رمان ایرانی پدر خوب (15)

با دیدن یه کیلینیک و تابلوی یه پزشک به آرومی درو باز کردم و پیاده شدم. پرند هم در عقب روباز کرد و پیاده شد.روی گونه چپش کمی کبود بود و دور بینی و گوشه ی لبش هم به کبودی میزد و زخم شده بود. سر به زیر کنارم ایستاد و منتظر شدیم تا پارسوآ درهای ماشینوقفل کنه. دستشو تو دستم گرفتم، حرفی نزد، حتی مخالفتی هم نداشت به آرومی انگشت هاشو نوازش میکردم دستشو بیشتر تو دستم جا داد، حس میکردم بهم تکیه کرده، حس میکردم به این نوازش احتیاج داره.

حس میکردم خیلی آرومه، ولی از چیزی که می ترسیدم این بود که اعتماد نداشتن پارسوآ به دخترش برای پرند جبران ناپذیر باشه، هرچند با شناختی که از پرند داشتم حس میکردم این براش پرت ترین مسئله راجع به پدرشه، یعنی فعلا تنها چیزی که انگار براش مهم بود ضرباتی بود که متحملش شده بود چون مدام به صورتش دست میکشید و برجستگی ها وزخم هاشو لمس میکرد!

پارسوا بدون اینکه به من وپرند نگاه کنه جلو جلو وارد کلینیک شد. همراه پرند وارد شدیم، بوی الکل اولین چیزی بود که به دماغم خورد. راهروی باریکی طی شد، وارد یکی از اتاق ها که سر دراون نوشته شده بود: زیبا ولی نژاد، متخصص زنان وزایمان و نازایی.

پرند دستمو گرفت. بهش نگاه کردم . پارسوآ روی میز منشی خم شد وگفت: خانم دکتر تشریف دارن؟ منشی که یه دختر جوون با موهای شرابی وچشمهای ریز مشکی که زیر سایه و خط چشم سعی در درشت بودن داشتن به پارسوآ نگاهی کرد وگفت: بله، و نگاهشو با تعجب به سمتی که من و پرند ایستاده بودیم دوخت از تعجبش کم شد لابد فکر میکرد بیمار پارسواست! منشی خودکار فشاریشو برداشت یه تق زد و نوکش دراومد . دماغشو بالا کشید و گفت: وقت قبلی داشتید؟

پارسوآ: خیر.

منشی کسل سرشو بالا آورد وگفت: امروز خانم دکتر اصلا وقت ندارن و با دست به بیمارها اشاره کرد وگفت: بین مریض هم نمیتونم بفرستمتون. با نگاهی به دو زن حامله که جفتشون مشغول مطالعه بورشورهای شیر خشک و پوشک بودن یه لحظه فکر کردم چه کلاسی هم میذاره همچین میگه بیمارها انگار سی و خرده ای اینجان بقیه تو صفن! پارسوآ بدون اینکه کنترلی رو صداش داشته باشه با تحکم گفت: من میخوام خانم دکتر همین الان .....

منشی با اخم میون کلامش گفت: آقا صداتونو بیارین پایین.

جلو رفتم وگفتم: آقای مهندس....

پارسوآ چشم غره ای به من رفت و به سمت در اتاق دکتر میرفت که جیغ منشی دراومد : هی آقا کجا تشریف می برید ، مگه با شما نیستم، جناب، خانم دکتر الان مریض دارن!

پارسوآ بی توجه به تشر های منشی با گام های بلند به سمت در بسته اتاقی که روش عکس یه نی نی خوشگل چشم آبی رو زده بود رفت و در اتاق رو وحشیانه باز کرد به لحظه نکشید که صدای جیغی از اتاق دراومد و پارسوآ درو بست وگفت: زیبا بیا بیرون.

دو بیمار باترس به پارسوآ نگاه میکردند. دختر بلند قدی از اتاق خارج شد. منشی با حرص گفت: خانم دکتر ایشون اومدن... دکتر دستشو به نشونه بسه بالا برد و روبه پارسوآ با تعجب گفت: اینجا چیکار میکنی؟ پارسوا نمیخواست جلوی جمع توضیح بده اشاره ای کرد و زیبا با حرص گفت: اینجوری نمی پرن تو اتاق ، زن مردم زهر ترک شد، صبر کن بعد مریضام با هم حرف میزنیم و به اتاق رفت، درو هم محکم کوبید. پارسوآ پوفی کشید .

من از آب سرد کن تو یه لیوان پلاستیکی براش آب ریختم و دادم دستش، یک نفس آب وسرکشید، لیوان و مچاله کرد در واقع تمام حرصشو در مچاله کردن اون لیوان خالی کرد در انتها داخل سطل زباله انداخت. نگاه خسته و تشکر آمیزی بهم کرد و گفتم: مهندس یه اعصابتون مسلط باشید. خودشو روی یه صندلی پرت کرد و من به همراه پرند گوشه ای کنار هم نشستیم.

نمیدونم به خاطر ذهن مشغولم متوجه گذر زمان نشدم یا زمان برای اولین بار اینقدر تند گذشت. مطب خالی شده بود. تقریبا یک ساعتی گذشته بود! زیبا از اتاق خارج شد، درحالی که کش و قوسی میومد بی توجه به پارسوآ رو به منشی گفت: خانم جاوید شما میتونید تشریف ببرید. جاوید چشم غره ای به پارسوآ که اصلا حواسش به اون نبود و داشت نوک پنجه هاشو نگاه میکرد ، رفت و کمی بعد خرت و پرت هاشو جمع و جور کرد با خداحافظی کوتاهی از مطب خارج شد.

