رمان پدر خوب(3)

فصل دو:ناچاری !

تو آیفون تصویری اعلام وجود کردم... و در به روم باز شد .

راه سنگفرش شده رو طی کردم ... یعنی خدا شانس بده ... ملت چه خونه زندگی هایی دارنا... من دلم خوشه تو خونه ی عزیز که مال خودشه زندگی میکنم... اینا هم دلشون خوشه زندگی میکنن... حالا نمیدونم من دلم زیادی خجسته است یا اینا ... هّی!

وای سکسکه گرفته بود... همیشه از هیجان زیادی اینطوری میشدم.... آه ه ه... ماشینا رو... دو تا ماشین ناناز پارک بود.حتی اسمشونم نمیدونستم. از این تاب گنده ها هم داشتن... استخر هم بود... شبیه اون خونه هاست که تو سریالا همه ی آدم های پولدار فقط تو همون خونه بازی میکنن... عین پارک بود.

با دیدن یه پسر جوون که با ژست خاصی جلوی در شیشه ای ایستاده بود و به من نگاه میکرد... خودمو جمعو جور کردم وآب دهنمو جمع کردم و هّی...!

کاش یکی سکسکه امو جمع کنه... هّی!

آروم سلام کردم و اون از زیر عینک مستطیلی طبیش با فریم دور مشکی و شیشه های مستطیلی بهم نگاه میکرد.

دستهاشو تو جیب جینش کرد . یه نگاه به سرتاپاش انداختم... بابا خوشتیپ... واقعا هم عین مهندسا بود ... اصلا عینکش کلا یعنی این مهندسه نقشه میکشه... جین سورمه ای پوشیده بود و دم پایی انگشتی سفید و تی شرت سفید آستین بلند که روی سینه اش یه نایک کوچولو داشت. موهاشم مشکی و خوش مدل کوتاه و مرتب بود.

با صورت گرد و بینی عمل شده .... از پسرایی که دماغاشونو عمل میکردن متنفر بودم... البته سربالا نبود اما اون حالت نوک بینیش نشون میداد طرف دماغش زیر تیغ رفته است... با ابروهای مشکی که تا شقیقه امتداد داشت ... و چشمهای قهوه ای تیره و کاملا عادی که کمی خمار بودن ... البته زیر عینک مسلما بخاطر خاصیت ذره بینی عینک کمی درشت تر نشون میداد.

در کل بدک نبود ... قدش متوسط رو به بالا بود البته میشد گفت قد بلند ... تو مایه های صد و هشتاد و نه اینطورا ، خوب باشه خیلی قد بلند بود کلا زورم میومد به یکی بگم قد بلند! ... موهای مشکی یه طرفه رو پیشونیش تو حلقم... !

با صدایی که گفت: بفرمایید...

حس کردم اونم حسابی زیر و بم تیپ و قیافه ی منو درآورده ... چون من که کلا در سکوت داشتم نگاش میکردم اونم در سکوت احتمالا زل زده بود به من.

اخمی کردم... سکسکه ام خوشبختانه بند اومده بود. هنوز داشتم نگاهش میکردم... حدودا نوک کله ام تا روی سینه اش بیشتر نمیرسید ... البته خیلی قدم کوتاه نبود اما در کل... اون زیادی احتمالا بلند بود!

نیشخندی زد وگفت: بخدا تموم شدم...

از حرفش آب دهنم پرید تو گلوم... شوکه شده بودم. به زور سرفه امو خفه کردم ...

ناچارا لبخندی زدم وگفتم: سلام...

-خوب سلام...

انگار اصلا منتظر من نبود...

با من من گفتم: من از طرف رعنا خانم معرفی شدم...

با تعجب کمی خم شد تا قدش به من برسه وگفت: واقعا؟

-اشکالی داره؟

-شما جدی میگید؟

-بله... رعنا پاکزاد دخترعموتون بهم گفتن که ...

دستشو بالا آورد که یعنی کافیه... دعوتم کرد به داخل... جان به این پوست سفید و کف دست و انگشتهای کشیده اش... خاک تو سرم کنم که میرم پنکیک بورژوآ برونز میخرم... پسره عین برفه!!!

پشت سرش وارد خونه شدم.

نمیدونم چرا حس کردم یه ذره تابلو ام... پسره یه مدلی بود ... البته این خونه و من و یه پسر مجرد احتمالا خوش تیپ... مهندس... تنهایی... این وقت روز... میتونی به چیزهای دیگه هم فکر کنی منحرف!!!

روی یکی از مبل های استیل نشستم چادرم و مرتب کردم و سعی کردم کل نقشه ی خونه رو بدون ضایع بازی و گردش سیصد و شصت درجه ی گردن ببینم...

