رمان ایرانی پدر خوب (14)

دوباره به آدرسی که داخل گوشیم بود نگاه کردمو نگامو به سردر مجتمع تجاری دوختم، نفس عمیقی کشیدم و با گام هایی کاملا نامطمئن و سست پله های کوتاه مجتمع رو بالا رفتم، درهای کشویی به خاطر حضور من به روم باز شدند. نگهبان با تعجب گفت:خانم با کی کاردارین؟؟؟

-با شرکت مهندسین سازه ی پرند ، طبقه ی چهارم.

نگهبان:برای استخدام که نیومدی؟

-نه ، با مدیرشون قرار داشتم.

نگهبان که پیرمرد کچلی بود و به نظرم زال میومد سرشو تکون داد وگفت: برو ، آسانسور دست چپی خرابه.

سرمو تکون دادم وارد آسانسور دست راستی شدم. نفس عمیقی کشیدم صدای موزیک خفیف و خش داری توی آسانسور پخش میشد، جز من کسی داخل کابین نبود. سرمو به دیواره ی فلزی تکیه دادم، کارم درست بود، حق داشتم دخترشو جلوش خراب کنم؟ حق داشتم که..... لبمو گزیدم ، زود نبود؟ تصمیمی که گرفته بودم انجام بدم ، درست بود؟چقدر به این درست بودنش اعتماد داشتم چقدر به شنیده هام اعتماد داشتم چقدر به دیده هام اعتماد داشتم، چرا باید اعتماد یه پدرو نسبت به دخترش خدشه دار کنم؟؟؟ چرا فکر میکنم فکر من درسته ؟چرا میخوام چغلی پرندو بکنم؟مگه قول نداده بودم؟مگه ، نفسمو فوت کردم زنی گفت:طبقه ی چهارم. در به روم باز شد.

یه در قهوه ای رو به روم بود که تابلوی طلایی بالاش قرار داشت، روی تابلو با خطی زیبا و رنگی سیاه نوشته شده بود گروه مهندسین پرند.

خدایا بگو چیکار کنم؟ باید برم خبرچینی کنم؟ اون بچه است، نیست؟؟؟ میفهمه ، نمیفهمه؟الان وقت گفتنش هست یا.....! چشمهامو بستم و باز کردم، یه بغضی تو گلوم بود پارسوآ دخترشو دوست داشت، اونقدر دوست داشت که اسم شرکتشو هم نام دخترش بذاره!!! اگر بخاطر حرفهام ..... پاهام برای رفتن به داخل شرکت نمیکشید.

آروم تو دلم زمزمه کردم خدایا بگو من چیکارکنم؟؟؟ تکیه امو از روی دیوار برداشتم ، با دلهره و یه هراسی که تو جونم بود کیفمو از رو شونه به شونه ی دیگه ام فرستادم، مچ پاهام یاری نمیکرد خواستم قدمی بردارم که به لحظه نکشید که در آسانسور به روم بسته شد و به طبقه ی پایین حرکت کردم، نفس راحتی کشیدم، یه لحظه حس کردم خالی شدم، در آسانسور در طبقه ی همکف باز شد مردی وارد شد بی اراده لبخندی زدم ، نگاه متعجبی بهم کرد و من حس کردم باید از کابین خارج بشم، هرچی که بود الان نباید راجع بهش صحبت میکردم! سوار اتوبوس شدم، پسر جوون افغانی سبزه رو داشت سفره میفروخت.

-خانم ها سفره دارم، سفره های محکم، از جنس پارچه، بوی نفت نمیده، ضد لک، قابل شستشو در ماشین لباسشویی، درسایزهای چهارنفره وشش نفره وهشت نفره، با رنگبندی های کرم و صورتی و بنفش وسفید.چند بار مداوم این جملات رو تکرار میکرد. کیف پولمو درآوردم وگفتم: یه چهار نفره اشو بدید.

-چشم چه رنگی؟؟؟

-صورتی.

