رمان ایرانی پدر خوب (17)

من غذاها رو از دست پارسوآ گرفتم تا توی دیس بکشم، تند تند مشغول بودم، سالاد درست کردم و توی پارچ ها یخ ریختم تا دوغ و نوشابه حسابی تگری باشن. با صدای زنگ آیفون و حضور زیبا و حسام و رعنا وشهروز که همزمان رسیده بودند ، فضای سالن شلوغ تر شد. خیلی زود و فرز میزو چیدم، پارسوآ و پریسا و پرند هم کمکم میکردند، وقت نشد با رعنا خیلی سلام و علیک کنم. از آخرین باری که دیده بودمش خیلی تپلی تر شده بود، شهروزم ریش پرفسوری گذاشته بودو بهش نمیومد، بحث سر پیدا شدن پرند بود وشوخی ها و گفت گو ها ، رعنا وزیبا با هم مشغول بودند و پریسا هم گوشه ای تنها وطرد شده نشسته بود. هر ازگاهی به من لبخند میزد و منم بهش لبخند عمیقی میزدم، دست آخر بلند شد تا به کمکم بیاد و من بشقاب ها و لیوان ها رو بهش میدادم تا ببره. میز که حاضر شد به پارسوآ گفتم و پارسوآ اعلام کرد که همه برای صرف غذا پشت میز بشینن. یه لحظه منتظر شدم تا پارسوآ تعارف تکراری تی تی خانم با ما غذا بخورید و بگه، اما نگفت، گذاشتم به حساب سرگرمیش برای پذیرایی از مهمون هاش، من به آشپزخونه رفتم و تویه ظرف برای خودم کمی غذا کشیدم. پارسوآ به آشپزخونه اومد، از ذوق سیخ ایستادم ، پنجه هام زیر بشقابم رفت تا همراهش برم و کنارش پشت یه میز با همه غذا بخورم. درحالی که لبخند میزدم پارسوآ گفت: کباب کم اومده. پنجه هام بی اراده شل شدند ، بشقاب وکنار گذاشتم و توی یه بشقاب دو تا سیخ کباب سهم خودمو دادم دستش.

به چشمهاش نگاه کردم و ته دلم منتظر یه تعارف خشک موندم، تشکری کرد ورفت، به پلوی خالیم نگاه کردم.. مقنعه امو مرتب کردم و با پلو و دو تا گوجه کبابیم مشغول شدم، عیب نداره، حتما حواسش نبوده!!!

بعد از صرف غذا از آشپزخونه بیرون اومدم، بشقاب ها رو جمع میکردم، پرند داشت از پسته اش برای رعنا وزیبا حرف میزد، پریسا توی هال نبود، مردها هم راجع به اقتصاد صحبت میکردند، من بودمو یه سینک ظرف شویی و یه کوه ظرف و مایع صورتی رنگی که میخواست به جنگ چربی ها بره. .. یه لحظه منتظر یه حباب تپلو بودم و اسکاچی که حرف بزنه و همه چیز سر سه سوت برق بزنه، ولی زهی خیال باطل! مشغول شستن ظرفها شدم. پارسوآ داخل آشپزخونه شد وگفت: تی تی خانم چای دم کردید؟

-بله کتری رو گذاشتم جوش بیاد.

پارسوآ سری تکون داد و رفت، تند تند ظرفها رو شستم و چای رو دم کردم، سینی رو روی اپن گذاشتم ، به تعداد نیم لیوان گذاشتم، قندونو داخل سینی گذاشتم.مشغول مرتب کردن آشپزخونه شدم... خوشبختانه خیلی فرز بودم، چای دم شد. سعی کردم حد وسط بریزم، نه پر رنگ نه کم رنگ.

وارد سالن شدم، اول به حسام و بعد شهروز، برام جالب بود شهروز یه ممنون خشک گفت، انگار نه انگار که منو میشناخت....

به سمت زیبا رفتم، تشکری کرد و گفت: چای نمیخوره. رعنا یکی برداشت و گفت: پارسوآ کشمیش داره؟ تا پارسوآ بخواد جوابی بده گفتم: آره هست.

رعنا: برو برام کشمیش بیار، من چای  رو با قند نمیخورم، تی تی بشوریشون ها! و مشغول صحبت با زیبا شد. با تمام حرص و زورم سینی رو فشار میدادم، چقدر دستوری!!! به آشپزخونه رفتم کشمیش ها رو برای رعنا خانم بردم، دوباره به آشپزخونه برگشتم، میوه ها رو شستم، توی پیش دستی گذاشتم، دوباره به هال رفتم، میوه ها رو گذاشتم، لیوان ها رو برداشتم، به آشپزخونه رفتم، لیوان ها رو شستم، برای سری بعدی چای توی سینی آماده گذاشتم، دوباره به هال رفتم، چیزی کم وکسر نبود، دوباره به آشپزخونه، روی صندلی نشستم، یه چیزی بود، یه چیز سنگین، نمیدونم!  شاید میخواستم حال ویلیام رو از شهروز بپرسم و از سونوگرافی های رعنا بدونم، یا....!!! پرند به آشپزخونه اومد و گفت: تی تی جون! از اومدنش ذوق کردم وگفتم:جانم. پرند رومو بوسید و گفت: من می رم بخوابم، خیلی خستم.. دیشب همش چهار ساعت خوابیدم. پیشونیشو بوسیدم و گفتم: خوب بخوابی عزیزم. و همراه قفس پسته که به سختی بلندش کرده بود به اتاقش رفت. خوب اگه دیگه رعنا رو نداشتم حداقل پرند رو.... صدای پارسوآ اومد، چه حلالزاده.... فوری به هال رفتم. نکنه میخواست من بشینم ، توی جمعشون باشم؟؟؟ کیفمو به سمتم گرفت وگفت: فکر میکنم موبایلتونه. آهانی گفتم وکیفمو گرفتم و به آشپزخونه برگشتم، اهورا بود، زنگ زده بود پیام هم داده بود، با مضمون خواستم حالتو بپرسم، درجواب نوشتم خوبم ممنون از احوالپرسیت. درجواب نوشت:امروز با هانیه قرار داشتم.

