رمان ایرانی پدر خوب (6)

حمید هم گاهی زیر زیرکی به من نگاه میکرد .پرنیان و حسین هم که تو این هیری ویری نامزد بازیشون گرفته بود و باهم مشغول صحبت بودن. از همه جالب تر... فرید و روشنک بودن... یه حسی بهم میگفت این فرید یا تنش زیادی میخاره ... یا کلا ازروشنک خوشش میاد.چون هر پسری که مشغول صحبت با روشنک میشد به طرز شگفت آوری فرید سر و کله اش پیدا میشد و این دقیقا برعکس هم صدق میکرد. با صدای کسی که آقای سراج رو دایی خطاب میکرد سرمو با کنجکاوی به سمت صاحب صدا چرخوندم تا بتونم پیداش کنم. یه پسر جوون نهایت بیست و پنج ساله داشت با آقای سراج صحبت میکرد ومیخندید. من از نیمرخ میدیدمش. وقتی میخندید دندونهای خرگوشیشو نشون میداد و گونه اش چال میفتاد. موهای خرمای خوش مدلی داشت... یه پیراهن آستین بلند طوسی تنش بود و جین مشکی... یه طرفه به اپن تکیه داده بود و مشغول صحبت بود.

با فضولی وکنجکاوی از جام بلند شدم صداش برام خیلی آشنا بود . حس میکردم شاید یکی از بچه های دانشگاه باشه که من ندیده بودمش و باهاش سلام علیک نکردم... گفتم برم جلو یه عرض ادبی بکنم بهر حال زشته پسر به این خوش خنده ای رو از قلم بندازم وسلام احوالپرسی نکنم... من بچه خوبی بودم... ادب و سلام علیک سرم میشد ... آره جان خودم!  به آرومی از جام بلند شدم... به بهونه آب خوردن وارد آشپزخونه شده بودم که صدای استاد سراج اومد که گفت: اهورا جان اقتصاد کشور با این حرفها اصلا درست نمیشه... حرف باد هواست... ما الان تو تحریم هستیم...

کسی که اهورا خطاب شده بود گفت: بالاخره قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.

چنان این ضرب المثل رو خوش صوت ادا کرد که بند دلم به شدت ریخت... اهورا... اهورا ... همون اسم که صاحب خوش صدایی داشت همون که من از سر دلسوزی برنامه اشو گوش میدادم... همون که اگه یه روز صداشو تو رادیو نمیشنیدم به عالم وآدم فحش میدادم که منو از شنیدن برنامه خوش صوتم عقب انداخته بودن ... یعنی باور کنم. خدایا خودش بود. همون مجری محبوب رادیو که من تو ذهنم ازش یه آدم قد کوتاه سی و خرده ای ساله مهربون تصور میکردم. اصلا بهش نمیومد صاحب صدا اینقدر جوون وکم سن و سال باشه. اگه کسی بهم میگفت که از من هم کوچیکتره باور میکردم. با تعجب داشتم خیره خیره نگاه میکردم که استاد گفت: به به خانم تابان... چیزی میخواستی دخترم؟ نگامو به سمت استاد چرخوندم و گفتم: یه کم آب... لیوان میخواستم... اهورا جلو اومد و از توی کابینت یه لیوان برداشت وخودش به سمت یخچال رفت و برام آب ریخت .

درحالی که لیوان و توی یه پیش دستی میذاشت و بهم تعارف میکرد من دوست داشتم وا برم. یعنی باور میکردم که یه مجری ناناز رادیو که من هر روز سر ظهر برنامه اشو میگوشیدم داره بهم آب میده ... پیش دستی و ازش گرفتم و زل زدم بهش . قدش بلند بود. منم به زور تا آرنجش میرسیدم. با این حال اونم داشت به من نگاه میکرد. سوالی که تو سرم داشت خودشو لت و پار میکرد تا بپرسم و به زبون آوردم: شما آقای اهورا اخوان هستید؟

اهورا با تعجب چشمهای میشی شو گرد کرد وگفت: بله...

استاد سراج و بخاطر کاری صدا زدن و اون در آشپزخونه نموند تا بفهمه چی به چیه...

با تته پته گفتم: واقعا؟

اهورا پیش دستی به دست گفت: شما منو میشناسید؟

و متفکر زل زد به من تا ببینه اونم منو میشناسه که البته این تفکر وخیرگیش بی نتیجه موند چون خوب اون بیچاره از کجا میخواست منو بشناسه... نه که من آدم مهمی هستم ... از اینکه اون منو نشناخت به شدت دلگیر شدم!!!

-نه... یعنی... چرا... درواقع نه...

اهورا لبخند بانمکی زد. دو طرف گونه اش چال میفتاد. یعنی پارسوآ که بنظرم خیلی خوشتیپ بود و میذاشت تو جیب بغلش... جان به این خنده ی ناز و دندون خرگوشی های سفیدش. حتما موقع هویج خوردن خیلی ناز میشه.

با تعجب گفت: ولی شما فامیلی منو میدونستید...

-شما گوینده برنامه بازبارون هستید.

باز با همون چشمهای میشی رنگش یه ذوقی کرد و با حیرت گفت: اون برنامه رو شما می بینید؟

خنده ام گرفت وگفت: خیر... نمی بینم... گوش میکنم...