سفره رو گرفتم و پولشو حساب کردم. پسره در ایستگاه پیاده شد و من فکر کردم بوی نفتی که از سفره بلند میشه خیلی تو دماغمه!!! بعد از پیاده شدن از اتوبوس از جلوی یه عطاری رد شدم و کمی چای سبز و گل گاو زبون برای عزیز خریدم، و در نهایت هم به خونه پارسوآ برگشتم. درآشپزخونه وول میخوردم که پرند با لباس مدرسه برگشت سلام کوتاهی گفت وبه اتاقش رفت، غذام قرمه سبزی بود ، پرند عاشقش بود. هرچند هول هولکی درستش کرده بودم ولی رنگ وبوش بد نشده بود. پرند با لباس مرتبی از اتاق بیرون اومد و با پسته مشغول شد و منتظر موند تا برای نهار صداش کنم. بهش حق میدادم باهام سرسنگین باشه، واقعا بهش این حق و میدادم که سرسنگین باشه، و باهام قهر کنه، ولی به خودمم حق میدادم که اونطور برخورد کنم و اجازه ندم توی مهمونی هرکاری خواست بکنه. درحالی که میزو میچیدم گفتم: منتظر بابا نمیشی؟

پرند مثلا قهر کرده بود با اینکه زیر چشمی نگام میکرد اما سرشو پایین گرفت وگفت: من الان گرسنمه.

-بله ، پس بیا غذا بخور عزیزم. قرمه سبزی که دوست داری.

پرند با نق نق گفت: سه روز پیشم قرمه سبزی داشتیم!

با لبخند گفتم:یهو دیدی معجزه شد و از آسمون یه بریونی نازل شد، اصلا یه کاری فکر کن داری یه بریونی میخوری. با تعجب به من نگاه کرد و لبخندی زدم وگفتم: خانم ببخشید بریونی تونو با سس تند میل میکنید یا سس آبلیموی شیرین؟ برای پرند کمی برنج کشیدم و خورش براش ریختم وگفتم : خانم نوشیدنی چی میل دارین؟ نوشابه، دوغ ، لیموناد. و از پارچ آب براش آب یخ ریختم و ظرف زیتون رو جلوش گذاشتم وگفتم: بهتون پیشنهاد میکنم از این خاویارهای فرد اعلا هم میل کنید ، محصولات اقیانوس اطلسه. پرند بالاخره لبخند کمرنگی زد وگفت: اووو کی میره این همه راهو. در حالی که یه دستمال کاغذی و به یقه اش آویزون کردم وگفتم: برای پرنسس زیبای ما تا کره ماه رفتن هم واجبه. پرند بلند خندید وگفت: کره ی ماه پیشکش سالادو بده.

خندیدم وگفتم: دیدی خندیدی؟ پرند چیزی نگفت ، کنارش نشستم وگفتم:مدرسه خوب بود؟ بادهن پرخواست توضیح بده که گفتم: با دهن پر حرف نزن. غذاشو جوید و گفت:خبرخاصی نبود ، تو چه خبر؟ هنوز گزارش کارندادی؟

-به کی؟

پرند چینی به بینیش انداخت وگفت: به بابام. لبخندی زدم وگفتم: هنوز اطلاعاتم کامل نیست، کاملش کنم میگم. پرند با حرص چشم غره ای رفت وگفت: بگو جواب میدم.

-کیانا چرا اخراج شد؟

پرند: الکی!

-پرند منم مدرسه میرفتم، الکی از مدرسه اخراج نمیشن!

پرند: بابا همش دو تا فیلم آورده بود.

با پوزخند گفتم:حتما فیلم آموزشی زبان!!!

پرند با خنده گفت: واردی ها تی تی جون...!! اونقدر مقتدرانه نگاهش میکردم که خودش یه دفعه ساکت بشه. اخمی کرد وگفت: فیلماش ناجور بود پرتش کردن بیرون.

-تو دیدیشون؟

پرند یک قاشق سالاد خورد وبا دهن پرگفت: بابا همش یه ماچ بود.

با عصبانیت گفتم:پرند!!!!!

پرند دستشو جلوی دهنش گرفت وگفت: ببخشید ببخشید با دهن پر حرف نمی زنم.

دستهامو مشت کردم وگفتم: منظورم این نبود.

