رمان ایرانی پدر خوب (7)

 

فصل سه: ناممکن ها

با دیدن پارسوآ که روی کاناپه با نیم تنه برهنه ولو شده بود و جلوش هم پر بود از چیپس و پفک و یه جعبه پیتزای نیمه خورده شده و نوشابه که درش باز مونده بود... سرمو تکون دادم و بدون اینکه به چهره نحسش نگاه کنم وارد آشپزخونه شدم. واقعا دیگه ازش چندشم میشد. روز اول زندگیش برام جالب بود و درموردش کنجکاوی داشتم اما حالا اصلا از این بطن زندگیش خوشم نمیومد... فکر نمیکردم بخاطر چند تا اتفاق کوچیک اینقدر یک نفر از چشمم بیفته ... با دیدن یه دختر که یه جین مشکی ویه تاپ پوشیده بود و توی آشپزخونه سیگار میکشید ماتم برد. با دیدن من سرشو به عقب چرخوند و گفت: شما؟ از صدای گرفته وچشمهای سرخ و درشتش نسبتا گرخیدم. ساعت هشت صبح بود . چهره اش خیلی غیر طبیعی بود.

درحالی که چادرمو درمیاوردم گفتم: من اینجا کار میکنم...

دختره بدون توجه به من به هال رفت و مانتو وشلوارشو پوشید... و در رو هم کوبید.

حاضر بودم قسم بخورم این دختری که امروز دیدم اونی نبود که با لباس خواب پنج شنبه روی پله دیدمش. اینم روز دوم کارم...!

یعنی پرند هم این صحنه رو دیده ... به طبقه بالا رفتم.

در اتاق پرند نیمه باز بود. و در کمال تعجبم پرند روی تختش خواب بود. ساعت هشت و ده دقیقه بود مگه مدرسه نداشت؟

خواستم برم بیدارش کنم که با وجود پدرش با اون فضاحت به اتاق رفتم و ملافه ای که روی تخت دو نفره بود و کشیدم و تند رفتم پایین... اونو رو پارسوآ انداختم و بعد به آشپزخونه رفتم و فوری بساط چای و صبحونه رو آماده کردم. دوباره پله ها رو بالا رفتم تا پرند رو بیدار کنم.

لبه ی تختش نشستم. تو خواب عین یه دختربچه ناز وملوس بود ... دستمو به موهاش کشیدم و صداش زدم... وقتی بیدار شد لبخندی زد وگفت: سلام تی تی جون...

لبخندی به لبخند خواب آلودش زدم وگفتم: تو مگه مدرسه نداری ؟

کش وقوسی اومد وگفت: امممم... یکشنه ها زنگ اول ورزش داریم نمیرم...

به پیراهن گشادش نگاهی انداختم و ناخوداگاه اخمی کردم وگفتم: تو تا برسی مدرسه میشه زنگ دوم... پاشو ببینم... پاشو تنبل... بدو برو صبحونه بخور بعد هم آماده شو برای مدرسه. باشه ای گفت و منم از اتاقش زدم بیرون.

اول جلوی میز رو جمع و جور کردم ... داشتم خرده چیپس هایی که روی زمین جلوی کاناپه ای که پارسوآ روش خوابیده بود و جمع میکردم که یه دفعه مچ دستمو پارسوآ گرفت تامغزم فعال بشه منو محکم به سمت خودش کشید و چونه ام به سینه برهنه اش خورد ... قبل اینکه چشماشو باز کنه زمزمه کرد : رهاااا... و تازه ذهن من فعال شد و بلند جیغ کشیدم. با صدای جیغم چشماشو باز کرد و یه وای بلند گفت... فورا دستمو ول کرد وسیخ نشست. منم سریع از روی سینه اش پریدم کنار... انگار یدفعه هوشیار شد.

پرند تند از پله ها پایین اومد و گفت:چی شده؟

بعد رو به پارسوآ گفت: چرا تی تی جون جیغ کشید.

پارسوآ دستی به موهاش کشید و ملافه رو دور خودش پیچید و گنگ زل زد به من. منم یه چشم غره بهش رفتم ورو به پرند گفتم: بیا صبحونه بخور...

دستمو با چندشی به چونه ام کشیدم... عقم گرفته بود. وای خدا منو ببخش... ولی خودت شاهد بودی که من کاری نکردم... حس میکردم پامو گذاشتم تو خونه فساد. آه ... چونه و مچ دستمو با کراهت شستم ... دیگه جای من اینجا نبود. من اصلا رو چه حسابی پامو تو این خونه گذاشته بودم؟! به پرند در حالی که به نظرم رنگ پریده میومد نگاهی کردم و گفتم: چی شده؟

پرند کمی سرجاش جا به جاشد و گفت: هیچی...

-مطمئنی؟

صدای بسته شدن در ورودی اعلام کرد که پارسوآ خیلی زود بدون صرف صبحونه از خونه خارج شد. پوفی کشیدم وبه پرند نگاه کردم که داشت با کره مرباش بازی بازی میکرد.