با دیدن راه پله ها که درست زیر اونها یک مدل گرند پیانوی سیاه قرار داشت ودرهایی که از پشت نرده ی پله ها در معرض دید من بود و احتمال میدادم اتاق های بزرگ و خوش نقشه ای باشن ... گرامافون ... دو تا بوفه ست خونه که به رنگ طلایی و کرم و قهوه ای بود ... تی وی ست و مجسمه های عتیقه و ساعت زنگ دار قامتی و تلفن سبک قدیم... کفم برید.

پسره یهو جلوم ظاهر شد وگفت: واقعا واسه ی کار اومدی؟

-اشکالی داره؟

-نمیدونم والله... با کمی مکث گفت: تو چند سالته دخترم؟

دخترم... آی خندم گرفته بود از این حرفش... لبخند عمیقی زدم... اما اون جدی جدی نگام میکرد... الهی... مگه خودت چند سالته پدر جان... قیافه اش که میزد 26-  27 باشه... البته رعنا میگفت 29 ... ولی کمتر میزد.

با شرمندگی گفتم: من 22 سالمه...

یهو رو مبل سیخ نشست.

-واقعا؟

-بله؟

-اینو جدی گفتی؟

-بله ...

انگار خودشم فهمید زیادی شوک شده ... یه تک سرفه کرد و گفت: خوب کمتر میزنی... به پشتی مبل تکیه داد وگفت: خوب رعنا شما رو روشن کرده که وظایفتون چیه درسته؟

-بله ... فقط هفته ای چند روز بیام؟

چشمهاشو ریز کرد به سمتم خم شد وگفت: واقعا واسه ی کار خونه اومدی؟

-من متوجه نمیشم مشکلی هست؟

یه کم خیره خیره نگام کرد و دوباره تکیه داد وگفت: خیر...

اخمی کرد و با صدایی که کمی قدرتمند بود گفت: خوب... من پارسوآ پاکزاد هستم...

چی چی؟؟؟

راسو؟؟؟

از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت وگفت: اونقدر شوکه ام که یادم رفت پذیرایی کنم... شرمنده...

وکمی بعد با یک سینی محتوی دو فنجون چای برگشت وگفت:بخاطر شغلم زیاد خونه نیستم... آرشیتکتم و به تازگی هم دارم تز ارشد ...

وسط حرفش اومدم وگفتم: عمران...

باز خیره خیره نگام کرد وگفت: بله... دارم پایان نامه امو تکمیل میکنم.

قبل از اینکه بخواد حرف دیگه ای بزنه ... در ورودی باز شد و یه دختر کشیده و قد بلند وارد خونه شد ... درحالی که یه کیف صورتی کمری و به کمرش بسته بود و کیف سیاه گیتار که دو برابر خودش بود روی شونه اش آویزون کرده بود و ال استارهای صورتی به پا داشت .... با مانتویی سورمه ای که دگمه هاش از بالا تاپایین باز بودن... بهمراه شالی که عین دستمال گردن دور گردنش انداخته بود وارد خونه شد.

حس کردم باید بلند بشم...

از جا بلند شدم و پارسوآ هم متعاقب ایستادن من سرپا شد و گفت: معرفی میکنم...

دختره با صدای پارسوآ به سمت ما چرخید وگفت: اِ... سلام... تو خونه ای؟

پارسوآ : سلام... پرند ایشون...

قبل از اینکه پارسوآ حرفش تموم بشه پرند گفت: دوست دخترته ؟ و خیلی زود خودشو به من رسوند وگفت: با قبلی ها خیلی فرق داره... چه عجب نرفته آرایشگاه... اوه چادری هم هست؟

پارسوآ بازوی پرند رو بشکون گرفت وگفت: داری اشتباه میکنی عزیزم...

پرند با جیغ گفت: وحشی... کبود شد...

پارسوآ سری تکون داد و گفت: ایشون...

باز پرند میون کلامش اومد وگفت: ایشون هرکی که هست ازش خوشم میاد ... میتونی باهاش ازدواج کنی...

و رو به من گفت: فقط خانم حواست باشه که مهریه ات زیاد نباشه این بمیره( به پارسوآ با انگشت اشاره کرد و ادامه داد) کل ارثش به من میرسه پس واسه میراث شاخ وشونه نکش... دوتا از اتاقای طبقه ی بالا مال منه ... یکی اتاقمه ... یکی هم اتاق موسیقیمه... خوشم نمیاد بدون حضورم کسی بره تو اتاقام... روی اخلاق ورفتار منم هیچ اظهار نظری نمیکنی... چغلی هم موقوفه... تو زندگی خودتو داری منم همینطور... اینا رو رعایت کنی دنیا بهشته ... اکی؟

خنده ام گرفته بود. این دختره هم قیافه ی بانمکی داشت. هم لحن دوست داشتنی و مهربون... پوست سفید و چشمهای وحشی وسیاه کشیده و لبهای برجسته و گونه های خوش فرم... بینی کوچیک گوشتی با چتری های سیاهی که تو پیشونیش ریخته بود و موهاش و از پشت دم اسبی بسته بود ... احتمالا خواهرش بود ... یعنی با اون ابروهای کلفت که مطمئنا بخاطر قوانین مدرسه عمرا کوتاه بلند میشد امکان نداشت فکر کنم این زنشه... واقعا من گاهی به مغزم باید افتخار کنم ... دختره منو با نامزد داداشش اشتباه گرفته من دارم فکر میکنم این زنشه ... ای ول تی تی جان تو ترشی نخوری یه چیزی میشی! ذهن نانازم نتیجه گرفت بخاطر شبآهت هایی که بآهم داشتند... پس حتما خواهرش بود!