اهورا هم از شوکش دراومد و خندید وگفت: یعنی باور کنم شما یکی از شنوندگان رادیو هستید؟

-وای اصلا باورم نمیشه شما رو اینجا ببینم...

اهورا لبخندی زد وگفت: باعث افتخارمه که با یکی از شنوندگان برنامه ام صحبت میکنم.

لبخندی زدم و اهورا با هیجان گفت: یعنی شما تمام قسمت های بازبارون و گوش دادید؟

این بشرم کلا شک داشت ها... خوب شنیدم دیگه شق القمر که نکردم.

-بله.... تقریبا نود درصد برنامه تونو میشنوم... بخصوص اون نمایش های کوتاهی که درش بازی میکنید هم خیلی برام جالبن... همیشه هم بهتون پیام دادم ولی هیچ وقت پیام کوتاه های منو نخوندید...

اهورا با شرمندگی گفت: اصلا فکرشم نمیکردم مخاطب برنامه تو این رنج سنی هم باشه...

-چطور؟

اهورا با نارضایتی گفت: خوب رادیو رو اکثرا افراد مسن گوش میدن ...

-خوب قبول ولی کیفیت برنامه هم مهمه... تا یه جوون رو درگیر کنه.

اهورا سری به علامت تایید تکون داد. من یکی که انگار رو ابرها بودم. مطمئنم بهرام رادان رو میدیدم اینقدر کیف نمیکردم که با دیدن اهورا اینقدر سر ذوق اومده بودم.وای صدای زنده اش با چیزی که از تو هنزفری گوشیم میشنیدم خیلی فرق داشت. صدای صاف و تمیز... زنده... تکون خوردن لبهاشو میدیدم. همین کلی بهم حس باور پذیری میداد. استاد سراج وارد آشپزخونه شد وگفت: بچه ها برین تو هال بشینین خوب... اهورا خانم تابان یکی از بهترین دانشجوی های من بود.

-شما لطف دارید استاد...

قبل از اینکه دوباره بشینم از اهورا سوالاتم روراجع به رادیو این چیزا بپرسم با هم از آشپزخونه خارج شدیم و پرنیان خودشو به من رسوند وگفت: شیطون شدی تی تی خانم... چه خوش سلیقه هم هستی پدرسوخته.... خندیدم وگفتم: تو که اهل رادیو نیستی... این پسره مجری رادیوه...

پرنیان: تو روخدا.

-آره صداشو نگاه...

نفهمیدم اهورا از کجا رسید که یهو گفت: صدا رو که نگاه نمیکنن خانم تابان...

لبخند مهربونی بهم زد و بعد به سمت گیتارش رفت و روی صندلی نشست وگفت: خوب خانم ها آقایون...

خدا یا یعنی هرچی صوت بود تومیخواستی بدی به این بشر... یه صدای تمیز... رسا... صاف... خوش آهنگ... مردونه... اما کلفت نبود اونقدر نوع و سبک صداش جدید بود که از گوش دادن هر لحظه اش خسته نمیشدی... درعمرم اینقدر تحت تاثیر قرار نگرفته بودم. حالا با جون ودل برنامه ی باز بارون و گوش میدادم. با هیجان بهش نگاه میکردم... درحالی که داشت راجع به روز زن ومادر صحبت میکرد با همون چهره ی بانمک و چشمهای میشی و ابروهای خوش فرم و کشیده رو به معصومه که انگار مادرش بود گفت: مادر گلم روزت مبارک...

کمی پنجه هاشو روی سیم هاکشید و کمی بعد نوای گیتار و صدای دکلمه گون و تمیزش کل فضا رو پر کرد. اون قدر جو گیرایی بود که همهمه یکدفعه ساکت شد. مبتدیانه مینواخت اما بد نبود...

نمیدونستم امروز روز تولد حضرت فاطمه است. یاد مادرم افتادم. عزیزم که طفلکی تو خونه تنها بود...

درحالی که نوای گیتار میدون انگشتهای کشیده اش به گوش میرسید با صدای تمیز ورساش مخلوط شده بود ... شعری و در وصف مادر و زمزمه میکرد...

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

دلم خیلی گرفت... نزدیک ده سال بود که مادر نداشتم ... از وقتی هم که اومدم تهران دیگه چهار سال بود که حتی سر خاکش نرفته بودم. یه بغض سنگین تو گلوم گیر کرده بود ... خیلی زود هم چشمام پر اشک شد و سرخوردن اشکهام روی گونه هام ادامه داشت... بین پرنیان و روشنک نشسته بودم. سعی کردم اونا نفهمن اما پرنیان از صدای نفس های گریه دارم انگار متوجه شد و دستم وگرفت وگفت:خوبی؟ روشنک هم دستشو رو زانوم گذاشت وگفت: گریه کنی منم گریه میکنم ها... نکن اینکارو من خط چشمم خراب میشه... دیدی اصلا فرید نگام نمیکنه... من خرو بگو که سه ساعت جلوی اینه خط چشم کشیدم. با این حرف وسط اشک ریختنم خندیدم. متوجه حمید شدم که با نگرانی بهم زل زده بود. سرمو تکون دادم. صدای روون اهورا منو دوباره به خلسه ی دلتنگی برد.