نوشتم:خوب....

درجواب نوشت: فهمیدم شوهر کرده و دو تا بچه داره.. و یه آرم لبخند. آرمی که گذاشته بود بهم جرات داد یه آرم لبخند هم من بذارم وبگم: اشکال نداره.

نوشت: تو ذوقم خورد، یکی رو دوست داری ولی بخاطر خانواده ات از دست میدی. از یکی خوشت میاد بخاطر خودش سکوت میکنی، به یکی علاقه مند میشی و میفهمی شوهر داره و .... !!!

نوشتم:عب نداره خدا بزرگه

به هرحال چیزی از حرفش دستگیرم نشد! صدای آیفون اومد، پارسوآ جواب داد. صدای ظریف دختری اومد وگفت: بخدا یه ذره نگران باشی بدک نیست! پارسوآ خندید وگفت: باور کن این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود، با کنجکاوی خم شدم تا تازه وارد وببینم، پارسوآ رو به جمع گفت: معرفی میکنم، لعیا لطفی وکیلم. لعیا با شیطنت گفت: اختیار دارید، بفرمایید پادو. پارسوآ تعارفش کرد بنشینه. جذاب بود، با اون سایه سبزی که با شال فسفوریش همخونی داشت و موهای فندوقیش و تپه ای که پشت کله اش بود، با اون مانتوی سفید که عجیب اندامشو به رخ میکشید و جین سورمه ای لوله تفنگی که پاهای چوب کبریتی شو نمایان میکرد. اصلا هم خوشگل نبود!!! بدون اینکه منتظرباشم تا پارسوآ بهم دستور بده چای بردم. لعیا بالای مجلس کنار پارسوآ نشسته بود، با لحن نازی گفت:مرسی عزیزم. و رو به پارسو ا گفت: ببین قاضی ده روز وقت داده، تو که نمیخوای از نظرت برگردی؟ یه لحظه سرجام خشکم زد. یعنی میخواست با رها بمونه؟ پارسوآ : همینم مونده!!!

لعیا آهانی گفت ومشغول شرح دادن شد،. رعنا و زیبا درست زیر اپن نشسته بودند، من پیش دستی میوه ای آماده کردم وبرای لعیا بردم، گرم صحبت بود بی شنیدن تشکر به آشپزخونه رفتم،. رعنا به زیبا گفت: دختره خیلی خوشگله. زیبا آره ای گفت و در ادامه جمله اشو تکمیل کرد وگفت: اتفاقا چند وقت پیش حسام بهم میگفت پارسوآ میگه یه دختره رو پیدا کرده یه تیکه جواهر، واقعا هم خواستنیه.

بی اراده پنجه هامو فشار میدادم، ناخن هام توی کف دستم فرو می رفت، چقدر قبول حقیقت سخت بود، آره خوشگل بود، ماه بود، مهربون بود، خوش برخورد بود، اجتماعی بود، زیبا بود، چرا که نه، تو چرا حرص میخوری؟ با حرص به هال رفتم، پیش دستی های کثیف و جمع کردم، لیوان چای نیم خوره ی لعیا رو برداشتم، زیر کتری رو روشن کردم. تا صدای سوت زدن کتری وبالا پایین شدن درش و قل قل آب بهش خیره شدم، چای ریختم، به هال رفتم، برای همه خم شدم و گفتم بفرمایید، حتی برای پارسوآ، همه چای برداشتند و خشک گفتند ممنون ، حتی پارسوآ، اما لعیا تنها گفت:ممنون عزیزم!!! پارسوآ براش شیرینی گرفت و اون باز گفت: ممنون عزیزم! یه چیزی تو گلوم عین یه توده سنگینی میکرد، ساعت شش بود که موقع خداحافظی جمع شد. زود رفتند ، کسی از من تشکر نکرد، همه از پارسوآ تشکر میکردند، خداحافظی کردند و رفتند من به هال رفتم تا ظروف کثیف رو جمع و جور کنم، پارسوآ روی مبلی نشست و درحالی که با دقت منو زیر نظر گرفته بود گفت: تی تی خانم؟ بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: بله؟

پارسوآ: میتونم باهاتون صحبت کنم؟

همون مطلب؟؟؟ وای حس کردم سرخ شدم، پیش دستی ها داشت از دستم میفتاد، پارسوآ انگارحالمو درک کرد وگفت: میشه خواهش کنم بنشینید؟ روی مبل یه نفره ای رو به روش نشستم، خودمو لعنت کردم با این دکورم، کاش مبل دو نفره اینجا بود و دو تایی روش مینشستیم! پارسوآ پاشو رو پاش انداخت و دستهاشو روی زانوش قفل کرد ، حالت نشستنش با اون تی شرت آستین کوتاه سیاهش فرای لفظ خوب بود! به انگشت های کشیده اش نگاه کردم وفکر کردم حلقه خیلی برازنده دستهاشه. با لبخند گفت: میخوام کاملا بی حاشیه صحبت کنم وبرم سر اصل مطلب، راستش ازتون کمک میخوام، میخواستم ازتون خواهش کنم با پرند صحبت کنید، من تصمیم گرفتم ازدواج کنم، یعنی حضور و وجود شما منشا اصلی این تصمیم منه، چون من تازه فهمیدم حضور یه زن توی خونه چقدر مثمر ثمره و میتونه زندگی بی نظم منو نظم ببخشه.

وای من که مردم از خجالت. پارسوآ ادامه داد: بخصوص که خیلی مایلم پرند هم از کار من راضی باشه.

راضیه من میدونم.... پارسوآ: خلاصه این که اگر تا ده روز دیگه خدا بخواد و مشکل من حل بشه.... با من من گفتم: چشم با پرند صحبت  میکنم.

پارسوآ:ممنون، لبخندی زد وگفت:مشکل اصلی مونده، فقط میخوام پرند بدونه خیلی برام مهمه که راجع به همسر من نظر مثبتی داشته باشه.

-بله متوجه ام.

