رمان ایرانی پدر خوب (18)

فصل 12

وارد پاساژ شدم، اول یه نگاه به بوتیکی که حالا شده بود روسری فروشی کردم، دروغ چرا اینجا واسم مهمتر از همه ی بوتیک های دیگه بود! فریبرزم تا حد خودش مهم بود. به طبقه پایین رفتم، داشتم از تو ویترین به عروسکهای جدیدی که عیسی آورده بود نگاه میکردم میخواستم برای خواهری که منو نمیشناسه عروسک بخرم! البته برای هما و بابا هم باید یه چیزایی میخریدم، ولی هانیه در اولویت قرار داشت وخریدش راحت بود. داشتم عروسک ها رو دید میزدم که با دیدن فریبرز خشکم زد. دقیقا از لا به لای عروسک ها ازپشت شیشه دیدم که کنار عیسی پشت پیشخون ایستاده بود و صحبت میکردند! پس با عیسی و عماد آشتی کرده بودن، میدونستم زیاد قهر و کل کلشون دووم نمیآره! شایدم زودتر از این ها باهم آشتی کرده بودن! یادش بخیر چقدر به سر وکله زدن این سه تا میخندیدم. هنوز چهره فریبرز رو کامل از نظر نگذرونده بودم و تحلیل هام راجع به آشتی شون تموم نشده بود که یه دخترچادری کنارش ایستاده بود فریبرز دستش پشت اون بود. اون دخترخاله عیسی هم کنار عماد ایستاده بود و عیسی هم یه چیزی میگفت و جمعشون بلند میخندید. یه لحظه یه جوری شدم، خواستم برم تو مغازه اما پام نکشید، یه جوری نمیخواستم خوششیشونو خراب کنم. کیفمو که رو شونه ام انداخته بودمومرتب کردم، لبخندی تو دلم بهشون زدم وبرای فریبرز از صمیم قلبم آرزوی خوشبختی کردم!

از پاساژ بیرون زدم، به مغازه هایی که تو مسیرم بود رفتم و کلی خرج کردم بعدش هم به مولوی رفتم، برای هانیه چند دست لباس خریدم البته به مغازه دارها میگفتم برای دختر ده ساله میخوام، که برا هانیه کوچیک نباشه، دو تا عروسک خوشگل فانتزی ، یه شال و یه پارچه چادری و یه پارچه کت و دامنی ویه پارچه مانتویی برای هما ویه پیراهن برای بابا خریدم، میترسیدم لباس براشون بخرم خوششون نیاد، ولی پارچه ی سنگین وخوشگلی بود. اگه خیاط سر کوچمون راضیه خانم هنوز بود پس خوب میتونست از عهده دوخت این پارچه ها بربیاد. برای بابا علاوه بر اون پیراهن هم یه ست کیف و پول وکراوات و یه کفش خوشگل، یه کیف و کفش هم برای هما خریدم، به سرم زد برای بچه طاها هم یه چیزی بخرم، یعنی با دیدن اون کفش های بند انگشتی و اون اویزهای موزیکالی که بالای تخت خواب بود مگه میتونستم چیزی نخرم، کلی خرید کردم وبا اتوبوس تندی برگشتم خونه، بلیطم برای ساعت پنج بود و ساعت سه بود و کلی کار نکرده!

تند تند کارمو راس و ریس کردم ، هنوز وقت نکرده بودم نهار بخورم،. خوشبختانه عزیز سوپ داشت ولی من دیگه حالم از سوپ بهم میخورد،. برای همین یه نون و پنیر گوجه خیار تپل زدم به رگ. ساعت چهار بود که طاها هم اومد تا منو به ترمینال ببره. درحالی که دور خودم میچرخیدم، طاها با هیجان گفت:بجنب د یگه. میخواستم مطمئن بشم همه چیز درسته. قرار بود عزیز پیش طاها بمونه ومنم برم اصفهون، نقش جهون، آخی، لهجه ام برگشته بود، این قدر با این بچه زرنگای تهرون سرو کله زده بودما اصلا لهجه ام به کل فراموش شدس..! طاها دستمو گرفت وگفت: تی تی درسته بریم؟ سرمو تکون دادم وگفتم: یه چیزی یادم رفته طاها.

طاها:چی؟

-راستی گلدونامو بیا آب بده ها، باشه؟هفته دیگه هم پول آب وبرق و گاز میاد، بیا پرداختشون کن قطع نکنن.

طاها:باشه دیگه؟

بهش نگاه کردم،. وووییی، چیزایی که برای نی نی طاها خریده بودمو یادم رفته بود بهش بدم، فوری از تو ساکم درشون آوردم و جلوی طاها گرفتم. با خنده گفتم:ببین چه نازن....

طاها لبخندی زد وگفت: این برای منه؟

-نه واسه نی نی توئه.

طاها ابروشو بالا داد وگفت: دستت درد نکنه، حالا منم برات یه چیزی دارم.    

دست تو جیبش کرد و گردنبند مادرمو مثل پاندول ساعت جلو چشمم تکون داد. لبخندی زدم و طاها گفت:دیدی پسش گرفتم؟

-خودش داد یا به زور گرفتی؟

طاها خندید وگفت:هیچ کدوم، نفهمید من برش داشتم، هنوز خبر نداره. لبخندی زدم وگفتم:ببر بذار سرجاش، آدم از زنش نمیزنه.

و به آشپزخونه رفتم تا گازو یخچالو چک کنم، خوشبختانه تمام محتویات یخچال رو داده بودم خانم سرمدی تا خراب نشن اونم با رضایت قبول کرد. خدا روشکر همسایه های خوبی داشتم! یه بار دیگه همه چیزوچک کردم و به هال برگشتم طاها با تعجب به گردنبند نگاه میکرد با دیدن من گفت: تی تی...

-هوم؟

طاها: یعنی چی؟

-یعنی اگه بچه ات پسره، که بده به عروست... اگه بچه ات ....

یهو وسط حرفم پرید وگفت: دکترش میگه دختره، البته حدس زده هنوز ....

