رمان ایرانی پدر خوب (11)

 

پرند مشغول صحبت با پسته بود، پسته هم داشت یه صداهایی ازخودش درمیاورد، حتی چند بار با تمام بی اعتمادیم به شنواییم حس کردم که حرف "پ" رو به خوبی تلفظ میکنه،

روی مبلی نشستم و مشغول گردگیری گرامافون شدم، کاش جای این با اون تلفن سبک قدیمی عوض میشد، و روی میز گردی که تلفن روش قرار داشت و دور تا دورش پر از قاب عکس بود قرار میگرفت. اینقدر هوس کرده بودم مبلها روجا به جاکنم که بی اراده انگشتهام به گرامافون قفل شد و از جا بلندش کردم. در یک تصمیم ناگهانی رو به پرند گفتم: پرند میتونم جای اینو با تلفن عوض کنم؟

پرند لبخندی زد وگفت:بذاریش رو میز گرده؟

-آره، اشکالی نداره؟

پرند ناز خندید وگفت:نه تی تی جون راحت باش، و روبه پسته گفت: پسته بگو پرند، پـــــ .... ر.... ند

خوشبختانه پرند پشتش به من بود، فوری جاها رو عوض کردم، قاب عکس پارسوآ و پرند بود، و یه خانم و آقای مسن که بنظرم پدر ومادرپارسوا بودند، حتی عکس پریسا هم اون جا بود. و عکس مادر پرند که قبلا تو اتاق پرند هم یکی عینشو دیده بودم، واقعا پرند تمام جذابیت منحصر به فردش و از این زن گرفته بود. البته قد کشیده اش و مشکی بودن موها وچشمهاش وسفیدی پوستشو از پارسوآ، ! آخه پسر که نباید اینقدر سفید باشه! خاک تو سرت تی تی اینقدر سیاهی، والله.

قاب عکس ها رو روی عسلی گذاشتم، میز گرد و در معرض دید بین دو مبل یه نفره ی استیل قرار دادم، تلفن رو روی یه ویترین باریک کنار ساعت تمام قدی درست در امتداد بوفه گذاشتم، پرند حواسش به کار خودش بود، چند مبل یه نفره رو تغییر دادم تا برای رفت و آمد مسیر باز بشه، بلند گوهای سینمای خانگی رو هم در چهار ضلع هال مستطیلی بردم، عجیب دلم میخواست جای میز نهارخوری وعوض کنم و مبل سه نفره رو از وسط حال که کاملا سد معبر کرده بود و جا رو تنگ کرده بود بردارم،. ولی تنهایی از عهده اش برنمیومدم، برای همین پرند وصدا زدم واون با کمال میل کمکم کرد و اتفاقا پیشنهادات خیلی خوبی داد.

قاب عکس ها رو روی پیانو چید، تنها چیزی که تغییر نکرد جای پیانو و بوفه بودند، جای بقیه ی چیزها عوض شد. پرند الکی میخندید و تز میداد ، ولی واقعا خونه باز شده بود، ازاون تنگنا دراومده بود. جای گلدون ها رو عوض کردم و گل های مصنوعی زشت وکدر و پشت پیانو گذاشتم تا بعدا براش جا پیدا کنم، گل های طبیعی چه قدر ناز بودن، مخصوصا که بهشون آب میدادم و باهاشون حرف میزدم اون ها هم خونه رو خوشگل میکردن و بوی نم خاکشون همه جا می پیچید. آخیش، خونه با طراوت و روشن شده بود، از نتیجه ی کارم راضی بودم، حداقل حین راه رفتن پام به میز عسلی و مبل ها گیر نمیکرد.

پرند با خنده گفت: کن فیکون شده تی تی جون، ولی خوب شدا. چرا به فکر خودمون نرسید؟

نفس راحتی کشیدم وکش وقوسی به کمرم دادم وگفتم: خونه از تاریکی دراومد... پرند دستمو گرفت وگفت: تی تی جون میگم میای اتاق منم تغییر بدیم؟؟؟ هان؟ دستمو رو دستش گذاشتم وگفتم:حتما، بذار یه چایی بیارم بخوریم بعد میریم سروقت اتاق تو.

