رمان ایرانی پدر خوب(5)

با سینی شربت وارد سالن شدم و سلام کردم. پسره با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت: سلام ... و سینی رو که تنها بهونه برای ابراز وجود بود رو کنار پیانو روی میز کوچیکی گذاشتم و به آشپزخونه برگشتم. پسره برای استادی پرند جوون بود. هیز هم بود.نمیدونم چرا دلم میخواست برگردم به سالن و حرکاتشو زیر نظر داشته باشم. صدای خنده هاشون کل فضا رو پر کرده بود. پرند به چرت وپرتهای اون بلند بلند میخندید. و اون پسره هم مدام ازش تعریف وتمجید میکرد.چه از تمرینش چه از لباسش...

بی بهونه وارد هال شدم... پسره دستشو گذاشته بود پشت گردن پرند و یه دستی داشت آموزش میداد.همش خدا خدا میکردم اون چهل و پنج دقیقه ی آموزش زودتر تموم بشه. خونم از دست کارای پسره جوش اومده بود. به هر علتی به پرند نزدیک میشد... بهش دست میزد ... و پرند هم اصلا متوجه این رفتار که من اسمشو میذاشتم سواستفاده نمیشد. خوب بچه بود نباید هم میشد.

پرند با تعارف گفت: کیوان شربتتو نمیخوری...

کیوان لیوانشو برداشت و گفت: این چیه ریخته رو پیراهنت... و درست داشت به وسط سینه ی پرند دست میزد. پرند سرشو پایین آورد و کیوان یه مشت به بینی پرند زد و بلند خندید.

پرند با حرص گفت: خیلی بیشعوری کیوان...

کیوان خندید و موهای پرندو کشید و آخ پرند و درآورد وگفت: پرنده کوچولو نبینم غمتو... وباز دست نوازشگرش روی گردن پرند بود.

دیگه نمیتونستم تحمل کنم.به سمتشون رفتم وسینی شربت وبرداشتم و به کیوان یه اخم بلند بالا کردم که باعث شد کمی خودشو جمع و جور کنه و یه خرده از پرند فاصله بگیره. با چشم غره به سمت یکی از مبل ها رفتم و روش نشستم و به پرند گفتم: اشکال نداره تمرینتونو ببینم؟

پرند با لبخند مهربونی گفت: نه تی تی جون... چه اشکالی... تازه آهنگ درخواستی هم داشتی کیوان برات میزنه... و چشمکی به من زد که با تشر کیوان که گفت: پرند حواستو جمع کن... قیافه اش آویزون شد.

کیوان هم که مطمئنا از این برخورد اصلا راضی نبود با این حال پرند حواسشو به تمرینشون داد.

تا پایان تمرین آقا کیوان دست از پا خطا نکرد... دیگه از لمس و ناز ونوازش و وشوخی شهرستانی خبری نبود. بعد از رفتن کیوان ... پرند پشت پیانو نشست تا تمرینات جدیدشو انجام بده ... منم به آشپزخونه رفتم تا نهار و آماده کنم.

ساعت نزدیک یک و نیم بود که صدای زنگ در اومد... از پرند خواستم آیفون و جواب بده... اما خبری ازش نبود.ناچارا خودم جواب دادم و پارسوآ وارد خونه شد. با دیدن من سلام کرد و منم خودمو موظف دونستم کل گزارش کارمو بگم ... از اومدن کیوان گفتم و آشپزی کردنم... و اینکه اگه کاردیگه ای هم قراره بکنم بهم بگه ولی اون فقط گفت: خوبه...

خیلی دوست داشتم بهش بگم تو وقتی دوست دختراتو میاری خونه به خیال اینکه پرند نمیفهمه اما خیلی خوب هم حالیشه... اصلا کار درستی نمیکنی ... دوست داشتم بگم که کیوان استاد درستی برای پرند نیست اما باز هم حرفی نزدم... بدتر از همه اینکه دیدم پرند با اون شلوار گشاد و پیراهن گشادی که صبح حین خواب پوشیده بود از پله ها پایین اومد.