پارسوآ با حرص گفت: رعنا جون ایشونو فرستادن تا برای ما...

وبا مکث دنبال کلمه میگشت که خودم کمکش کردم وگفتم: آشپزی کنم...

پرند لبخندی زد وگفت: واقعا؟ ای ول... پس رفت و آمدت به اتاقای بالا مجازه ... میگم این از این سلیقه ها نداره ... خواستی تورش کنی هم مشکلی نیست... من اکی ام...

پارسوآ با حرص گفت: میتونی بری تو اتاقت لباستو عوض کنی...

پرند: با کمال میل... راستی اسمت چی بود؟

لبخندی زدم وگفتم: تینا... تینا تابان...

پرند: اسمت بهت میاد... اکی تینا ... فعلا ... می بینیم همو؟

پارسوآ نفس کلافه ای کشید وگفت: پرند بعدا راجع بهش صحبت میکنیم...

پرند چشمکی زد و گفت: اکی... و به سمت پله ها رفت و دو تا یکی ازشون بالا رفت.

پارسوآ پوفی کشید وگفت: یه ذره پرحرفه...

لبخندی زدم وسرجام نشستم و فنجون چاییمو برداشتم پارسوآ گفت: خوب اینم کسی که باهاش زندگی میکنم...

داشتم چاییمو قورت میدادم که پارسوآ گفت: دخترم پرند که شناختیش...

چایی به طرز وحشتناکی پرید تو گلوم... چنان به سرفه افتادم که حس کردم دارم خفه میشم...!!!

خواست بزنه پشتم که دستمو به علامت نمیخواد بالا آوردم... دختر؟؟؟

با هول گفت: شما خوبین خانم تابان؟

-شما دختر دارین؟ شما مگه ازدواج کردین؟ واقعا دختر دارین؟ واقعا پرند دختر شماست؟ اینو جدی گفتید مگه چند سالتونه شما؟؟؟

اصلا سوالام تحت اراده ی خودم نبود ... رگباری داشتم می پرسیدم... واقعا اون دختر داشت؟ اون اصلا بهش نمیومد ازدواج کرده باشه... چه برسه به دختر؟؟؟ اونم تو این سن.... پرند کمه کم سیزده سال وداشت!

پارسوآ لبخندی زد وگفت: خوب من یه کم زود ازدواج کردم...

یه لحظه گفتم: آخه چقدر زود ...

سوالام همش تو ذهنم بودن البته بعضی هاشونم بخاطر هیجانی که بهم وارد شده بود عین استون پریده بودن... با این حال واقعا هنوز شوک بودم... یعنی شوک بودمااا ...

با گنگی باز گفتم: شما چند سالتونه؟

پارسوآ پاشو رو پاش انداخت وگفت: فعلا بیست و نه... به زودی سی ...

-بعد پرند چند سالشه؟

پارسوآ لبخندی زد ... انگاراز قیافه ی باباقوری متعجب من خوشش اومده بود ...

پارسوآ : پرند هم سیزده سالشه ...

مغزم داشت جمع و منها و تفریق وضرب و تقسیم میکرد...

فکرمو بلند بلند گفتم: یعنی هفده سالگی ازدواج کردید؟

پارسوآ با همون لبخند گفت: خیر... هفده سالگی پدر شدم...

ای دل غافل... عجب چیزی بود این... البته تو فامیل داشتیم ... اصلا پدر خودم با طاها فقط بیست سال اختلاف داشت ... ولی پارسوآ ... آه ه ه ه ه...

مخم هنگ بود به شدت ...

پارسوآ فنجون خالی و که اصلا نفهمیدم که تمامشو خوردم وبرداشت وبه آشپزخونه رفت.

با صدای موبایلم از تو کیفم درش آوردم . اما بخاطر مغز هنگم اصلا نتونستم جواب بدم و تماس قطع شد. گوشیمو رو میز گذاشتم تا اگه دوباره زنگ خورد جواب بدم...

باز مخم پر کشید سمت پدر کوچولو...

وای چه پدر باحالی.خدا شانس بده. یه لحظه توهم زدم فکر کن پارسوآ با یه همچین استایلی بیاد دم مدرسه ی پرند اینا... آه ه ه... دخترا واسه اش خودکشی میکنن... عجیب دلم میخواست بدونم زنش کجاست...

ازآشپزخونه گفت:اولین بار نیست کسی تا این حد شوکه میشه... دیگه من و پرند عادت کردیم.