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

 

چقدر زیبا خوند. به احترام این صدا از جا برخاستم وبراش دست زدم ... و بقیه هم برای همرنگ شدن با من تشویق کردن وگرنه هیچ کس تو مهمونی اصلا به این نکته توجه نمیکرد که یه پدیده ی صدا بینشون راه میره و حرف میزنه . نمیدونم چرا برای من اینقدر هیجان انگیز بود. بهترین اتفاق عمرم بود . یه خاطره ی خیلی شیک ... تمیز... رسا... خوش اوا...

بعد از مدت ها تو زندگی یکنواختم یه اتفاق شایان توجه افتاده بود و میشد یه خاطره ی خیلی شیرین که میدونستم تا عمر دارم فراموشش نمیکنم. هر کلمه ای که به کار میبرد هر حرفی که میزد به نظر قشنگ میومد چون اون صدا و آوایی که اون در گفتنش به کار می برد باعث جذابیت بیشتر واژه میشد... دلم میخواست تمام کلمات دنیا رو بگم تا برام دیکته کنه ... حس میکردم هر لغتی که از صدای اون میشنوم برام جدیده ... واقعا صداش زنگ دار بود و موجش تا خود هیپو تالاموس مخت میرفت ... دلم میخواست بپرم بغلش وبگم این زیباترین دکلمه ای بود که میشد برای مادر زمزمه کرد... شاید اگه نصرالله مدقالچی که تیتراژ آن شرلی و زمزمه میکرد و هم میدیدم میپریدم بغلش وحنجره ی رسا و تمیزشو می بوسیدم... واقعا صدا نعمتیه که هر کسی نداره... کاش واقعا اینجا بود و اون دکلمه ی ناز و دوباره باز خونی میکرد... اون دکلمه ای که کلمه به کلمه برام با شنیدن اون صدای گرم وداغ جدید بود ... اون لفظهایی که به کار میبرد... همه ی اون کلمات غرق آوای صدای پر ابهتش بود و همه ی اون کلمات در لحظه با اون موج صدا آفریده میشدند...تنها جمله ای که از اون دکلمه یادمه همینه: شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ... پوزخندی زدم و فکر کردم همه ی لحظات زیبام برای روزهای بی دغدغه ی بچگی هام بود.

وقتی که با مامانم پای تی وی آن شرلی وتماشا میکردم... آهی کشیدم و فکر کردم شکفتن وسبز شدن در انتظار همه است!!!

دوباره به اهورا نگاه کردم با مادرش روبوسی میکرد . حالا اهورا هم با اون تن صدای خاصش همون احساس و ایجاد میکرد. دلم میخواست همچنان از این صدای خوشش بهره مند میشدم. اوه مرسی تفکر لفظ قلم! اشکهامو با پشت دست پاک کردم. دلم میخواست برم صورتمو از اشک بشورم... یه فاتحه برای مادرم خوندم وآروم شدم. حسین از پرنیان خواست تا کنارش بشینه... همین جا خالی شدن برای نشستن حمید کنارم کافی بود. نفسمو با کلافگی فوت کردم وحمید گفت: خدا مادرتون رو رحمت کنه... میدونست مادرم فوت شده ... لبخندی تشکر آمیز محوی زدم و حمید گفت: راستش نمیدونم چطوری شروع کنم...

-اتفاقی افتاده؟

حمید: من هنوز سر پیشنهادم هستم...

لبخندی زدم وگفتم: منم هنوز سرجوابم هستم...

حمید سرشو پایین انداخت و منم از فرصت استفاده کردم و به سمت دستشویی رفتم... هال مستطیلی منزل استاد سراج خیلی طولانی بود و دستشویی هم در یکی از عرض ها قرار داشت ... یه راهرو هم به دو اتاق ختم میشد و رو هم کشف کرده بودم.

توی دستشویی به صورتم نگاه کردم... کرم برونز بورژوام کاملا رو پوستم ماسیده بود. با این حال بخاطر پیشنهاد روشنک که التماسم میکرد و میگفت که بورنز پوست تیره امو جذاب ترمیکنه و نشون میده من زیادی خوش رنگم... میمالیدم البته خودمم با مصرفش به یقین میرسیدم که واقعا پوست برونز با پن کیک برونز خیلی بیشتر وبهتر جواب میده تا با یه پن کیک صورتی که بیشتر منو بدترکیب میکرد. انگار خدا تمام راه های سفید بودن و به روی من بسته بود ... پیشنهاد پن کیک بورژوآی برونز هم تو سر روشنک انداخته بود که مستقیم بهم بگه اینطوری جذاب تری... جون خودم... ! صورتمو کامل شستم...

خوشبختانه از اون آدم هایی نبودم که گریه کردنم تو صورتم بیداد کنه... زود صورتمو شستم و خدا رو شکر تمام پن کیک و رژ گونه هم پاک شد. از دستشویی بیرون اومدم... اکثر جمع روی زمین نشسته بودند. اهورا با دیدن من لبخندی زد وگفت: شما حالتون خوبه خانم تابان؟ فکر کردم این خوش صدا و خوش سیما عجب خوش حافظه است.چقدرم مهربونه... حالا برام خیلی محبوب هم شده بود. میرم به همه پز میدم من مجری رادیو رو دیدم... دو دو ... مجری رادیو رو دیدم... دو دو ... من دیدم... خود خودم دیدمش... از نزدیک، تازه حالمم پرسید.