جلوی کیوان اون لباس و جلوی پدرش این لباس. یه تناقضی بود که نمیتونستم درکش کنم.دلم نمیخواست درگیر بشم... مهمتر از همه اینکه به پرند قول داده بودم که تو کاراش فضولی نکنم وچغلیشو به پدرش نکنم... روز اول کاری حق نداشتم تو امور زندگی دونفره اشون دخالت کنم. پرند کمکم کرد تا میز و بچینیم...

پارسوآ هم رفت دست و روشو شست. در مقابل غذایی که جلوش گذاشتم هیچ ایرادی نگرفت چون بادمجون های سرخ کرده رو تو یه ظرف جدا گذاشته بودمو سیب زمینی های سرخ کرده رو هم جدا تو یه ظرف دیگه... حالا میل خودش بود قیمه سیب زمینی سرخ کرده میخورد یا قیمه بادمجون!

پشت میز نشست و از پرند درباره ی کلاسش پرسید. پرندهم با شیطنت وشیرین زبونی از تمرین های جدیدش حرف میزد و از صبح چه کارایی کرده میگفت. دیس برنج و گذاشتم رو میز و خواستم برم که پارسوآ گفت: تی تی خانم اگه مایلی میتونی با ما غذا بخوری...

تشکری کردم و گفتم: تو آشپز خونه راحت ترم...

بخاطر اتفاق صبح وحرفهای پرند پارسوآ به کل از چشمم افتاده بود. من فکر میکردم اون یه پدر کوچولو یه مرد خانواده ی جوونه ... ولی با این اوصاف اونم یه آدمی بود مثل بقیه ی مردها... این و اصلا دوست نداشتم. پارسوآ بعد از صرف نهارش رفت و منم برای شام وغذای جمعه و شنبه کلی تو آشپزخونه دور خودم میچرخیدم.

پرند هم مشغول تماشای تلویزیون و ماهواره بود.خیلی زود ساعت هشت شد و من از پرند خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم. توی مسیر به روزم فکر میکردم و به پرند ... و پارسوآ . در نهایت به یه نتیجه رسیدم. به من چه مربوط. باید یه فکری هم به لباسم میکردم که برای مهمونی جمعه عین گدا گدولا پا نشم برم.

یه تونیک مشکی ذغالی که جنس ترک بود خریدم... ساعت نه شب بود و باید زودتر به عزیز میرسیدم. آخرش با این تاخیرام به کشتن میدادمش... بضاعتم نمیرسید که براش پرستار بگیرم...وقتی خودم یه جورایی پرستار وکلفت بودم!

روشنک باز بهم زنگ زده بود و آدرس و قرار روز جمعه رو با کلی تهدید وفحش یاد اوری کرده بود.

منم وسایلمو مرتب و آماده کنار گذاشتم تا برای جمعه عصر آماده ی آماده باشم.یه فکری هم باید برای کادو میکردم که دست خالی خونه ی استاد نرم. از خستگی سرم به بالش نرسیده خوابم برد و هیچ فکرم نکردم که شاید باید درمورد پرند و تربیتش با پارسوآ صحبت کنم. این موضوع اصلا ربطی به من نداشت.

با صدای ساعت از خواب پریدم... عزیز و عوض کردم و بعد یه دوش گرفتم و وضو رفتم سراغ نماز.

تا عصر سرمو به زور گرم کردم. روشنک قرار بود خودش دنبالم بیاد. منم رفتم یه دسته گل سفارش دادم که تا عصر آماده بشه... همین گلم از سر استاد زیادم بود. برای مهمونی هیجان داشتم. خیلی وقت بود جایی نرفته بودم... برای همین کلی ذوق وشوق داشتم.

لباسم وچک کردم.