درحالی که رو به روم مینشست گفت:مدارکتون رو آوردید؟

به سختی نگاهمو ازش گرفتم... این جوون خوش تیپ اصلا بهش نمیومد یه پدر باشه... اونم چی... پدر یه دختر سیزده ساله... یعنی... وای آخر سوژه است... تو هفده سالگی... عزیــــــــــزم م م ... دیده بودم مادرهایی که پونزده شونزده سال با بچه هاشون اختلاف سنی داشتن اما این یکی... آه ه ه...

کولمو برداشتم وبه زیپش نگاه کردم... به زیپ نگاه میکردم وفکر میکردم که چی میخواستم از کوله ام دربیارم...

با صدای پارسوآ که گفت: شناسنامه ...

انگار فهمید که ذهنم کلا قفل کرده... شناسنامه وکارت ملی وکارت دانشجویی و مدرک کاردانی کامپیوترم و کلا بهش دادم و پارسوآ یه نگاه به شناسنامه ام کرد ویه نگاه به عکسم و یه نگاه به خودم و خیلی ناشیانه و غیر حرفه ای به صفحه ی دوم نگاه کرد... روانی خر... بی اراده یه نیشخندی زدم و پارسوآ گفت: راستش تا چند وقت پیش که خودم تنها زندگی میکردم... احتیاج داشتم فقط یه روز بیاین ... اما با اومدن پرند... فکر میکنم حداقل دو روز و حداکثر چهار روز شما باید تشریف بیارید... براتون مقدوره؟

من که بیکار بودم. سرمو تکون دادم وگفتم: بخواین هر روزم میتونم بیام...

پارسوآ : واقعا؟

-اگه بخواین... وقتم آزاده...

پارسوآ: شغل قبلیتون چی بود؟

-فروشنده بودم... تو بوتیک کار میکردم...

پارسوآ: حالا چرا کار نمیکنین....

نفس عمیقی کشیدم وگفتم: مغازه اجاره اش تموم شد ... من و صاب کارمم بیکار شدیم...

پارسوآ هومی کشید وگفت: خوب شما از فردا میتونید بیاید... ترجیحا سه روز... روزهای فرد... مشکلی نیست؟

-نه...

پارسوآ : من زیاد تمیزی خونه برام مهم نیست... بخصوص که برای مرتب کردن و گرد گیری کارگر هست و هفته ای یک بار میاد... فقط آشپزی و امور آشپزخونه با شماست ... البته ترجیح میدم یه نظارت کوچیکی هم روی پرند داشته باشید ... کی میاد و کی میره...

-چغلی شو نمیکنم...

پارسوآ خندید ... از خنده اش خوشم اومد ... دندون های ردیف و سفیدی داشت و بامزه گوشه ی چشمش چین میخورد... با همون خنده گفت: نه ... فقط دیرو زود نیاد و نره کافیه...

-باشه ... دیگه؟

پارسوآ :همیناست... راستی راجع به حقوقتون نمیخواین بپرسین؟

-چرا خوب...

پارسوآ: من ماهیانه حساب کنم خدمتتون یا روزانه؟

-ماهیانه بهتره فکر کنم...

پارسوآ: ماهی 400 کافیه؟

-چهارصـــــــــــــد؟

پارسوآ: کمه؟

-نه آقا زیادم هست... چه خبره 400... علف خرس که نیست پوله...

پارسوآ با تعجب نگام میکرد و منتظر بود من بفهمم که کلا چه پرتی پروندم!

با من من گفتم: آخه این قیمت خیلی زیاده ... حلال نیست...

پارسوآ: وقتی من راضیم...

با اخم گفتم: شما که نمیخواین به من صدقه بدید؟

پارسوآ:خیر... اصلا خودتون تعیین کنید...

-ماه 4 هفته است... هر هفته سه روز بیام... هر روز شما سی تومن به من تقبل کنید میشه به عبارتی...

داشتم حساب کتاب میکردم که پارسوآ گفت: سیصد و شصت تومن... با خنده گفت: حالا چهل تومن این ور و اون ور تر چه فرقی میکنه ... همون چهارصد... قرارداد بنویسم؟

-دستی؟

پارسوآ: نمیدونم... میخواین شاهد بیارین ...

-شما از من ضمانتی نمیخواین؟

پارسوآ: چرا سه تا چک یا سفته ی سفید امضا...

با تعجب گفتم: واقعا؟؟؟؟

پارسوآ لبخندی زد وگفت: نه شوخی کردم... ضمانت شما همون معرفی رعناست. منم به شما اعتماد میکنم... دست تو جیبش کرد ودوتا کلید بهم داد وگفت: از فردا هشت صبح تا هشت شب روزهای فرد منتظرتون هستیم...

در حالی که به سمت میزی رفت و با یک کاغذ برگشت وروش شروع به نوشتن کرد گفت: خانم تابان اگه از عهده اش برنمیان هم بهم بگین ... اگه براتون سخته ... رفت و آمد و کار خونه ... وهر مشکلی که هست با من درمیون بگذارید باشه؟

-بله حتما ...