پارسوآ با خیرگی نگام کرد و گفت: اتفاقا امروز که به رعنا سپردم تا برام دنبال یه دختر خوب باشه کلی لیست جلو روم گذاشت. لبمو گزیدم. پارسوآ چشمهاشو باریک کرد و ادامه داد: حالا که فکرشو میکنم می بینم دخترای زیادی دور و ورم بودن و اگه من بیشتر چشممو باز میکردم....

نفسم تو سینه حبس شد. پارسوآ با زبون لبهاشو ترکرد و گفت: نمونه اش همین لعیا، دیدینش که؟ یا از بچه های شرکت، خلاصه انگار با ورود شما به زندگی من یه دریچه جدید به روم باز شد، واقعا یه نیروی جوان زن تو این خونه نیاز بود، خوشحالم که شما به اینجا اومدید و باعث شدید زندگی من و پرند.......کرشدم، گوشهام سوت یکنواخت و زنگ داری میکشیدن. چرا من تو لیستش نبودم؟؟؟ چرا من تو لیست دیده هاش نبودم؟؟؟ فقط لعیا و بچه های شرکت؟؟؟  به سختی روی پآهام سوار شدم، به شدت خیره نگاهم میکرد، حرفهاشو نمیشنیدم، پیش دستی ها رو جمع میکردم. دختر خوب یعنی خوشگل؟؟؟ دختر خوب یعنی تحصیل کرده؟؟؟ دختر خوب یعنی خانواده دار؟؟؟ دختر خوب یعنی دختر؟؟؟دختر خوب یعنی چی؟؟؟ یعنی چی؟؟؟ به آشپزخونه رفتم، آب سرد روی انگشت هام می رقصید ، پیش دستی ها رو میشستم، من نه خوشگل بودم، نه تحصیل کرده، نه خانواده دار، فقط یه دخترم، فقط یه دخترم همین، پس حق داره منو نبینه، من دختر خوبی نیستم!!! بغض داشت خفه ام میکرد....

پیش دستی ها رو شستم وخشک کردم، اضافه های میوه رو تو یه کریستال پایه بلند داخل یخچال گذاشتم، ساعت هفت شب بود، یه کوکو درست کردم برای شام. پارسوآ تو هال نشسته بود و خیره خیره به نقطه ای نامعلوم نگاه میکرد، داشت دخترهای خوب دیگه رو تو ذهنش ردیف میکرد!!! بوی ذوق ته گرفتن کوکو تو دماغم پیچید، یه ذره ش سوخته بود یه ذره اش خام بود، مثلا شام آماده شد، دلم نخواست گوجه خیار خرد کنم، کوکوی تقریبا داغون رو روی اپن گذاشتم، حس کردم مگسی روش نشست، برام مهم نبود، کیفو وسایلمو که کنج آشپزخونه بود برداشتم رو به پارسوآ گفتم: بااجازتون من برم. بهم نگاه کردو گفت: امروز خیلی زحمت کشیدید، یعنی دیروز و ......  لبخند کجی زد وگفت: شما هر روز زحمت کشیدید، واقعا ممنونم، بخاطر همه چیز. آهسته زمزمه کردم: با پرند دعوا نکنید، کتک تو هیچ فرهنگ وزمانه ای کارساز نبوده.

پارسوآ: حق با شماست تی تی خانم

-با اجازتون مهندس

پارسوآ : راستی، این چند وقت خیلی خسته شدید، فکر کنم احتیاج به یه مرخصی داشته باشید . نظرتون چیه؟

-یعنی نیام؟

پارسوآ: گفتم که این روزها خیلی تحت فشار بودید

-باشه نمیام.

پارسوآ: برسونمتون

-ممنون

پارسوآ:ده روزخوبه؟

-مرسی، به خانم کریمی هم اطلاع بدید

پارسوآ: بله چشم، تی تی خانم؟

-بله؟

پارسوآ: میرین اصفهان؟

-نمیدونم

پارسوآ: فکر کنم این مسافرت خیلی براتون خوب باشه

-نمیدونم میخوام چیکار کنم، ممنون، از پرند هم خداحافظی کنید.

پارسوآ:تی تی خانم؟ و عطسه ی بلندی کرد.

پارسوآ:ببخشید

بهش نگاه نکردم، دماغشو بالا کشید.

پارسوآ: ممنون بخاطر همه چیز.

-خداحافظ.

به آرومی ازش دور شدم، چادرمو توی مشتم گرفتم و راه افتادم، تا دم در بدرقه ام نکرد، حتی منتظر نموند تا من توی پیچ کوچه حتی! خوبه اینا رو تفسیر نکردی، میدونی اگه از هر حرکتش یه برداشت میکردی چی میشد؟؟؟ میدونی؟؟؟ میدونی؟؟؟ ببین چقدر خوب شد این کارو نکردی. کیفمو دست به دست کردم . به سرم زد سوار تاکسی بشم، دستمو تکون دادم.

-دربست. سمندی برام نگه داشت، سوار شدم و راه افتاد. به خیابون نگاه میکردم، به گذرماشین ها ، هندزفریمو توی گوشم گذاشتم وروی رادیو جوان تنظیم کردم. صدای موزیک محلی توی گوشم می پیچید. به یه دختر و پسر که توی یه پراید با هم حرف میزدند نگاه کردم، در نظر پسره خوبی های دختره چیه؟؟؟ یا برعکس؟؟؟ به پس کله راننده نگاه کردم، کمی کچل بود، از نظر این خوبی چی میتونه باشه؟؟؟ اصلا خوبی آدم ها چطوری تعبیر میشه. وای دست بردار تی تی ، به تو چه، نفس عمیقی کشیدم ، یه جوری بودم، یه مدل خاص، از اون مدلهایی که مجبورم می کرد به خودم بگم لعنت برخودم که خودم کردم!!! ولی ، اما، اگر، آخه، نداریم! دیدی تفسیرنکردن چه خوبه؟ اگه الان از هرکدوم از حرفاش یه برداشت کرده بودی، میدونی چی بسرت میومد؟؟؟ ببین چقدر خوبه بهش فکر نمیکنی، ببین چقدر خوبه که.....!چرا عطسه کرد، یعنی سرما خورد؟ هوای بهاری هم سوز بهاری داره، لبمو گزیدم. چرا فکر کردی از یه کلفت براش بیشتری؟؟؟  اینو بشین برای خودت حلاجی کن نه خوبی آدم ها رو! چرا از حد خودت پیش روی کردی؟ دیدی که شغلت باعث شد دو تا از دوستاتو هم از دست بدی. دیدی حساب نشدی؟؟؟ دیدی اندازه  یه عدد هم به حسابت نیاوردن، اندازه یه رقم مفت و مسلم هم ندیدت! مگه تو این نبودی؟ از هر طرف که بری اسمشو بذاری خدمتکار، خدمتگزار، آشپز، پرستار، نگهبان، تهش میرسیدی به این: کلفت!!! خوب مگه این نبودی؟؟؟چرا فکر کردی بیشتر از اینی؟؟؟ چقدر رویایی، فکر کردی سیندرلایی؟؟؟ بدبخت خانم، سیندرلا حداقل خوشگل بود، یه فرشته میومد کمکش، تو چی داری؟؟؟ تو چه قدر خوبی؟؟؟ تو که یه کاردانی فکستنی داری، تو که پدرت یه عمره ولت کرده به امون خدا، تو که ، تو چی داری جز .... ؟