خوب بود. با اون شلوار لوله و اون تونیک مارک... خوب بودم. فقط حس میکردم شلواره زیاده به ساق پام چسبیده ... یه حس معذب داشتم ... بخاطر همین تصمیم گرفتم با اون یکی جینی که فریبرز بهم داده بود عوضش کنم... اون یکی یه شلوار مشکی راسته بود.حالا آرامش داشتم. یه شال همرنگ تونیکمم سرم کردم .خوشبختانه بخاطر اینکه اهل حجاب بودم مجبور نبودم تا کلی وقت صرف درست کردن موهام کنم . ساده بستمشون و یه خرده پن کیک و یه خرده رژ گونه و یذره رژ مات همرنگ لبهام زدم اونم برای اینکه لبم پوست پوست نشه و هوس نکنم با دندون بیفتم به جون لبهام... مثل همیشه بودم تازه حس میکردم رژ گونه ام غلیظه... با این حال پاکش نکردم تا نظر روشنک هم بدونم... یه مانتو که از تولد پرنیان خریده بودمش و نوی نو نگه داشته بودمش و تنم کردم. چادر معمولیمو هم برداشتم و با کفش های اسپورت و کیف ستش منتظر روشنک نشستم.

با صدای زنگ روی عزیز و ماچیدم و در وقفل کردم و رفتم پایین. دیگه نخواستم روشنک و دعوت کنم بیاد داخل خوشبختانه باهاش این حرفها رو نداشتم. زود رفتم پایین . روشنک به پراید سفیدش تکیه داده بود.

با دیدن من محکم بغلم کرد وگفت: خاک بر سر بی معرفتت کنم... یعنی ملت دوست دارن منم خیر سرم خبر مرگم دوست و رفیق دارم... اونقدر دلم براش تنگ شده بود که بغض کرده بودم و نتونستم چیزی بگم ... یدونه محکم زد تو سرم و یه خرده بیشتر تو بغلش فشارم داد و بعد در جلو رو باز کرد وسوار شدم.

حینی که موزیک های فلشش و جلو عقب میکرد گفت: چه خبرا؟ مارو نمی بینی خوشی؟

-روشنک اینقدر دلم برات تنگ شده ها...

روشنک وسط حرفم اومد وگفت: به قران اشکم و دربیاری خط چشمم خراب بشه میزنم اسفالتت میکنم... پدرم در اومده تا کشیدمش قرینه شده...

پقی زدم زیر خنده وسرمو تکون دادم وگفتم: دیوونه ای دیگه ... لیاقت نداری برات دلتنگی کنم...

روشنک چشم غره ای بهم رفت وگفت: گمشو ... کلاغ سیاه...

-زهرمار...

روشنک سری تکون داد وگفت: خوش بحالت از هفت دولت آزادی... نگاش کن... هیچی هم که نمالیدی...

-اوه روشنک رژ گونه ام زیاد نیست؟

روشنک ابروهاشو بالا داد وگفت: میتونی دهنتو ببندی گلکم... تو اصلا چیزی مالیدی؟

به قیافه ی نازش نگاه کردم وگفتم: این رنگ مو بهت میاد...

روشنک نیشش باز شد وگفت: جدی؟ پس امروز خوبم؟

-امشب فریدم هست نه؟

روشنک لبخند ناز و مثلا شرمگینی زد وگفت: از کجا فهمیدی؟

-خیلی به خودت رسیدی...

روشنک: نه بابا ... فقط یه خط چشم ورژ زدم... یکی از بچه ها شنیده که فرید از دخترایی که زیاد اهل آرایش باشن خوشش نمیاد... موهامم که قهوه ای تیره کردم ... یهو فرمون ول کرد و شالشو درآورد و کلیپسشو باز کرد وگفت: خوبه؟

-روشنک من میخوام سالم برسمااااا...

روشنک خندید وشالشو دوباره سرش کرد وگفت: یعنی مرده شور ریختشو ببرن که عاشق دخترای سنگین رنگیه... هوی کلاغ سیاه نبینم جلوش رفت وآمد کنی...

خندیدم وگفتم: من چیکار دارم آخه...

روشنک: کلا گفتم گوشی دستت باشه...

داشتم از پنجره میدون تخریب شده رو نگاه میکردم که با دیدن یه فروشگاه فروش آلات موسیقی دو دستی تو سرم کوبیدم وگفتم: وای روشنک...

روشنک با هول گفت: چی شد؟

-تارم یادم رفت...

روشنک: آه ه ه... مرده شور اون حواست وببرن... میگم چرا اینقدر خلوت اومدی... نگو اصل کاری ویادت رفته...

-میخوای دور بزن برش داریم...

روشنک : نه ولش کن... بچه ها گیتار اینا میارن... ولی حیف شدا تار تو یه چیز دیگه بود.