پرند کمی آب نوشید وگفت:پس چی؟

-تو حق نداشتی فیلم هایی که مناسب رده ی سنی تو نیست روببینی. پرند با دهن کجی گفت: به قول عیسی خان پ ن پ بشینم موش سرآشپزو ببینم؟ من که نی نی کوچولو نیستم تی تی جون! با یک نگاه کاملا مواخذه کننده پرند رو سیر میکردم. پرند سرشو پایین انداخت و با آرامش گفتم:رابطه ات با کیوان تا چه حده؟

پرند: تا چه حد میخوای باشه تی تی خانم؟ کیوان نامزدمه ما به زودی با هم ازدواج میکنیم، خیلی هم همدیگه رو دوست داریم. پوزخندی زدم وگفتم: دوست داشتن به نوازش نیست. وباز بهش خیره شدم. دلم میخواست داد بزنم وبگم حق نداری محتاج دوست داشتن و محبت یه پسر فنچ باشی، حق نداری به اون نگاه های احمقانه اش وابسته بشی. خیلی دلم میخواست داد بزنم، اینا رو بهش بگم. پرند بهم نگاه کرد وگفت: بخدا خیلی دوستم داره. دستمو رو دستش که چنگالو گرفته بود گذاشتم وگفتم: تو هم دوستش داری؟ پرند لبهاشو گزید وگفت: نه ، ولی کیانا میگفت اگه من باهاش مهربون نباشم اون خودشو میکشه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: میدونی خودکشی برای آدم های ضعیفه؟؟؟ میدونی یه آدم سسته که فقط میتونه خودکشی کنه؟؟؟ کسی که ضعیف باشه لایق دوست داشتن هست؟؟؟

پرند به چهره ام نگاه میکرد. اما میدونستم غرق افکارش شده ، میدونستم حرفهای یکی مثل من نه شاید یه دختر هم سرخیابون اونو میدید و این حرفها رو به زبون میاورد هم باور میکرد و به فکر فرو می بردش، خصلت بدی بود زود اعتماد کردن! لپهامو باد کردم و به پرند گفتم: پرند بیشتر فکر کن ، من بیست و دو سالمه هنوز به ازدواج فکر نمیکنم، تو هنوز، هنوز خیلی وقت داری پرند، خیلی، مکثی کردم وگفتم: پنج شنبه رو بگو نیاد باشه؟ پرند چیزی نگفت قاشق وچنگالشو توی بشقاب گذاشت ومرسی کوتاهی گفت واز جاش بلند شد. دستشو گرفتم وگفتم:باشه پرند؟ باید از یه جایی شروع بشه خوب؟ از زیر نگاه سنگینم در رفت و تند گفت: خیلی خوب، و پله ها رو دو تا یکی بالا رفت.

با کلافگی سرمو بین دستهام گرفتم، با رخوت و خستگی از جا بلند شدم و ظرف ها رو شستم، حالا میفهمیدم هفت قدمی اتاق خواب پدرش برای این پرورش کفایت نمیکرد محرک های دیگه ای هم وجود داشت اون حرفه ای می بوسید، حداقل به نظر من ، چشمهامو بستم، تصویر کیوان و پرند به شدت جلوی چشمم رژه میرفت. دلم نمیخواست باهاش برخورد کنم، دلم نمیخواست ناراحتش کنم دلم نمیخواست ساده باشه، میخواستم کمکش کنم، میخواستم راهنماییش کنم.

آهی کشیدم و فکر کردم باید چیکار کنم؟ چطوری از تجربه های نداشته ام براش بگم، باید به پارسوآ میگفتم؟ اگه میفهمید واکنشش چی بود؟ اون دخترشو دوست داشت، نگرانش میشد ، حواسش تمام روز پی اونه، و مطمئنم تمام برنامه های فشرده ای که براش گذاشته بخاطر علاقه اش به پرنده، بخاطر اینکه دخترش حوصله اش سر نره، هدف مشخصی داشته باشه، درس دخترش براش مهمه ، مگه میشه حواسش به پرند نباشه؟ مگه از دار دنیا چند تا بچه داره؟ یاد رها افتادم. رها تو زندگی پارسوآ چه نقشی داشت؟ فقط یه تضمین کننده ی اقامت؟؟؟ ولی پارسوآ فرزند اونو قبول نداشت، پارسوآ خوب بود؟ نبود؟ به اندازه رنگ پوستش سفید بود؟ یا .... سرمو تکون دادم بخشی از ذهنم میگفت پارسوآ هم یه مرده مثل همه  مردها و بخش دیگه ذهنم داشت به شدت از پارسوآ دفاع میکرد، میگفت اون زنش بوده و اونها قراری باهم داشتند و این وسط بچه ای که هنوز دنیا نیومده ربطی به پارسوآ نداره، هرچی که بود زنش بود، قانونی شرعی رسمی، پس چرا بچه اشو نمیخواست ؟ یعنی رها زنی بود که به شوهر قردادیش خیانت کنه؟یعنی آدما اینقدر پست شدن؟ پارسوآ یه مرد بود، خوب یا بد، مرد بود با غرایز مردونه، پارسوآ، آهی کشیدم، اگه میفهمید؟! کاش پارسوآ اینطوری نبود، دلم گفت: پس چطوری بود؟