زیبا به سمت آبدارخونه رفت و با یه لیوان آب جوش و یه بسته ی کوچیک کافی که داشت توی لیوانش خالی میکرد برگشت وبه میز منشیش تکیه داد ورو به پارسوآ گفت: رها اینه؟ اینه منظورش به من بود. پارسوآ سرشو بلند کرد و زیبا رو به من گفت: چند ماهه ای؟ مات به زیبا نگاه کردم وزیبا گفت: لباساتو دربیار بیا تو اتاقم، آخرین سونوت هم اگه داری بیار. هنوز مات و مبهوت بودم که پارسوآ فوری رفع و رجوع کرد وگفت: زیبا .....

زیبا: هان؟

پارسوآ: مسئله چیز دیگه است.

زیبا: ببین من حوصله ندارم بعدا پشیمونی تو رو جمع وجور کنم، فکراتونو بکنید بعد.

پارسوآ با داد گفت: این رها نیست ، حامله هم نیست، مشکل من چیز دیگه است!

زیبا چشمهاشو گرد کرد وگفت: چته؟

پارسوآ لبشو گزید و چنگی به موهاش زد و کمی سر جاش جا به جاشد، نفسهاش شتابدار و حرصی بود لگدی به سطل اشغال زد و آه بلندی کشید. از جام بلند شدم وگفتم: خانم دکتر من براتون توضیح میدم. دست پرند رو کشیدم و همراه با زیبا که به پارسوآ نگاه میکرد وارد اتاقش شدیم. زیبا پشت میزش نشست وگفت: تو رها نیستی؟

-نه، من تینا تابان هستم.

زیبا کمی از فنجون قهوه فوریش خورد وگفت: نمیشناسمت.

-منم شما رو نمیشناسم.

زیبا لبخندی زد وگفت: قیافه ات خیلی با آشناهای پارسوا  .....

تند گفتم: من فقط برای مهندس کار میکنم.

زیبا به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت: اُوه، بله، خوب حالا چه کمکی میتونم بکنم؟ میدونی این پسره چرا یهو رم کرده؟

بدون اینکه منتظر جواب من باشه رو به پرند گفت: پس پرند تویی، روزی نیست پدرت از تو تعریف نکنه!

پرند سرشو پایین انداخت خواستم رشته بحث و دستم بگیرم که با صدای موبایل زیبا پوف کلافه ای کشیدم.

زیبا : سلام حسام.

زیبا:مریض ندارم، تو کجایی؟

زیبا: جلوی مطبی؟؟؟ خوب بیا بالا اتفاقا رفیق شفیقت هم .... بی اراده جلوی میزش پریدم وگفتم:خانم دکتر خواهش میکنم....

زیبا با تعجب گفت: گوشی.... و رو به من گفت:چی شده؟

-ببینید منو مهندس پرند و برای معاینه آوردیم، فکرنکنم مهندس بخواد این موضوع رو ، و با چشمهام اشاره ای به تلفن کردم و زیبا منظورمو فهمید وتوی گوشی گفت: الو حسام، نه نه نمیخواد بالا بیای ، منتظرم باش میام، آره یه نیم ساعت دیگه، فعلا.

تماسشو قطع کرد و با تردید نگاهشو بین من و پرند رد و بدل کرد. بعد از گفتن توضیحاتی زیبا از جا بلند شد و پرده ای و کشید واز پرند خواست تا به اون سمت بره. پرند یه نگاه تلخ و معصوم بهم کرد و از جاش بلند شد. دست توی جیبم کردم و گوشیمو درآوردم، بند کیف گوشیمو محکم توی انگشتام فشار میدادم، دقیقه ها اونقدر کند بودند که حس میکردم حتی دم وبازدمم هم یه مدت هزار ساله ای فرایندش طول میکشه. تیره کمرم عرق کرده بود، سرم سنگین بود. نمیدونستم چه دعایی باید بکنم، حتی نمیدونستم چرا این همه اضطراب دارم، این همه تشویش برای یه دختر نوجوون غریبه!

صدای تیک تاک ساعت رو میشنیدم به عقربه هاش زل زده بودم ، به بورشورها نگاه میکردم . به کرکره های دود گرفته کرم رنگ، به میز شلوغ و درهم وبرهم ، به عکس یه نوزاد دوست داشتنی. دقیقه ها حلزونی بودند، حالا میفهمیدم چرا یه زمان یک ساعته به سرعت میگذره و چند دقیقه اینقدر کند، انگار معامله کرده بودند تا بیشتر حس نگرانی واسترس و برام بسازن!

با دیدن سایه ی زیبا و کشیده شدن پرده به سختی روی پام ایستادم.. زیبا پشت صندلیش نشست و حس کردم انگار اون هم نفس راحتی کشید و گفت: مشکلی نیست! خودمو روی صندلی ولو کردم ، پرند جلو اومد ، سرش پایین بود. زیبا لبخندی به من زد و من هم لبخندی به پرند سر به زیر! با اینکه پرند اولش بهم اطمینان داده بود اما تشویش پارسوآ به من هم منتقل شده بود، دست پرند و توی دستم فشار دادم. از زیبا تشکر کردم. در اتاق رو باز کردم، پارسوآ تند قدم رو میرفت، با دیدن من و پرند مضطرب ایستاد. لبخند بی اراده ای زدم، هنوز کلمه رو به دهنم دعوت نکرده هنوز جمله ای که توی ذهنم آماده کرده بودم تا پدرجوون یه دختر نوجوون رو خوشحال کنم رو نگفته، زمزمه ی خدارو شکر پارسوآ رو شنیدم!

پرند آهسته گفت: من میرم تو ماشین. من به سمت کیفم که روی صندلی ها قرار داشت رفتم وبرش داشتم. زیبا بدون روپوش پزشکی درحالی که یه مانتوی سیاه پوشیده بود وشال سرخی روی موهای مشکیش قرار داشت ازاتاق خارج شد .درو قفل کرد و رو به پارسوآ گفت: رها رو چیکار کردی؟ ولی فوری لبشو گاز گرفت و با نگاه بین من و پارسوآ مردمک چشمشو چرخوند! درست مثل اینکه با نگاهش پرسید جلوی تی تی میتونیم حرف بزنیم؟ پارسوآ پاکت سیگارشو درآورد و به سمت زیبا تعارف کرد زیبا تشکری کرد وبرنداشت ، رو به من هم که تعارف نکرد وسیگارو گوشه لبش گذاشت وبا راحتی در جواب گفت: پولشو گرفته قراره جدا بشیم.