در حالی که صدای ضبط و کم میکردم گفتم: از بچه ها دیگه چه خبر؟ امشب پرنیان هم هست؟

روشنک: آره... راستی پرنیان داره خر میزنه واسه ازمون کارشناسی ... فریدم همینطور...

-تو چی؟

روشنک: من هیچی... حوصله داری ها ... کاردانی بسمه... کارمم که جور شده... اوه اینو بگم... یاسر عبداللهی بود؟

-خوب...

روشنک: بگو کی و تور کرده خاک برسر...

-شیما ؟

روشنک: تو از کجا فهمیدی...

-آخه خیلی باهم صمیمی بودن... تابلو بود.

روشنک: اردیبهشت عروسیشونه... خلاصه کل یونی و هم دعوت کرده...

-مبارکشون باشه...

روشنک یه تای ابروشو بالا داد وگفت: حسین قرقی بود...

با خنده گفتم: کبوتری...

روشنک: همون قرقی... اونم مثل اینکه بادا بادا داره...

-آشناست؟

روشنک: آره... میشناسیش...

-جدی؟ بذار فکر کنم... اممم...

روشنک: به خودت فشار نیار میترکی... پرنیان...

-تورو خدا؟

روشنک: آره دیگه... اینقدر این برادر رفت و اومد تا پرنیان و خر کرد و رضایت گرفت. حالا به کسی چیزی نگی ها... پرنیان التماسم کرده بود بهت نگم میخواست خودش بهت بگه...

-خسته نباشی.

روشنک: سلامت باشی...

-خوب عجب خبری دادی... دیگه چی؟

روشنک: دیگه اینکه فعلا سر من و تو بی کلاه مونده... دست بجنبون که ازقافله داریم عقب میوفتیم...

-دلت خوشه ها...

روشنک: دلم خوش نباشه چه کنم؟

-از کیمیا چه خبر؟

روشنک: خبری ازش ندارم... عید رفته بود ترکیه ... کلی هم نق زد که به مهمونی امشب نمیرسه و فلان... که دیگه ما خفه اش کردیم وبه زور آوردیمش...

-زورگیری میکنی روشنک...

روشنک : آخه یکی نیست بهش بگه مگه ما چند شب دور هم جمع میشیم که حالا ناز میکنه... دو تا زدم پس کله اش آدم شد.

با خنده گفتم: خدا روشکر...

روشنک: والله...

کمی بینمون سکوت بود.پس پرنیان هم زده بود تو خط درس که تصمیم گرفته بود که بشینه امسالوبخونه تا کارشناسی قبول بشه...

نفس عمیقی کشیدم.این کارشناسی هم شده بود داغ دل من... اخبار روشنک ته کشیده بود ... به قیافه ی نازش نگاه کردم. چشمهای سبزی داشت با پوست عین برف... بینی عمل کرده و لبهای خیلی برجسته ... آرایشش خیلی ملیح و ملایم بود.

از همون روز اول موهاش رنگ شده و بلوند کرده بود. دو سه بارم کارت دانشجوییشو داشت از دست میداد که خوشبختانه هر بار بخیر گذشت. من و روشنک و پرنیان و کیمیا از همون روز اول دانشگاه یه اکیپ شدیم... بخصوص اینکه منو پرنیان باهم به خوابگاه هم میرفتیم... پرنیان خونه اشون قزوین بود و برای اینکه رفت و آمدش سخت نباشه ترجیح میداد تو خوابگاه باشه... روشنک و کیمیا هم با بهونه وبی بهونه سرمون خراب میشدن... اون سه چهار ماهی که خوابگاه بودم بهترین روزهای زندگیم بود. بعدش هم که رفتم خونه ی عزیز تا ازش مراقبت کنم. با این حال هر روز تو دانشگاه آتیش میسوزوندیم. چه دورانی بود. باید همت کنم درس بخونم... با کاردانی راه به جایی نمی برم. آهی کشیدم و مقابل یه برج نسبتا شیک متوقف شدیم.