تو چشمام خیره شد وگفت:تی تی

-ببر بذار سر جاش، همین که خواستی پسم بدی هم کلی واسم ارزش داشت.

طاها سری تکون داد وگفت: بگیرش ببینم.

-نه طاها جدی میگم.

طاها: بذار واسه  بچه  خودت!

لبخند کجی زدم وگفتم: حالا کو تا بچه من عمل بیاد، ماکروفر که نیست. و خندیدم وگفتم: بچه  تو سر راست تره. طاها دستشو برد بالا منو به شوخی بزنه که گفتم: همین که خواستی پسم بدی کلی واسم ارزش داشت، به قولی ثبت شد ضبط شد احتمالا تلافی خواهد شد! طاها لبخندی زد و بی هوا منو کشید تو بغلش. بوی عطر نه چندان باب میل من با سیگارش قاطی شده بود، عینک دودیشو که به یقه اش آویزون کرده بود تو پیشونیم بود، سوئیچش هم از کمرش آویزون بود. درست کنار جای چرم گوشی موبایلش، احتمال میدادم که کیف پولش هم تو جیب پشت جینش باشه!!! یه لحظه یاد پارسوآ افتادم.... سوئیچشو آویزون نمیکرد، میگرفت دستش، بوی عطر تند و تلخش هم با سیگار کنتش قاطی میشد هم دوست داشتم، کیف پولش هم میذاشت تو جیب پشت جینش! عینک دودیشو هم میذاشت بالای سرش، موهاشو یه ذره از رو پیشونیش عقب میفرستاد و من فکر میکردم این کارش باعث میشه قدش بلندتر به نظر بیاد.

طاها با تعجب گفت: تی تی کجایی؟ سرمو تکون دادم وگفتم:همین جام، بریم. پیشونیمو بوسید وباهم از خونه عزیز که چهار سال من توش زندگی کرده بودم بیرون زدیم! اول به خونه  طاها رفتیم تا عزیزو بذاریم. نازنین استقبالش مثل همیشه بود، کلی ازش تشکر کردم وزبون ریختم که دم آخری نرم شده بود، روی عزیزمو بوسیدم وگفتم: دلم برات تنگ میشه.

عزیز : مصدع اوقات نمیشم.

خندیدیم و از نازنین خواستم که مراقب داداشم باشه و با کمال میل بغلش کردم و روشو بوسیدم. اونم منو یه ذره تو بغلش نگه داشت. نمیتونستیم دشمن خونی هم باشیم که! بین من واون یه اشتراک بود اونم یه اشتراک فوق العاده عزیز، طاها! کسی که خونم براش می جوشید و شوهری که نازنین عاشقش بود، و مطمئنم هنوزم هست! حیف که نه من اهل یه شبه متحول شدن وعروس دوست شدن بودم که هنوزم فکر میکردم برادرمو ازم گرفته !!! نه اون حاضر بود خواهرشوهر عقرب زیر فرش رو تحمل کنه!!! همین دوری و دوستی خوب بود.

بعد از خداحافظی و کلی سفارش ونگران نباش هایی که نازنین تحویلم میداد سوار ماشین طاها شدم. خیلی زود به ترمینال رسیدیم، طاها بارمو جا زد و منم رو دو تاصندلی واسه خودم صفا میکردم. فکرم مشغول بود یه خرده نگران ارتباطم با هما بودم والبته هانیه! اتوبوس با یه ربع تاخیر راه افتاد، قرار بود بابا اون ور بیاد دنبالم! با تمام استرس ودل مشغولی هام فیلمی که تو اتوبوس گذاشتن و تمام و کمال دیدم وکلی هم باهاش خندیدم. یه چرت تپل هم زدم و تا به خودم بجنبم وفکر کنم رسیدیم اصفهون، با ولع تک تک منظره های تاریک رو میخوردم، دلم تنگ شده بود،خیلی. به معنای واقعی دل تنگی دلم تنگ شده بود.

برای شهرم، برای خونم. برای خانواده ام، برای بچگی هام، برای خاطراتم، یه لحظه بغض کردم اما بعد خندیدم، من یه عمر این جا زندگی کردم، وای که چقدر روز و ساعت و لحظه اینجا نگذرونده بودم. با هواش نفس میکشیدم ، بزرگ شده بودم، هیچ چی نمیتونه اصالت آدم ها رو عوض کنه!!! هیچی..... ساعت یازده شب بود که رسیدم.

با دیدن هیاهو و رفت و آمد توی ترمینال یهو یه مدلی شدم، تو تهران ساعت یازده شب نمی ترسیدم ولی اینجا تو شهر خودم، شهری که بزرگ شده بودم، یه واهمه ای تو دلم بود. بادی به صورتم خورد و لرز کردم، چادرمو محکم به خودم پیچیدم وساکمو روی شونه انداختم و دسته چمدونمو بالا کشیدم وروی چرخش حرکتش دادم. راننده ای دنبالم افتاد، درحالی که با صدای کلفتی آژانس آژانس میکرد، مرد میان سال دیگه ای از رو به رو اومد و دستشو به سمت چمدونم برد وگفت: برسونمتون خانم، ماشین اونجاست، اجازه بدید بارتونو بیارم. نفس کلافه ای کشیدم و گفتم:ممنون منتظرم. درحالی که چشم میچرخوندم حس کردم کسی صدام کرد.به عقب برگشتم. یه مرد با قد متوسط، کت وشلوار خاکستری، ریش های مرتب جوگندمی و موهایی که وسطش کم پشت بود، پوست تیره ای داشت، چشمهای قهوه ای، بچه که بودم همه میگفتن من شبیهشم.... تسبیح سبزی توی دستش می چرخید و توی انگشتش یه انگشتر عقیق بود که از کربلا آورده بود. بهم با تعجب نگاه میکرد، تو چشماش خیره شدم، به چند تا چینی که گوشه ی چشمش بود ودو تا خط عمیق عمودی وسط ابروهاش که اخمشو پر رنگ تر میکرد و چند تا خط نازک افقی روی پیشونیش. پام نکشید جلو برم، خودش جلو اومد. یه چیزی شاید مثل بغض تو گلوم سنگینی میکرد، یه چیزی قلبمو فشار میداد. یه چیزی بود که ته حلقمو شور میکرد، یه چیزی بود که چشمامو تار میکرد و نمی ذاشت شکستگی های بیشترشو ببینم، یه چیزی بود که مانع میشد تا بفهمم چهار سال یه عمره. خیلی عمره...  کمی خم و قوز کرده بود ، ولی هنوز مقتدر بود.