خودم جواب دادم: هیچ طور، همینطوری که هست خوبه! یه چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که ذهنیت من راجع به پارسوآ عوض نمیشد ، خیلی سعی میکردم ازش خوشم نیاد اما موضوع این بود من ازش خوشم میود از همون روز اول از اون وزندگی و پدر کوچولو بودنش خوشم میومد!هی تی تی.... !!! لطف کن دهنتو ببند حالیته چی میگی؟ آهی کشیدم وفکر کردم نه، حالیم نیست، من با پرند چه کنم؟ اصلا چرا برام مهمه، کاش میفهمیدم باید چه خاکی تو سرم کنم. مشغول سرخ کردن پیاز بودم وزیر لب برای خودم شعری وزمزمه میکردم.

من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقتها یه بیتابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یک حباب بدم

سیبی از شاخهء حسرت بچینم

بندازم رو آسمون و تاب بدم

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زار دل من

من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقتها یه بیتابی میخوام

مث یک دسته گل اقاقیا

دلم آواز می کنه بیا بیا

تو میری پشت علفها گم میشی

من میمونم و گل اقاقیا

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زار دل من

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زار دل من

-صدای قشنگی دارید!!!

با ترس سرمو به عقب برگردوندم، پارسوآ درحالی که تکونی خورد و صاف ایستاد گفت: ببخشید نمیخواستم بترسونمتون. روسریمو جلو کشیدم وآستین هامو پایین دادم، از ترس و وجود و حضور ناگهانیش قلبم به شدت میزد. پارسوآ کامل وارد آشپزخونه شد وگفت: خوبی تی تی خانم؟

-هیّ ، بله.

وای سکسکه ام گرفته بود.

پارسوآ لبخندی زد وگفت: وای سکسکه خیلی بد دردیه، ببخشید نمیخواستم بترسونمتون.

-خواهش،هیّ!

جلوی دهنمو گرفتم و پارسوآ با اون لبخند کج به سمت سینک اومد ولیوانی برداشت و پر از آبش کرد و به دستم داد.

با اون لبخند گفت: من امروز تو شرکت منتظرتون بودم، تشریف نیآوردید.

با تته پته گفتم: نشد، و یه سکسکه ی بی صدا کردم. اما شونه هام پریدن بالا!

پارسوآ :نفستو بگیر خم شو آب بخور بند میاد.

با تعجب نگاهش کردم وپارسوآ یه لیوان دیگه برداشت وجلوم تا کمر خم شد جوری که هرکس اونو میدید انگار تعظیم کرده ، درهمون حال گفت: حالا آب بخور، تضمین میکنم بند میاد. میخواستم چنین کاری بکنم هم جلوی اون نمیکردم. پارسوا لبخندی زد وگفت: بهتون نمیومد اینقدر خوب آواز بخونید. سرمو پایین انداختم ویه سکسکه ی بی صدای دیگه کردم.

پارسوآ آروم گفت: اشتباه کردم گوش دادم؟

جوابشو ندادم از ترس اینکه یه سکسکه کلمه امو قطع کنه ، هیّ.. از سکسکه متنفر بودم!

پارسوآ : من هنوز نهار نخوردم.

-پرند گرسنه بود منتظر نموند.

خدا روشکر جمله ام تموم شد بعد سکسکه کردم!

پارسوآ با ناراحتی گفت: حالا چیزی برای خوردن هست؟

-بله، براتون میارم.

پارسوآ عین بچه ها ذوق کرد وگفت: پس من تو هالم، پرند که خوابیده بود.

-الان حاضر میکن،هیّ!

پارسوآ باز گفت: اونطوری آب بخورید سکسکه اتون بند میاد، یا هم که....

-یا چی؟

هیّ!

به سکسکه ام خندید وگفت: هیچی!

و با خنده پشت به من کرد و من هنوز داشتم فکر میکردم ازکی وایستاد به هنر نمایی من گوش داده هیّ!