به همراه روشنک پیاده شدیم و وارد برج شدیم. کمی بعد هم در آسانسور بودیم و روشنک برای آخرین بار داشت خودشو درآینه نگاه میکرد... مدام ازم میپرسید: خوبم... بدم... فلانم... فرید خوشش میاد... نمیاد... شیطونه میگفت خودم برم به فرید بگم بیا این رفیق ما رو که از ترم اول در آتش عشقت درحال سوختن وجیز شدنه بگیر. طبقه ی ششم پر از هیاهو بود... در سالن هم باز بود.

من دست روشنکو گرفتم... به شدت یخ کرده بود . از حرکاتش خنده ام گرفته بود. باهم از در ورودی رد شدیم ... خوشبختانه بخاطر جمع کردن فرش ها با کفش رفتیم داخل خونه.

استاد سراج خودش ما رو دید و جلو اومد... از اون پیرپسرهای خوش مشرب بود که با خواهرش زندگی میکرد. بعد از احوالپرسی با استاد و خواهرشون معصومه خانم ... به سمت مبل ها رفتیم تا بشینیم که صدای دست و سوت بلند شد. با دیدن فرید و حسین و سروش که جلومون ایستاده بودن و بقیه رو به تشویق دعوت میکردن ناچارا ننشسته بلند شدیم وباهاشون سلام علیک کردیم.

فرید: به به تی تی خانم... ستاره ی سهیل شدید که... احوال روشنک خانم...

روشنک تقریبا یه دور مرد و زنده شد. با سروش و حسین سلام علیک کردم. هی خواستم به حسین تبریک بگم که دیدم شاید درست نباشه الان پرنیان میپره روشنک رو نفله میکنه حالا بیا درستش کن... ولی حلقه ای که دستش بود باعث شده بود حس کنم چه پسر نازیه...

سروش هم یه گوشه ساکت ایستاده بود. با دیدن پرنیان که داشت با کسی صحبت میکرد خودم به سمتش رفتم و از پشت سر دستمو جلوی چشمهاش گذاشتم.

پرنیان با هیجان گفت: روشنک که نیستی... ناخن هات کوتاهه... وایسا وایسا... کیمیا تویی؟

یه دونه زدم توسرش و پرنیان دور زد وگفت: خاک برسرت ... تی تی الهی فدات بشم... ومحکم پرید بغلم... اونقدر بوسش کردم که کل صورتش تف مالی شد.

دلم براش یه ذره شده بود. تو بغلم حس کردم یه ذره تند نفس میکشه از خودم جداش کردم... عزیزم چشماش پر اشک بود.

با خنده گفتم: دیوونه نبینم اشکتو...

خندید وگفت: بمیری الهی... تقصیر توئه دیگه... نگاش کن چه خوشگل شدی...

-اینو گفتی منم بگم ایضا ..

خندید وگفت: وای تی تی دلم برات اتم شده بود...خبرا رو که روشنک بهت داده دیگه نه؟ خاک برسرش میخواستم خودم بهت بگم.. خندیدم وگفتم: آره دیگه... بچه دلش به همین اطلاع رسانی مفید خوشه... ما هم که دعوت نداشتیم..

پرنیان: مرده شور اطلاع رسانیشو ببرن... بخدا محضری عقد کردیم حالا جشنامون مونده... حالا کجاست... اوه نگاش کن... چه سر به زیر داره با فرید صبحت میکنه... به روشنک که جلوی فرید ایستاده بود نگاهی کردم وگفتم: آخی... چه ناز... دو تا کبوتر عاشق... پرنیان یه سقلمه بهم زد وگفت: کبوتر که توی تور خودمه... خندیدم و صورتشو بوسیدم وبازم بهش تبریک گفتم.

پرنیان: به حسینم تبریک گفتی؟

-نه... بیا با هم بریم به اونم بگم که میتونه بعنوان همدرد روزهای بدبختیش رو من حساب کنه...

با خنده گفت: کوفت...

-من باهات زندگی کردم پرنیان... تجربه هامو باید در اختیار آقاتون بذارم. این وظیفه ی هر مسلمونه...