پارسوآ: پایین اینجا رو امضا کنید ...

به دستخطش نگاه کردم. نستعلیق محض بود بابا ای ول دمش گرم . رعنا خدا خیرت بده... !!! متنش درست وصریح بود.

امضا کردم و پارسوآ ورق و ازم گرفت و یهو دوتاش کرد وگفت: اصلش با شما ... این کاربنیه هم با من...

لبخندی زدم و گفتم: ممنون ... فردا پنج شنبه... راس ساعت میام...

پارسوآ : بله ... منتظرتون هستیم... راستی شمارتون هم بدید داشته باشم اگر مشکلی بود و جایی رفتیم بهتون اطلاع بدیم...

-بله ... و شمارمو دادم وشمارشو گرفتم. خدا بخیر بگذرونه ... اینطور که بوش میومد با این قیافه ی تودل برویی که این داشت ... خدایا خودمو رسما وجدا به تو سپردم!!!

کمی بعد خداحافظی کردم واز خونه اش زدم بیرون ...

زیاد مسئله ای نبود که بخواد فکرم و درگیر کنه منهای خوش تیپی و یه مدل خاص بودنش و این که یه پدر کوچولوی ناناز بود ... اولش یه ترسی داشتم اما حالا دیگه ازش نمیترسیدم ... از جوونیش نمیترسیدم ... از اینکه ممکن بود بی بند وبار باشه نمیترسیدم... شاید بخاطر وجود پرند بود که استرس نداشتم ... آخی پرند فقط نه سال از من کوچیکتره ... اصلا هراس و ترس نداشتم یعنی نمیترسیدم که هیچ خیلی هم آروم وریلکس بودم... وای چقدر بامزه یه بابایی کوچولو ... که خیلی جوونه ... چقدر با بچه اش بامزه کل کل میکرد ... چقدر با هم راحت وصمیمی بودن ... یه حس غریب حسودی تو وجودم وول میخورد ... یه کلمه ی حسرت امیز به اسم ای کاش تو سرم اسکی میرفت... ای کاش من و بابام هم...!

یه پوفی کشیدم و سعی کردم بیخالش بشم... سرمو توکیفم کردم تا گوشیمو در بیارم و رادیو گوش بدم که آه از نهادم بلند شد. گوشیم و احتمالاروی میز جلوی مبل جا گذاشته بودم... چون تو کیف وجیبم نبود.

ناچارا به اون قصر برگشتم... یه حسی تو دلم گفت با کلیدی که بهت داده در و باز کن.

شیطنت به منطقم غلبه کرد ودر وبا کلید باز کردم.

وارد باغ شدم.

قبل اینکه کلید دوم و توی در شیشه ای چوبی ورودی که به سالن راه داشت بندازم صدای داد پارسوآ رو شنیدم که گفت: رعنا واقعا که اگه اینجا بودی میکشتمت ...

مطمئن بودم رعنا اونجا نیست چون حرفهای پارسوآ رو یکطرفه میشنیدم... چه داد و هواری میکرد اصلا به ظاهر آرومش نمیومد.

پارسوآ : چی؟؟؟ آهان... اون وقت شما یه عروس فرنگی وفرستادید که برای من کار کنه؟؟؟

پارسوآ :رعنا جان... من دست شما رو خوندم... این دختره با این سن و سالش... با این بر و رو واقعا از سر نیاز به کار اومده اینجا؟ نه بابا ...

پارسوآ : برو بابا ... مگر دستم به تو و شهروز نرسه ... حالا دوتایی واسه ی من نسخه می پیچید؟

پارسوآ :بله بله ... لطفتون شامل حال من شده که یه دختر با این سن کم و فرستادید خونه ی من که چی بشه؟ رعنا واقعا پیش خودت چه فکری کردی؟

پارسوآ :خدا رحم کرده قیافه ی درست و حسابی هم نداره ... من که اینو هر جور شده دکش میکنم ... خیال کردی... من اینقدر ببو گلابی شدم رعنا خانم؟

در سالن وباز کردم.

پارسوآ با داد گفت: این دختره رو ...

و ساکت و مبهوت به من نگاه کرد.

سرمو پایین انداختم و پارسوآ با تته پته توی گوشی گفت: رعنا فعلا و تماس و قطع کرد.

اخمی کردم وگفتم: ببخشید گوشیمو جا گذاشتم...

پارسوآ با دهن باز بهم نگاه میکرد.

یک لحظه بعد به خودش اومد وگفت: بله ...

به سمت میز رفتم وبرش داشتم وخواستم چیزی بگم که هیچی به ذهنم نرسید.

پارسوآ تند گفت: شما حرفهای منو ...

میون حرفش اومدم وگفتم: اگه دوست ندارید براتون کار کنم بهم بگید... و چادرمو جلو کشیدم و مرتب کردم.