در یک قدمیم ایستاد و سرتاپامو سیر نگاه کرد، ته نگاهش یه چیزی بود ، شبیه اون چیزی که نمیذاشت من اونو عین آدم ببینم، شاید ته حلقشم یه چیزی بود که به شوری میزد، داشت چهار سال و توی ظاهر دخترش برانداز میکرد! با همون نگاهی که تهش یه چیزی بود که مانع دیدن درست و درمون دخترش میشد که چهار سال ندیده بودش، شایدم با همون ته حلق شورش ، به سختی زمزمه کرد: تی تی....

باد میوزید و من سخت و سفت چادرمو گرفته بودم، دیگه بلد بودم، خیلی خوب بلد بودم ، میخاستم بلد بودنمو به رخش بکشم، بگم ببین، نگام کن، ببین خراب نشدم، ببین که عوض شدم اما عوضی نشدم، ببین شدم همونی که..... ببین میتونی بهم افتخار کنی؟

ببین میتونی کاری کنی که بخاطر دختر بودنم ازتو و تمام مردها عذرخواهی نکنم، ببین میتونی به کسی که فامیلتو یدک میکشه اما به کسی ارث نمیده افتخار کنی؟؟؟ نمیتونستم حرف بزنم، اگه یه کلمه میگفتم اشکهام سرازیر میشد.

دستهای بابا باز شدن، یه قدم و به سمتم اومد ودستهاشو دور شونه هام انداخت، پیشونیمو بوسید، و خیلی تند ازم فاصله گرفت. انگار همون یه تیکه هم خیلی رو دلش پا گذاشته بود، بی حرف ساک و چمدونم و بلند کرد وراه افتاد منم بی حرف پشت سرش راه افتادم. در صندوق رو باز کرد ومن منتظر نگاهش میکردم، آروم و ساکت چمدون منو توی صندوق عقب سمند مشکیش گذاشت به من نگاهی انداخت. لبخندی زد و من هم به آرومی جلو سوار شدم. گوشیمو درآوردم وتو یه تماس چهل ثانیه ای به طاها اعلام کردم رسیدم والان پیش بابام، کمی از عزیز پرسیدم و تماس قطع شد. نپرسید رفتار بابا چطور بود. یا از این قبیل سوالها!!! انگار گذاشته بود بعدا مفصلشو بشنوه. بابا هم سوار شد بسم اللهی گفت و ماشینو روشن کرد، کمربندمو بستم وبه بیرون نگاه کردم. دلم هوای شهرمو کرده بود.....

وای که تهران چه غربتی بود واسه من، چطور تونستم اینجا رو چهار سال ول کنم وتوی دود ودم سر کنم؟؟؟ الهی فدای شاه عباس صفوی بشم ، چه کرده بود، چی ساخته بود. با دیدن سی و سه پل کلمو از پنجره بیرون فرستادم، شلوغ پلوغ بود، وای خدا توش آب داشت. با دیدنش تو چشمام پر اشک شد. زیر لب شعر صائب رو زمزمه کردم:

اصفهان یک دل روشن چراغان شده است

پل ز آراستگی تخت سلیمان شده است

باده چون سیل ز هر چشمه روان گردیده است

کمر پل ز می لعل بدشخان شده است

از گل و شمع که افروخته و ریخته است

کهکشان دگر از خاک نمایان شده است

چون مه عید که گردد شفق چهره فروز

طاقها از می گلرنگ فروزان شده است

عالم آب دو بالا شده از عشرت پل

شادی در عشرت ایام دو چندان شده است

رنگ سیلاب طلایی شده از نور چراغ

چشمها مشرق خورشید درخشان شده است

می دهد یاد سر پل ز خیابان بهشت

مه و گل چهره حوراست که تابان شده است

بادبانهاست پی کشتی درای دل می

سایبانها که ز اطراف نمایان شده است

شده چون قوس قزح هر خم طاقی رنگین

از تماشا پر وبال نگه الوان شده است

زنده رود از کف مستانه که بر لب دارد

جوی شیری است که در خلد خرامان شده است

از رگ ابر هوا چنگ به دامان دارد

ازگل سرخ زمین چهره مستان شده است

بس که در مغز هوا نکهت گل پیچیدست

مغز ابر از اثر عطسه پریشان شده است

توبه عاجز ز عنان داری تقوی گشته است

زهد، خاروخس سیلاب بهاران شده است

کشتی میشده هر طاق پل از باده ناب

لنگر توبه خراباتی توفان شده است

توبه کز سنگدلی داشت ز فولاد اساس

همچوموم از نفس گرم چراغان شده است

خون خاک آمده از جرعه فشانان در جوش

کوچه ها از می گلرنگ رنگ کان شده است

روزگار طرب و مستی و بی پروریست

که می و طرب و معشوق فراوان شده است

مد احسان ز رگ ابر کشیده است بهار

دامن خاک پر از گوهر غلطان شده است

خون خود می خورد و خاک به لب می مالد

زهد ازتوبه ود بس که پشیمان شده است

خاک ازسبزه مینا شده چون طوطی مست

چرخ، تنگ شکر ازخنده مستان شده است

می زند قهقه کبک به طاووس بهشت

بط که شهبا دل باده پرستان شده است

بی ستونیست پر از صورت شیرین سر پل

که ز تردستی فرهاد گلستان شده است

ابر گریان گل رخسار مه کنعانیست

که کبود ازاثر سیلی اخوان شده است

چشم بدور از این عهد که هر چشمه پل

زندگی بخش چو سر چشمه حیوان شده است

کمر خدمت شه بسته زپل زرین رود

که مقام طرب خسرو ایران شده است

شاه عباس جوانبخت که ازبخت جوان

کیمیای طرب عالم امکان شده است

روزش از روزدگر خوشتر و نیکو تر باد

که از وروی زمین یک گل خندان شده است

با صدای بابا از خلسه ای که درش گیر کرده بودم بیرون اومدم وبهش نگاه کردم. نه ازش دلخور بودم، نه ازش دلم گرفته بود، انگار یادم رفت چهار سال منو به امون خدا ول کرد، انگار ته دلم از همه چیز شسته شده بود، انگار عطر زنده رود مسخم کرده بود و ذهنمو از همه ی کینه ها شسته بود و زلالم کرده بود، اصلا یادم رفته بود ، واقعا سرچی قهرکرده بودم؟ یعنی اصلا بحث قهر بود؟