پرنیان دستمو کشید و به سمت جمع پسرها رفتیم... در حالی که بازوی حسین و گرفت و کشید حسین سر به زیر وشرمنده گفت: اومدید بدبختیمو تبریک بگین؟

خندیدم وگفتم: وای آقای کبوتری... خودتون متوجه شدید چه اشتباه بزرگی کردید؟

حسین با ناراحتی مصنوعی گفت: بله ... خیلی زود سرم به سنگ خورد... حیف که تمام پل های پشت سرم و خراب کردم...

پرنیان با حرص گفت: حسیـــــــن...

حسین: جانم؟

پرنیان با اخم نگاهش میکرد. قیافه ی با نمکی داشت.چشمهای گرد و درشت قهوه ای و پوست گندمی با یه بینی قلمی و لبهای نازک با اندام کشیده و خوش استایلش تو دل برو بود.  به هرحال به حسین و پرنیان تبریک گفتم وکلی آرزوهای خوشگل براشون کردم.

حلقه هاشون با هم ست بود خوشم میومد. منم خواستم ازدواج کنم حلقه امو ست میگیرم... فقط باید نظرپارسوآ جان هم بپرسم... وای فکر کن یه درصد!!! به فکرم تو دلم قهقهه زدم ... وبا صدای حسین از ذهنیت های سوپر رویاییم شوت شدم بیرون.

حسین لبخندی زد وگفت: بخدا اگه میدونستم قراره تو دانشگاه گرفتار بشم قید هرچی درس و دانشگاه بود و میزدم...

-به هرحال شتریه که دم خونه ی هرکسی میخوابه...

حسین: ماشالا شتره همچین تو پوست طاووس میاد که اصلا آدم حالیش نمیشه... یهو می بینی این که طاووس نبود شتره... ایشالا یه نرش هم جلوی خونه ی شما بخوابه...

اوه باز من به یکی رو دادم وطرف پسرخاله شد. پرنیان با آرنج به پهلوی حسین زد و حسین زود بحث و جمع کرد وگفت: راستی تی تی خانم ... شما که یه مدت همخوابگاهی پرنیان بودید از حال واحوالاتش بگید...

آخ که داغ دلم و داشت تازه میکرد. منم نه گذاشتم نه برداشتم شروع کردم به تعریف کردن:

-آقای کبوتری چشمتون روز بد نبینه ... این خانم کلا شلخته است... هیچ کاریش رو برنامه نیست... ساعت دوازده صبحونه میخوره .... ساعت چهار نهار.. دوازده شب هم شام... دوباره روز از نو... تمام جزوه هاشو دور خودش جمع میکنه ... هیچ کدوم هم محض رضای خدا جمع نمیکنه... ماها همیشه مجبور بودیم دنبال پرنیان راه بیفتیم هرچی میریزه رو جمع کنیم...

حسین تند گفت: دستپختش چی؟

-افتضاح.... یه بار یه نیمرو درست کرد... نصف پوست تخم مرغ رفت زیر دندون خودش...

حسین بلند خندید وگفت: ای ول... پرنیان چرا واسه تحقیقات منو پیش تی تی خانم نفرستادی؟

پرنیان چشم غره ای بهش رفت وگفت: خوبه خوبه... چه بل میگیره... و دست منو کشید وگفت: این بچه هنوز لباسشو عوض نکرده ... و منو کشون کشون از حسین دور کرد.

با حرص گفت: چیز دیگه ای نبود بگی؟

خندیدم وگفتم: مگه چی گفتم؟

پرنیان خودش هم خنده اش گرفته بود. چادر و مانتومو درآوردم و شالمو مرتب کردم. پرنیان خیره خیره داشت جایی و نگاه میکرد مسیر نگاهشو تعقیب کردم. فرید کنار روشنک نشسته بود و داشت با کنار دستیش که یه دختر بود صحبت میکرد. روشنک چنان از حرص قرمز شده بود که خنده ام گرفته بود. فرید داشت پرتقال پوست میکند جفتمون حواسمون بهش بود که ببینیم به دختره اول تعارف میکنه یا اول به روشنک. پرتقال پوست گرفتنش تموم شد قاچش کرد ... اون سفید های روی پرتقال رو هم کند. من وپرنیان هیجان زده داشتیم نگاهش میکردیم. در صدم ثانیه جفتمون ضایع شدیم چون به هیچ کدومشون تعارف نکرد و پرپرتقال و گذاشت تو دهن خودش و تند تند مشغول خوردن بود. پرنیان با حرص گفت: چیشش... من موندم روشنک از چی چی این پسره خوشش میاد... یه ذره نزاکتم نداره... حرفی نزدم ... فقط خنده ام گرفته بود. دوساعته وایستادیم یه پسر و داریم نگاه میکنیم و زیر نظر داریم... پرنیان سرشو تکون داد وگفت: مگه تو خوردن میتونی حریف مرد ها بشی... پسرا فقط به فکر شیکم خودشونن... روشنک رو نگاه چطوری نشسته. یه نگاهی به روشنک کردم و چنان معذب نشسته بود که انگار مجبور بود. بلوز تونیک مانندش تنگ بود و اندامشو نشون میداد... بلوزش کوتاه بود و یه طوری نشسته بود که خیلی کوتاهیش مشخص نشه.