هیچی نیستی تی تی، تو حتی واسه کلفتی خونه ی اون آقای مهندس هم زیادی، تو لایق یه پلو گوجه خوردنی، تو حتی لایق حساب شدن هم نبودی! همین و بس، دیدیش، دیدی دختره رو؟؟؟ دیدی ارج و احترامشو، دیدی بالا نشستنشو، دیدی پروانه گری های پارسوآ دور سرشو، دیدی خوشگلی شو، دیدی تحصیلاتشو، دیدی عزیزم عزیزم کردن هایی که به توی کلفت میگفت ، دیدی منش وشخصیتشو، دیدی خوبی هاشو، دیدی تی تی مگه نه؟؟؟ خودتو به کوری نزن.جرات داری تفسیرش کن، آره هر وقت کم آوردی زدی تو خط کوری، زدی تو خط ندیدن !!! ببین تی تی، از تو بهترها رو ببین تی تی، اینا رو تفسیر کن، خوبی ها و خصلتهای اینا رو ببین، جرات داری ببین، جرات داری !!!! تو تنهایی، تو کلفتی، کلفت یه آقای مهندس، چرا فکر کردی؟؟؟

گفت تی تی خالی به جهنم، صورتشو تو چادر تو فرو کرد به جهنم، چیپس سرکه دوست داره به جهنم، تا وقتی یکی عین لعیا دور ورشه، که منش ووقار از سر وروش می باره، که اصالت از روش می باره ، که دستهای ظریفش به ظرف و آب نخورده که وکیله که تحصیل کرده ، چه نیازی به تو داره؟؟؟ یا بچه های شرکت، کی میخواد به تو نگاه کنه؟؟؟ یکی مثل فریبرز، حتی اهورا هم .... !!! چقدر کودنی تی تی، چقدر احمقی، از روت رد شد بخشیدیش ، لهت کرد بخشیدیش، بهش حق دادی که این طوری بره با یکی مثل لعیا، خوب بره!

آره بره، بره دیگه، بغض داشت دیوونه ام میکرد اما نمیخواستم بشکنمش، جلوی کوچه پیاده شدم حساب کردم، سرمو پایین انداختم، به اسفالت نگاه کردم، به خط کشی های لی لی کار پریا بود، مطمئن بودم کار پریاست. به جوی باریکی که وسط کوچه بود نگاه کردم، به نوک کفشهام، لا به لای اسفالت دنبال خط تایر ماشین پارسوآ بودم، جلوی خونه به من گفت تی تی..... با سه ساعت فاصله خانم!! پله ها رو بالا رفتم، خسته بودم، حس میکردم یه کوه رو شونه هامه و خمم کرده ، حس میکردم دولا دولا راه میرم، سلانه سلانه، تلو تلو میخورم. چادرم روی پله ها کشیده میشد وخاکشونو جارو میکرد، حتی اونم رو سرم سنگینی میکرد،. کش پشت سرم موهامو میکشید، شونه های کلیپسمم توی پوست سرم فرو رفته بود، چادرم منو به عقب میکشید ومن سعی میکردم به جلو برم، صدای خرش رو شنیدم، لبه ی چادرم به کاکتوس های کنار پله گیر کرده بود، محل نذاشتم و چند پله ی باقی مونده رو بالا رفتم. در وباز کردم، خانم کریمی رفته بود. احتمالا مهندس بهش میگفت که تا ده روز.... ! مهندس؟ تو ذهنم هم شد مهندس! غیر از این باید می بود؟؟؟ نه....

به اتاق رفتم، عزیز خواب بود، لباس هامو عوض کردم، ساک و وسیله هامو گوشه ای گذاشتم، با دیدن جعبه سه تارم، با قدم هایی که اصلا تحت اختیارم نبود به سمتش رفتم، به آرومی درش آوردم وبا هم به هال رفتیم، کنار سه تا بامبوم که دیگه کم کم به سقف میرسیدند نشستم و پنجه هامو روش کشیدم، بهم آرامش میداد، دنبال آرامش توی سیم های سرد سازم بودم، ولی یه سوال؟ چرا آروم نبودم؟؟؟ چم بود؟موضوع چی بود؟؟؟ چه فکری کردم که حالا آروم نبودم و اصلا قضیه از چه قرار بود؟ پنجه هامو رو تار میکشیدم و فکر میکردم، نمیدونستم چه مرگمه، شاید می دونستم نمیخواستم تفسیر کنم چه مرگمه!