-نمیگی؟

پرند:یه ذره دلم درد میکنه...

-همین؟

پرند: نه فقط همین...

-پس چی؟

پرند با دلخوری گفت:دیروز تولدم بود...

لبخندی زدم و گفتم: خوب تولدت مبارک ...

پرند آهی کشید وگفت: پارسوآ حتی یه تبریکم بهم نگفت.

مات گفتم: واقعا؟

پرند سرشو تکون داد وگفت: همیشه یادش میره ...

بله با اون همه دغدغه های جنسی مسلما وقتی برای دخترش نداشت. این که چیز عجیبی نبود. پرند داشت به خودش میپیچید. از جاش بلند شد و فوری به سمت دستشویی دوید... درحالی که با تعجب به مسیر رفتنش نگاه میکردم ازجام بلند شدم و به هال رفتم ... با دو جام که توش شراب نیم خورده بود کم کم به یقین میرسیدم که دیگه جای من اینجا نیست. در دستشویی باز شد و پرند از اونجا بیرون اومد.درحالی که سرشو پایین انداخته بود و قیافه اش به شدت تو هم بود به سمتش رفتم وگفتم: پرند طوری شده؟

همین یه جمله برای شکستن بغضش کافی بود چون به طرز کاملا ناگهانی زد زیر گریه.

به سمتش رفتم و گفتم:پرند چی شده؟ تقریبا هم قد من بود ...

سرشو بالا آورد وگفت: خانم بهداشتمون میگه طبیعیه...

-چی طبیعیه؟

پرند با هق هق گفت: از دیشب همش باید برم دستشویی...

-دل پیچه داری؟ اسهال شدی؟

لبشو گزید وگفت: نه تی تی جون... یه چیز دیگه است.

اشکهاشو پاک کردم وگفتم:بیا بریم بشین برام بگو چی شده.

پرند دوباره اشکهاش جاری شد وگفت: خانم بهداشتمون همه چیزو گفته ... فقط من ازاونا ندارم.

چشمهامو ریز کردم... وای پرند.

لبخندی زدم وگفتم: آهان... تو بار اولته؟

با چشمهای اشکیش بهم نگاه کرد وگفت: خوب آره ... دیشب... من تا صبح نخوابیدم... همش رفتم دستشویی...

-خوب چرا اینقدر خودتو اذیت کردی... خوب میرفتی میخریدی...

پرند: خودم تنها؟

یه لحظه خواستم بگم نه به مادرت میگفتی که یادم افتاد پرند اصلا مادر نداره...

بعد مکثی گفت: به پارسوآ که نمیتونستم بگم...

شرم دخترونه اش باعث شده بود تا صبح نخوابه... بی اراده کشیدمش سمت خودم وبغلش کردم. پرند کوچولو داره خانم میشه. اونو به سمت اتاقم کشوندم و از تو ساکم بهش جنسی که میخواست رو رسوندم. در لحظه خوشحال شد و با خنده صورتمو بوسید و دوباره به دستشویی رفت. نفس عمیقی کشیدم... دوباره به هال برگشتم تا خرده ریز ها رو جمع و جور کنم. وقتی به بساطی که رو میز بود نگاه میکردم بی اراده یاد چهره  اون دختر که تو آشپزخونه سیگار میکشید افتادم... بعد ذهنم خیلی خودجوش و سرخود فلش بک زد به پنج شنبه و اون دختری که با لباس خواب روی پله زیارتش کردم. پرند وارد آشپزخونه شد ...

-بهتری؟

پرند فین فینی کرد وگفت:دلم هنوز درد میکنه ...

دستشو گرفتم و نشوندمش و گفتم: صبحونه اتو کامل بخور تا بهت یه مسکن بدم . با معده خالی که نمیشه قرص خورد.

لبخند نازی زد و مشغول شد. منم دوباره رفتم پذیرایی و جمع و جور کردم. در سالن ناگهانی باز شد و نزدیک بود دو تا بطری مشروب از دستم بیفته... با دیدن پارسوآ خشکم زد.

پارسوآ سرشو شرمنده پایین انداخت و گفت: ببخشید ... و پله ها رو به دو بالا رفت.

نفس عمیقی کشیدم وبه آشپزخونه برگشتم .با دیدن پرند که گفت:پارسوآ بود ، سری تکون دادم و صدای جیغ یه دختر از سالن پذیرایی بلند شد . با دو به سمت پذیرایی رفتم. در کمال ناباوری همون دختری بود که صبح توی آشپزخونه سیگار میکشید بود.

با کلافگی گفت: آه ... این پونز اینجا چیکار میکنه...

با دیدن من چشمهاشو ریز کرد که صدای پرند شوکه ام کرد:

پرند:سلام عمه پریسا...

دختری که توسط پرند عمه پریسا خطاب شده بود گفت: سلام... این رهاست؟

پرند: نچ...