پرنیان زیر گوشم گفت: یعنی میگی روشنک جیش داره؟

-هان؟

پرنیان با مزه گفت: آخه من هر وقت جیش داشته باشم اینطوری میشینم...

از حرفش زدم زیر خنده وپرنیان هم زد زیر خنده. پرنیان کنارم نشسته بود و صحبت میکردیم. با باز شدن در ورودی و دیدن کیمیا که ورودش همزمان با حمید صداقت بود آه از نهادم بلند شد. حمید همون خواستگاری بود که ترم آخر و روز آخر بهم پیشنهاد ازدواج داده بود. موهای مشکی ولختی داشت با چشم و ابروی مشکی وصورت استخونی و یه ته ریش.قد وتیپش خوب بود اما بنظرم پاهاش یه خرده پرانتزی بود چون هیچ وقت جین و لی تنگ نمی پوشید. یه پیراهن مردونه ی ساده ی قهوه ای و یه شلوار پارچه ای مشکی پوشیده بود. پرنیان دستمو کشید تا بریم پیش کیمیا باهاش سلام علیک کنیم اما دلم نمیخواست برم خودمو به حمید نشون بدم. اصلا حس خوبی نداشتم. با کیمیا رو بوسی میکردم و احوال پرسی که بالاخره هم اون چیزی که دلم نمیخواست اتفاق افتاد. حمید چشم تو چشم با من شد. ناچارا یه سری براش تکون دادم و اون سر به زیر خیلی آروم جواب سلاممو داد و خیلی زود به سمت اکیپشون که شامل فرید و حسین و سروش میشد رفت.

پرنیان نچ نچی کرد وگفت: چه از دستت شکاره... راستی قیافه اش چه عین معتادا شده همینو میخواستی زدی پسرمردم و معتاد کردی...

صدای روشنک اومد که گفت: خاک برسر چرا این ریختی اومده... نکرده یه ریشش وبزنه... برم براش یه ژیلت بخرما...

کیمیا مانتوشو درآورد وگفت: تی تی اصلا بهت نمیومد این قدر سنگدل باشی. این از قصد ریش گذاشته... میدونسته تو هم میای... اینطوری اومده که بگه من هنوز از عشق تو لبریزم...

شونه هامو با لاقیدی بالا انداختم وگفتم: اینقدر پر باشه تا سر بره... به من چه... حالم از پسرای ریش ریشی بهم میخوره... روشنک بریم سر میدون ژیلت میفروشن... سه تا صد تومن... یه بسته براش بخریم... پرنیان خندید و از خنده اش من وکیمیا و روشنک هم بلند زدیم زیر خنده.همیشه ی خدا خنده های پرنیان سوژه بود... انگار داشت هندل موتور میزد.اکثر مهمون ها اومدن... فقط اسمش شب شعر بود چون هیچ سخن و صحبتی از شعر و ادب و این جور چیزها نبود.

/ 3 نظر / 101 بازدید
غریبه

به منم سر بزنید پشیمون نمیشید ....آفرین

بانو وسالارش

این روزا بعد پر تکرارترین سوال بعد از سوال حالا چی بپوشم دخترا؛ سوالِ افطار چی بپزم ماماناس! ---------------------------------------- کجایی مهتاب جونم؟ چرادیگه به من سرنمیزنی؟[ناراحت][گریه]