برای اولین بار چیزی در وجودم بود که نمیخواستم ببینمش، میخواستم ندید بگیرمش، و چیزی نبود تا در مقابلش مقاومت کنم و اصرار به تعبیرداشته باشم، پوزخند مسخره ای رو لبام بود و صدای تار توی سرم می پیچید. لحظه به لحظه ی حضور و وجود پارسوا جلوی چشمم بود، از وقتی که سعی کرد بهم بفهمونه چقدر بهم اعتماد داره، از وقتی که جمله نیمه تموم حواست به من هم باشه رو گفت و.... یادته داشتی پیاز درست میکردی؟؟؟ لبخندم عمیق تر شد، آره، یادته تو پیش دستی باهاش نهار خوردی؟ آره،

چشمهامو بستم، چسبید؟؟؟ خیلی، مگه میشه بایه مهندس دماغ عملی عصبی نهار خورد و.... یادته زود قضاوتم میکرد؟ آره، رها هم که جای خود داره، وای دیگه اسمشو نیار، لعیا رو هم که زیارت کردی. آره، چه قدر فیس و افاده ای بود!!! پس ازش خوشت نیومد، لعیا؟ خوب چی بگم، علف باید به دهن بزی شیرین بیاد، اومده؟ آره دیگه دختر خوبیه، خوشبخت باشن؟؟؟ پوزخندم عمیق تر شد، واقعا پیش خودت چه فکری کردی؟ رویا پرداز خرفت. مسخره بود. خیلی مضحک، واسه چی پیش خودت فکر کردی که اون میاد... پوزخندم به یه خنده بلند تبدیل شد. بلند بلند داشتم می خندیدم، وای خدا فکرشو بکن، یعنی اون اینقدر احمق شده؟؟؟ همینو بگو!!! قهقهه میزدم.....! فکر کن اون پسر با اون ریخت و قیافه ، با اون همه مال و منال، چنان میخندیدم که اشک از چشمام در اومده بود. وای خدا، سوژه ای تی تی، یعنی فکرکردی دوسش داشته باشی و اونم بخاطر چهارتا جمله بیاد پیشتو، بگه، مطلب مهمی دارم و مطلب مهمش پیشنهاد ازدواج باشه. ای خدا از خنده دلم درد گرفت. فکر کن

به نام میثاق عشق....

تینا وپارسوآ،

تینا رو کشیده بنویسن و آی با کلاه پارسوآ سقف دو تا اسم باشه

خانه کوچک ما رویا نیست و در آن خاطره ها رنگارنگ

یاد آن روزها که باهم باشیم

شاد از آن لحظه ی با هم بودن

پای کوبان و گل افشان در راه

چشم داریم که شما هم با ما

تابان و پاکزاد،

درانتظار حضور گرم شما، در زمان فلان روز از ساعت فلان بعد ازظهر تا پاسی از شب به صرف شام وشیرینی!!!

خاک تو سرت، اول شیرینی بعد شام، هان آره، به صرف شیرینی و شام. چرا تو عروسی ها نهار نمیدن!

باز خندیدم، این متن کارت طاها بود و نازنین، از اون موقع حفظش کرده بودم تا بعدا که بزرگ شدم و خانم شدم و دختر خوبی شدم این واسه عروسیم باشه. از همون هجده سالگی هم سر و گوشت می جنبید! بعد به پرند غر میزنی، وای پرند!!!! یادته فکر میکردی چی میخواست بهت بگه؟؟؟ مطلب مهمش این بود که پرند رو بسازم تا با لعیا عروس داماد بشن!!! آفرین یک نمره کامل. چرا تی تی خالی صدات کرد؟ چون تو خانمشو دیر شنیدی! آفرین یک نمره کامل. چرا پرسید نامزد دارم؟؟؟ نمیدونم. بیست و پنج صدم از دست دادی. چرا خواست برگردم؟؟؟ تا براش کلفتی کنم، پیدا کردن یه آدم معتمد کار سختیه!!! دو نمره کامل. چرا پرند گفت که دوست داره؟ اون فقط سیزده سالشه، به حرف اون که نمیشه اعتماد کرد، یه چیزی از خودش پرونده، من فقط براش مثل یه دوست بودم که رازهاشو نگه داشته بود. سه نمره کامل. چرا، چرا ، چرا، چرا؟؟؟ سوال مفهومی بلد نیستم. اطلاعات صورت مسئله ناقص است!! چرا اینطوریم؟؟؟ از روی حماقت، از روی ضعف، از روی احساسات ، همه ی موارد، گزینه همه موارد ، آفرین!!!

سه تارمو یه گوشه گذاشتم و روی زمین دراز کشیدم، دستهامو زیر سرم قلاب کردم، دیگه نمی خندیدم، به سقف نگاه میکردم، هوای خونه تاریک بود، حس روشن کردن برق نبود، تیر چراغ برق سر کوچه یه ته نورش به اینجا می رسید، به کاجه هم میرسید؟ نه، کاجه از اون سر تره، اون زنده است و اون تیر یه مشت سیمانه اون کاجه توش پر لونه پرنده هاست، اما تیره فقط زنگ تفریح پرنده هاست!!! کاجه اونو محل نمیذاره، کاجه از تیره سر تره، کاجه زنده است و تیره مرده است! کاجه کاجه، تیره تیره! یادته از صدات خوشش اومد؟ آره.

بگو ای مرد من ، ای از تبار هر چه عاشق

بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق

بگو ای سوخته ، ای بی رمق ، ای کوه خسته

یادته خسته بود، یادته میگفت تو آرامشی؟؟؟

بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته

یادته باهات درد و دل کرد، یادته از همه چیز گفت؟

بگو ، با من بگو از درد و داغت

یادته ، پرند رو گم کرده بود و به تو پناه آورده بود؟

بذار مرهم بذارم روی زخمات

بذار بارون اشک من بشوره

غبار غصه ها رو از سراپات

یادته توی چادرت فرو رفت؟

بذار سر روی سینه م گریه سر کن

سرشو تو چادرم کرد، کاش من چادر بودمو....

از او شب گریه های تلخ هق هق

بذار باور کنم یه تکیه گاهم

واقعا میخواستم برات باشم، بخدا میخواستم همه  دنیا احساساتمو به پات بریزم، میخواستم مامن تمام تنهایی هات باشم، میخواستم تکیه گاهت باشم.

برای غربت یه مرد عاشق

رها از خستگی های همیشه ، باورم کن

کاش باورم میکردی، کاش خوبی من به اندازه تمام تحصیلات و طبقه اجتماعی و زیبایی میدیدی، کاش! کاش منو میدیدی، کاش منم لایق دیدن تو بودم!