زیبا: به همین راحتی؟

پارسوآ پکی به سیگارش زد و شونه هاشو بالا انداخت وگفت: اگه اون بچه من بود اینقدر راحت قبول نمیکرد.

زیبا سری تکون داد و لبخندی به من زد وگفت: چشماتو باز کنی صد تا بهتر از رها برات ریخته.

پارسوآ پوزخندی زد. و گفت: ماشین داری؟ برسونمت؟

زیبا: حسام اومده دنبالم.

از زیبا خداحافظی کوتاهی کردیم و در قبال مبلغ ویزیت زیبا تنها گفت: به جون حسام اینقدر غر نزن ، ویزیت پیشکش!

به همراه پارسوآ از مطب بیرون اومدیم، پارسوآ چند تا نفس عمیق کشید . من به ساعت گوشیم نگاهی کردم وگفتم: مهندس بهتره من دیگه برم. پارسوآ لبخندی بهم زد وگفت: من فکر کردم بد نباشه شما رو به یه شام دعوت کنم.

-ممنون.

پارسوآ زمزمه کرد:امروز اگه شما نبودید....

دستمو بالا آوردم تا چادرمو مرتب کنم که نگاه پارسوا به پشت دستم ثابت موند، به دستم نگاه کردم، یه کبودی دراز روش خودنمایی میکرد.

پارسوآ آهسته گفت: من واقعا نمیدونم با چه رویی باید ازتون عذرخواهی کنم.

-مسئله ای نیست.

پارسوآ آهی کشید وگفت: من واقعا تو حال خودم نبودم.

-من درک میکنم مهندس، خواهش میکنم اینقدر خودتون روعصبی نکنید.

پارسوآ به من نگاه کرد وگفت: شما نگران من هستید؟

سرمو پایین انداختم، حسی درجواب این سوالش گفت: آره خیلی، امروز ترسیدم سکته کنی!

آهسته گفتم: من نگران پرندم، اگر برای شما اتفاقی بیفته ....!

پارسوآ : امروز پرند نزدیک بود منو بکشه.

-دیگه رفتید خونه باهم بحث نکنید، امروز روز سختی بود. برای هردوتون.

پارسوآ: شما هم در این سختی سهیم بودید تی تی خانم.

پرند سرشو از پنجره بیرون آورده بود و به من خیره نگاه میکرد ، لبخندی بهش زدم، به سمت ماشین رفتم و صورتشو بوسیدم،

دستهاشو دور گردنم حلقه کرد و آهسته زیر گوشم گفت: تی تی جون شب بیا پیش من بمون. بهش نگاه کردم وگفتم: پرند مشکلی نیست مطمئن باش. همه چیز تموم شد. پرند آهسته گفت: میدونم تو از کیوان به بابا هیچی نگفتی، اون فال گوش وایستاد وشنید. دستموگرفت و گفت:اگه تو نبودی منو میکشت. صورتشو آروم وعمیق بوسیدم، نگران دستهاشو از دور گردنم آزاد کرد و من دوباره به سمت پارسوآ چرخیدم.

-امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد.

پارسوآ آهسته با لحنی سپاسگزارانه گفت: منم همینطور، من امروز با تمام وجود آرامشی از شما گرفتم که تا به حال هیچ کس نتونسته بود چنین حسی رو بهم القا کنه، من واقعا ازتون ممنونم ، بخاطر همه چیز، بخاطر حضورتون، بخاطر وجود مثمر ثمرتون، بخاطر این همه آرامش و خوبی تون، واقعا نمیدونم دیگه چی باید بگم!

سرمو بالا گرفتم دو کلمه دیگه بگی من غش میکنم!!! پارسوآ لبخندی به من زد و من به سختی نگاهمو روی زمین پهن کردم، کیفمو روی شونه ام مرتب کردم، با دیدن بدنه ی زرد رنگ اتوبوسی که منو تا مقصدم می رسوند خداحافظی تندی کردم و بدون اینکه منتظر تعارف های پارسوآ باشم چادرمو از جلوی پام کمی جمع کردم وتو مشتم گرفتم و به سمت ایستگاه دویدم!

من حق نداشتم فکر کنم، فقط باید خدا رو شکر میکردم که امروز به طرز معجزه آسایی بخیر گذشت.

من نباید تفسیر میکردم، به خیابون وآدم ها وشلوغی ها زل زدم و تمام تلاشم براین بود تا جنگی رو که خودم با خودم داشتم رو به صلح منطقی فکر نکردن ختم کنم، اما ، اما، اما،!!!

کاش اجازه ی تعبیر داشتم، کاش میشد پارسوآ هم در طبقه ی انسان های تفسیر کننده ی ذهن من قرار بگیره، من راجع بهش فکر کنم، نظر بدم، نقدش کنم ، ازش تعریف کنم و از تک تک حرکاتش برداشت کنم، یه برداشت آزاد، کاش میتونستم سکانس به سکانس نگاه ها و لبخند ها و خیرگی هایی که اسمشو هیزی نمیذاشتم رو به حساب یک حس جدید واریز کنم، کاش میشد ، کاش اجازه داشتم،

عقل و منطق و اندیشه و احساسم باهم گلاویز بودند ، صدای متحکم و قاطع پارسوآ تو سرم بود ، و من مقاومت میکردم دربرابر تفسیرات رمانتیک احساسات دخترونه ام!

تلاش میکردم ، ذهن مشغولی هایی که به یه نام عجیب وغریب ختم میشد و پاک میکردم، پشت این اسم پسوند میآوردم و خودمو شماتت میکردم از یگانه خطاب کردنش در ذهنم، خسته بودم. من لعنتی حق ندارم حرف های کسی و که ازم در عین صراحت خواسته تا تعبیری روشون نداشته باشم و ......!