پریسا: تومگه مدرسه نداری؟

پرند با اخم گفت: من زنگ اول یکشنبه ها رو نمیرم...

پریسا هومی کشید و زل زد به من . چشمهاش از حدقه دراومده بود. هیچ شباهت خاصی هم به پارسوآ نداشت... منهای رنگ سفید مشترک پوستشون. اصلا قیافه اش برام جذابیت نداشت. یه قیافه خشن ... با لبهایی که به کبودی میزد... پارسوآ از پله ها پایین اومد و رو به پریسا گفت: مگه نگفتم بمون تو ماشین؟ پریسا با نیشخندی به پارسوآ گفت: خونه بابامم حق ندارم بیام؟ پارسوآ: اینجا خونه باباته؟ پریسا با حرص گفت: آره... خونه بابامه... توی نسناس داری سهم منو هاپولی میکنی... پارسوآ کلافه به نرده پله تکیه داد وگفت: مگه پول نمیخواستی؟ بیا... ویک دسته تراول رو به سمتش پرت کرد و باعث شد تراول ها روی زمین پخش وپلا بشند...

پریسا با داد گفت: برای چی سهم منو نمیدی؟ هان؟

پارسوآ با داد بلندتری گفت: سهمتو بدم که همه رو تو رگت تزریق کنی؟ که دود کنی؟ نئشگی کنی؟آره؟

پریسا با گریه گفت: به تو چه...

پارسوآ پله ها رو بالا رفت و با صدای بلندی گفت: برو اینقدر دود کن تا جونت دربیاد... تا وقتی ترک نکردی از ارث و میراث خبری نیست... من پول یامفت ندارم که بدم بهت خرج عیش و نوشت کنی.... و در اتاق رو محکم کوبید. پریسا درحالی که روی زمین پارکت نشسته بود و تراول ها رو جمع میکرد و گریه میکرد و کلی بد وبیراه که معلوم نبود به کی میگه زیر لب نجوا میکرد. منم رو زمین خم شدم وبراش چند تا چک پولی که جلوی پام افتاده بود و جمع کردم... شاید سرجمع دو سه میلیون بهش داده بود. پولها رو بهش دادم و سرشو پایین انداخت و رو به پرند گفت: پرند؟ پرند که کنار من ایستاده بود گفت: بله عمه؟ پریسا جلو رفت و پرند یه قدم به عقب رفت... چشمهاش وحشت زده بود. پریسا با گریه گفت: نترس عمه ... خواستم تولدتو تبریک بگم... و دست تو جیب مانتوی کهنه و رنگ و رو رفته اش کرد و یه جاسوئیچی خرس صورتی کوچیک درآورد وگفت: بیا عمه... پرند به آرومی جلو رفت و اون جاسوئیچی رو گرفت و گفت: مرسی... پریسا موهاشو تو روسریش فرستاد وگفت: فشارش بده... پرند به چهره ی داغون پریسا نگاه میکرد...پریسا بازگفت: فشارش بده... پرند فشارش داد و صدای نازک و جیغ داری گفت:....... ماچچچچچچچچچچچچچ... I love you ….

پرند لبخندی زد و جلوتر رفت و گونه پریسا رو بوسید. پریسا محکم بغلش کرد ... داشت گریه میکرد... لرزش شونه هاشو میدیدم. یه بار دیگه صورت پرند رو بوسید و با چشمهای گریون از خونه خارج شد. پرند داشت با جاسوئیچیش ور میرفت.

درهمون حال گفت:عمه ام معتاده ...

داشت برام توضیح میداد. شاید حسش بهش گفته بود باید برای خدمتکار خونه اشون توضیح بده ... یه لحظه دلم برای دختره سوخت ... یه جوری بود. یه جور بیگناه و بیمار... انگار نیاز به کمک داشت و کسی نبود تا دستشو بگیره. پرند با لحن بغض داری گفت: عمه ام میدونست دیروز تولدمه ... ولی پارسوآ... دیگه حرفشو تموم نکرد. و با چشم گریون پله ها رو بالا دوید و در اتاقشو کوبید. از پایین پله ها دیدم که پارسوآ پشت در اتاق پرند رفت و در میزد تا پرند درو باز کنه.

از همون پایین پله ها صدا زدم: مهندس؟

پارسوآ به سمتم چرخید. چهره اش واضح درهم بود. به آرومی گفتم: بهتره راحتش بذارین... پارسوآ پله ها رو پایین اومد وجلوم ایستاد وگفت: آخه یه دفعه چش شد؟ دست به سینه ایستادم و گفتم: هیچی... فکر نکنم خیلی براتون مهم باشه....  و به سمت آشپزخونه رفتم. صدای برخورد دمپایی ابری انگشتی شو روی پارکت میشنیدم که دنبالم راه افتاده بود. با صدای متحکمی گفت:چرا فکر میکنید گریه دخترم برام مهم نیست؟

-مهمه؟

پارسوآ سرشو پایین انداخت وگفت: اون الان باید مدرسه باشه...