پرند نذاشت بلند بشم و خودش به آشپزخونه رفت.

چون پارسوآ نبود مانتو و روسری مو برای اولین بار حتی جلوی پرند درآوردم، از گرما داشتم خفه میشدم، از جا بلند شدم و پرده ی پنجره ی هال روکنار زدم، و پنجره رو باز کردم تا هوا عوض بشه. پرند با هیجان گفت: بابا تی تی جون کشف حجاب کردی، بابا خوش تیپ، چه تاپ خوشگلی!!!!!

خندیدم و گفتم: بچه اینقدر زبون نریز! بلند خندید وکنارم نشست ومشغول صرف چایی شدیم، بعد از چایم به اتاقم رفتم تا نمازمو بخونم تمام مدت پرند زل زده بود به من ، وقتی نمازم تموم شد خندید وگفت: با چادر سفید خیلی خوشگل تر میشی ها!

دماغشو با دو انگشت گرفتم وگفتم: خدا این زبون و بهت نمیداد تو چیکار میکردی؟

پرند خندید وگفت: دو تا دست هم دارم، خدا نور به قبر باغچه بان ببارونه، با زبون اشاره حرف میزدم. لبخندی زدم ، حس میکردم باید با پرند صحبت کنم ، هرچند الان وقتش نبود اما تصمیم گرفته بودم اجازه ندم آدمی مثل کیوان ازش سواستفاده کنه.

با خنده و شوخی و جوک های پرند و کلی مسخره بازی به اتاقش رفتیم و دو ساعت تمام کل اتاق و بهم ریختیم واز نو چیدیم، اتاق پرند هم بزرگ و خوش ترکیب بود، میز کامپیوتر وکنسول اینه و ویترین عروسک هاشو وکامل در یک امتداد قرار دادیم تا راه وفضا برای رفت وآمد باز بشه، عرض اتاق زیر پنجره تخت و گذاشتیم و قرار شد تا براش یه روتختی جدید هم بگیریم.

پرند خسته بود اما جفتمون از نتیجه ی کار راضی بودیم، منم کم کم باید میرفتم.. ساعت هشت و نیم بود. نیم ساعت بیشتر مونده بودم.

پرند به حموم رفت و منم میز شام وچیدم تا پارسوآ که اومد با هم شام بخورند. مانتو ومقنعه امو سر کردم، تمام بساط سفره رو روی میز که در جای جدیدش قرار داشت چیدم، کل سلیقه امو در درست کردن سالاد به کار بردم و یه میز دو نفره ی شیک مخصوص پدر و دختری اماده کردم! با صدای تق تق دم پایی های پرند به لباسش نگاه کردم.

یه پیراهن صورتی خوشگل که تا سر زانوش میومد پوشیده بود با صندل های مشکی، موهاش هم آزاد ریخته بود، یه تل سفید هم به سرش زده بود. به حدی ناز و عروسک شده بود که بی اراده یه لبخند به این همه شیرینی و زیباییش زدم. با چرخش کلید و ورود پارسوآ با تعجب به پرند و کل فضای خونه انداخت ، وبا دیدن من که بهش سلام کردم چشمهاشو گرد کرد وگفت: فکر کنم اشتباه اومدم، ببخشید! وخواست بره که پرند با خنده گفت: سلام بابا!

پارسوآ : به به . شما چه دختر جذابی هستین، ببخشین اسمتون چیه؟؟؟ و پرند وکشید به سمت خودش و دو تا ماچ گنده از لپش گرفت و پرند با غر ولند گفت: آه، تف تفیم کردی،

پارسوآ خندید وگفت: تو باز زیادی خوشمزه شدی، شامپوی منم که میزنی!