به خیابون نگاه کن، این همه آدم ، این همه نگاه، اینا رو تا صبح تا بینهایتمین روز دنیا تفسیرکن ، دست از سر این پدر خوب بردار!!! تو حقی نداری ، فقط پارسوآست که از تو آرامش میگیره ، منکر این باش که تو هم..... ! با ایستادن اتوبوس توی ایستگاه درهاش نفسی کشیدند وباز شدند ، به سختی از پله ها پایین اومدم کارتکراری حساب کردن با راننده رو انجام دادم، سعی کردم فکر نکنم که باقی پولم و به صورت سکه ای کوچیک طوری به من میده که انگشتهای منو در ثانیه لمس کنه.....!

قدم هامو سرعت بخشیدم، سعی کردم بدون خیره شدن بدون نکته سنج بودن بدون تفسیر وتعبیرو تجزیه و تحلیل، بدون نگاه کردن به تیر چراغ برق و درخت کاج و رخت های پهن شده ی خانم مظفری و دیش های آقای شفیعی و حصیر درب و داغون همسایه ی طبقه ی دومش راه برم ، سعی کردم فکر نکنم که عاقبت طفل تیر چراغ برق و درخت کاج چی میشه، سعی کردم فکر نکنم که این بار پریا دختر خانم مظفری کدوم لباس هاشو کثیف کرده ، فکر نکنم که چرا آقای شفیعی یه ماهواره ی مرکزی نمیگیره، باید از همین فکرنکردن به چیزهای کوچیک شروع میکردم تا به بزرگی مثل پارسوآ می رسیدم..... !بزرگ؟ چقدر طول کشید تا طلوع این بزرگی و برای خودم بیان کنم؟؟؟

آخ که چقدر توی ذهنم پررنگ بود، چقدر نقش داشت و چه کسی میخواست منکر این باشه که در تمام این ندیدن ها وفکر نکردن ها حضور پررنگش در ذهن من باعث میشد پر باشم ، پر از حرفها و نگاه ها و کلمات و حرکات ، حالا اگر میخواستم به جزییات فکر کنم نمیشد تا وقتی اون بود ، تا وقتی به وضوح باتصویر کاملا رنگی با پخش زنده! ، تا وقتی اون کامل در ذهن من موجود بود دیگه جایی برای جزییات کوچه ی بن بستمون نبود! اگر بود که چه احمقانه بود تفسیر حصیر زوار درفته ی همسایه ی طبقه ی دوم آقای شفیعی درکنار کلمه به کلمه حرفهای پارسوآ، پلک به پلک نگاه پارسوا، و پارسوا ! ذهن من پر از فکر و دغدغه ی یه پدر بود که از حضور من آرامش میگرفت، و چه حماقتی اگه اعتراف کنم ، همچنین...!

با صدای تلفن سعی کردم نمازمو درست بخونم، با این حال سلاممو نسبتا با هول گفتم، نمازم تموم شد و کش چادر نماز سفیدم و شل کردم و در نهایت خم شدم و تلفنوبرداشتم، سر ظهر بود،صدای جذاب و خوش صوت اهورا توی مغزم پیچید ، سلام بلند بالایی کرد و گفت:شناختی؟

-حالا هر دفعه میخوای به روم بیاری؟

خندید وگفت: ای بابا ، دیگه دوستیم دیگه این حرفها رو باهم نداریم. داریم؟

-والله چی بگم، حال شما؟ چه خبرا؟

اهورا: به به چه عجب یه بار شما افتخار دادید حال منو بپرسید؟ داشتی چیکار میکردی؟

-نماز می خوندم

اهورا: چه سر وقت، قبول باشه.

-ممنون.

اهورا: چه نگفتی قبول حق

-خوشم نمیاد، یه مدلیه ، زیادی شعارانه است!

اهورا: مرسی تفاهم.

تسبیحمو برداشتم وبه لبه تخت عزیز تکیه دادم و فکر کردم خدا کنه این پیش خودش به چیزی فکر نکنه، همونطور که من به چیزی از حرف هیچکس فکرنمیکنم. البته جون خودم!

اهورا: راستش غرض از مزاحمت.....

-فکر کردم فقط زنگ زدی حالمو بپرسی؟

اهورا خندید وگفت: اون که مخلصتم هستم، هرروز به یاد شماییم.

-امرتون؟

اهورا: دکی ! باز زد جاده رسمی.

-خودت شما شما میکنی؟

اهورا خندید و از خنده اش لبخندی زدم وگفتم: حالا چی هست که فکر میکنی از دست من برمیاد؟

اهورا آهی کشید وگفت: میگما، ولی قول بده نخندی باشه؟

-اکی نمیخندم.  ولی ریز ریز داشتم جلو جلو میخندیدم!!!!

اهورا با حرص گفت: نخند دیگه ای بابا.

بی صدا خنده امو تموم کردم وگفتم: بفرما!

اهورا: راستش من میخوام برای یه خانمی البته به از خانمی شما نباشه، کادو بخرم.

-برای مادرت؟

اهورا: خیر.

-خواهرم که نداری؟

اهورا: نه،

-پس کیه؟

اهورا: نخندی ها.

-بگو کیه؟

اهورا: حالا کی بودنش زیاد مهم نیست، مهم اینه که من نمیدونم چی بخرم؟!

خندیدم وگفتم: بگو کیه چند سالشه چه شکلیه مناسبتش چیه قول میدم کمک کنم،

اهورا: خدا از خواهری کمت نکنه!

این اولین بار بود که اینو میگفت. از حرفش خوشم اومد خدا روشکر که محدوده ی روابطمونو فهمیده بود.

با ذوق گفتم: دوست دخترتونه؟

حس کردم خجالت زده گفت: حالا که نشده ، ولی خوب میخوام مخشو بزنم.

یه لحظه ذهنم رفت سمت اون فامیلش.