خواست از آشپزخونه خارج بشه و احتمالا بره پرند رو صدا کنه که گفتم: بهتره امروز نره.

پارسوآ چشمهاشو گرد کرد وگفت:چرا؟ مریضه؟

-یه خرده حالش خوب نیست...

پارسوآ با نگرانی گفت: چش شده...

-هیچی... طبیعیه...

پارسوآ : چی طبیعیه؟ شاید احتیاج به دکتر داشته باشه...

با حرص گفتم: من که خدمتتون عرض کردم طبیعیه... این روال رشد و بلوغشه...

پارسوآ زیرلب زمزمه کرد: بلوغ؟

-کلمه عجیبیه؟

پارسوآ به اپن تکیه داد وگفت: متوجه منظورتون نمیشم؟

-اونقدر غرق زندگی تون هستید که جایی برای دخترتون ندارید...

پارسوآ دستی به صورتش کشید وگفت: تی تی خانم دارین نصف جونم میکنید... پرند چش شده؟

-داره بزرگ میشه...و به سمت ظرف شویی رفتم تا ظرف های شب قبل رو بشورم.

پارسوآ کنارم ایستاد وگفت: یعنی چی؟

-یعنی چی داره؟ چه جلوی چشم شما چه دور از چشم شما اون داره بالغ میشه ... متاسفانه نمیتونید جلوش رو بگیرید.

لحنم کاملا بی اراده حرصی بود.آدم اینقدر بی مسئولیت... ناسلامتی یه پدربود. اون هم با گیجی به من نگاه میکرد... دست آخر هم گفت: من اصلا نمیفهمم شما چی میگید؟

-بله نباید هم بفهمید شما اونقدر درگیر خودتون هستید که متوجه اون نباشید...

پارسوآ با لحنی مدافع گفت: شما از کجا میدونید که من متوجه دخترم نیستم؟

-تو همین دو روزی که به اینجا اومدم کاملا برام مشهود بود ... شما اصلا متوجه روحیات دخترتون نیستید... اینو در ثانیه هم میشه فهمید...

پارسوآ با کلافگی گفت:بالاخره میگید دخترم چش شده؟

پیش دستی و روی سینک کوبیدم و گفتم: داره بزرگ میشه...

پارسوآ با خیرگی به من نگاه میکرد... بهش نگاه کردم. توی چشمهاش نگرانی دو دو میزد. نفس عمیقی کشیدم وگفتم: اون یه دختره... داره بالغ میشه... درک خوبی از موقعیتش داره ... شما هم نمیتونید هیچی رو ازش پنهان کنید...

پارسوآ آهی کشید وگفت: محض رضای خدا یه جوری حرف بزنید بفهمم...

حالا من چطوری به این بشر حالی کنم؟ خوب احمق زن داشتی دیگه ... زنتم که حالا حساب کن اون موقع که تو هفده سالگی پدر شدی اون شونزده سالگی مادر شده ... اونم یه جور تو بلوغ بوده دیگه ... آه ه ه...

مکثی کردم و گفتم: شما دانشگاه رفتید؟

پارسوآ چشم غره ای به من رفت و گفت: بله ... با اجازه ی شما.

-خوبه... تو دانشگاهتون کلاس تنظیم خانواده رو گذروندید؟

پارسوآ با ریزبینی نگاهم میکرد.

-دختر شما مثل هردختر دیگه ای در بلوغه... چه از لحاظ بزرگ شدن استخون هاش... چه ازلحاظ هورمونی... چه از لحاظ... ساکت شدم و کمی بعد گفتم: متوجه شدید؟

پارسوآ هنوز مبهم زل زده بود به من... چنان به من نگاه میکرد که انگار یه موجود عجیب غریب جلوش ایستاده و حرفهای فضایی میزنه. نفس عمیقی کشیدم وگفتم: لطف کنید یه مقداری چشماتونو بیشتر باز کنید... درضمن یه سری خرید هم باید براش انجام بدید... بدون اینکه خودش متوجه بشه... چون اگر قرار بود به شما بگه دیشب میگفت. در ادامه حرفم گفتم: مدرسه هم نمیتونه امروز بره...

پارسوآ نفس راحتی کشید وگفت: هرچی شما صلاح میدونید... لبهاشو تر کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت: تی تی خانم ؟

-بله؟

پارسوآ: من چی باید بخرم؟

-براتون مینویسم...

پارسوآ : ممنون...

درحالی که خودشو روی صندلی تو آشپزخونه پرت کرد گفت: نمیدونید چرا گریه کرد؟

-چرا میخواین بدونین؟

پارسوآ به نقطه دوری خیره شد وگفت: طاقت دیدن گریه اشو ندارم.

-بخاطر همین تولدش یادتون رفت؟

پارسوآ نفس عمیقی کشیدو گفت: یادم نرفت...