پرند پارسوآ رو هل داد وگفت: نخیرم، شامپوی خودمه!

پارسوآ: تو گفتی منم باورم شد، عروسک شدی واسه من، چه خبره امشب؟ من تو رو به کسی نمیدمت ها، بگم،

پرند از خنده ریسه رفت وگفت: ول کن اونو حالا ، نگا خونه چه خوشگل شده .

پارسوآ لبخندی زد وگفت: اینجا خونه ی ماست؟

پرند: بله، همشو تی تی جون درست کرده. با شرمندگی سرمو پایین انداختم وپارسوآ گفت: زحمت کشیدید تی تی خانم،. دکور قشنگیه، ممنون. پرند بازوی پارسوآ رو کشید وگفت: بیا بریم اتاق منم ببین ، اینقدر خوب شده، تی تی جون خیلی باسلیقه است بابا! پارسوآ لبخندی به من زد وگفت:مشخصه، چه بوهای خوبی میاد......

پرند: بیا بریم اول اتاق منو ببین....

پارسوآ: بذار دستهامو بشورم....

میون حرفهاشون اومدم وگفتم:اگه اجازه بدید من برم، دیر وقته.

پارسوآ: بمونید با ما شام بخورید، من خودم شما رو میرسونم.

-نه نه، مزاحمتون نمیشم دیگه .

پرند با اصرار به سمتم اومد وگفت: تی تی جون بمون دیگه، دستپختتو نمیخوای بخوری یعنی؟

-پرند جان دیرمه ، برم زودتر خونه عزیزمم تنهاست.

پرند داشت اصرار میکرد که پارسوآ گفت: پس بفرمایید خودم شما رو میرسونم. پرند تنها که نمیترسی؟ میخوای بیای؟

پرند لبخندی زد وگفت: نه نمیترسم، تی تی جونو برسون زود بیا.

پارسوآ داشت کتش رو میپوشید که فوری دخالت کردم وگفتم: نه نه، خواهش میکنم ، شما خسته اید، خودم میرم.

پارسوآ: تعارف نکنید.

-نه خواهش میکنم ترافیکه ، شما هم تازه اومدید.

پارسوآ لبخندی زد وگفت:پس اجازه بدید به آژانس زنگ بزنم، و به سمت تلفن رفت. چادرمو مرتب کردم وکیفمو برداشتم. پرند صورتمو بوسید وگفت: تی تی جون مرسی، راستی بابا..!

پارسوآ تماس وقطع کرد وگفت: جانم پرندم؟

پرند با اخم گفت: پرنده نه، پرند، قرار شده شنبه تی تی جون جلسه بیاد.

پارسوآ دست به کمر ایستاد و ابروهاشو بالا داد وگفت:اینطوریکه ما شرمنده شما میشیم تی تی خانم.

-خواهش میکنم، من شنبه وقتم آزاده ، میتونم برم مدرسه ی پرند.

با صدای آیفون بحث خواهش وتعارف ونفرمایید تموم شد و پارسوآ منو تا دم در مشایعت کرد و جلوی در گفت: اصلا نیازی نبود خودتونو به زحمت بندازید.

-فکرکردم یه کم تنوع برای پرند خوب باشه.

پارسوآ شرمنده سرشو پایین انداخت وگفت: ازتون ممنونم، واقعا نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم، شما بیشتر ازمن به فکر پرند هستید.

-خواهش میکنم، من دارم وظایفمو انجام میدم.

پارسوآ : قول میدم این اضافه کاری ها درآخر ماه قید بشه.

با تعجب گفتم: خواهش میکنم مهندس، نفرمایید، این کارو برای پول نکردم.

پارسوآ :اینم از بزرگواری شماست.

-پرند رو مثل خواهر کوچیکتر میدونم، دوست دارم شاد وسرزنده باشه.