با لبخند گفتم: بله ...

اهورا: خدا مادرتون رو رحمت کنه...

اوه خوش فضولم که هست... از کجا فهمیدی کلک؟

-ممنون... خدا هم رفتگان شما رو رحمت کنه...

اهورا با همون لبخند ناب و همون صدای تک گفت: منم پدرم رو از دست دادم... روز پدر حس و حال شما رو دارم...

این بار یه لبخند به معنای درک متقابل بهش زدم و روی مبلی نشستم که پرنیان دستم رو کشید و مجبوری رو زمین نشستم. حسین یه گیتار مشکی رو پاش گذاشته بود ... با فرید صحبت میکرد.

حسین با یه لحن هیجانی گفت: امیدوارم کسی ناراحت نشه... فرید آماده ای؟

فرید: دو انگشتی ما رو همراهی کنید...

حسین درحالی که به بدنه ی چوبی گیتار عین تنبک ضرب میزد بلند خوند:

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر

فرید هم همراهی میکرد مصرع بعدی و میخوند: من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر

من گرفتم تو نگیر

بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر

یاد آن روز بخیر

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر

من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم

تک و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر

من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه دّرد کشان

بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر

من گرفتم تو نگیر

ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم

بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر

من گرفتم تو نگیر

بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم

مستحق لگدم

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر

من گرفتم تو نگیر

من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام

خر همسر شده ام

منتها جای علف میدهدم نان و پنیر

من گرفتم تو نگیر

بعد از پایان شعرشون و دست وتشویق آقایون رو به حسین گفتم: خدا رحمت کنه ایرج میرزا ... یه چیزی گفت شما ازش بل بگیرین...

حسین: بخدا هممون خر شدیم... این خریت عجیب رواج داره...

اهورا بامزه گفت: تا باشه از این خریت ها...

جمع خندید.

فرید با خنده و حس کل کلی گفت: بخدا یه شعر نیست که زنه بگه من خر شدم شوهر کردم... همتون کیف دنیا رو میکنید از ازدواج ... ازدواجم نکنید که میشید دختر ترشیده و فلان و بهمان...

حسین با خنده گفت: از قدیم گفتن دختر ترشیده یعنی کسی که موفق به ازدواج نشده... پیرپسر هم یعنی کسی که موفق شده ازدواج نکنه...از ما که گذشت بقیه مراقب خودشون باشن... من گرفتم فرید... تو نگیر... ما باید از گذشتگانمون آموزش بگیریم...

سری تکون دادم و روشنک با حرص گفت: اصلا مشکل شما آقایون با خانم ها چیه؟ حالا همین آقا حسین یادش رفته تا دیروز میخواست خود کشی کنه...

حسین لبخندی به پرنیان زد وگفت: من که از اولش دارم میگم خریته...

سرمو تکون دادم... استاد سراج هم خوشحال برای خودش میخندید.روشنک گیتار واز دست حسین کشید ورو به من گفت: زود باش نشون بده زن یعنی چی...با تعجب به روشنک نگاه کردم و روشنک گفت: تارت رو که نیآوردی... یه گیتار مهمونمون کن... فرید یه تای آبروشو بالا داد وگفت: به به تی تی خانم مگه شما بلدید؟ پرنیان یهو گفت: صدا شو نشنیدی... اهورا با کنجکاوی درست در تیر راس من نشست وگفت: جدی تی تی خانم؟ اوه از خانم تابان رسیدم به تی تی خانم؟ حیف که از صدات خوشم میاد وگرنه من عمرا بذارم کسی باهام پسرخاله بشه...

استاد سراج هم تو این هیری ویری گفت: سر کلاسم تا اونجایی که یادمه تمام اشعار کتاب و خانم تابان مرحمت میکرد و میخوند... صدای باز ورسایی داره... اهورا مشتاق به من نگاه کرد. از این نگاه که مجبور بشم کاری کنم اصلا خوشم نمیومد.

فرید و حسین وسروش هم به شدت به حرف اومده بودن که من یه دهن براشون بخونم. نمیدونستم کارم درسته یا نه... یعنی میدونستم ولی... نمیشد! روشنک و پرنیان از اخلاق من خبر داشتن .

فرید : بابا بخدا هیچ جای قرآن ننوشته زن حق نداره بخونه ...

سروش کم حرف هم به حرف اومد و گفت: ما قول میدیم با شنیدن صدای لطیف شما تحریک نشیم...

یه چشم غره بهش رفتم و ملتمسانه به پرنیان نگاه کردم تا خودش این بساطیوکه راه انداخته جمع کنه. پرنیان با شرمندگی بهم نگاه میکرد ... این جماعت مذکر هم که ول کن ماجرا نبودن... حسین که فهمیده بود من راضی نیستم فرید رو ساکت کرد. با این حال سروش انگار خیلی مشتاق شده بود با لحن خاصی که هیچ وقت از این لحن کش دار خوشم نمیومد گفت: بابا سیما بینا هم با حجاب میشینه میخونه واسه ملت ...

-من ترجیح میدم نخونم.

