفر پسر بودن، با دیدن پیانویی که جلوی بوفه قرار داشت دوباره به جمع پسرا نگاه کردم. پرند از اتاق بیرون اومد، نه کت پوشیده بود نه جوراب شلواری، مطمئن بودم درعمل انجام شده قرار گرفتم و اون هیچ کدومو با خودش نیاورده. سرمو تکون دادم دیگه از پسش برنمیومدم، پیانو مستقیم جلوی چشمم بود وجودش و حضورش عصبیم میکرد. پرند جعبه کادوشو گوشه ای کناربقیه کادوها گذاشت و با دوستانش روی یه مبل سه نفره نشستند و مشغول بگو و بخند شد. منم فقط نشسته بودم، حس میکردم شبیه یه نگهبان بالاسر پرند با چوب ایستادم، پرندو دوستاش هراز گاهی به من نگاه میکردند وچیزی میگفتند و میخندیدند. کسی بهم شربت تعارف کرد یکی برداشتم وتشکر کردم.

حس نگرانی و دلشوره به جونم افتاده بود و نمیتونستم از خودم دورش کنم، با صدای موزیک که بلند تر شد و دیدن ریخت نحس کیوان که از اتاقی بیرون اومد نفسمو با کلافگی فوت کردم چیزی که دلم گواهی میداد و چیزی که ازش میترسیدم به سرم اومد، از دیدن زنجیر پسرونه که با کیانا خریده بود تا حضور پیانو در معرض دیدم، وجود اون چند پسر، کیانای اخراج شده که چهره اش منو به یاد یکی مینداخت و .... مسئله ها برام کاملا حل شده بود!!!

کیوان به سمتم اومد و خوش اومد کوتاهی نثارم کرد و به سمت پرند رفت. درکمال ناباوری دست پرند وگرفت و صورتشو بوسید. یک بوسه  شاید عادی شاید غیرعادی، من جواب پارسوآ رو چی میدادم؟ کمی بعد هم بلندش کرد و باهم شروع به رقص کردند، خون خونمو میخورد، دیگه جوش آورده بودم، گر گرفته بودم، سرخ شدن پوستمو حس میکردم، کیوان لجن بود، داشت از یه دختر نوجوون سیزده ساله سوء استفاده میکرد، کاش پرند یه ذره میفهمید، کاش پرند یه ذره بزرگ بود ، کاش پرند میدونست داره چیکار میکنه؟! کیوان عوضی بود، همه صفات بد دنیا رو بهش نسبت میدادم. نفسمو با کلافگی فوت کردم، دیگه نمیتونستم اجازه بدم پرند اینجا باشه.

بعد از تموم شدن رقص دونفره اشون پرند نشست ، همه از اون وزیباییش تعریف میکردند، پرند با غرور میخندید. کیوان براش آب میوه آورد کنارش نشست و مشغول صحبت شدند، کیوان میگفت و پرند میخندید، کاش با یکی مثل خودش دوست میشد، نه پرندی که مطمئن بودم وحتم داشتم ده سال ازش کوچیکتر بود!!!

کیوان موهای پرند واز روی صورت پرند کنار زد، دستشو به آرومی روی بازو گردن پرند کشید، انگشتهاشو نوازش میکرد، با گوشواره گوشش بازی میکرد! سرخ شدن صورت کیوان، اینکه اون بینی شو به بینی پرند مالید، معلوم نبود تو گوش پرند چه زمزمه های مزخرفی میکرد، هیچ کس جز من حواسش به این نبود که از یه دختر سیزده ساله داره سواستفاده ی جنسی میشه! از یه نوجوون برای ارضای خواسته های یه جوون دیگه، این منصفانه نبود. دچار تهوع شده بودم، این صحنه تماشای لمسهای پی در پی کیوان و صورت ملتهبش برام غیر قابل تحمل بود. کاش میتونستم همراه پرند زودتر از اونجا فرار کنیم. حس میکردم وارد یه محیط خفقان آور شده بودم، یه محیط کثیف، یه محیط چندش آور.