به سمت گاز چرخیدم، صدای سکسکه ام بلند شده بود ، لعنتی، حالا تا دوساعت باید سکسکه میکردم تا بند میومد. حس کردم ضربه ای به شونه ام خورد. به عقب چرخیدم ویه جیغ بلند کشیدم، یه جادوگر وحشتناک با کارد بزرگ و تیزی رو به روم ایستاده بود. زبونم بند اومده بود یه لحظه فکر کردم دزده!

پارسوآ ماسک و از روی صورتش برداشت وگفت: سکسکه اتون بند اومد؟

دستمو روی قلبم گذاشتم که به شدت داشت توی سینه ام می تپید، به دیوار تکیه دادم و پارسوآ گفت: ببخشید این یکی از عمد بود سکسکه خیلی معضل مزخرفیه. نمیتونستم حرف بزنم .آب دهنم خشک شده بود. پارسوآ کمی جلو اومد ، خنده اش جمع شده بود به آرومی گفت: تی تی خانم...!

زانوهام به شدت می لرزید ، تمام تنم یخ کرده بود. از ترس نمیتونستم حرف بزنم واقعا یه لحظه صدامو گم کرده بودم. پارسوآ با نگرانی دست پانسمان شده اش و جلوی صورتم تکون داد وگفت: تی تی خانم، حالتون خوبه؟ نفس کلافه ای کشیدم و با کف دست پیشونیمو مالیدم، دلم میخواست سرش داد بزنم. با تشر گفتم:

-مهندس آخه این چه کاری بود؟

پارسوآ با شرمندگی گفت: من فقط خواستم کمک کنم سکسکه اتون بند بیاد.

-من سکته کردم.

پارسوآ سرشو پایین انداخت وگفت:ببخشید، واقعا ببخشید.

درحالی که با چندشی به اون ماسک وحشتناک خیره شده بودم سری تکون دادم وتازه یادم افتاد سکسکه ام بند اومد. ازش تشکر نکردم ترجیح میدادم بزنم تو صورتش. با اخم به پارسوآ گفتم: بیرون باشین تا غذاتونو گرم کنم.

با شونه های افتاده و سر به زیر از آشپزخونه بیرون رفت. درست عین یه بچه پنج ساله که مادرش دعواش میکنه! از رفتارش خنده ام گرفته بود، یه لیوان آب خوردم و سعی کردم خودمو آروم کنم، واقعا یه لحظه حس کردم دارم به مرگ نزدیک میشم.

پوفی کشیدم کودک درونش به شدت زنده بود، مردک سی سالته خجالت بکش آخه یه دختر سیزده ساله داری ! بابا کوچک! پوزخندی زدم وکم کم به خنده افتادم، خدایا این دیگه چه کاری بود سکسکه میکردم جون به عزرائیل نمیدادم که .... وای چقدر ترسیدم! غذاشو داغ کردم و براش سالاد هم درست کردم، روی سالاد و با گوجه حلقه حلقه تزیین کردم وپیاز های دایره ای و هویج رنگ و لعاب بیشتری بهش دادم. نمیدونم چرا دلم میخواست تمام تبحرمو به خرج بدم. توی دیس برنج و کشیدم و روش با زعفرون یه گل درست کردم، خورش روتوی یه ظرف ریختم، داشتم از آشپزخونه بیرون میومدم که پارسوآ وارد آشپزخونه شد وگفت: همین جا میخورم.

مخالفتی نکردم و روی میزهمون سفره صورتی با گل های صورتی پررنگ و که بوی نفت میداد روپهن کردم. پارسوآ داشت به گل های سفره نگاه میکرد. احتمالا تو ذهنش فکر میکرد قبلا چنین چیزی نداشتند یا اگرم داشتند چرا ندیده بود. اونقدر غرق گل های صورتی سفره بود که ناچارا گفتم: امروز خریدمش. پارسوآ آهانی گفت همچین خیالش راحت شد که اگر حل مسئله نسبیت و جلوش میذاشتن اینقدر آرامش پیدا نمیکرد. من دیس برنج وخورش وسبزی خوردنی که خریدم وشستم وپاک کرده بودم وجلوش گذاشتم، زیتون پرورده هم درست کرده بودم. میز رنگینی شد. در آخرظرف سالاد. پارسوآ به من و حرکاتم نگاه میکرد. زیر نگاهش معذب بودم اما کارامو با دقت انجام میدادم، نمیدونم چه مرضی بود دلم میخواست همه چیز جلو چشمش درست باشه.