حمید هم دخالت کرد وگفت: خوب وقتی خودشون راضی نیستن چرا اصرار میکنین؟

صدای پسری اومد که گفت: از بقچه پیچی ها چه توقعاتی دارین ها... همینم که گیتار بلده کلی سنت شکنی کرده.

جمع یه لحظه ساکت شد.

پسر هجده نوزده ساله ای بود که موهای بلند و فشنی داشت... خیلی هم لاغر مردنی و کوچولو موچولو بود. قیافه اش ناز بود. چشمهای سبز و موهای مشکی داشت... از حق نگذریم صورتش با مزه بود. بقچه پیچی منظورش من بودم که چادرسرم میکردم... با این حال با یه لبخند گفتم: مگه ما بقچه ای ها دل نداریم؟ از جوابی که بهش دادم یه مدلی شوک شد شاید توقع داشت ضایعش کنم... بعد این حرفم سروش خیلی تند گفت: یادمه روز اول دانشگاه چادرسرش نمیکرد. نمیخواستم با سروش دهن به دهن بذارم... پسر بی چاک و دهنی بود.برای عوض شدن بحث و جو دستمو به سیم های گیتار کشیدم و گفتم: غوغای ستارگان و میزنم دوست داشتید همه با هم بخونیدش...

من میزدم و اونا هم همراهی میکردن... فضا دوستانه و صمیمی بود. اون پسره هم دیگه هیچی نمیگفت سروش هم سرش تو گوشیش بود. دوست نداشتم کسی و تو جمع ضایع کنم. بعدش هم آهنگ یک زن و نواختم... آهنگی که جواب روز زن و مادر باشه... روشنک و پرنیان و کیمیا خوب این آهنگ روبلد بودند. سه تایی باهم میخوندن... یه جور با حس و عمیق ... همیشه از جنسیتم راضی بودم... فقط حس میکردم یه عذرخواهی به پدرم بدهکارم که من اونی نیستم که اون میخواست باشم. منم زیر لب زمزمه میکردم... چشمم به اهورا افتاد اونم میخوند... حسین و فرید هم به جمع خوانندگان اضافه شدن. این تک آهنگ و انگار اکثرا شنیده بودن...

یک زن از این دنیا عشقه نیازش

خدا اونو ساخته از جنس سازش

عشق همسر . عشق مادر

مرامشه نوازش

یک زن راز آسمونه

یک زن نور کهکشونه

یک زن لطف آشیونه

حرفش حرف دل و جونه تو خونه

نازکدل . یک زن سنگ صبوره

درمون هر دردش . اشکای شوره

اگه یک کوه غم و درده

ولی پر از غروره

یک زن راز آسمونه

یک زن نور کهکشونه

یک زن لطف آشیونه

حرفش حرف دل و جونه تو خونه

یک زن راز آسمونه یک

زن نور کهکشونه

یک زن لطف آشیونه

حرفش حرف دل و جونه تو خونه

با کمک اندیشه هام نامه نوشتم به خدا

پرسیده بودم که چرا نازکدل آفرید مرا

خدا با ناله نسیم یه شب جوابمو رسوند

وجود زن اگه نبود کارش نیمه تموم میموند

بعد از نواختن و خوندن ... یه همهمه شد و بچه ها باهم صحبت میکردن ... استاد سراج قلیون آورد ... پسرها مشغول شدن ... روشنک هم اهلش بود. پرنیان و حسین هم باز نامزد بازیشون گرفته بود. کیمیا هم با چند تا دختر دیگه سرگرم بود. خبری از اهورا نبود. دوست داشتم بازم باهاش صحبت کنم و صداشو بشنوم. بوی دود کل خونه رو گرفته بود.

معصومه خانم در تراسی که توی آشپزخونه بود و باز گذاشته بود. هوس کردم برم یه هوایی تازه کنم... وارد تراس شدم. به لبه ی نرده تکیه دادم... هوای بهاری صورتمو نوازش میکرد... ابری و آلوده بود اما ماه میدرخشید ... زورش بیشتر از گرد و غبار تهرا ن بود... دلم برای اصفهان کلی تنگیده بود. آخ هوای سی و سه پل و کرده بودم.

دستهامو باز کردم و کش و قوسی اومدم که با دیدن اهورا که کنج تراس روی صندلی نشسته بود وبه من نگاه میکرد با هول گفتم: ببخشید خلوتتون وبهم زدم... اهورا از جاش بلند شد وگفت: نه نه ... ابدا ... راحت باشید... فکرکردم باید توضیح بدم: آخه تو سالن بوی دود میومد ... اومدم یه ذره نفس بکشم. اهورا خندید وگفت: دایی همیشه عادت داره فکر میکنه بهترین قسمت پذیرایی از مهمان قلیونشه... اونم با طعم های مختلف.

-که اینطور.

کمی سکوت کردیم که اهورا پرسید:شما دانشجوی ادبیات هستید؟

-نه... کاردانی کامپیوتر خوندم...

اهورا: کامپیوتر و ادبیات؟ دایی من استاد ادبیاته ها...

-بله استاد سراج یه فارسی عمومی با ما داشت. با چند نفر از دوستان هم صمیمی شدن و خلاصه از این طریق میشناسیمشون.

اهورا: من تا الان فکر میکردم شما ادبیات خوندید...

-نه ما ها هممون ورودی کامپیوتر هستیم...