با کنجکاوی پرسیدم: آشناست؟

اهورا:تو که نمیشناسیش.

-منظورم از اقوامه؟

اهورا: نه، از همکاراست، یعنی آشنای یه همکاریه، یعنی نمیدونم نسبتش با اون همکاره چیه ولی میدونم دوبله کار میکنه تی تی صدارو باید میدیدی.

-منظورت اینه که بشنوم؟؟؟

اهورا: همون، عالی، ظریف صاف!

وسط حرفش گفتم:بدون برفک، 46 اینچ با وضوح کامل ال ای دی؟

خندید وگفت: تی تی دستمون ننداز.

خندیدم وگفتم:خوب؟

اهورا:هیچی دیگه ، برای شام سه شنبه دعوتش کردم.

-اسمش چیه؟

اهورا: نمیدونم.

خندیدم و گفتم: حالا میخوای بهش کادوهم بدی؟

اهورا: ندم؟

-آخه بی مناسبت؟

اهورا ساده گفت: به مناسبت آشنایی.

از حرفش خندیدم وگفتم: حالا قبول کرده؟

-نه.

جفتمون خندیدیم واهورا توضیح داد: حالا میخوام تکلیف کادوشو مشخص کنم بعد ازش بخوام سه شنبه شاموباهم بخوریم.

اصلا سه شنبه رو هم به دختره نگفته بود، بسم الله، این دیگه کیه، تو ذهنش واسه خودش رویا پردازی هم میکنه!

-حالا چرا سه شنبه؟

اهورا:پس چند شنبه؟

-پنج شنبه؟

اهورا: چرا پنج شنبه؟

-پس چند شنبه.

اهورا خندید وگفت:سوژه ام نکن سرجدت.

خندیدم وگفتم:خوب این کارا واسه آخر هفته مزه میده.

اهورا خندید وگفت: واردی ها!!!!

-نه جدی میگم.

اهورا: پنج شنبه رادیو ام تا صبح کشیک!

-چه کلاسی هم میاد،. هرکی ندونه فکر میکنه پزشک بیمارستانی!

اهورا خندید وگفت:والله رفتگراهم کشیک دارن.

از حرفش خندیدم و اهورا گفت: بگو من چیکار کنم؟

به قیافه اش نمیومد بی تجربه باشه ، ولی به نظرمیومد دختره از اون تیپ آدم هاست اجازه نمیده آدم ها به سمتش برن، اگرم برن جرات ندارن جیک بزنن!

با خنده گفتم: خوب تو دستش گرفتت،

اهورا: می بینی تی تی؟؟؟

-حواستو جمع کن ، دخترا زرنگن...!

اهورا با خنده گفت: خدا بهم رحم کنه، خوبه خودتم دختری!!!

-درحال حاضر فامیل دامادم.

اهورا با سرخوشی خندید وگفت: شنبه وقتت آزاده؟

-حالا ببینم چی میشه.

اهورا: بیا بریم خرید، یا اگه زحمتی نیست خودت برو برای طرف یه چیزی بخر.

-اوه نه خودتم بیا.

اهورا: با کمال میل.

-کلا این جمله رو گفتی که بگم خودتم بیا.

اهورا: جماعتی هستیم واسه خودمون دیگه هم از آخور میخوریم هم از توبره.

این از اون شوخی هاست که من خوشم نمیومد ولی حال خوششو خراب نکردم!

اهورا: خوب تی تی شنبه اکی شد؟ بیام سینما قدس؟

-باشه، شنبه من هشت شب میرسم خونه، اگه بتونم زودتر بیام شیش شیش و نیم باشه.

اهورا:بهم خبرشو بده

-شما زنگ میزنی خبرشو میگیری.

اهورا: بابا چقدر سر قبضت میاد مگه،،..

-چه کنیم دیگه ، زندگی خرج داره!

اهورا خندید وگفت: بخدا نمیدونم چی بگم، خودمم موندم با چه رویی بهت زنگ زدم ، ولی آخه دختره تریپ مایه های خودته، بخاطر همین.

-حساب خواهر برادریه دیگه، چه کنیم ، باید سوخت وساخت.

اهوراخندید وگفت: ایشالا عروسیت جبران کنم.

بالاخره رضایت داد قطع کنه خدا روشکر استرس اینو داشتم که مبادا آویزون بشه ، ولی معلوم بود که حد خودشو میدونه، ای ول، براش خوشحال شدم، یه جورایی عین برادرم بود دیگه، یه برادر خوش صدا، و من فکر کردم عروسیم؟؟؟ دوماد کیه؟

ضربه ای به سرم زدم وگفتم: یه وقت فکر نکنی طرف معنی اسمش میشه زاهد ها، هوی بسه فکر نکن، فکر نکن میگمت!!!

خود درگیری هاتو بذار کنار، تعبیر وتفسیر ممنوع!

 

با دیدن قامت پارسوآ که به شدت اخم هاش درهم بود سلامی کردم، سری تکون داد و از جلوی درگاه آشپزخونه کنار رفت، گرفته بود. حالا با این اخلاق نازش چطوری بگم من امروز میخوام زود برم خونه؟؟؟ کیفمو روی اپن گذاشتم. میز صبحونه رو چیدم ، جو خونه سنگین بود. دسته گل های دو هزارتومنی ای که سر میدون از یه پسر بچه ی بور افغانی خریده بودم و توی یه گلدون خالی که بلا استفاده روی اپن قد علم کرده بود گذاشتم، البته ابتدا پر آبش کردم بعد شاخه شاخه های رزها به نسبت تر وتازه در عینی پلاسیده رو داخلش قرار دادم. بوی نداشته اش رو در ذهنم متوهم شدم!!! با صدای داد پدر خوب ابروهامو با تعجب بالا دادم. پارسوآ با کلامی که پر از حرص بود داد زد: پرند مردی؟ آماده شو مدرسه ات.... و به طبقه ی بالا رفت. مضطرب از آشپزخونه بیرون اومدم، باز چی شده بود؟ حین بالا رفتن از پله ها به پارسوآ برخوردم، بدون نگاه کردن به من از کنارم گذشت و باقی پله ها رو به تندی پایین رفت. تقه ای به در زدم منتظر پاسخ پرند نشدم، درو باز کردم. پرند روی تختش نشسته بود به آرومی جلو رفتم و آهسته گفتم: پرند؟ سرشو بالا گرفت، به کبودی های دیروزش یه کبودی عمیق که دور چشمش و احاطه کرده بود اضافه شده بود. لبمو گزیدم و پرند آهسته سلام کرد. پیراهنشو بالا داد وگفت: کمکم میکنی لباسمو ببندم! به کمر پر از خط و خطوط کبودش نگاه کردم، پرند آهسته گفت: یه جوری ببند دردم نگیره، خودم نمیتونم!