-بخاطرهمین ذهن پویاتون، حتی بهش تبریک هم نگفتید؟

پارسوآ آرنج شو قائم روی میز گذاشت وسرشو میون دستهاش گرفت وگفت: تولد اون با فوت همسرم دقیقا تو یه روزه... من هیچ وقت در روز تولد پرند بهش تبریک نگفتم که این بار دومم باشه... همیشه با چند روز تعویق بود... دستی به پیشونیش کشید وگفت: اون همیشه این موضوعو درک میکرد!

-همیشه که در بحران نوجوانی وبلوغ نبود... اگه تا دیروز حرفی نمیزد چون هنوز بچه به حساب میومد اما الان داره بزرگ میشه... دیگه نمیشه راحت دورش زد ... اون تو سن حساسیه... یه بی توجهی شما زجرش میده... تو این شرایط احتیاج به این داره که شما درکش کنید و بیشتر بهش توجه کنید...

پارسوآ: من نمیتونم روز سالگرد همسرم برای دخترم جشن بگیرم... حتی خود پرند هم راضی نبود... اما حالا...

یه لحظه از توجیهش براش دل سوزوندم. اما فقط یه لحظه . درسته صبحی اونی که دیده بودم خواهرش بودو معلوم نبود منو با کی اشتباه گرفته که چونه ام به سینه برهنه اش خورد اما هنوز قیافه کریه اون دختر بالباس خوابو فراموش نکرده بودم.

پارسوآ به من نگاه کرد وگفت: میشه برید ببینید هنوز داره گریه میکنه یا نه؟

نفس عمیقی کشیدم و شیر آب رو بستم و به سمت اتاق پرند رفتم. دو تا تقه به در زدم.

پرند: کیه؟

-منم ...

در اتاق باز شد...

پرند بدون اینکه نگاهم کنه به سمت تختش رفت و روش نشست و سرشو انداخت پایین.

کنارش نشستم وگفتم:خوبی؟

شونه هاشو بالا انداخت وگفت: رفت؟

-نه... تو آشپزخونه نشسته ... کلی هم داره غصه میخوره...

پرند به من نگاه کرد وگفت:چرا؟

-چرا؟ خوب چون دلش نمیخواست گریه و ناراحتی تو رو ببینه ... راستی اجازه اتو گرفتم امروز نری مدرسه...

پرند با ذوق گفت:راست میگی؟

-بده؟

پرند: وای نه .. ای ول.

خوب بلند شو برو دست و صورتتو بشور... یه لباس خوشگل بپوش...

عجیب دلم میخواست بپرسم چرا لباس گشادش مال پارسوآست لباس جذباش مال کیوان... آه پسره ی چندش!

پرند باشه ای گفت و منم از اتاقش زدم بیرون. پارسوآ هنوز همونطور درآشپزخونه نشسته بود. زیرکتری وروشن کردم وگفتم: الان میاد که باهم صبحونه بخورید... بهتره یه برنامه ای برای تولدش داشته باشید...

پارسوآ : باشه اصلا امروز کار تعطیل... با کمی مکث ادامه داد: ببرمش کادو بخرم خوبه؟

شونه هامو بالا انداختم وگفتم: نمیدونم از خودش بپرسید...

پارسوآ زیر لبی پرسید: میتونه راه بره؟

یه لحظه خندم گرفت خوبه زن داشت ویه دو جین احتمالا دوست دختر... به زور خودمو کنترل کردم وگفتم: بله میتونه ... مسکن خورده ...

پارسوآ با هول گفت:مسکن واسه چی؟

-خوب دل درد داشت...

پارسوآ چونه اشو خاروند وگفت: طبیعیه؟

-بله...

پارسوآ آهانی گفت... و با ورود پرند که سلام کرد. پارسوآ به سمتش رفت و با یه حرکت بلندش کرد ... یه تاپ و شلوار صورتی ناز پوشیده بود و موهاشو خرگوشی بسته بود.

پارسوآ سرو روی دخترشو به کل بوسید و بعد با جیغ و دادای پرند که مدام میگفت: بذارم زمین ... فضای خونه به کل عوض شد. در اینکه پرند رو دوست داشت شکی نبود اما ... هنوز دلم ازش تیره بود. مسئله اون دختره برام غیر قابل حل بود... بخصوص اینکه پرند هم این موضوعو میدونست. بعد از خوردن صبحونه پدر و دختری  قرار شد من نهار مورد علاقه پرند که لازانیا بودو درست کنم اما چون بلد نبودم و البته اصرار پارسوآ مبنی بر درست کردن فسنجون و غرغر پرند به اینکه امروز تولد اونه پس باید همه چیز باب میل اون باشه بالاخره پرند به قرمه سبزی رضایت داد و باهم پدر و دختری رفتن تا برای تولد پرند کادو بخرن.خوبیش این بود که میتونست پدرانه از دل دخترش ناراحتی ودلخوریو دربیاره. نفس عمیقی کشیدم ومشغول درست کردن نهار شدم.