پارسوآ لبخندی زد وگفت: واقعا ازتون یک دنیا ممنونیم، هم من هم پرند، هیچ وقت فضای خونه اینقدر منظم و درست نبوده، حتی وقتی پدر ومادرم زنده بودند.

-خدا رحمتشون کنه.

پارسوآ:خدا رفتگان شما رو بیامرزه.

صدای بوق ماشینی که جلوی خونه خیلی وقت بود که پارک بود باعث شد از تیکه و تعارف دست بکشیم و پارسوآ در عقب رو برام باز کرد و پول رو حساب کرد و بعد از خداحافظی اتومبیل حرکت کرد. یه لحظه به عقب چرخیدم تا محو شدن کامل اتومبیل از پیچ کوچه پارسوآ هنوز جلوی در ایستاده بود!

با خستگی مفرط و تن و بدن آش ولاش یه غذای ساده واسه عزیز درست کردم و شونه هاشو ماساژ دادم وعوضش کردم وملافه های جدید روی تخت پهن کردم تا راحت بخوابه، خودمم یه دوش گرفتم و نمازمو خوندم و بدون اینکه تشک پهن کنم روی فرش ولو شدم، فقط یه بالش زیر سرم گذاشتم و چادرمو از روی چوب رختی کشیدم و رو خودم کشیدم، دیگه حتی جون اینکه غلت بزنم و مثل همیشه به پهلوی چپ بخوابم رو هم نداشتم، طاق باز وسط اتاق روی فرش خوابم برد اونقدر خسته بودم که نفهمم چقدر فرش سخت و سفته . با صدای تلفن خونه به سختی چشمهامو باز کردم و سینه خیز به سمت تلفنی که روی پاتختی بود رفتم ، با صدای خواب الودی جواب دادم : بله؟

صدایی نیومد....

کمی هوشیار تر شدم وگفتم: الو؟؟؟

باز هم جوابی نشنیدم، خمیازه ای کشیدم و دوباره گفتم: الو بفرمایید.

وقتی بار سوم جوابی نشنیدم تلفن رو قطع کردم و احتمال دادم شاید دوباره تماس بگیره، بعضی وقتها بودن کسایی که زنگ میزدن حرفی نمیزدن شاید منتظر بودن فحششون بدم !!! وسط اتاق چهار زانو نشسته بودم، کش وقوسی اومدم و به ساعت نگاه کردم، وای نماز صبحم قضا شده بود.

زود بساط صبحونه عزیز رو آماده کردم و نماز قضامو با کلی شرمندگی خوندم، آدرس مدرسه  پرند رو چک کردم تا ببینم کدوم اتوبوس رو سوار بشم سرراست تره، ظهر هم یه نهار خوشمزه برای خودم وعزیز درست کردم ، عزیزو بردم روی تراس یخرده آفتاب بگیره، خودم قاشق قاشق تو دهنش غذا میذاشتم ، اونم با محبت نگام میکرد، دیگه نمیدونستم منو با کی اشتباه گرفته. بعد از نهار و مرتب کردن آشپزخونه و حموم کردن عزیز و یه خرید جزیی برای یخچال کنار تخت عزیز دیگه کار خاصی برای انجام دادن نداشتم برای همین به روشنک زنگ زدم و تا حال و احوالشو بپرسم، چون زیاد رو فرم نبود سر به سرش نذاشتم و تماس روقطع کردم.

گوشی رو روی دستگاه نذاشته تلفن زنگ خورد و با اولین صدای زنگ برداشتم، رعنا بود که میخواست حال و احوال کنه و از رضایتم در مورد کار بپرسه. جمعه ها برام کسل کننده بود با این حال با پیام اهورا که روز یکی از شعرا رو بهم تبریک گفته بود باعث شد تا یک ساعت باهاش پیام بازی کنم وبخاطر اون روز که منو به رادیو برد تشکر کنم. دلم برای صداش توی برنامه باز بارون تنگ شده بود، صداش رو هنوز دوست داشتم اما راجع به شخصیتش ترجیح میدادم ایده خاصی ندم.