حس کردم دارم خفه میشم، این زخم ها وکبودی ها بیشتر بود ، بیشتر از پنج شنبه ی طوفانی بود، اون ها باید تا این شنبه کمرنگ تر میشدند نه بیشتر! پیراهن پرند و پایین کشیدم و رو بهش گفتم: چی شده؟ پرند سرشو پایین انداخت وگفت: با این قیافه برم مدرسه به بچه ها چی بگم؟ تو چشمهام نگاه کرد وگفت: من فکر کردم بهشون بگم تصادف کردم ، اما تو همش میگی من خیلی دروغ میگم ، ولی دیگه نمیتونم بگم پارسوآ منو زده. توی دلم خودمو لعنت کردم، صدای کوبیده شدن در پارکینگ جفتمونو از جا پروند.دست پرند و گرفتمو به سمت خودم کشیدمش، آروم روی زانوم نشوندمش، دستهامو روی شونه هاش گذاشتم وبا ملایمت به خودم فشارش دادم. آروم می لرزید و گریه میکرد.

خودمم بغض کرده بودم، محکم منو بغل کرده بود و من سعی میکردم طوری دستهامو روی کمر و پشتش بذارم که با زخم ها و کبودی هاش برخوردی نکنه! در عمرم یه دختر سیزده ساله که از پدرش کتک خورده بود روبغل نکرده بودم، سخت بود ، حس میکردم خودم هم تنم درد میکنه! اشک چشمهامو میسوزند ، صدای نفس های گریه دار پرند هم بیشتر بغضمو تشدید میکرد. اجازه دادم کمی خودشو سبک کنه، شاید یه سبکی پنج دقیقه ای. به آرومی زیر گوشش زمزمه کردم: بریم پایین صبحونه بخوریم؟ پرند چیزی نگفت. به سختی گفتم:نمیخواستم اینطوری بشه پرند . پرند فین فینی کرد وگفت:میدونم، اگه میخواستی نمیومدی جلو که پارسوا منو نزنه، تازه خودتم کتک بخوری. نفس راحتی کشیدم پس رابطمون سرجاش بود!

پرند به من نگاه کرد و من اشکهای روی صورت کبودشو آروم پاک کردم و پرند گفت: خیلی وقت بود که تو بغل کسی اینطوری ننشسته بودم. لبخندی زدم وگفتم: بهت مزه داد؟ پرند هم متقابلا لبخندی زد وگفت: خیـــــــــــلی. با تمام اون کبودی ها ذره ای از زیبایی و جذابیت و معصومیتش کم نشده بود. موهاشو از روی چشمش کنار زدم وگفتم: بریم یه صبحونه خوشمزه بخوریم، هوم؟ پرند اشک هاشو پاک کرد و سنفونی فین فینشو تموم کرد وآهسته گفت: لباسمو میپوشم میام.

از روی پام بلند شد و من ایستادم، زانوم خارش گرفته بود خم شدم وزانومو خاروندم وپرند با خنده گفت: پات درد گرفت؟ خندیدم وگفتم: نه زانوم میخارید. پرند با خنده گفت: چاخان نکن، خوب پات درد گرفته بود زودتر میگفتی بلند شم! در حالی که لبخند میزدم گفتم: باور کن درد نگرفت. پرند: آخه یکی نیست به من بگه خرس گنده طرف از تو کوچیکتره میشینی رو پاش خرد میشه. با صدای بلند زدم زیر خنده و پرند خندید و گفتم: من از تو کوچیکترم؟

پرند :ایناها هیکلت از من لاغرتره.

-تو استخون بندیت درشته، تازه هنوز هم قد هم نیستیم، نگاه تو ده سانت از من کوتاه تری.

پرند چینی به بینیش انداخت وگفت:هیچم اینطوری نیست.

کنارش جلوی آینه ایستادم و پرند دست راستشو بالا آورد و منم دست راستمو بلند کردم، داشتیم قد میگرفتیم، دستش تا مچ دستم می رسید. با خنده گفتم: دیدی خانم؟ پرند راضی نشد وگفت: خوب تو دستهات بلندتره، بیا جلو آینه. جلوی آینه ایستادیم، کنار هم، سر پرند تا سر شونه من میرسید، اما پرند کشیده و خوش اندام بود. لبخندی زدم و ابروهامو بالا دادم و گفتم: حال کردی خانم. پرند دماغشو بالا داد وگفت: من قدم بلند میشه.

با خنده گفتم: حالا تا اون موقع!

پرند مانتوشو برداشت و گفتم: امروز برنامه اتون چیه؟

پرند آستین مانتوشو که برعکس بود ودرست میکرد در همون حال گفت: زنگ اول دینی، زنگ دوم علوم ، زنگ سوم هنر و زنگ چهارم هم پرورشی.

-چه برنامه ات سبکه،

پرند: آره .. هیچکدومشون کاری ندارن.

داشت آستینشو می پوشید که گفتم: پرند امروز مدرسه نرو.

چشمهاش برقی زد وگفت: راست میگی تی تی جون؟

-آره.

پرند با نگرانی گفت: بابام.