ساعت نزدیک دو بود که خونه و آشپزخونه ترتمیز شده بود و منم سعی کردم یه میز خوشگل دو نفره بچینم... عجیب دلم میخواست دکور خونه رو عوض کنم... چون گرد چیدن مبل های استیل باعث سد معبرم میشد و حین رفت و آمد به سمت میز نهارخوری و آشپزخونه برام سخت بود مبلها رو دور بزنم.

با هزار بدبختی دستمال کاغذی هارو تو لیوان پیچ دادم... سوپ هم درست کرده بودم خدا اموات گالیلآبلانکا رو بیامرزه. هوس کرده بودم که همه چیز کامل باشه... یه خرده ژله هم درست کردم ... با اینکه ژله پرتقال دوست داشتم اما تاریخ مصرف ژله پرتقالی گذشته بود و مجبوری ژله البالو که اونم هفته دیگه انقضاش تموم میشد درست کردم... همه چیز کامل بود. ساعت نزدیک سه بود که با صدای زنگ  درو باز کردم. عجیب بود که پارسوآ ماشین رونبرده بود ... و عجیب تر اینکه با کلید در رو بازنکرد. پرند با هول درو باز کرد وبلند داد زد: تی تی جون بیا ببین چی خریدم... از احساس صمیمیتی که پرند با من داشت حس خوبی داشتم. با اینکه زیاد همدیگه رو نمیشناختیم مهرش به دلم افتاده بود و بنظر میومد که از من خوشش میاد. با دیدن یه قفس بزرگ که پرند به زور بلندش کرده بود با تعجب گفتم: چی هست؟

پرند با ذوق گفت:کاسکو... و اونو روی اپن گذاشت.

با دیدن هیکل طوسی وچشمهای خوشگل و با تعجبش که به من و پرند زل زده بود پرند با خنده گفت: تازه مغازه داره میگفت حرف هم میزنه ...

خندیدم وگفتم: آره کاسکوها خیلی باهوشن...

پرند با خوشحالی زل زد به کاسکوش وگفت: اسمشو چی بذارم؟

شونه هامو بالا انداختم... و به حرکت های پرنده نگاه کردم...

پرند با ذوق نگاهش می کرد... در همون حال گفت: اسمشو بذارم خاکستری؟

-خاکستری؟ بد نیست...

پرند متفکر گفت: نه نه... یه چیز دیگه...

یاد قناری روشنک افتادم که اسمشو گذاشته بود غضنفر و بعد کاشف به عمل اومد پرنده بدبخت ماده است. خنده ام گرفت وگفتم: این پسره یا دختره؟

پرند: پسره...

-پس براش یه اسم پسرونه بذار...

پرند خواست جوابی بهم بده که پارسوآ که اصلا متوجه حضورش نشده بودم گفت: من میگم اسمشو بذار فندق... اسم قبلیشم همین بوده.

پرند: خوب آخه من فندوق دوس ندارم... اسمشو با پ بذاریم...

پارسوآ کلی نایلون خرید وروی اپن گذاشت وگفت: اینطوری بهتر میتونی باهاش حرف بزنی ... شاید به اسم قبلیش واکنشی نشون بده هوم؟

پرند محل پارسوآ نذاشت وگفت: تی تی جون تو بگو ... اسمشو بذارم مایکل؟

با خنده گفتم: چرا حالا مایکل؟

پرند با حرص مشهودی گفت: آخه اسم سگ دوستم مایکله...

-منم یه دوست دارم اسم سگش ویلیامه...

پرند با غر رو به پارسوآ که با موبایلش کنار اپن ایستاده بود گفت: چرا سگ نخریدیم؟؟؟ من اصلا تو فکر کاسکو نبودم...

پارسوآ : بار هزارم سگ نجسه ...

یه لحظه تو دلم گفتم بگردم توچقدر اهل نجس وپاکی هستی... قبله خونه اتو نمیدونی... این ویترین بار خوشگلت خیلی پاکه؟ والله... تو دلم بهش یه عالمه زبون درازی کردم و برای اینکه پرند از اخم دربیاد گفتم: حالا این که خیلی خوشگله...

پرند با کلافگی گفت: اسمشو چی بذارم؟

پارسوآ : نمیشه بعد نهار راجع بهش فکر کنی؟

پرند دهن کجی ای کرد و رو به من گفت: از ساعت یک به جونم غر زده گشنشه...

با لبخند گفتم:نهار آماده است... برو دست و روتو بشور ... تا بکشم...

بیشتر منظورم پارسوآ بود ... اون کاسکو هم رو اپن موند تا بعد یه فکری به حال جاش بشه ... پرنده ها رو دوست داشتم... کلی هم به جون پارسوآ دعا کردم که سگ نگرفته ...