پارسوآ با کلافگی چنگی به موهاش زد وگفت: من ... راستش نه ... در واقع می بخشید خانم... خانم...

اسممویادش رفته بود.

با لحن آهسته ای گفتم: تینا تابان هستم...

هم اسم وهم فامیلیمو گفتم که هرچی خواست صدام کنه .

پارسوآ : بله خانم تابان من... در واقع... باید ببخشید.

-خوآهش میکنم ... دستمو تو جیبم کردم و کلید ها رو درآوردم وگفتم: پس اون قرارداد هم شما پاره اش کنید دیگه...

پارسوآ با دوگام خودشو به من رسوند وگفت: نه خانم تابان ... شما ناراحت نشید از حرفهای من... من یه مقدار زود قضاوت کردم ... یعنی اصلا... باید ببخشید.

-نه خوب اگه شما دوست ندارید براتون کار کنم خوب زور که نیست...

با اینکه خنده ام گرفته بود و حرص میخوردم ولی دلم نمیخواست کار و از دست بدم... حداقل تا پیدا کردن یه کار جدید... امیدوار بودم که کار و از دست ندم.

پارسوآ با شرمندگی گفت: نه نه اینطور نیست ... من فقط ... در واقع هیچی اصلا ... من منتظر شما هستم باشه؟

نفس عمیقی کشیدم وگفتم: راستش فکر کنم شما یه کمی زود قضاوت میکنید ... شما که هنوز کار منو ندیدید... اگه مشکلی با من داشتید به خودم بگید...

پارسوآ با کلافگی گفت: بله حتما...

کلید و تو جیبم برگردوندم و پارسوآ گفت: خانم تابان ... به هرحال من یه مقداری زودجوشم... امیدوارم منو ببخشید.

-نه خواهش میکنم ... مهم نیست ...

پارسوآ تا دم در بدرقه ام کرد و گفت: پس منو پرند منتظرتون هستیم...

-بله حتما...

خواستم خداحافظی کنم که گفت: خانم تابان...

از این خانم تابان گفتنش حرصم گرفته بود با این حال گفتم: بله؟

پارسوآ: بازم من ازتون معذرت میخوام.

-خداحافظ...

پارسوآ هم جوابمو داد و منم از خونه خارج شدم.

کل ذهنم داشت بهش فحش میداد اما از الفاظی که بهم نسبت داده بود خوشم میومد... عروس فرنگی!

بامزه بود.

پس احساس خطر کرده بود که به رعنا اولتیماتوم داده بود که فلانی اگه اتفاقی با این عروس فرنگی بیفته همش تقصیر توه که یه دختر جوون فرستادی خونه ام واسه ی کلفتی!!!

من چه خجسته بودم که دلشاد و بیخیال از حرفها و حرص وجوشش خنده ام گرفته بود. نمیدونم چرا ازش نمیترسیدم ... وجود پرند بهم این اجازه رو میداد که ریلکس باشم. ولی هنوز نفهمیده بودم من به چشمش زشت بودم یا عروس فرنگی؟ سرمو تکون دادم ... خدایا من چه فکرایی که نمیکنم. من تجربه ی با مرد کار کردن و داشتم ... پس خیلی برام سخت نبود بخصوص حضور پرند خیلی کمک بود. خدا خدا میکردم اونم چنین آدمی باشه . خوبیش این بود که حس میکردم مرد خانواده است و همین از استرس و نگرانی های من کم میکرد.

حالا من عروس فرنگی بودم یا زشت ؟؟؟ حالا گرفتم چرا در بدو ورود بهم گفت دخترم... پس فکر کرده خیلی کم سن و سالم... عزیزم ... چقدر بامزه بود! راستی زنش کجا بود؟ رعنا میگفت مجرده ... پس یا جدا شده یا زنش فوت شده ... یا ... شونه هامو بالا انداختم و سرمو کردم تو گوشیم. از گوشیم باید ممنون می بودم که اجازه داد بفهمم هنوز هیچی نشده راجع به من چه فکری میکنه... عروس فرنگی! خنده ام گرفته بود.هندزفریمو گذاشتم تو گوشم وصدای رادیو جوان ... موج اف ام... مجری مورد علاقه ام آقای اهورا اخوان نبود ...امروزم از حرصی که از دیروز تا حالا از دست فریبرز میخوردم برنامه ی باز بارون و نشنیدم!

با وجود ترافیک و بساط چهار تا چهار راه و چهل تا چراغ باز خوب رسیدم خونه ... مسیرش برام راحت بود . با اینکه مجبور بودم دو تا اتوبوس سوار بشم و یه خرده هم پیاده روی داشت اما در کل خوب بود اصولا هر مسیری که بتونم با اتوبوس برم و بیام برام راحت و سر راست محسوب میشه . در وباز کردم و وارد خونه شدم. چراغ پیامگیر تلفن روشن و خاموش میشد ... به سمتش رفتم ودرحالی که لباس هامو دونه دونه درمیاوردم... صداها رو میشنیدم...