نه، حتی دعوا هم نشد، من تهران قبول شدم و فقط همین، تهران قبول شدم، دانشگاه قبول شدم، اومدم تهران و درگیر زندگی تهران شدم، درگیر عزیز شدم، درگیر درس و کار شدم، درگیر علایقم شدم، درگیر مسیری شدم که با طیب خاطر پا توش گذاشتم و با میل میخواستم تا ته تهش ادامه بدم، من ، من اصلا قهر نبودم!!!! فقط یه مدت فکر میکردم زیادی ام، اونقدر غرق درس و عزیز و کار بودم که عید به عید اصفهان رفتنم کنسل شد. اونقدر درگیر بودم که ترم تابستونی بردارم و زود درسمو تموم کنم، اونقدر درگیر بودم که چهار سال عین برق و باد بگذره. راه آدم ها رو از هم دور میکنه، فاصله که بیفته یاد از سر میفته، سرمو تکون دادم از دل برود هر انکه از دیده برفت! ولی دلم یه خرده از بابا گرفته بود اگر بجای این زنگ زدن های یواشکی از اول حرف میزد و حالمو می پرسید اینقدر دور ازش نمیموندم. حالا بعد چهار سال کنار پدرم بشینم، پنجره رو تا آخر پایین بکشم، سرمو بیرون کنم، هوای اصفهون صورتمو نوازش کنه. شعری دروصف زنده رود محبوبم زمزمه کنم و فکر کنم چقدر زود گذشت، انگار همین دیروز بود که با همین ماشین بابا منو به ترمینال برد.

آهی کشیدم نفسمو رها کردم، به بابا نگاه کردم، بهم لبخندی زد و به رو به رو خیره شد، درحالی که سرعت ماشینو با ترافیک تنظیم میکرد گفت: چقدر عوض شدی؟؟؟ یه لحظه تو دلم گفتم عوض شدم یا عوضی شدم؟

-خوب یا بد؟

بابا خیلی راحت و صمیمی گفت: عالی. عکس العملی نشون ندادم.. ولی در عین مازوخیسم بازی خودم کلی از این تعریفش خوشم اومد. ولی مثلا میخواستم به رو خودم نیارم. تا رسیدن به مقصد حرفی نزد. ازماشین پیاده شدم. تو یکی از محله های قدیمی اپادانا یا همون چهارده خرداد خونه داشتیم، خونمون قدیمی بود و توشونزده سالگی من یه بازسازی اساسی شد. یه خونه دو طبقه که نماش سنگ مرمر سفید بود، طبقه همکف همیشه اجاره میرفت و طبقه بالا هم خودمون می نشستیم. بابا چمدون هامو برداشت و من به کوچه نگاه کردم، از حصیر و رخت و دیش ماهواره خبری نبود، از تیر و کاج هم خبری نبود، چقدر این کوچه بی روح و خشک بود اما دوستش داشتم، الان که شب بود باید فردا به جزییات رسیدگی میکردم. بابا درو با کلید باز کرد و من وارد خونه شدم. یه مسیر کوتاه سنگفرش شده باید طی میشد تا به راه پله رسید.

چراغ های طبقه پایین خاموش بود،. چند تا طناب از این دیوار به اون دیوارحیاط وصل شده بود و یه دوچرخه به نظرم قرمز گوشه دیوار قرار داشت و بیشترین فضای مربوطه انگار برای پارک سمند بود خبری از باغچه و حوض نبود ، تو همون باسازی جفتشون زیر سنگ فرش دفن شدند. فقط برگهای درخت خرمالوی همسایه بغلی وارد خونه ماشده بود و یه ذره از سادگی درش میآورد. به آرومی پله ها رو بالا رفتم. هیچ گلدونی تو مسیرم نبود. طبقه دوم، به در چوبی خوش طرحی نگاه میکردم که ناگهان در به روم باز شد. با دیدن یه خانم که موهاشو ساده پشت سرش بسته بود ویه بلوز خاکستری با طرح های مشکی گل دوزی شده پوشیده بود و یه دامن سیاه. لبخند گرمی روی صورتش بود، اما تو چشمهاش تعجب بود، با لبخند سلام کردم، نباید ازش بدم میومد، یعنی فکر کنم دیگه حق اینو نداشتم که ازش بدم بیاد! به آرومی دستهاشو باز کرد وخیلی صمیمانه بغلم کرد.

از کارش شوکه شدم من خودمو تنها برای دست دادن ساده ای آماده کرده بودم . تا چند لحظه دستهام معلق مونده بود اما خیلی زود به خودم جنبیدم و منم بغلش کردم. کمی بعد ازم جدا شد وگفت:خوش اومدی به خونه خودت. صورتش هیچ آرایشی نداشت ساده بود. لبخندی زدم و وارد خونه شدم.

یه مبلمان گرد جلوی تلویزیون ال سی دی بود و یه دست مبل استیل که چهار سال پیش هم تو خونه بود درقسمت پذیرایی، هال ال مانندی بود که در بدو ورود نگاهت به پکیجی می افتاد که داخل آشپزخونه و سینک ظرفشویی قرار داشت و ماکروویو ، حد فاصل در و آشپزخونه یه در بود که باز میشد و به حموم و دستشویی میرسید. یه بوفه ی کوچیک که کمی کم لطفی در حقش شده بود وظروف خوشگلی توش وجود نداشت. تلفن و یه تابلوی کوبلن و یه تابلوی نقاشی سه تیکه مزرعه افتابگردون. در کل اکثر وسیله ها به جز تلویزیون و مزرعه افتابگردون همونا بودن که چهار سال پیش بودن. هالو رد کردم، یه راهرو بود که سه اتاق خواب رو درش داشت، دو اتاق رو به روی هم و یه اتاق انتهای راهرو، اتاق خودم....