بعد از صرف نهار وبه به و چه چه پرند بابت سوپ و ژله و البته قرمه سبزی و ته دیگ طلایی که بار اولم بود برنج آب کش میکردم و عجیب خوب دراومده بود و خورش قرمه سبزی ... وقتی که پرید بغلم وگردنمو محکم کشید و دو سه تا ماچ تپل ازم کرد حس خوبی بهم دست داد.از نتیجه کارم راضی بودم.

بخصوص که لبخند سپاس گزارانه پارسوآ و تشکری که با جمله بخاطر همه چیز ممنون بیان شد حس بهتری داشتم. با اینکه بنظر تو زرد میومد اما حداقل دررفتارش با من سر سنگین بود و این باعث میشد کمتر فکرکنم موندنم در اونجا اشتباهه... چرا که بخاطر پرند هم که شده حس میکردم فعلا باید حضور داشته باشم ... این پدر کوچولو احتیاج به تلنگر داشت. خوشحالی پرندو دوست داشتم... نه به گریه صبحش... نه به خنده های الانش... واقعا چقدرراحت خوشحال میشد... بعد از نهار هم سرش گرم کاسکوی بدون اسمش بود و منم مشغول شام درست کردن و غذای فردا بودم... پرند هم اسم پیشنهاد میداد... اون کاسکو هم برای خودش تخمه میشکست. بعد از انجام کارهام... با تمام خجالت چیزهایی که باید برای پرند میخرید رو روی یه تیکه کاغذ نوشتم و کنار موبایلش که روی میز تلویزیون بود گذاشتم.

چادرمو سر کردم که پارسوآ از پله ها اومد پایین و درحالیکه از پرند خداحافظی میکردم پشت سرم راه افتاد. وارد باغ که شدیم پارسوآ نفس عمیقی کشید وگفت: بخاطر اتفاق صبح من واقعا ازتون عذرمیخوام... چادرمو جلو تر کشیدم و دو تا فحش نثارش کردم...آخه من هی میخوام سعی کنم یادم بره هی نمیذاره.در ادامه حرفهاش گفت:شما امروز خیلی لطف کردید... پرند واقعا از محبت شما خیلی خوشحال بود. ممنون.

نفس عمیقی کشیدم وگفتم: اگه یه خرده بیشتربهش توجه کنید بخاطر محبت اغیار اینقدر ذوق نمیکنه!

پارسوآ حق با شمایی گفت و در رو برام باز کرد. خداحافظی کوتاهی کردم و به سمت خونه راه افتادم.

کلید وداخل در انداختم... حس میکرد مانتوم بوی پیاز داغ میده... دستمو رو دستگیره گذاشتم تا درو باز کنم ،هنوز وارد خونه نشده بودم که خانم سرمدی در رو باز کرد وگفت: اومدی تی تی جون؟

-سلام.... طوری شده خانم سرمدی؟

خانم سرمدی با نگرانی گفت: یه وقت هول نکنی ها...

دستم از روی دستگیره افتاد وگفتم: چی شده؟

خانم سرمدی دستمو گرفت وگفت: هیچی ... داداشت اومده بود اینجا... مثل اینکه حال عزیزت بد شده ... رسوندنش بیمارستان... بیا تو بهت آدرس بدم... نگاش کن ... چه یخ کردی...

به زور گفتم:کدوم بیمارستان؟

خانم سرمدی وارد خونه شد ومن به دیوار تکیه دادم... میدونستم این تنها گذاشتنهاش آخرش کار دستم میده... اصلا نفهمیدم اشکم کی دراومد. با بغض داشتم فکر میکردم اگه طاها نیومده بود چه بلایی سرش میومد... خانم سرمدی دوباره برگشت وگفت: بیا قربونت برم این آدرسشه... بذار بگم احمد علی برسونتت... نفهمیدم چطور آدرسو گرفتم وپله ها رو به دو پایین دویدم.تا سر کوچه یک نفس دویدم چند بار هم نزدیک بود بخاطر سرعت دویدنم با مغز بخورم زمین... نرسیده به خیابون داد زدم:دربست...

خودمو به خیابون رسوندم یه پراید سیاه که یه راننده جوون داشت برام نگه داشت. تو اون شرایط باز مغزم فرمان داد که حق ندارم سوار بشم... دوباره دست تکون دادم ویه پیکان درب و داغون که تاکسی بود جلوم نگه داشت. تند سوار شدم ... حداقل به خاطر حرمت اون نوار نارنجی روی کاپوت وسقف یه جورایی ته دلم امر بهم مشتبه شده بود قرار نیست آینه رو صورتم تنظیم بشه ... تا خود بیمارستان یک بند اشک ریختم... اگه بلایی سر عزیزم میومد خودمو هیچ وقت نمی بخشیدم. بدو بدو خودمو به اورژانس رسوندم ... پرستاری که سرگرم پرونده ها بود رو خطاب کردم. بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گفت: بفرمایید...

با هول گفتم: یه خانمی رو یک ساعت پیش...