کیوان از جا بلند شد و به محض اینکه کنار پرند یه خرده خلوت شد فورا برخاستم و رو به روش ایستادم وگفتم: بلند شو بریم،

پرند چشمهاشو گرد کرد وگفت: تی تی جون....!

-شنیدی چی گفتم؟

پرند لبشو گزید وگفت: ما که تازه اومدیم تی تی جون.

-بلند شو تا زنگ نزدم به بابات.

پرند با اخم گفت: داری منو تهدید میکنی؟

-آره، واضح نیست؟

پرند سرشو پایین انداخت و گفتم:برای چی دروغ گفتی؟ اینجا تولد کیاناست؟ یا تولد استاد موسیقیت؟ یا تولد دوست پسرت؟

پرند اشکش آروم روی گونه اش چکید، به آرومی از جا بلند شد وگفت: اگه میگفتم با من میومدی؟ اگه میگفتم بابا میذاشت بیام؟؟؟ حالا هم که داری آبرومو میبری، و به آرومی از کنارم گذشت، به اتاقی رفت، پشت سرش راه افتادم. دراتاقو باز کردم. لبه تختی نشسته بود و آروم آروم گریه میکرد. کنارش نشستم وگفتم: دروغ تو کارو داره بدتر میکنه، تو فکر کردی میتونی همه کاراتو با دروغ پیش ببری؟ پرند با گریه گفت: تی تی جون تو روخدا بذار امشب اینجا باشم، مگه دارم چیکار میکنم؟

-پرند من نمیتونم به بابات دروغ بگم. نفس کلافه ای کشید وگفت: تی تی من آبروم میره، تو روخدا!

-فقط یه ساعت، فقط یه ساعت پرند.

پرند اشکهاشو پاک کرد و با کلافگی گفتم: میشینی کنار من از جات جم نمیخوری.

پرند با بغض گفت: پس بریم

-باشه بریم.

پرند پاشو به زمین کوبید وگفت: تی تی جون...

- پرند تمام این مدت دروغ گفتی، جوراب شلواری نپوشیدی خواستی منو تو عمل انجام شده قرار بدی، لباست دکلته است تمام منطقه ای که کیوان نگاه میکنه بالای سینه اته، تو بچه نیستی که من اینا رو بهت بگم، تو یه دختری که کیوان داره ازت سواستفاده میکنه تو به چه حقی اجازه میدی اونطوری بهت دست بزنه؟ همین الانم نمیدونم باید چی به پدرت بگم، توی پاساژ رفتی یواشکی کادو خریدی، تمام پنج شنبه ها کیوان باهات می لاسه، بابات اینا رو میدونه ؟ فکر کردی میتونی تا آخرش همینطوری با پنهان کاری و دروغ کار از کار پیش ببری؟ استاد موسیقیت دوست پسرته ، الانم توی تولدشی، پرند باور نمیکنم اینقدر وقیح باشی...!!! تمام کلماتم باعصبانیت میگفتم، رگباری و تند ، بدون اراده و بدون فکر ، فقط دلم میخواست بگیرم تا جاداره بزنمش.

کلافه بودم از دستش، از رفتارش، از نوع صحبت کردنش، از این سادگی بیش از حدش، از بچه بودنش، کلافه بودم، کیانا اخراج شده بود، معلوم نبود چه جور خانواده ای داشت، کیوان احتمالا برادرش بود دوست پسر پرند، استاد موسیقیش، خدایا این چه وضعی بود.این بچه فقط سیزده سالش بود، پیج فیس بوکش لابد پر بود از پسرهایی که فرندلی باهاش صحبت میکردند، همه ی این ها بخاطر پارسوآ بود یعنی فقط اونو مقصر میدونستم، اگه یه توجه درست روی پرند داشت اگه عین آدم رفتار میکرد، اگه اگه ، هزار تا اگه ، اون وقت یه دختر سیزده ساله با یه پسری که ده سال از خودش بزرگتر بود اینطوری معاقشه های کوتاه نداشت. پرند دستمو گرفت وگفت: تی تی جون تو رو خدا بذار بمونم.