چشممو از در اتاقم گرفتم وبه هما دوختم. بابا وارد خونه شد و بلند گفت:به خونه خوش اومدی. هما کت بابا رو ازش گرفت وبه چوب لباسی آویزونش کرد. نمیدونم چرا تو خونه خودم غریبه بودم، گیج و ملنگ وسط هال ایستاده بودم و نمیدونستم کجا باید برم وچی کنم. بابا رو به هما تند گفت: هانیه کجاست؟

هما :خیلی سعی کردم بیدار نگهش دارم ، ولی نشد ، خوابید. بابا اخمی کرد وگفت: بیخود. مگه نمیدونست خواهرش داره میاد!

هما جواب بابا رو نداد و رو به من گفت: تی تی جون شام که نخوردی؟ بابا به جای من جواب داد: کجا میخواست شام بخوره، برو غذا رو داغش کن. و رو به من گفت: تو هم برو دست و روتو بشور. به به ، نیومده امر و نهیش شروع شد. چهارسال پیشم همین کارا رو میکردی منو فراری دادی هاااا، حواستون بود آقای پدر؟؟؟ با این حال لبخندی به اخلاق تغییر نکرده بابام زدم و چمدون و ساکمو برداشتم تا به اتاقم برم ، ولی یه لحظه..... نفس عمیقی کشیدم وگفتم: هما جون!!!! باتعجب نگاهم کرد.. چهارسال پیش مجبور بودم مامان هما صداش کنم، ولی حالا ، حالا که چهارسال پیش نبود! لبخندی زدم وگفتم: من کجا میتونم وسیله هامو بذارم؟ هما لبخند گرمی بهم زد و بابا به جای هما گفت: اتاق خودت ، اینم سواله می پرسی؟ پوفی کشیدم و دوباره مستقیم به هما نگاه کردم، خانم خونه اون بود، نمیدونم چرا ولی حس میکردم باید اینطوری رفتار کنم، یه ذره غریبه ، یه ذره آشنا. هما حرف بابا رو تکرار کرد وگفت: اتاقت دست نخورده است، خودم دیروز تمیزش کردم. ممنون بلند بالایی گفتم و به اتاقم رفتم.

وقتی چهارسال خبری ازت نیست نرسیده نباید چیزی رو مال خودت بدونی که رهاش کردی. این اصل زندگیه!!! هما همسرپدرته عین آدم باهاش رفتار کن!!! نه عین وحشی ها ، چهار سال پیش نیست که تو با هر حرفش خم به ابرو بیاری و.... وای من چقدر بچه و لوس و نونور بودم!

وارد اتاقم شدم، اتاق مربعی نازم . یه ضلع اتاقم میز کامپیوترم با یه کامپیوتر داغون سفید تمیز بود. میز آینه ام که کنار میز کامپیوتر و پایین تخت خوابم قرار داشت هم تمیز و مرتب بود و روش خالی بود. وای کمد هام، که رو به روی میز کامپیوتر و میز آینه ام بودند. ویترین عروسک هام که همشون دست نخورده بودن، چهارسال پیش کلیدشو برداشته بودم، ومشخص بود چهارساله کسی دست به توش نزده.

آه ، به کل یادم رفته بود، هرچند خیلی مهم نبود چون کلید جز دسته کلیدم بود و من هم دست تو جیبم کردم، دسته کلیدو درآوردم و در ویترین عروسک هامو باز کردم. عزیزممممم دلم برای پاندای سیاه وسفیدم تنگ شده بود، به قول عیسی پاندا آرزو داره عکس رنگی بگیره!

خواستم بوسش کنم که عجیب بوی خاک میداد، برش گردوندم سرجاش، باید همتونو حموم کنم، درکمدامو باز کردم، بوی نفتالین  حسابی تو دماغم پیچید، وای پیراهن پف پفی یاسی رنگی که واسه عروسی طاهاپوشیده بودم، من با این ترکه ای بودنم اون موقع چه هیکل لاغری داشتم؟ چمدون هامو گوشه ای گذاشتم، چادرمو روی تخت پرت کردم، مانتو و روسریمو درآوردم. حس مرتب بودنم نبود. خسته بودم، یه تی شرت خوشگل سبز از تو چمدونم درآوردم و تندی تنم کردم، جینمو هم بایه شلوار تو خونه ای یشمی عوض کردم، موهامو بالای سرم بستم، در اتاقو باز کردم که دیدم یه دختر کوچولو با یه تاپ نارنجی وشلوارک صورتی با تعجب نگام میکنه، با دیدن من دو قدم عقب رفت و بدو بدو به آشپزخونه دوید. صدای غرولند بابا بلند شد که گفت: چته بچه، این موقع شب مگه وقت دویدنه؟ همسایه ها خوابن!!!! وای خدا خواهرم!

همسایه ها ؟ مگه ما چند تا همسایه داریم؟

بوی زرشک پلو توی دماغم پیچیده بود، حس میکردم برنجش برنج دودیه، وای چه فضای معطری. به سمت دستشویی رفتم. توالتومون هم یه دور سیر نگاه کردم. چه وقتایی نبود که اینجا الکی به دیوار تکیه بدم وگریه کنم. سیفونمون جدید بود، کاشی های در و دیوارم آبی شده بود، آینه هم آبی نفتی بود، حس نگاه کردن به حمومو نداشتم ، فردا تصمیم داشتم برم حموم، دست ورومو شستم، دلم واسه مستراحمون تنگ شده بود!!!