کنارش ایستادم وگفتم: براتون بکشم؟

پارسوآ بشقابشو بالا آورد وگفت: اگه ممکنه ....!

براش یه کف گیر و نصفی کشیدم و اشاره کرد کافیه، خودش زحمت ریختن خورش رو روی برنجش کشید، هنوز قاشق اول و دهنش نذاشته بود که من به سمت گاز رفتم تا پیازمو سرخ کنم.

پارسوآ آهسته گفت: تی تی خانم؟

-بله؟

پارسوآ : میشه خواهش کنم شما هم بنشینید؟

-چرا؟

پارسوآ: من تنهایی نمیتونم غذا بخورم، میشه خواهش کنم شما هم ....

حرفشو کامل نکرد اما پر خواهش به من نگاه کرد.

تو دلم لبخندی زدم وگفتم: بشینم غذا خوردنتونو نگاه کنم؟ این درست نیست لقمه های یکیو بشمارم. پارسوآ عین شکست خورده ها گفت: حالا شما هم دو قاشق بخورین، حیف نیست غذا به این خوش رنگی وخوش بویی به سختی از گلوی آدم پایین بره؟

یه پیش دستی آوردم، و چند قاشق برنج ریختم و مشغول شدم.داشت به من نگاه میکرد.

-پس چرا نمیخورین؟

پارسوآ ممنونی گفت وبا اشتها مشغول شد. حس میکردم خورشم کم نمک شده، هنوز نمک دستم نیومده بود چقدر باید بریزم.

درحالی که دست پارسوآ به نمک میرفت فوری گفتم: خیلی کم نمکه؟

پارسوآ چشمهاشو گرد کرد و به زور لقمه اشو قورت داد وگفت: نه، نمک روبدون استفاده سرجاش گذاشت و با اشتها مشغول شد. از حرکتش خنده ام گرفته بود. تند تند غذا میخورد ، منم با همون چند قاشق توی پیش دستی مشغول بودم، گرسنه ام نبود، ولی زوری بخاطر مهندس. بعد از صرف غذاش نفس عمیقی کشید و دور دهنشو پاک کرد وگفت: واقعا عالی بود.

-نوش جان.. ولی کم نمک بود.

پارسوآ : نه فوق العاده بود، تاحالا چند نفر بهتون گفتن دستپختتون فوق العاده است؟

-هیچ کس...!

پارسوآ با تعجب گفت: واقعا؟ یعنی اطرافیانتون اینقدر بد سلیقه هستن؟

-شما تقریبا اولین کسی هستین که براش آشپزی میکنم.

پارسوآ : جدی میگین؟

-مادر بزرگم که هوش وحواس درست وحسابی نداره.

پارسوآ: پدر ومادرتون در قید حیات هستن؟

-مادرم نه، پدرم اصفهان زندگی میکنن.

پارسوآ : میتونم بپرسم چرا شما با ایشون زندگی نمیکنید؟

-من چهار سال پیش تهران کاردانی قبول شدم این شد که اومدم تهران، بخاطر شرایط عزیزم تو خونه ی مادربزرگم زندگی میکنم و ازش نگهداری میکنم.

پارسوآ: کارتون قابل ستایشه!

-ممنون.

پارسوآ : تک فرزند هستید؟

-یه برادر دارم، یه خواهر ناتنی هم دارم، پدرم بعد از فوت مادرم ازدواج مجدد داشت.

پارسوآ لبخندی زد وگفتم: میتونم میز و جمع کنم.

پارسوآ: دستپختتون فوق العاده است.

از تعریفش خوشم اومد، حرفشو ادامه داد وگفت: این سفره هم خیلی قشنگه، کلا خوش سلیقه هستید. لبخند پنهونی زدم و پارسوآ گفت: شما هم حواستون به پرند هست هم به خونه ، هم به مادربزرگتون، واقعا نمیدونم چطور باید ازتون قدردانی کنم.

-خواهش میکنم، وظیفه امو انجام میدم.

پارسوآ لبخندی زد و دست تو جیبش کرد و چند تا تراول جلوم گذاشت وگفت: ناقابله، درجواب تمام زحماتتون نمیدونم باید چی بگم. با تعجب به مبلغ ششصد هزار تومن نگاه کردم وگفتم: مهندس این خیلی بیشتر از حقوق منه.