اهورا: پس الان کارشناسی میخونید اگه اشتباه نکنم...

-نه... من فعلا به همون کاردانی قناعت کردم.

اهورا: شغلتون رو پیدا کردید؟

-نه... اصلا شغلم ربطی به درسی که خوندم نداره....

اهورا دست به سینه ایستاد وگفت: شغلتون چیه؟

-من تو خونه ی یه آقای مهندس آشپزی میکنم...

اهورا خندید وگفت: جالب بود ... نه واقعا پرسیدم.

-شوخی نکردم.

اهورا خنده اش جمع شد وگفت: اینو جدی میگید؟

-دلیلی برای دروغ گفتن ندارم...

اهورا: اُ ... بله . چه رک ...

-جواب قبلی مو میدم... دلیلی نیست که طفره برم... شغله دیگه دزدی که نمیکنم.

اهورا لبخندی زد و گفت: شخصیت جالبی دارید.

-صدای جالب شما هم قابل تحسینه.

اهورا لبخندی زد و باز بینمون سکوت شد.

اهورا نفس عمیقی کشید وگفت: چند وقته گیتار کار میکنید؟

-ساز اصلیم تاره ... گیتار وتفننی یاد گرفتم...

اهورا: جالبه...

-شما چند وقته گیتار میزنید؟

اهورا: خیلی وفت نیست آماتورم... با اینکه تو هنرستان گرافیک خوندم و بعد لیسانس تئاتر گرفتم ... ارشدم هم ادبیات نمایشی اما حالا هوس کردم کمی هم تو موسیقی دستی داشته باشم.

-چقدر شاخه به شاخه...

اهورا: هیچ کدوم راضیم نمیکرد...

-حتی شغلتون؟

اهورا: شغلم و دوست دارم اما ترجیح میدادم دوبلر باشم... نمیدونم چرا فکر میکنم اون تنها کاریه که بهم رضایت کامل ومیده. البته از رادیو واقعا راضیم.

-پس جای امید هست...

اهورا: به چی؟

-به رضایتتون...

اهورا خندید وگفت: گاهی از خودم حرصم میگیره...

خواستم حرفی بزنم که صدای معصومه خانم اومد که گفت: بچه ها بفرمایید شام... با هم از تراس بیرون اومدیم و وارد هال شدیم.هم صحبتی با یه آدم خوش صدا واقعا یه اتفاق جالب بود. صدای خوش کلمات و هم خوش میکنه ... انگار چه سخنرانی ای کرده بود برام ولی برای من جالب بود. با دیدن میز غذا صدا و صوت و واژه و کلا یادم رفت. میز غذا پر بود از سالاد و غذاهای رنگ ووارنگ. این همه رنگ و طعم... واقعا هنر آشپز ستودنی بود. جلوی میز غذا ایستاده بودم وکمی سالاد الویه و یه خرده ژیگو و جوجه کباب برای خودم کشیدم. با صدای روشنک که زیر گوشم گفت: داشته باش میخوام غذا رو به فرید کوفت کنم... تا بپرسم چطوری روشنک ازم فاصله گرفت و یدفعه دیدم صدای فریاد روشنک بلند شد. اصلا نفهمیدم چه برخوردی بود که یه لیوان نوشابه ی سیاه روی شلوار سفید روشنک ریخت. فرید چنان مات و مبهوت وشرمنده بود که اصلا نمیدونست چی بگه. پرنیان خنده اش گرفته بود و کیمیا زیر گوشم گفت: من که عمرا شلوارمو به خاطر عشق و عاشقی حیف و میل کنم.

صدای تعارف روشنک و فرید بلند شده بود. هی این میگفت معذرت میخوام هی اون میگفت اشکال نداره... روشنک به سمت دستشویی رفت و فرید هم درجا پشت دستشویی هی جا به جا میشد. واقعا حس بدی داشت ...

با دیدن ظرف سوپ تقریبا به سمتش حمله کردم... از هرچی میگذشتم از سوپ جو نمیگذشتم... درحالی که تو یه کاسه سوپ داغ میریختم صدای استاد سراج و شنیدم که گفت: اگه خوشایندش نباشه چی؟ کار تو رادیو مشکله... هرکسی از پسش برنمیاد... من نمیدونم هرچی خودت صلاح میدونی. با تعجب یه نگاهی به استاد کردم که داشت با اهورا صحبت میکرد. خصلت استاد سراج این بود که بلند بلند حرف میزد. نفس عمیقی کشیدم و مشغول نوشجان کردن سوپم شدم. به شدت غذا به فرید کوفت شد. بخصوص اینکه با وجود اون لکه رو شلوار روشنک فرید هی سرشو مینداخت پایین هی چشمش به اون لکه میفتاد هی سرشو میگرفت بالا هی عذرخواهی میکرد هی شرمنده سرشو مینداخت پایین و تکرار القصه!

غذام تموم شد و کلی از معصومه خانم و استاد سراج تشکر کردم. استاد پیشنهاد داد تا فال حافظ گرفته بشه ... کسی مخالف نبود.

اهورا برای هرکسی که میخواست فال میگرفت. اهورا به سمتم چرخید وگفت: راستی شما صدای خوبی دارید.

-نشنیده به این نتیجه رسیدید؟

اهورا: منظورم صدای گفتاریتونه....

-آهان...