یه خرده تو آینه نگاه کردم، سلام، پس بالاخره برگشتی خونه؟ بعد چهار سال، سر چی قهر بودی؟سرچی آشتی کردی؟ پوزخندی زدم و فکر کردم آدم ها همیشه دوری رو به حساب اخم ودلخوری میذارن و نزدیکی... نزدیکی رو به حساب هیچی!

از دستشویی بیرون اومدم وبه آشپزخونه رفتم، هما تند تند دور خودش میچرخید، هانیه هم یه نگاه به من میکرد، یه دونه سیب زمینی سرخ کرده از تو ماهی تابه برمیداشت. لبخندی زدم و هما گفت:هانیه سلام کردی مامان؟ هانیه خیلی آروم گفت:سلام. با لبخند گفتم:سلام به روی ماهت، شما مگه خواب نبودی؟ هانیه به مامانش نگاه کرد وچیزی نگفت. رو به هما گفتم: کمک نمیخوای؟ صدای بابا از تو هال اومد که گفت: تی تی بابا بیا بشین، خسته ای. محل حرف بابا نذاشتم وخودم به سمت بشقاب ها رفتم وگفتم: ببرمشون؟ هما با لبخند گفت: بذار باشه خودم می برم. به حرف اونم محل نذاشتم و از آشپزخونه بیرون زدم، سفره رو روی زمین پهن کرده بود. تمام مدتی که ظروف سالاد و دیس برنج رو می بردم و میآوردم هانیه منو می پایید. چقدر براش غریبه بودم!! ولی میتونستم دلشو بدست بیارم. برای همین خیلی نگران نبودم، بابا و هما هم سر سفره نشستند با تعجب گفتم: شما شام نخورده بودید؟

هما:نه دیگه منتظر شدیم.

-وای تا این وقت؟؟؟

بابا: یه شب هزار شب که نمیشه . و هما برای من برنج کشید. اینو به حساب محبت گذاشتم. وقتی هم خواست قسمت سینه مرغ رو واسم بذاره و کلی تعارف میکرد باز هم به حساب محبت گذاشتم. بابا هم مشغول غذای خودش بود، هانیه انگار فقط غذا خورده بود که اونم با سیب زمینی های توی تابه داشت دلی از عزا درمیآورد. من بین هما و بابا نشسته بودم و هانیه کنار مادرش نشسته بود و آرنجشو گذاشته بود روی پای هما و زل زده بود به من. منم هر از گاهی بهش میخندیدم. حرف خاصی بینمون رد وبدل نمیشد، میدونستم تمام اخبار زندگی منو طاها دست بابا میذاره. برای همین حرفی برای گفتن من نبود. هما با هانیه سر و کله میزد تا یه تیکه گوشت مرغ بخوره و هانیه قبول نمیکرد.

سر چنگالم کلی سیب زمینی زدم و یه تیکه سفید خیلی خوشگل از سینه مرغ رو هم به سرش زدم، بعد یه قاشق آب مرغ هم روش ریختم و به سمت هانیه گرفتم. هانیه تو رودربایستی مونده بود. عزیزم چنان معذب نگاهم میکرد که خنده ام گرفت وگفتم: خوشمزه است. آروم واسه خودش پچ پچ کرد: آخه مرغ دوس ندارم. ولی من اصرار کردم وگفتم: حالا بخور اگه دوست نداشتی دیگه نخور. دست کوچولوشو دراز کرد وچنگال رو گرفت و گذاشت تو دهنش. اولش با بی میلی ولی بعدش تند تند جوید و قورتش داد. هما که ازذوق نمیدونست چیکارکنه.

-خوشت اومد؟

هانیه سری تکون داد و گفتم: بیا پیش من بشین بازم بهت بدم. به مامانش نگاه کرد تا کسب تکلیف کنه و هما کمی خودشو کنار کشید و جایی بین خودشو من برای هانیه باز کرد. اولین قدمی که برای خواهرم برداشتم خوردن گوشت مقوی مرغ بود!!! شروع بدی نبود! خودم یه قاشق میخوردم ویه چنگال محتوی کلی سیب زمینی ویه تیکه گوشت مرغ آغشته به آب مرغ رو به هانیه میدادم. حتی وقتی عینی که روی مادرش لم میداد روی پای من ولو شده بود و آرنجای باریک وتیزشو تو رون پام فرو میکرد بیشتر حس کردم بهم نزدیک شده. بالاخره هم خونم بود دیگه. هانیه روم ولو شد تا یه ذره زرشک از روی برنج برداره ولی با صدای بابا که گفت: هانیه تی تی رو اذیت نکن خسته است، منصرف شد و اخم کرد. حتی خواست از رو پام بلند بشه که نذاشتم وگفتم: خواهرشو اذیت نکنه کیواذیت کنه؟ و خودم کلی براش زرشک جدا کردم و دادم بهش. بابا ابروهاشو بالا داد و من حس کردم هما لبخند عمیقی زد! بعد از صرف غذای خانوادگی، که خیلی بهم چسبید چون خیلی وقت بود تنهایی غذا میخوردم، طعم غذا خوردن با خانواده رو به کل از یاد برده بودم کلی از هما تشکر کردم و حتی خواستم ظرفها رو بشورم که هما گفت: ماشین ظرفشویی هست. بابا ای ول، مرسی پیشرفت!

هانیه دور و ور من وهما می پلکید، خیلی ریز میزه و لاغر بود، بهش نمیومد هشت سالش باشه، یعنی اگه دو تا دندون های جلو و نیشش نیفتاده بود مطمئن می بودم که هشت سالش نیست وتو مایه های شیش ساله، ولی شیرین بود، پوست سبزه وچشم و ابرو وموهای مشکیشو از بابا گرفته بود ، و یه جورایی عین من بود، ولی فرم بینی قلمی و لبهای برجسته اشو از مامانش، و البته کشیدگی صورتش. درکل دوست داشتنی وشیرین بود، با یه حرکت روی اپن نشست و هم قد من شد. حینی که محتویات قابله ها رو تو پیرکس خالی میکردم و تو جمع و جور کردن آشپزخونه کمک هما میکردم گفتم: خانم شما مگه خواب نبودید؟ هانیه دستشو تو دهنش کرد وگفت: سر و صدا شد بیدار شدم.