-من باهاش صحبت میکنم، تو حالت هم زیاد خوب نیست، دکترم میرفتی بهت دو سه روز استراحت میداد!

پرند لبخندی زد وگفت: خیلی چاکرتم تی تی جون.

خندیدم وگفتم: بدو بیا بریم صبحونه بخوریم.

وخودم زودتر از اتاقش خارج شدم باید به آشپزخونه میرفتم تا کتری وچای و آماده میکردم، باید میفهمیدم جمعه چه بلایی سر پرند اومده بود. با هم مشغول صرف صبحونه شدیم، بعد هم قرار شد من برم سرکوچه و کمی خرت و پرت بخرم تا با هم بشینیم یه فیلمی که قرار بود ماهواره پخش کنه رو ببینیم. کلی چیپس و پفک وماست موسیر و بستنی خریدم وبرگشتم، پرند با لبخند گفت: آخ جون، ماست موسیر.

جفتمون روی زمین نشستیم درست رو به روی تلویزیون. یه فیلم ترسناک و لوس امریکایی با زیر نویس فارسی بود، چون روی یه علامتی نوشته بود بالای دوازده سال پس پرند میتونست ببینه، اما من خیلی موافق نبودم ترجیح میدادم یه دوتا ، شو ببینم ، اما دلم نمیخواست پرند روناراحت کنم به اندازه  کافی روزهاش بهش زهر شده بود! بخصوص که تا دختر وپسر نقش اصلی از یه حدی بیشتر بهم نزدیک میشدن شبکه به صورت خود جوشی عوض میشد و من تا بیست میشمردم و بعد شبکه به صورت خودجوش تری به همون فیلم برمیگشت پرند هم کلی غر میزد ولی باعث خندمون هم میشد. گاهی با خودم میگفتم میخوام خودمو گول بزنم یا پرند رو! بعد از تماشای فیلم پرند ته مونده ی پفکو با سر انگشت اشاره لیس میزد. نفس عمیقی کشیدم وگفتم: میخوای راجع به پنج شنبه حرف بزنیم؟ پرند با تعجب گفت:راجع به چیش؟

-نمیدونم، هرچی!

پرند با لاقیدی شونه هاشو بالا انداخت و گفت: برام مهم نیست!

نفس عمیقی کشیدم، اینم از سادگی و بیخیالیش بود، نمیدونم هر دختر دیگه ای تو شرایط پرند قرار میگرفت چه حس و حالی میتونست داشته باشه؟ این برمیگشت به نداشتن درکش از بی اعتمادی. با توجه به سن و سالش و با توجه به هم سن و سالانش پرند هنوز تو یه سادگی و بچگی دست و پا میزد، و سعی میکرد خودشو با چیزهایی بزرگ جلوه بده که.....

سرمو تکون دادم . به پیانوش اشاره کردم و لبخندی زدم وگفتم:پرند دوست داری پیانو بزنی؟ لبهاشو برچید وگفت: حالم از هرچی موسیقی و سازه بهم میخوره! با تعجب گفتم:واقعا؟ پرند: آره، همشون رو به اصرار پارسوآ یاد میگیرم ، تازه هیچی هم یاد نمیگیرم!

-تو چی دوست داری؟

چشمهاش برقی زد وگفت: رباتیک، من عاشق کلاسای رباتیکم.

-شوخی میکنی!!!!

پرند: ولی پارسوآ میگه باید برم تجربی اما من فنی رو دوست دارم، الکترونیک، خواهر یکی از دوستام هنرستان فنی میخونه برای اتاقش یه گیت درست کرده. با تعجب گفتم: جدی؟؟؟ پرند با ذوق برام از روباتیک و الکترونیک میگفت . اطلاعاتش تکمیل بود ازبازار کار و شغل یابیش و حقوقش و کارایی هاش چنان حرفه ای وتخصصی حرف میزد که کفم بریده بود، خیلی برام جالب بود که هدفشو مشخص کرده بود و تو دبیرستان نمیخواست پرپربزنه برای انتخاب رشته هرچند این وسط مخالفت پارسوآ رو حس میکردم ومیذاشتم به حساب علاقه ی پدرانه اش که دوست داشت دخترش دکتر یا مهندس بشه!!!

بعد از بحثمون که فقط من شنونده بودم، و اون از حرف زدن کف کرده بود .بهش نگاه کردم وگفتم: پرند؟

پرند:بله؟

دیگه نمیتونستم منتظر باشم باید خودم می پرسیدم.

-پنج شنبه که برگشتید اتفاقی که نیفتاد افتاد؟

پرند سرشو پایین انداخت وگفت: دیروز....

-دیروز چی؟

پرند سرشو بالا گرفت وگفت: دیروز پارسوآ فهمید که یه ماهه کیوان جای باباش به من درس میده.

مات به پرند نگاه کردم وپرند توضیح داد: آقای زمردی قبل عید زنگ زده بود وپیغام گذاشته بود اگه بابا دوست داشت از بعد عید بعد مسافرتم کیوان بیاد بهم درس بده، من قرار نبود بعد عید برگردم ایران ، ولی دیگه نشد ، دوست نداشتم اونجا پیش داییم باشم، آخه میدونی تی تی جون داییم خیلی بداخلاقه خیلی هم بهم گیر میده، فکر کن اونجا که همه بی حجابن اون به من گیر میداد  نه که حجاب داشته باشما میگفت باید ساده بگردم اینقدر بکن نکن میکرد تازه هم باید مدرسه فارسی میرفتم هم مدرسه کانادا و کلی برنامه چرت وپرت، بعد بابا هم که همش یه جورایی هی میگفت بیا نه که مستقیم بگه ها اما من میفهمیدم که میخواد من بگردم و که دیگه تهش بیخیال شدم ، پسرداییامم همش منو مسخره میکردن ، منم برای همین برگشتم ، وگرنه بابا میخواست کارای مدرسه امو درست کنه و بقیه ی درسمو اونجا بخونم.