/ 8 نظر / 27 بازدید
ترانه ی زندگی

سلام مهتاب جووون از وبت خوشم اومده خوراکمه خصوصا من که اشپزیم میلنگه با اجازه دوست لینکیدمت

بانو و سالارش

مه اسرار آميزي به نام شانس سلام شايد فکر کنید گفته‌هاي آن کاملاً غیرعقلانی است ولی چیزی را که می‌بینید نمی‌توان انکار کرد!شاید نتيجه آن، فقط و فقط حاصل انرژی مثبت میلیونها آدمی باشه که انرژیشون رو بدرقه این نامه کرده‌اند نسخه اصلی در ونزوئلا نزد دختری دانشجو که بنام ماریا است و ارسال کننده اصلی آن است این نامه تاکنون طبق اخبار رسمی مايکروسافت از 15 ماه گذشته تا کنون 49 بار در دنیا به 9 زبان چرخیده شانس برای شما فرستاده شده.با ارسال آن شما خوش شانسی خواهید آورد.کپی‌ها را برای اشخاص بفرستید که فکر می‌کنید به شانس نیاز دارند.این نامه را نگه ندارید.این نامه باید ظرف مدت 96ساعت ازدست شما خارج شود شخصی دیگر به نام داریوش محمودی نیا در روز دوشنبه ساعت 9:50 این پیام را دریافت نمود و بلافاصه آن رابرای 20نفر فرستاد این گونه که او میگوید:پس از فرستادن پیام برای 20نفر 4روز بعد دقیقا همان ساعت با شرکت در همایشی برنده خودروی پراید شدم همان روز جمعه در قرعه کشی همراه اول برنده ی 100 ملیون تومن پول نقد شدم پس اعتقادتو به این پیام مثبت کن وشانستو امتحان کن از آنجا که این کپی باید در سراسر جهان بگردد شما باید 20 کپی تهیه

بانو و سالارش

سه جمله برای دستیابی به موفقیت: ۱) بیشتر از دیگران بدان، ۲) بیشتر از دیگران کار کن، ۳) کمتر از دیگران توقع داشته باش. منتسب به ویلیام شکسپیر

موهبت تنهایی

سلام مهتاب جان حال و احوال شما؟ نمیدونم مشکل از کجاست که من نمیتونم از هیچ سیستمی به جز لپ تاپم براتون نظر بذارم [ناراحت] کامنتام ثبت نمیشه آخرین بار که براتون کامنت گذاشتم پست همه از خداییم ... بود که بهتون تسلیت گفتم اما هرچه تلاش کردم ثبت نشد امروزم از دوتا مرورگر امتحان کردم بازم نشد چون تو مدیریت بلاگفا دوستان غیر بلاگفایی رو نمیشه اد کرد منم از بروز شدنتون مطلع نمیشم برای همین هم یادم میره بیام وبتون امروز داشتم لینکام رو نگاه میکردم اومدم بهتون سربزنم که متاسفانه نتونستم نظر بذارم ولی گوشم رو مالیدم که یادم بمونه عصری بیام و شاید بتونم از اینجا نظرم رو بدم شما هم که خیلی وقته نیومدید وبم [ناراحت] امیدوارم این کامنتم ثبت بشه 123 امتحان می کنم [بازنده][نگران]

ترانه ی زندگی

مهتاب گلی.. خسته نمیشی این همه تایپ می کنی/؟؟؟ گلی از غذاهات بگوووو

امیدوارم خدا به همه سلامتی بده [قلب] مهتاب جون برای من هم دعا کن

مینا

سلام مهتاب جون.ممنون بابت رمانی که زحمتشو میکشی.خوبو خوشی؟اوضاع به کامه؟

بانو و سالارش

گرگ باش. . . تا محتاج نوازش نباشی. . . گرگ یعنی ارتش تک نفره. . . تنها ولی وحشی. . .(!)