-فقط یک ساعت، با شرایطی که بهت گفتم، فهمیدی یا نه؟

پرند ناچار شد قبول کنه، یعنی راه دیگه ای براش نمونده بود.

با هم از اتاق خارج شدیم کیانا فوری خودشو به پرند رسوند و آروم طوری که مثلا من نشنوم گفت: چرا گریه کردی؟؟؟

پرند:بیخیال.

کیانا: اگه این سگ نگهبان و با خودت نمیاوردی نمیشد؟ با حرص چشم غره ای به کیانا رفتم که خودش وجمع و جور کرد. با اشاره به مبلی که در کور ترین قسمت خونه قرار داشت پرند وادار کردم تا اونجا بشینه خودم هم کنارش نشستم.

کیوان جلو اومد وگفت:پرند طوری شده؟

پرند به من نگاهی کرد وگفت: نه.

کیوان: پس چرا نمیای برقصی خوشگل خانم، چه گوشه هم نشستی.....! پرند ازاین تعریف غرق خوشی شد اما با حضور من خیلی خوشحالیش ادامه دار نبود. پرند گفت:حالا میام، یه ذره شیرینی میخورم میام. کیوان چپ چپی به من نگاه کرد و باشه گلمی گفت ورفت. چقدر پر رو و چندش بود که جلوی من به پرند میگفت: گلم!!! دلم برای قیافه بق کرده پرند سوخت، دستشو گرفتم با حرص دستشو از دستم بیرون کشید. بهش نگاه کردم وفکر کردم هرچقدر هم نصیحتش کنم نمیفهمه که من اینکار و از روی علاقه به خودش انجام دادم. نفس کلافه ای کشیدم وگفتم: پرند اگه بذارم بری با اون پسر برقصی کافیه؟ اخمت باز میشه، اگه بذارم ببوستت و بهت دست بزنه کافیه؟؟؟ پرند فکر کردی از سر دوست داشتن ومحبت داره باهات اینطوری رفتار میکنی؟؟؟ پرند با حرص گفت: منو اون میخوایم باهم ازدواج کنیم...! تقریبا اگر برق دویست وبیست ولتی بهم وصل میکردن اینقدر سیخ نمیشدم که با شنیدن این حرف عین سیخ جیگر راست نشستم. و البته هم خنده ام گرفته بود هم عصبی شده بودم، خیلی سعی کردم نخندم اما نشد!!!!

پرند با حرص گفت: آره بایدم بخندی.. تو که بی اف نداشتی از کجا میدونی که اون داره از من سو استفاده میکنه؟؟؟ اصلا تو چرا میخوای توزندگی من دخالت کنی؟ بهش نگاه کردم وگفتم: من وظیفه امو انجام میدم. پرند با یه لحن مرتعش گفت: آره برو بذار کف دست پارسوآ سر ماه بهت پول بیشتر بده. و روشو از من گرفت.

-من به زندگی تو کاری ندارم پرند، مسئله اینه که من نمیفهمم سن تو سنی هست که تو به این مسائل و این جنبه اش نگاه کنی؟ پرند برای تو فکر کردن به این قسمت از زندگی و آینده خیلی زوده.. بدتر از همه اینکه تو چطور دروغ میگی پرند؟چرا اینقدر راحت دروغ میگی؟؟؟ من نمیخوام اذیتت کنم،. من هیچ نسبتی با تو ندارم، فقط یه دوستم، همین، ولی پرند....!

پرند میون کلامم اومد وگفت: تی تی جون من هیچ دروغی نگفتم، هیچ کار بدی هم نکردم.

-بوسیدن یه پسر غریبه بد نیست؟؟؟ بد نیست که تو یه کلمه راجع به اخراج کیانا به پدرت نگفتی؟؟؟ بد نیست پرند؟ از نظر تو چی بده؟ از نظر تو چی خوبه؟ کیوان خوبه؟ کیانا واسه چی اخراج شده؟ اگه بد نیست چرا نگفتی؟ اگه بد نیست چرا به پدرت نگفتی اینجا تولد دوست اخراج شده ات نیست تولد برادرشه، تولد استاد موسیقی ته؟؟؟

پرند سرشو پایین انداخت و با آرامش گفتم: من هیچ کدوم از اون قبلی ها رو به پدرت نگفتم، چون نخواستم چغلی تو کنم، ولی پرند این اصلا درست نیست که تو از اعتماد پدرت سواستفاده کنی. پدری که اندازه ی همه ی دنیا دوستت داره!