-خوب؟

پرند نفس عمیقی کشید وگفت: آقای زمردی قبل عید فقط یه پیغام گذاشته بود که من اونو پاک کردم، بعد عید که برگشتم آخر هفته ها قبل اینکه تو بیای من خونه تنها بودم دیگه پارسوآ میگفت آقا زمردی جای بابابزرگته و کلی بهش اعتماد داشت اونم کاری به کارم نداشت ولی اون روزی ، کیوان اومد خونمون، منم به پارسوآ هیچی نگفتم، کیانا همش میگفت اگه به بابات بگی دیگه نمیذاره کیوان بیاد پیشت ، بابا هم که اصلا نمیدونست آقای زمردی پسرشو جای خودش میفرسته اینه که نفهمید.

لبمو گزیدم پس بار اولش نبود با یه پسر تنها زیر یه سقف!!!!!  آروم زمزمه کردم: حالا بابات چطوری فهمید؟

پرند: کیانا زنگ زد تا باهم صحبت کنیم، من خواستم بگم نمیتونم حرف بزنم اما ترسیدم پارسوآ شک کنه ، گوشی رو که گرفتم کیوان پشت خط بود.همیشه وقتی میخواست با من حرف بزنه کیانا اول صحبت میکرد بعد که صدای منو میشنید میداد به کیوان. دیگه بدتر شده بود نمیتونستم حرف بزنم، کیوانم همش قربون صدقه ام میرفت آخه من از دستش ناراحت بودم بخاطر همین زنگ زده بود باهام آشتی کنه. پارسوآ هم گوشی اتاقشو برداشته بودو همه چیزو شنید.

به اینجای کلامش که رسید بغض کرد و با چشمهای پر اشک گفت: وقتی بهش گفتم تو میدونستی که کیوان پنج شنبه ها میاد خیلی عصبانی شده بود، یعنی من فکر نمیکردم تو خدایی به قولت عمل کرده باشی و هیچی به بابا نگفته باشی ، من خودم خودمو لو دادم و مجبوری همه چیز از اول بهش گفتم از اومدن کیوان و دوستیمون و تولدش که رفتیم. تمام جمعه همش دعوام کرد، آهی کشید وگفت: ولی خیلی خوشحال شدم که تو به بابا هیچی نگفته بودی، باورم نمیشد که سر قولت بمونی تی تی جون! یه نفس راحت کشیدم، پس پارسوآ اینو هم میدونست. خیالم راحت شد. استرس داشتم اینو باید چطور بهش بگم! حالا پرند کار منو راحت کرده بود.

پس این وابستگی فقط یه مدت کوتاه بود و مدت زیادی نبود که از آشنایی کیوان و پرند میگذشت با حرفهای پرند هم حس آنچنانی بهش نداشت فقط جلب توجه جلوی اونو میپسندید و کمبود ناز و نوازشهاشو در لمس کیوان میدید و میخواست اینطوری جبران کنه! دست پرند وگرفتم وگفتم:بابات دوست داره پرند، خیلی.... پرند اخمی کرد و گفت: ولی من دیگه دوستش ندارم.

-ببین پرند قبول کن کار اشتباهی کردی.

پرند اشکهاشو پاک کرد وگفت:اون فقط منو میزد، تو که بودی زیاد منو نزد اما تمام جمعه منو زد، هیچ وقت منو اینطوری نمیزد.

سر پرند روروی سینه ام گذاشتم وگفتم: پرند جان، من میدونم تو الان از دست پدرت ناراحتی ، ولی قبول کن تو هم اشتباهات بزرگی کردی، تو باید سعی کنی همه چیز رو بین خودتو کیوان تموم کنی، تو هنوز خیلی برات زوده، ببین بابات نزدیک بود سکته کنه، پنج شنبه که من دیدم چه حال وروزی داشت، خودتم نگرانش بودی مگه نه؟ پرند خودشو بیشتر بهم فشرد و آروم گفتم: میدونم ازش دلخوری ولی اون حق داشت عصبی بشه ، میدونم نباید روت دست بلند میکرد ولی اگه تو از دار دنیا فقط یه دختر داشتی ، بعد دخترت بهت دروغ میگفت و می پیچوندت چه حسی بهت دست میداد؟ پرند خفه گفت: با کمربند به جونش نمیفتادم.

-پرند بابات خیلی زود جوشه، تو که اینو میدونی.

پرند جوابمو نداد و آهسته گفتم: حالا گریه نکن، منم آشتی تون میدم، باشه؟ پرند جوابمو نداد.

دوباره تکرار کردم وگفتم: باشه؟

پرند آروم گفت:خوب. روی موهاشو بوسیدم و دوباره خودشو توی بغلم جا داد و گفت : خیلی خوبه که هستی تی تی جون، خیلی خوبه. کاش همیشه بمونی. لبمو گزیدم و فکرکردم بمونم؟؟؟ به سختی جمله اشو از ذهنم پاک کردم وبه خودم بیشتر فشارش دادم. میتونستم بفهمم که چقدر آرومش میکنم، و آرامشی که خودم ازش میگرفتم، نمیدونستم چه حس غریبی بود اما من از پرند وپدرش بیشتر از هرکسی آرامش میگرفتم، چیزی که سالها در کنار هیچ کس تجربه اش نکرده بودم، بعد از فوت مادرم و فراموشی گرفتن عزیز حالا تو این خونه آقای مهندس، کنار دخترش یا با نهایت صداقت در بیان اعتراف این که در کنار خودش ، من آروم بودم، فکرم باز بود، راحت نفس میکشیدم، استرس نداشتم، یه جورایی حس مطلق راحتی زیرپوستی داشتم. پرند رو از خودم جدا کردم و گفتم: چیپس فقط سرکه! پرند خندید وگفت: ولی من پیاز وجعفری دوست دارم. اخم کردم وگفتم: کج سلیقه! پرند با خنده گفت: پارسوآ

/ 1 نظر / 59 بازدید