-سلام تی تی... خوبی؟ خاک برسر بی معرفتت کنم که یادی از ما نمیکنی... بهم زنگ بزن ... دلم برات تنگ شده خره... پرنیان.

-سلام تی تی جان .... حالت خوبه؟ رفتی خونه ی مهندس؟ چطور بود؟ رسیدی خونه یه زنگ بزن خبرشو بهم بده... قربانت.

-سلام تی تی... نیستی؟ هستی؟ هستی؟ نیستی؟ این صدای کیمیا بود... صدای خنده ی روشنک اومد و یهو صداش بلند شد که تند تند میگفت: از روشنک به تی تی.... از روشنک به تی تی... از روشنک به تی تی.... از روشنک به تی تی.... تی تی تی تی تی تی ....هوی تی تی ... واسه جمعه برنامه نذاری ها ... این یارو بود ... سراج... میخواد شب شعر برگزار کنه ... تی تی آخر هفته قراره با بچه ها دور هم باشیم... خر نشی نیای... بخدا میکشمت.... تمام... خششش... این صدای بیسیم بود...

وایسا وایسا... تی تی اون ساز نازتم بیار... یادت نره. .. کلی پیش استاد سراج واسه ات تره خرد کردما... تی تی ... یه خرده نشاسته بخور صدات اینا باز بشه ... مجلس و باید گرم کنی ها .... بی ریاست ... بوس بوس... می بینمت... تمام...خشششششش.

از دست خل و چل بازی های روشنک بلند بلند واسه ی خودم میخندیدم... به به بچه های یونی چه عجب. یا یادی از من نمیکردن یا هم اینطوری دسته جمعی خبری میگرفتن... دوسالی که باهاشون گذرونده بودم خوب بود.

شب شعر... هووم.... بد نبود... دوست داشتم. سراج ... مسعود سراج... استاد فارسی عمومی مون بود که با دوسه تا از دخترا خیلی عیاق شده بود ... نه که جوون هم بود و مجرد ... این بود که خیلی با اکیپ دخترها جور شده بود ... آخر هفته ... مهمونی... اوه یعنی کلی بچه های یونی بودن... واین یعنی... هی تی تی خانم لباس نداری!!!

به سمت اتاق خودم و عزیز رفتم ...

عزیز خواب بود سعی کردم با آرامش در کمد و باز کنم ... با دیدن لباس هام فکر کردم آخرین باری که به مهمونی رفتم واقعا کی بود؟! هان یادم اومد ... تولد پرنیان رفتم ...

البته اونجا چون جمع دخترونه بود یه پیراهن یاسی ساتن آستین کوتاه که تا سرزانوم میومد پوشیدم... اینجا مختلطه ... هی وای من ... عین آدم باید لباس بپوشی... دوباره به گشت و گذار توی کمد پرداختم... با دیدن ساک جین های مارکم ... فکر کردم اگه یه تونیک بلند شیک مارک هم بخرم بدک نیست. یا یه سارافون . با کفشهای اسپورت مشکیم جوردرمیومد...فقط باید میرفتم یه جایی و خداتومن خالی میشدم...!

فردا باید به منزل مهندس یا همون پدر کوچولو ورود میکردم... آخی... تمام فکرم پیشش بود. یه جورایی با اون قیافه ی نمکی و سفیدش و اینکه میدونستم یه دختر سیزده چهارده ساله داره زندگیش برام خیلی جالب بود.

مغزم بدجور درگیر شده بود ... همش در حال حساب کتاب کردن بودم ... بهم گفت تو هفده سالگی پدر شده ... پس یعنی شونزده سالگی ازدواج کرده ... عزیز دلم... بچه ی شونزده ساله مگه میدونه زندگی چیه؟ آخی... حتما پرند و پارسوآ خیلی با هم صمیمی هستن ... چه ناز اسم جفتشون هم با پ شروع میشه ... آخ که دوست داشتم مادر پرند هم ببینم . البته این حرفهای رعنا راجع به اینکه میگفت مجرده و غمگینه و افسرده است و وارث ثروت خانواده اشه ... یعنی زنش فوت شده یا جدا شده؟ گفت پرند تازه برگشته ... این بازگشت از کجا بود؟ واقعا یه نفر چقدر میتونه فضول باشه ... خوب دلم خوشه معمای زندگی مردم و حل کنم دیگه ...

سرمو تکون دادم منم دلم به چه چیزهایی خوشه ها... از جام بلند شدم . باید میرفتم برای جمعه یه فکری به حال لباس میکردم . بعدش هم یه سری وسایل و باید می بردم خونه ی پارسوآ که هی هر روز هر روز با خودم خر کش نکنم.

وقتی از جلوی آینه رد میشدم یه نگاه بخودم کردم. عروس فرنگی که قیافه ی درست و حسابی نداره و احتمالا خیلی زشته!