-کلاس چندمی؟

هانیه: دوم.

هما: دستتو تو دهنت نکن.

هانیه:آخه میخاره.

-اگه لثه اتو بخارونی دندونات کج در میادا !!!! هانیه دستشو از دهنش بیرون آورد و پرسیدم: مگه فردا مدرسه نداری؟ساعت دوازده و نیمه!

هانیه:نچ، معلممون رفته مکه ، فردا و پس فردا معلم نداریم تا معلم جایگزین بیاد. از کلمه جایگزینی که استفاده کرد لبخندی زدم و هانیه گفت: خاله، اسم شما چیه؟ بهت زده نگاهش کردم، حتی دیدم بابا هم از تو هال داشت به هانیه نگاه میکرد و البته هما که دست از کار کشید و یه لحظه موند! نمیدونم چرا یه مدلی شدم؟!!!! یه مدل ناراحت، شاید گذرا بغض هم کردم، خواهرم اینقدر منو نمیشناسه که بهم میگه خاله!!! خاله، لفظی که 90 درصد بچه ها به آدم های غریبه میگن که به تازگی باهاشون آشنا شده باشن، اینقدر غریبه بودم که به جای آبجی بهم بگه خاله؟ هما تند گفت:هانیه این چه حرفیه؟ لبخندی بهش زدم و گفتم: تو من رو تی تی صدا کن.

هانیه:فقط تی تی؟

-آره، تی تی خالی.

هانیه باشه ای گفت و رو به هما گفتم: خوب حق داره. هانیه که معلوم بود یه چرت تپل زده وحسابی سرحال شده و تا صبح میخواد بیدار بشینه بهم گفت: تی تی بیا اتاقمو بهت نشون بدم. دستمو میکشید که محکم بغلش کردم وکلی بوسش کردم، آخیش، ازکی میخواستم بچسبونمش به خودم و تو بغلم لهش کنم؟! وقتی یه ذره سیر شدم ازش ، گفتم: بذار اول من یه چیزای خوشگل نشونت بدم تا بعد. هما چای دم کرد و من به اتاق رفتم و ساک سوغاتی ها رو برداشتم و به هال اومدم. هانیه دوید پیشم وگفت: اینا چین؟

-یه چیزایی، هما جون شما هم بیاین.

هما: الان میام. و خیلی زود با یه سینی چای وارد هال شد، من که رو زمین نشسته بودم، هما هم رو به روی من رو زمین نشست. هانیه رو من لم داده بود و با زیپ ساکم بازی میکرد. رو به بابا بسته ها رو گرفتم وگفتم: نا قابله... بابا با تعجب و البته مثلا خوشحالی وشرمندگی گفت: دستت درد نکنه بابا، زحمت کشیدی. لبخندی زدم وبسته دوم رو باشرمندگی به سمت هما گرفتم، و کلی توضیح دادم وقتم کم بود وهول هولکی خریدمو تعارف و این بساط! هما با کلی ذوق وشوق قبول کرد و حس کردم از پارچه ها خوشش اومد. برای هانیه هم که همه چیزهایی که خریده بودم خوشگل و تی تیش بودن، با لباس ها که کاری نداشت حواسش پی عروسک و دو تا اسباب بازی بود. ای کیف میکرد. عروسکه خیلی خوشگل بود، یه لحظه تو دلم خواستم عروسکه رو که عین یه نوزاد طبیعی بود ازش پس بگیرم و خودم باهاش بازی کنم!!!

ساعت یک وربع بود که دیگه از خستگی چشمام باز نمیشد، شب اولی که با هما و هانیه و بابا گذروندم زیاد سخت نبود واقعا من پیش خودم چی فکر میکردم که حدس زده بودم چه اتفاقاتی ممکنه رخ بده! ولی دوست داشتم با هما صمیمی تر از این باشم این رسمیت زیادی....

نمیدونم خمیازه بلندی کشیدم وبا تعارف هما که گفت: برو استراحت کن، منم از خدا خواسته ازجام بلند شدم، هانیه رومو بوسید و کلی ازم تشکر کرد. وای عاشق این فسقلی شده بودم! بابا هم ازم تشکر کرد وشب بخیر گفت، به اتاقم رفتم، ملافه ها تمیز و بوی اتو میداد، روی تختم ولو شدم، تی تی باورت میشه بعد چهارسال به خونه برگشتی و تو اصفهان، تو شهر خودت، خونه خودت، اتاق خودت ، داری میخوابی؟؟؟ نفس عمیقی کشیدم....

به پهلو خوابیدم، غلت زدم، طاق باز.. وای از خوشی خوابم نمیومد، خسته بودم اما به نسبت آروم، هرچند یه چیزی تو سر و ذهن و شاید قلبم سنگینی میکرد، و چقدر ناموفق بودم توی ندید گرفتنش، ولی با این حال کم وبیش آروم بودم! به غلت سوم نرسیده خوابم برد، یه خواب شیرین ، اما به همون اندازه تلخ ، یه چیزی انگار از من کنده شده بود و درجایی مونده بود که نه من متعلق به اونجا بودم، نه هفت پشت جدم!!!

صبح با سرو صدای هانیه که تو حیاط دوچرخه سواری میکرد وشعر میخوند بیدار شدم. هما برام یه صبحونه مفصل آماده کرده بود، مرباهایی که خودش درست کرده بود، نون تازه، کره و پنیر، عین یه مهمون ازم پذیرایی میکرد. دلم میخواست باهاش حرف بزنم تا خودشو تو زحمت نندازه، بگم یه لقمه نون خالی هم جلوم بذاره بسمه. نمیدونم چرا حس میکردم عوض شده ، یا از اول همینطوری بود و من نمی دیدمش. اما یه حسی بهم میگفت مثل همیشه که زود قضاوت میکردم ، چند سال پیش هم هما رو اونطور که باید ندیدم.