پرند بهم نگاه کرد وگفت: واقعا نگفتی؟

-نه نگفتم.

پرند:امشبو میگی؟

-اگه تو سعی کنی یه دختر خوب وخانم باشی نه.

پرند: قول میدی؟

نفس عمیقی کشیدم وگفتم: آره قول میدم، بشرطی که یک ساعت دیگه بدون چون وچرا بریم. پرندسکوت کرد و چیزی نگفت. یک ساعت مثل برق وباد گذشت. با اشاره به ساعت پرند بلند شد، هنوز بد عنق و بد اخم که حس کردم دارم کار اشتباهی میکنم و عذاب وجدان گرفته بودم. با این حال بلند شد. لباسشو پوشید، هیچ کس نبود تا ازش تشکر کنیم، از کیوان خداحافظی کرد ، کیوان با اخم وتخم به من خیره شده بود. کیانا هم محلم نذاشت وبه پرند گفت: بهت زنگ میزنم.

باهم وارد آسانسور شدیم وآژانس خیلی وقت بود که تو کوچه منتظرمون بود. حس میکردم میتونم راحت تر نفس بکشم. خیلی زود به خونه رسیدیم،. درو با کلید باز کردم. پارسوآ جلومون حاضر شد وباتعجب گفت: اومدید؟چه زود ، ساعت تازه ....و سرشو به سمت ساعت دیوار چرخوند، ساعت تازه هفت وربع بود.

پارسوآ رو به پرند گفت:خوش گذشت؟؟؟ پرند بی اخمیت به من و پارسوآ به اتاق طبقه ی بالا رفت و پارسوآ رو به من گفت: طوری شده؟

-راستش .... اممم......

پرند در اتاق وباز کردو به من خیره شد. پله ها رو پایین اومد و قفس پسته رو بلند کرد وگفت: تو به من قول دادی تی تی. نفس عمیقی کشیدم و پرند بدو بدو پله ها رو بالا رفت.

پارسوآ دوباره گفت: چی شده؟

-هیچی.. من دیگه باید برم.

پارسوآ مشکوکانه به من نگاه کرد وگفت: مطمئنید هیچی؟؟؟

-نه!

پارسوآ ابروهاشو بالا داد وکمی خم شد وگفت: نه؟؟؟

-من باید برم، و تند در ورودی و باز کردم وازخونه خارج شدم. پارسوآ دنبالم اومد وگفت: تی تی خانم، تی تی خانم چی شده؟

-هیچی مهندس. گفتم که....!

پارسوآ : اینطور گفتن به درد من نمیخوره، اینطوری که من سکته میکنم خانم.

-ببینید مهندس، من.....!

با دیدن پنجره ی اتاق پرند که داشت به من و پدرش نگاه میکرد نفسمو کلافه فوت کردم وگفتم: بعدا باهاتون صحبت میکنم.

پارسوآ: میخواین برسونمتون؟

-نه، فقط، یه موقعی ، یه موقعی رو مشخص کنید تا باهاتون حرف بزنم.

پارسوآ: باشه، فردا میاین شرکت؟؟؟

-باشه، دوباره به پنجره خیره شدم.

لبمو گزیدم وگفتم: من نمیتونم دروغ بگم مهندس، باهاتون راجع بهش صحبت میکنم، آدرس شرکتو بهم پیام بدید.

نگاهمو از پنجره گرفتم و به پارسوآ که با نگرانی بهم خیره شده بود دوختم. پارسوآ مسیر نگاه منو تعقیب کرد وپرند فوری پرده رو کشید. خداحافظی کوتاهی کردم و با گام های تندی کوچه رو طی کردم، هنوز دو دل بودم کارم درست هست یا نه!

/ 1 نظر / 208 بازدید
farivar

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.شما هم به وبم بیاین.