موهای لخت مشکیم مصری کوتاه شده بود ... صورت گرد و تپلی داشتم با یه پیشونی صاف که به قول روشنک جون میداد واسه کف گرگی زدن... رنگ پوستم کمی تا قسمتی سبزه بود.ابروهای مشکیم خدا دادی نازک بودن و هلالی ... خیلی دوست داشتم هشتی بودن اما خودم میزدم خراب میکردم آرایشگاه هم که هی وای من ... جیزه ... پاشم سرخود و تنها برم آرایشگاه که چی بشه؟! همین فقط زیر ابرو و سیبیلای نداشتمو یه خرده دست کاری کرده بودم و تمیز بود کافیه. چشمهامم کمی کشیده و حالت دار بود و به رنگ قهوه ای خیلی تیره که به مشکی میزد... یه بینی گوشتی داشتم که از نیم رخ یه خرده قوس داشت ... چون تو بچگی با صورت زیاد زمین خوردم... ولی تمام حسن دماغم این بود که خیلی کوچیک بود باز به قول روشنک من با این دماغ چطوری نفس میکشم! با وجود اون یه قوس استخونی که فقط از نیمرخ مشخص بود دماغم و خیلی دوست داشتم. لبهامم به نسبت تک تک اجزای صورتم متوسط بود و صورتی. نه خیلی قلوه ای و انجلینا جولی نه خیلی باریک و نه خیلی شتری... بد نبود. دندون هامم به مدد ارتودنسی خدا رو شکر صاف بودن و واسه خندیدن مشکلی نداشتم. قدم متوسط رو به کوتاه بود ... هیکلمم لاغر و باربی بود از اون آدم ها که عین گاو میخورن و چاق نمیشن! البته خیلی هم نمیخوردم / بهتر بگم زود سیر میشدم ... تمام شانسی که آورده بودم تپلی صورتم بود که تیرگی رنگ پوستم و زیاد به رخ نمیکشید وگرنه عین زغال اخته میشدم. فقط از رنگ پوستم بدم میومد... آدم های رنگ روشن میتونستن خودشونو تیره کنن اما من بدبخت !!! سرمو تکون دادم ... سبزه با نمک بودم... ولی هیچ وقت هیچ کس بهم نمیگفت من خیلی خوشگلم یا خیلی جذابم بخصوص اینکه اهل آرایش هم نبودم تمام هنرم پن کیک زدن بود و رژ گونه تا صورت تپلم و یه ذره به مدد رنگ و لعاب برجسته نشون بده و سرعت گیر داشته باشه ... معمولی بودم حداقلش این بود که نقصی نداشتم همین بس بود ... آهان مامان خدا بیامرزم خیلی میگفت سیاه چشمونتو قربون ... خدا رحمتش کنه مامانم قربون دست وپای بلوریم نره کی بره؟ سفید نیستم که نیستم... اصلا حالا که اینطور شد ... سفید سفید صد تومن، سرخ و سفید سیصد تومن، حالا که رسید به سبزه هر چی بگی میارزه ! والله... خیلی هم خوشگلم... یه زبون درازی به اینه کردم و رفتم دنبال کار خودم.

اولین کارمم این بود که به رعنا زنگ بزنم و هم ازش تشکر کنم هم ببینم میتونم از زیر زبونش بیرون بکشم که مهندس راجع به این عروس فرنگی که قیافه ی درست و حسابی هم نداره چی دیگه گفته... این اصطلاح عجیب به دلم نشسته بود. بعد از چند تا بوق رعنا گوشی و جواب داد و بعد کلی احوال پرسی و تشکر از هر راهی رفتم به بن بست خوردم و در نهایت ناچارا رضایت دادم خداحافظی کنم... از این رعنا حرف بیرون نمیومد انگار. یه خرده به جمع وجور کردن خونه مشغول شدم و بعد هم رفتم تا برای شام عزیز یه فکری بکنم...

از هشت صبح تا هشت شب که خونه نباشم عزیزم تنها باشه... نگران بودم زخم بستر بگیره . بخصوص اینکه مدت ها بود از خونه بیرون نبرده بودمش... پله ها برام درد سر بود ... زورم نمی رسید روی ویلچر بذارمش و پله هارو ببرمش وبیارمش. همیشه عادت داشتم غذاشو روی یه گرم کن برقی بذارم تا گرم بمونه ... چون عزیزم سرمایی بود زیاد به گرمکن شکایت نمیکرد... خودش آروم غذاشو میخورد هرچی لازم داشت هم از یخچال برمیداشت. تمام سرگرمیش ذکر بود و نمازی که دو باره و سه باره بخاطر فراموشی از نو میخوند. گاهی هم میخوابید و کتابهایی رو میخوند که صد بار خونده اما یادش نمیومد ودوباره از نو ...!

آهی کشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم ... پیش به سوی یه زرشک پلوی خوشمزه!

/ 1 نظر / 73 بازدید