بعد از صبحونه یه دوش تپل گرفتم و رفتم سر وقت چمدونم تا بساطمو از توش دربیارم. یه دستی هم باید به اتاقم میکشیدم، هانیه هم همش کنارم بود، نگام میکرد برام حرف میزد، از دوستاش میگفت، وای که چقدر شیرین زبون بود،از اون دختر بچه های پر رو و تخس که صد سال بیشتر از سنشون حالیشونه، کلا من و پرند رو میذاشت تو جیبش! آخ پرند......

هنوز فکرم راجع بهش تکمیل نشده بود که موبایلم زنگ خورد. با دیدن اسم روشنک لبخندی زدم وگفتم: به به خانم عاشق پیشه! روشنک با صدای سرحالی گفت: به به ستاره سهیل، حال شما ، احوال شما، سفید روی شما، سیه موی شما...! با حرص گفتم: باز تو به روم آوردی من سیاه سوخته ام؟ روشنک خندید وگفت:کجایی.. دیشب نبودی کلک، زنگیدم خونتون، پدرسوخته کجا بودی؟؟؟ با خنده گفتم: جای بدی نبودم. روشنک: خاک برسرم، تی تی از دستمون رفت، پرنیان، پرنیان بیا ، تی تی خراب شده... با جیغ گفتم:خفه شو روشنک. صدای پرنیان اومد که مثلا داشت گریه و زاری میکرد، و به حال من افسوس میخورد.

-پرنیان اونجاست؟

روشنک: آره، زنگ زدم تو هم بیای، کجایی؟

-برگشتم اصفهان.

روشنک:تو رو خدا!

-آره تو نمیری!!!

پرنیان:چی شده؟

روشنک: تی تی اصفهانه.

پرنیان:تو رو خدا، گوشیو بده من. و صداش تو گوشم پیچید وگفت:الو تی تی، اصفهانی؟

-سلام، آره، اینقدر چیز عجبیه؟

پرنیان:الاغ بی خداحافظی؟ حس کردم بغض کرده، تند رفع و رجوعش کردم وگفتم: نه نه ، ده روزه اومدم سفر، برمیگردم.

پرنیان نفس راحتی کشید و روشنک انگار گوشیو از دست پرنیان کشید و پرنیان تند گفت:وحشی گوشوارم خراب شد.

روشنک :خوب تعریف کن.. .چطور سرت به سنگ خورد؟

-حالا، تو چه خبر؟

روشنک: خبر اینکه دارم ازدواج میکنم. گوشی توی دستم خشک شده بود که روشنک انگار یه پوزخندی زد و گفت: پسر بدی نیست.

-چرا روشنک؟ روشنک بی توجه به سوالم گفت: اون پسره بود اون روز پیچوندمش اومدم پیشت، همونه. لبمو گاز گرفتم، ته صداش یه جوری بود، می لرزید.

-روشنک ، فرید؟

روشنک: چقدر صبر کنم، میخواست بیاد میومد، شاهین پسرخوبیه، سه بار مستقیم با خونواده اش جلو اومده، ولی فرید حتی یک بار هم نه مستقیم نه غیر مستقیم، چرا سر خودمو گول بزنم؟! چشمام پر اشک شده بود، روشنک فقط تند تند توجیه میآورد. صدای پرنیان اومد که گفت: تی تی بهش بگو خریته. روشنک درجوابش گفت: نه پرنیان، منتظر موندن بیخودی خریته، اگه فقط یه درصد، یه درصد حسش به من مثبت بود باید تا الان یه حرکتی میکرد؟ تی تی بد میگم؟ اشک گوشه چشممو پاک کردم وگفتم: نه ، کار درستی کردی.

روشنک : ببین پرنیان ، دو به یک! نفس عمیقی کشیدم ، آره روشنک حق داره نباید خودشو به پای کسی بسوزونه که ، لبمو گزیدم، تو میتونی؟ چیو؟ میتونی ولش کنی و به یه خواستگار دست به نقد بگی بله؟ بعد تو چشماش نگاه کنی و فکر نکنی که تو برای کسی تمام وجودتو غصب کرده کمی!!! میتونی؟؟؟ میتونی باهاش باشی و به اونی که باهات نیست فکر نکنی؟ میدونی تهش خیانته؟ میدونی تهش بی چشم و روئیه؟؟؟ میتونی بی چشم و رو باشی؟ میتونی بخاطر خودخواهی زندگی یکی دیگه رو خراب کنی؟ میتونی کم بودنتو سر اون خالی نکنی؟ میتونی فکر نکنی؟ تفسیر نکنی؟ مرور خاطره نکنی؟ میتونی حواست باشه تا اسم اونو بی هوا رو زبونت نیاری؟ میتونی فقط اونو ببینی و یادت بره ، همه چیز؟؟؟ من ؟؟؟

نه....

یعنی آره،

نمیدونم!!!! چقدر کوچیکی تی تی، می بینی؟ اون لعیا رو داره و تو ، تو هیچی، یه نقطه ای، یه ذره ای، وسط یه صفحه ی بزرگ، تو این دنیای گرد و قلنبه، تویی و.....

اون باز حداقل یه جا از دنیا یه گوشه ای رو گرفته و داره زندگی شو میکنه ، بچه اشو داره، به زودی صاحب یه زندگی میشه که لایق تمام خوبی هاشه، تو چی تی تی؟؟؟ تو کجای این دنیایی؟؟؟ دنیا واسه اون گوشه داره و واسه تو گرده ، سرو تهش به یه جا ختم میشه. آهی کشیدم، نه نمی تونم، من تا ابد ، تا آخرین لحظه نفس کشیدنم ، تا آخرش ، باید به این فکر کنم حسی که متعلق به معنی اسمی که میشه زاهد تمام جونمو تسخیر کرده! صدای پرنیان اومد.

پرنیان: روشنک گریه نکن. منم این ور صورتم خیس اشک بود. حرفی نزدم، چیزی نگفتم. روشنک حق داشت، خوب نمیشد صبر کنه، شاید نمیخواست، شاید میخواست و نمی تونست. پرنیان دوباره گفت: تی تی تو یه چیزی بهش بگو، بگو کارش غلطه. من تو کار خودم مونده بودم، چی میگفتم! فقط درک

/ 0 نظر / 84 بازدید