بذار تا خالی سینه م برات آغوش باشه

برهنه از لباس غصه های دور و دیرین

بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه

تو با شعر اومدی ، عاشق تر از عشق

چراغی با تو بود از جنس خورشید

کدوم توفان چراغو زد روی سنگ

لعیا.... !!!

کتاب شعر و از دست تو دزدید

لعیا....!!!

کدوم شب ، از کدوم صحرای قطبی

لعیا...!!!

غریبانه توی این خونه اومد

لعیا....!!!

شبیخون کدوم رگبار وحشی

لعیا...!!!

شب مقدس ما رو به هم زد

شب مقدس من و تو رو پرند ساخت، یادته؟؟؟

بگو ای مرد من ، ای مرد عاشق

کدوم چله ازین کوچه گذر کرد

هنوز باغچه برامون گل نداده

کدوم پاییز ، زمستونو خبر کرد

بذار سر روی سینه م گریه سر کن

از اون شب گریه های تلخ هق هق

بذار باور کنم یه تکیه گاهم

برای غربت یه مرد عاشق.

کاش منو باور میکردی، کاش منو می دیدی، ببخش برات کم بودم و زیاده خواه ...!!! ببخش که در حدت نبودم آقای مهندس، ببخش که منو ندیدی و من ، من چه فکری پیش خودم کردم، اشکهای داغم روی گونه های سردم سرسره بازی میکردن، منو ببخش پارسوآ، زاهد و پارسا، پدر کوچولو... منو ببخش پدرخوب، خیلی ببخش! من خوب نیستم، منو ببخش!!!

به نام میثاق عشق،

لعیا وپارسوآ،

لعیا رو کشیده بنویسن و آی با کلاه پارسوآ سقف دو تا اسم باشه!!!

به هق هق افتادم....

خانه ی کوچک ما رویا نیست و در آن خاطره ها رنگارنگ

یادد آن روزها که باهم باشیم

شاد از آن لحظه ی با هم بودن

پای کوبان و گل افشان در راه،

چشم داریم که شما هم با ما،

لطفی و پاکزاد،

درانتظار حضور گرم شما، در زمان فلان روز از ساعت فلان بعد ازظهر تا پاسی از شب به صرف شام وشیرینی!!!

خاک تو سرت، اول شیرینی بعد شام، هان آره، به صرف شیرینی و شام!!! چرا تو عروسی ها نهار نمیدن! خوشبخت باشید!!! به خاطر کلفت خونه ات هم خوشبخت باش پارسوآ، نه نه، آقای مهندس، پدرخوب، لطفا به خاطرمن، مگه من کیم؟؟؟ هیچ کس، یه کلفت ، یه کلفت زیاده خواه، یه کلفت که حد خودشو ندونست، یه کلفت که هول برش داشت وفکر کرد چهار تا جمله چه خبره، فکر کرد چه خبره! فکر کرد سیندرلاست که از قعر بدبختی بره اوج سعادت ! یه کلفت ضعیف که نتونست احساساتشو کنترل کنه،حتی ایمانشو حفظ کنه، خدا واسه ات همچین مجازات ببره که همه چی از سرت بپره! حالت جا بیاد که چه کردی تو با خودت و شخصیت و احساست و ایمانت، که تو چطور نتونستی احساساتتو کنترل کنی و..... فکر کردی خبریه ؟ رویا ساختی و تفسیر نکرده ها رو تفسیرکردی، الکی الکی، شوخی شوخی، فکر کردی یهو جدی میشه؟؟؟ یهو.... خوبی هاتو زیادی بالا گرفتی، فکر کردی چه خبره، به خاطر چهار تا حرف و .... چرا فکر کردی لعیا رو.... اون خیلی خوبه، مثل تو آقای مهندس ، مثل خودت خوبه!!! خیلی بهم میاین، عروس و داماد باید بهم بیان، خیلی بهم بیان، هردوتاشون خوب باشن، پرندم دوستش داره، من مطمئنم! چشمام میسوخت، تنم می لرزید، دیگه نمیتونستم تحمل کنم.... بغضم شکست و بلند بلند زیر گریه زدم!!! نمیدونم چقدر گذشت، یک ساعت، دو ساعت، یه روز، دو روز، یه هفته، هزار سال، اصلا نمیدونم!!!!! تو حال خودم نبودم، یکی داشت نازم میکرد. سرمو بلند کردم، با دیدن مامانم مات گفتم: مامان.... مامانم لبخندی زد و گفت: قربون دختر خوشگلم برم، بلند شو دخترم، بلند شو. مامان دستشو تو موهام کرد و دوباره گفت: بلند شو عزیزم، وقت نمازه، به قول عزیز از اتوبوس خدا جا می مونی ها!!! روی گونه امو بوسید وگفت: سیاه چشمونتو قربون، چشمهامو بوسید، زیر گوشم زمزمه کرد: توکل کن!! خواستم دست دور گردنش بندازم اما سنگین بودم ونمیتونستم، ازجا بلند شد و رفت، خواستم بگیرمش اما نشد، دوباره صدای قشنگش تو سرم پیچید و تکرار کرد : توکل کن! چشمامو باز کردم، یه خنکی خوبی تو صورتم بود، صدای اذان تو سرم می پیچید، با رخوت و تنی خشک شده و کوفته اما روحی آروم از جا بلند شدم. به سمت دستشویی رفتم، رغبت نکردم به صورت باد کرده و سرخ شده ام نگاه کنم، وضو گرفتم و به اتاق عزیز رفتم، سجاده امو پهن کردم و قامت گرفتم. نمازمو خوندم. تسبیح وذکرمم گفتم، از خدا طلب بخشش کردم