با صدای طاها که گفت: تی تی...

بیخیال پرستاره شدم وبه سمت طاها تقریبا دویدم... باهم وارد آسانسور شدیم وطاها دگمه طبقه مورد نظر رو فشار داد.

با ترس گفتم: چی شده؟

طاها با کسلی گفت: بخیر گذشت...

-الان کجاست؟

طاها: تو آی سی یو...

حس کردم زیرپام داره خالی میشه... به زور به دیوار تکیه دادم و خفه گفتم: چرا؟

با صدای عصبی ای گفت: قندش رفته بود بالا... الانم حالش خوبه اگه البته برات مهمه....

لبمو گزیدم و با حرص وبغض گفتم: فکرکردی برام مهم نیست؟

طاها جوابمو نداد و درحالی که روی نیمکتی مینشست من هم به سمت درهای بسته  ؟آی سی یو رفتم... پرستاری جلومو گرفت و با غرولند گفت: خانم بخش مراقب های ویژه است... بفرمایید بیرون.... بفرمایید خواهش میکنم.

با کلافگی پشت در ایستادم... چرا کوتاهی کردم؟

به سمت طاها برگشتم... درحالی که سرشو توی نایلونی کرده بود گفتم: الان حالش خوبه؟

طاها انگار متوجه حال و روزم شد چون بحثی نکرد و رک و پوست کنده جوابم وداد وگفت: آره بابا... خوبه... خدا روشکر خطر رفع شده ... فردا هم منتقلش میکنن بخش... دو روز دیگه هم احتمالا مرخصه...

نفس راحتی کشیدم و گفتم:دکترش کجاست؟

طاها:کیشیکش تموم شد.

به دیوار تکیه دادم وطاها گفت:غذا خوردی؟

-تو این وضعیت میتونم چیزی بخورم؟

طاها از نایلون ساندویچی درآورد وگفت: کالباسه ... بیا بخور...

وخودش به ساندویچ خودش که دستش بود گاز بزرگی زد و گفت:هنوز وایستادی که...

بوی کالباس به دماغم خورد و وسوسه شدم... کنارش نشستم و ساندویچ رو برداشتم... طاها با دهن پر گفت: تا این وقت شب کجا بودی؟

باز شروع شد.

پوفی کشیدم وگفتم: طاها بس میکنی یا نه؟

طاها با حرص گفت:معلوم نیست داری چه غلطی میکنی...

بغض بدی تو گلوم سنگینی میکرد به طاها که عصبی به نظر میومد نگاه کردم و اون با پوزخند تلخی گفت: اگه عزیز به این روز افتاده بخاطر اینکه از صبح تا شب تو خونه ولش میکنی به امون خدا ... هیچ معلوم نیست کدوم گوری هستی...

-من کدوم گوری ام؟؟؟

طاها: نه من کدوم گوری ام... چرا رک و پوست کنده حرف نمیزنی ؟

-چی بگم؟ بپرس تابگم.

طاها چشمهاشو ریز کرد وگفت: از کی دیگه تو بوتیک کار نمیکنی؟؟؟ این همسایتون میگفت اجاره مغازه تموم شده...

به نوک کفشم خیره شدم وگفتم: حالا که چی؟

طاها: کار جدیدت چیه؟؟؟ از صبح تا شب کجایی؟ هان؟

نفس عمیقی کشیدم وگفتم: میرم کلفتی مردم... خونه تمیز میکنم... آشپزی میکنم...

طاها وسط حرفم پرید و با چشمهای ریز شده و لحن سختی گفت: چیکار میکنی؟

با من من گفتم: پیاز سرخ میکنم... غذای هفته شونو درست میکنم... سه روز در هفته میرم... روزهای فرد ... از هشت صبح تا هشت شب...

طاها با صدای خفه ای گفت:چقدر میگیری؟

هنوز توضیحم تموم نشده بود ... میخواستم بگم که پارسوآ یه دختر داره... میخواستم بگم که مرد خانواده است.

آب دهنمو قورت دادم وگفتم: صاحب کارم یعنی صاحب خونه یه مرد مجرده که اون حقوقمو ...

و نفهمیدم کی طاها دستشو بالا برد و با پشت دست یه تو دهنی محکم بهم زد. مزه خون و توی دهنم حس میکردم. به حرفم ادامه دادم و گفتم: یه دختر سیزده ساله داره... خونه شونم بالای شهره... ماهی چهارصد تومنم میذارن کف دستم... بسه یا بازم بگم؟

طاها با صدای خش دار و صورت ملتهبی گفت : بگو.... از اون مرد مجرد بگو... چهارصد تومن برای پیاز سرخ کردن؟؟؟

سرمو پایین انداختم.... طاها از جاش بلند شد... قوطی نوشابه سیاه با صدا افتاد به کف سنگ شده راهروی بیمارستان. دهنم هنوز مزه خون میداد.  بغض کرده بودم.

/ 0 نظر / 217 بازدید