اهورا: دوست دارید فال و شما بخونید...

روشنک تند گفت: صدای تینا معرکه است...

اهورا با تعجب گفت: تینا کیه؟

-منم...

اهورا به من نگاه کرد وگفت: تینا شمایین؟ ولی ... چه جالب... تینا ... تی تی...

پرنیان با شیطنت گفت: تی تی به شمالی یعنی شکوفه ...

اهورا یک تای آبروشو بالاداد وگفت: پس خلاصه ی اسمتون هم معنی داره ... جالبه.

-معنی اسمم به زیبایی معنی خلاصه اش نیست... تینا یعنی سفال...

اهورا دومرتبه چه جالبی گفت و کتاب حافظ و داد دست من. اولین کسی هم که نیت کرد ازم خواست براش فال بگیرم وبخونم از بخت خوش من آقای حمید صداقت بودن.

یه بسم الله گفتم و باز کردم:

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست

که مونس دم صبحم دعای دولت توست

سرشک من که ز طوفان نوح دست

برد ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست

بکن معاملهای وین دل شکسته بخر

که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست

که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست

دلا طمع مبر از لطف بینهایت دوست

چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست

به صدق کوش که خورشید زاید از نفست

که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت

و هنوز نمیکنی به ترحم نطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی

گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست

فریدکه کنار دستم نشسته بود با هیجان گفت: پیام شعر هم بخون... این پایینش نوشته ... نفسمو با کلافگی فوت کردم... حافظ جون شاخه نباتت آبروی ما رو نبر... اخمی کردم وشروع کردم به خوندن:

دل شکسته شور عاشق و همواره مالامال از مهرماندنی محبوب است و عاشق نباید از سرسختی ها و سردی های یار نا امید شود باید مردانه ره بپیماید ورنجیده نشود وبر صفای خود بیفزاید. یا خدا ا ا ا... این ول کن من نبود.

حمید لبخند عمیقی زد و تشکر کوتاهی کرد. حسین وفرید که انگار یه سوژه ی تپل گرفته بودن... من بیچاره هم هرچی دلم میخواست به حافظ فحش بدم هی دلم نمیومد. برای استاد سراج و معصومه خانم و پرنیان و حسین هم فال گرفتم. خدا رو شکر فال حسین و پرنیان از همه قشنگتر دراومد و نوید خوشبختی ومیداد. شب خوبی و گذرونده بودیم. اهورا در حالی که کتاب حافظ رو ورق میزد گفت: شما صداتون خیلی خوبه...

-ممنون.

اهورا پاشو رو پاش انداخت و گفت: چقدر از کارتون راضی هستید؟

-تا وقتی که یه شغل جدید برام پیدا بشه . مجبورم خودمو راضی نگه دارم.

اهورا سری تکون داد وگفت:دوست دارید تو رادیو کار کنید؟

-رادیو؟

اهورا: ورود به رادیو خیلی سخت نیست... بخصوص اگه پارتی هم داشته باشید.

-اما من که پارتی ندارم.

اهورا:بهرحال میتونم شمارو معرفی کنم...

-اون وقت شما برای چی باید چنین لطفی در حقم بکنید؟

اهورا لبخندی زد وگفت: وظایف بشر دوستانه و امثال اینها...

از جواب مسخره اش پوزخندی زدم وگفتم:

-تو این جمع روشنک و پرنیان هم جز هیئت بیکاران محسوب میشن ... فرید وحسین هم همینطور... اینا شامل وظایف بشردوستانه ی شما نمیشن؟

اهورا دست به سینه نشست وگفت: اگه صداشون قابل تفکر بود چرا که نه .

-اون وقت تو این جمع فقط صدای من قابل تفکره؟

اهورا: شما ناراحت میشید از اینکه صدای خوبی دارید؟

پامو رو پام انداختم وگفتم: پیشنهادتون برام عجیبه...

اهورا: جسارت کلام مهمه ... اگه شما بتونید با کلمات بازی کنید و تن و آهنگ صداتون و حفظ کنید گویندگی میتونه شغل خوبی باشه.اینطور که مشخصه از شما بر میاد....

-شما از کجا اطمینان دارید که من جسارت کلام دارم؟

اهورا: تجربه .

-شما با تکیه به تجربه میخواین ...

اهورا وسط حرفم پرید وگفت: جسارت کلام و واقعا دارید... ولی من فقط شما رو معرفی میکنم تا ازتون تست صدا بگیرن همین.

-که چی بشه؟

اهورا: بهتر از آشپزیه نیست؟

-پس دلتون برام سوخته؟

اهورا: برای چی باید دلم براتون بسوزه؟

-پس چرا میخواین کمکم کنین؟

اهورا یک تای ابروشو بالا داد وگفت: چرا این کار و نکنم؟

شونه هامو بالا انداختم وگفتم: نمیدونم...

اهورا: منم همینطوری یه نفر دستمو گرفت و منو به سمت رادیو کشوند.