بخاطر همه چیز، بخاطر سست بودنم، ضعیف بودنم، رنجور و ناتوان بودنم، هرچند میدونستم میدونه و مطمئن بودم که صدامو میشنوه، حتی یه جورایی این حس تو وجودم جریان داشت که منو می بخشه، به خاطر تمام ضعف هام، بخاطر تمام بدی هام، بخاطر همه چیز، وقتی من از ته دلم ازش طلب ببخشش میکردم. خدایی که من میشناسم می بخشه ، بزرگه و می بخشه، سفره ی گناهمو زیاد نگاه نمیکنه، چشمش دنبال خوبی بنده هاشه. آروم بودم آرومترشدم، ازش ممنون شدم که بالاخره بعد مدتها خواب مامانیمو دیدم، ازش خواهش کردم هوای مامانمو داشته باشه. بعد از کلی التماس برای بخشش نتونستم حرف دلمو به زبون بیآوردم، یعنی الان وقتش نبود،. فقط آروم زمزمه کردم: هرچی خودت صلاح بدونی، من اون رو به تو که ترجیح نمیدم، هرچی تو بگی همون رو با دل و جون قبول میکنم، ولی تو دلم عجیب آروم بودم، صورتم هنوز خنک بود، خیلی وقت بود خواب مامانیمو ندیده بودما، چقدر دلم براش تنگ رفته بود، دیگه کم کم باید آرامش و از چیزای دیگه بگیرم، نه فقط!!! عزیز با لبخند نگام میکرد، لبخندی بهش زدم وپریدم ولبه تختش نشستم، دستشو تو دستم گرفتم وبوسیدمش، عزیز روی سرمو بوسید وگفت: خانم شما خیلی چهره تون آشناست!!! بلند زدم زیر خنده و عزیز باز شروع کرد، از شیطنت های مامانم حرف میزد و داییم. طفلک دو تا بچه هاشو ازدست داده بود، گاهی حس میکنم آلزایمر هم نعمتیه واسه خودش....! زیرشو عوض کردم و بردمش یه دوشم گرفتی، هوس کرده بودم کیک درست کنم، یه بارم بیشتر درست نکرده بودم، البته پودرکیک آماده داشتم.

میخواستم سرمو گرم کنم، کیکم که آماده شد. خیلی خوشگل به نظر میرسید، نصفشو برای خانم سرمدی و امیرعلی بردم که امیر علی کلی ذوق کرد.. بقیه اش هم بردم جلوی تی وی و باشیر سفید مشغول شدم، مثلا داشتم سریال نگاه میکردم. البته اولش یه ذره حواسم پرت بود بعد قیافه بازیگره منو گرفت وبا دقت نگاه کردم، تیتراژ آخرشو چک میکردم که اسم بازیگره رو دریابم که صدای تلفن اومد.

-الو؟؟؟

جوابی نیومد

گوشی رو دو دستی تو دستم فشار دادم اون مزاحمه بود؟؟؟ باز گفتم: الـو

جوابی نیومد. روی مبلی نشستم وبه سختی زمزمه کردم: بابا.... صدای نفس مردونه ای تو گوشم پیچید ودوباره تکرار کردم:بابا... جوابی نیومد و آهسته گفتم:سلام. صدای خش دار وگرفته ای تو سرم پیچید وگفت:سلام دخترم. لبمو گزیدم وگفتم: خوبین بابا؟ حس کردم بغض نمیذاره حرفشو بزنه. آروم پرسیدم: هما جون و هانیه خوبن؟ خفه گفت:خوبن بابا، تو خوبی دخترم؟

بعد چهار سال. نه بی انصاف ، تقریبا دو سال و خرده ای بود که باهاش حرف نمیزدی، اون موقع که دانشجو بودی که همش بهت زنگ میزد. یه چیزی تو وجودم وول میخورد و میخواست ازم اعتراف بگیره دل تنگم!!! دروغ چرا... بودم.

-منم خوبم

بابا انگار آروم تر شده بود با همون صدای گرفته اش که سن پنجاه ساله اشو نشون میداد گفت: چه خبرا؟

-سلامتی، شما چه خبر؟

بابا:هستیم، میگذرونیم.

صدای زنی اومد که گفت: تی تیه؟

بابا انگار با اشاره سر جواب داد چون جواب آره ای نشنیدم و صدای خوردنی یه دختر بچه اومد که گفت:مامان تی تی کیه؟

دلم مچاله شد وبابا پرسید: خبرتو دورا دور داشتم

-میدونم

بابا نفس عمیقی مثل آه کشید و گفت: طاها میگفت درس نمیخونی برگرد اصفهان، گفتم خودت باید تصمیم بگیری.

-مرسی که گذاشتین خودم تصمیم بگیرم.

بابا:دیگه بزرگ شدین، دارم نوه دار میشم.

لبخندی زدم وگفتم: مبارک باشه

حس کردم بابا لبخندی زد وگفت: اینقدرپیر شدم که یکی بهم بگه بابا بزرگ؟

-نمیدونم، خیلی وقته ندیدمت!

بابا:بالاخره از این رسمیت دراومدی؟ اوف اصلا حواسم نبود. میخواستم تا تهش شما شما رو برما. نشد! شاید از سر دلتنگی،

جوابی ندادمو بابا گفت:سخت نیست؟

-چی؟

بابا:تهران

-نه خوبه، عادت کردم

بابا نفس عمیقی کشید وگفت: به سختی عادت کردی؟

-من راحتم، راضیم، خدا رو هم شکر میکنم

بابا لحظه ای چیزی نگفت و کمی بعد زمزمه کرد: دخترم؟ چند سال بهم نگفته بود؟ درست ازوقتی بزرگ شده بودم، استخونام بزرگ شد، قد کشیدم، ازم دور شد، روابط پدر و دختری و بوسه های با محبتش شد عید به عید و تولد به تولد، دلم برای دخترم گفتنش تنگ شده بود. بابا با لحن خسته و ناامیدی گفت: بد کردم درحقت.

-نه.

بابا:چرا، از خونه روندمت.

-من خودم رفتم،

بابا:از ته دل نخواستی که بری،

-من دانشگاه قبول شدم،

بابا:زودتر از این ها باید برمیگشتی،

-برای شما که بد نشد،

بابا:طعنه میزنی؟

-نه با این غلظت،

بابا:من پشیمونم، از کاری که با تو و طاها و ، مادر خدارحمت شدتون کردم،

منظورش ازدواج با هما بود.