-واقعا؟

اهورا: خوب تلاش خودمم بود. حالا شما که قرار نیست زرتی استخدام بشید. از کلمه ی زرتی که بکار برد خنده ام گرفته بود. با این حال گوشی اپل آیفون نانازشو درآورد و گفت: میتونم شمارتونو داشته باشم؟ با یه جدیت خاص که کمتر تو خودم سراغ داشتم گفتم: فقط برای شماره گرفتن میخواستید من استخدام رادیو بشم؟

اهورا با خونسردی گفت: چرا چنین فکری میکنید؟

-چرا چنین فکری نکنم؟

اهورا لبخندی زد وگفت: خوب اشکالی نداره که این فکر وبکنید ... چون کار بدی انجام ندادم.

آخی پسرک معصوم ... تو چه گل ناز وپاکی هستی... البته واقعا صدات پاک و تمیزه.

با تعجب گفتم: خوبه حداقل منکرش نمیشین.

اهورا: من فقط میخوام به عنوان یه دوست بهتون کمک کنم...

-دوست؟

اهورا:پس چی دشمن؟

-نه ... ولی آخه یه دفعه. فقط تو یه برخورد؟

اهورا: هرچیزی بالاخره باید از یه جایی شروع بشه؟

-به چی ختم بشه؟

اهورا: به شغل مناسب برای شما ... نتیجه ی خوبیه؟

یک تای ابرومو بالا فرستادم وگفتم: اون وقت چی به شما میرسه؟ اهورا لبخند مسخره ای زد وگفت: داشتن یه دوست خوب نعمته.

-میزان تشخیص خوبی از نظر شما چیه؟

اهورا:یه رفتار قابل تأمل. یه برخورد مناسب... کافی نیست؟

-من هنوز نمیتونم لطف و کمک شما رو درک کنم.

اهورا لبخندی زد وگفت: شما هم میتونید بعد ها کمکم کنید...

-یعنی میخواین منو به خودتون مدیون کنید...

اهورا: نه خانم دین چیه... اصلا تسلیم. من از پیشنهادم صرف نظر میکنم.

خندیدم و گفتم: 0913...

اهورا با تعجب گفت: یعنی یادداشت کنم؟

-اگه حافظتون قویه میتونید حفظش کنید خیلی رنده...

اهورا خندید و توی گوشیش شمارمو نوشت وسری تکون داد وگفت:خط ثابت!

-ایرانس خیلی خزه...

خندید و گفت: حق با شماست... از اصفهان... اصفهانی هستید؟

-بله... شما؟

اهورا: شیراز... البته خودم خوزستان متولد شدم.

چیزی نگفتم...

اهورا یه میس کال به گوشیم انداخت وگفت: شماره ی منم که افتاد. برای آخر هفته میتونید به رادیو بیاید؟

-چهارشنبه میتونم بیام.

اهورا : باشه . خوبه. هنوز باورم نمیشه شمارتونو دارم.

-اینقدر چیز عجیبیه؟

اهورا: نه به اون بازجویی نه به این راحتی...

از جام بلند شدم و گفتم: من کلا آدم راحتی هستم.

اهورا:با همه؟

-بله با همه ی انسان ها راحتم. تازه به حیوون ها و گیاهان هم خیلی علاقه دارم .

اهورا با دهن باز یه خرده نگام کرد و منم گفتم: خوب چرا نباید راحت باشم؟ ... هرچیزی و آدم سخت بگیره سخت تر میشه.

اهورا: جالبه.

-آره خوب... آدم باید با همه راحت برخورد کنه ... البته در یک محدوده ی محدود!

اهورا لبخند مهربونی زد وگفت:موافقم... افکارتون جالبه.

-جالب هم نبود شما میگفتید جالبه... خوب نیست آدم تکه کلام داشته باشه... تو برنامه ی باز بارون هم زیاد میگید.

اهورا بلند زد زیر خنده وگفت: واقعا آدم جالبی هستید.

سری تکون دادم و به سمت روشنک رفتم که داشت مانتو میپوشید و فرید هم هی دور وبرش می پلکید وهمچنان به خاطر اون لکه ی گنده ازش عذرخواهی میکرد.

/ 6 نظر / 117 بازدید
بانو وسالارش

بانوسرت رابالا بگیر توزیبایی ودرهرزمانی میتوانی دل ببری... امایادت باشد زیبایی تو زمانی به چشم می ایدکه نجیب باشی... هیچ مردی عاشق زن زیبای فاحشه نمیشود... داغ بردل کسانی بگذارکه درکوچه وخیابان ودنیای مجازی به دنبال هوسرانی هستند. زیبایی ات سهم مردت است![گل]

آخرین پلان

شكرگزاري به درگاه خداي مهربان نه تنها از ديدگاه اعتقادي قابل تحسين است بلكه از نظر علمي نيز اثبات شده كه انسان‌هاي شاكر، زندگي آرام و موفقي دارند؛ چرا كه انسان جذب كننده بيشترين و شايع‌ترين افكار خويش است و اگر به زيبايي‌ها و نعمت‌هاي اطرافش بينديشد،‌ نعمت‌هاي بيشتري را جذب خود مي‌نمايد؛ پس با شكرگزاري‌ به درگاه خداي مهربان و تفكر درباره داشته‌هاي خود، موجي از نعمت‌ها و بركات را به زندگي خود هديه نماييم.[گل]

عسل بانو

مهتاب جون کم پیدایی خبری ازت نیست نگرانت شدم

مهتاب۲

[گل]

بانو

سلام ، روز بخير مهتاب جون ، نويسنده رمان ها خودت هستي ؟