حق و بهش دادم وگفتم: تو کار درستی کردی، شاید من وطاها حق نداشتیم جبهه بگیریم!

بابا چیزی نگفت. ده روز مرخصی داشتم. بابا زمزمه کرد: تو تهران چیکارا کردی؟

-چهار سالو تو چ هار دقیقه واسه ات بگم؟

حس کردم ته خندی زد وگفت: خوب بیا اصفهان. آخیش حرف دلمو زد، ده روز مرخصی داشتم!

نامطمئن و هول تکرار کرد:میای دیگه؟؟؟ جوابی ندادم، هوس کرده بودم یکی یه بارم شده نازمو بکشه. بابا دوباره گفت:چهار ساله نیومدی، هانیه نمی شناستت! آهی کشید و گفت: تی تی دخترم...

-میام

بابا یه لحظه مکث کرد وگفت: میای؟

-میخوای نیام؟

بابا:نه نه، منتظرتیم، هما، هما، تی تی میخواد بیاد اصفهان

صدای هما رو شنیدم که گفت:قدمش سر چشم

لبخندی زدم وگفتم: فردا راه بیفتم؟؟؟

بابا:به طاها زنگ میزنم برات بلیط بگیره، دو تاصندلی که راحت باشی

-عزیز چی؟

بابا:طاها نگهش میداره، نکنه نمیخوای بیای؟ بهونه میاری؟؟؟؟

-چرا میام، فردا شب اونجام

بابایه لحظه چیزی نگفت. به سختی خودمو کنترل کردم ونگفتم دلم خیلی تنگ شده. بابا انگار راحت شده بود و منم زدم یه شبکه دیگه و گفتم:کار و بارت چطوره؟ هنوز تو بازاری؟ یادش بخیر بابا خاتم کاری میکرد مغازه اش پر بود از تابلو ها و جعبه های خاتم کاری شده، طاها عرضه اشو نداشت اما من دوست داشتم یاد بگیرم.

بابا:شکر، میگذرونیم،

مغازه هنوز تو بازار امامه؟

بابا:نه جاشو عوض کردم، رفته خیابون نظر،

با تعجب گفتم:جدی؟ مگه دیگه تابلو درست نمیکنی؟

بابا با خنده گفت: نه دخترم، دیگه پیر شدم، چشام سو نداره.

-چی میفروشی؟

بابا: والله چند ماهه که خالی افتاده ، قبلا لباس و مانتو، دیدم فروش ندارم بستمش.

آب در کوزه و ما تشنه لبان....مغازه خالی تو خیابون نظر!!! ای ول بابا خیلی پولدار شده بودا... خیلی فکرمو ادامه ندادم وپرسیدم:آدرس همونه؟

بابا:آره ، کجا میخواستیم بریم! پس اومدنی شدی...

-میخوای نیام؟؟؟!!! بابا خندید و چیزی نگفت، شاید میترسید حرفی بزنه و من زیرش بزنم! بعد از یه مکالمه راجع به سفر و اومدن و هیجانات بابا تماس وقطع کردم. به اتاق رفتم، در کمدمو باز کردم، با دیدن لباس ها و جعبه هایی که درست کرده بودم یه لحظه هوس بوتیک رو کردم، شاید فردا باید میرفتم و یه سری میزدم، چقدر دلم میخواست دوباره برگردم سر فروشندگی، لباس هامو با ذوق وشوق و هیجان بیرون می ریختم، من عاشق ویترین زدن هم بودم.

عاشق جعبه درست کردن. عاشق فروشندگی و با مردم ارتباط برقرار کردن، وای چقدر دلم برای کارایی که دوست داشتم بکنم تنگ شده بود، چقدر با اون تی تی فاصله گرفته بودم، اون تی تی که سر سه سوت میفهمید کی خریداره وکی اومده یه چرخی بزنه و بره، اون تی تی که محض حوصله سرنرفتنش به صدای رادیو گوش میداد و مونس و هم دمش شده بود یه جعبه که از توش صدا درمیومد. اهورا وارد زندگیم شد، پارسوآ، پرند، این مال این چند ماه بود، قبل تر ازاون، فریبرز، عیسی، عماد، رامتین خان، حسین روسری فروشی، ثریا خانم تو لباس زنونه فروشی، آقا سپهری برای کت شلوار مردونه. یادته کفش فروشی که کامی هرمزی می گردوندش تو سپه سالار، آره یادته اون صندله رو که تو مغازه میپوشیدی اومد مچتو گرفت. آره، آه فکر کردم میخواد بدتش به من ، ولی نداد، حیف بد جور چشمم دنبال اون صندله بود، چقدرم هیز بود اون، اوف یادته؟ آخی از همه باحال تر خواستگاری فریبرز بود، ولی خودمونیم عیسی اگر خواستگاری میکرد نه نمیآوردم!!! به به ، چشم ودلم روشن، دیگه چی؟اعتراف کن ببینم! خواستگاری حمید صداقتم یادته؟؟؟ نه اون تیکه من نبود، من این ور جو بودم اون اون ورش! دانشگاه خوب بود. چه روزایی داشتیم. دیگه همین....

اهورا چی؟ اون دلش پیش کس دیگه است، ولی طفلک شانس نداره. چقدر آدم تو زندگیم اومدن ورفتن، آره، هیچکس اندازه ی این پدرخوب برات پررنگ نبود، آره، بیا اونی پر رنگ بود که چهار تا لقمه گنده تر از دهنت بود، واقعا!!! هرکسی بار خودش، یار خودش، آتیش به انبار خودش!

با صدای زنگ در از جام پریدم، خانم سرمدی حوصله اش سر رفته بود با امیرعلی اومده بودن گپ بزنیم، دلم واسه اش میسوخت، شوهرش از هفته که هفت روزه شیش روزش ماموریت بود. هرچند خانم سرمدی زیاد غرغر نمیکرد ولی اگر شوهر من بود احتمال میدادم زیر سرش بلند شده. هوی، راجع به ملت قضاوت نکن!

/ 0 نظر / 84 بازدید