پارسوآ : خواهش میکنم قبولش کنید، این تنها کاریه که میتونم برای رضایت شما انجام بدم.

-پول چیزی نیست که منو راضی کنه.

پارسوآ: این هم نشونه ی عزت نفس شماست.

- من باید ازتون ممنون باشم هزینه ی پرستاری که برای مادربزرگم گرفتید و باید از حقوقم کم کنید، اما .....

پارسوآ: خواهش میکنم من برای رضایت شما هرکاری میکنم.

هرکاری؟؟؟

در ادامه اضافه کرد: ولی خواهش میکنم قبولش کنید ، شاید این روزها کارتون سنگین تر بشه.

-بخاطر امتحانات پرند.... من در حد توانم تلاشمو میکنم.

پارسوآ آهسته گفت: تقریبا مطمئنم.

به سختی نگاهمو ازش گرفتم، سرمو پایین انداختم. چیزی نگفتم، چند لحظه به همین منوال گذشت. صدای نفس عمیق پارسوآ رو شنیدم. بوی عطر خوبی میداد. حداقل سردرد نمیگرفتم. پارسوآ آهسته گفت: کاش اون اندازه که به فکر پرند بودید... به .... به ... من.... من هم ......

بهش نگاه کردم و حالا اون سرشو پایین انداخت وبدون حرف دیگه ای به تندی از آشپزخونه خارج شد.خشک شده بودم. به سختی به سمت اجاق گاز رفتم. به تابه محتوی پیازهای خرد شده زل زدم.

زیر گازو روشن کردم. کاش اون اندازه که به فکر دخترت بودم به ... تو ؟ به توهم..... چی ؟؟؟ چی لعنتی، بذار کارمو بکنم. اگه تو به من نظرداشته باشی من بیکارمیشم پارسوآ، پارسوآ نه تی تی! مهندس، اون فقط یه مهندسه؟ تو به چه حقی تو ذهنت اونو به اسم صدا میکنی؟! خدایا، خواهش میکنم، تا وقتی یه کار جدید پیدا کنم، فقط تا اون موقع، خدایا چرا به فکر کار نبودم، من که از کلفتی بدم میومد، چرا دارم از جون مایه میذارم؟ اینجا که خونه ی من نیست؟؟؟ چرا اعتراضوگله ندارم؟! چرا همه چیو برق میندازم؟! چرا همه هنرمو به کار میگیرم؟! نگو از تعریفش خوشت میاد، نگو اون دو قاشقی که خوردی خوب بود وبهت چسبید، نگو تی تی اینا رو به خودت نگو. پیازتو هم بزن، فکر کن روابط پرندو باید چی کنی! تی تی تفسیر نکن، تو رو به علی تفسیر نکن، از این حرکتش بگذر، تی تی باید بری دنبال کار، فکر نکن به جمله اش، اصلا انگار که نگفته! شتر دیدی ندیدی، اگه فکر کنی و تفسیر کنی جات دیگه تو این خونه نیست تی تی، باید بری دنبال کار، ولی تا اون موقع بهش فکرنکن، حداقل تا اون موقع نتیجه نگیر، یادته گفت هرکاری کرد روتفسیر و تعبیر نکن؟ یادته؟ پس خفه شو، فکر نکن، گیر نکن، پیازت داره ته میگیره، نگاشون کن باید طلایی بشن، یه کم روغن کم داره، تی تی میخوای چی درست کنی؟

فکر نکن، به بقیه ی جمله اش فکر نکن، تی تی سرتو بکن تو ماهی تابه، تی تی فکر نکن حقوق بیشتر داده تا بمونی، تی تی فکر نکن هرکار میکنی تا بمونی، تی تی نکن، تی تی بهش فکر نکن، پیازت داره میسوزه!!!

پارسوآ تو هال نبود. رفته بود به اتاقش. هرچه قدر راجع به پرند بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم! باید میگفتم، نباید میگفتم، باید و نباید، خسته شده بودم !!! کلافه بودم، چیکار باید میکردم دیگه اینقدر به پرند و کارهاش فکر کرده بودم مغزم هنگ شده بود. آشپزخونه رو مرتب کردم به سمت اتاق پرند رفتم، در اتاقش نیمه باز بود. با دیدن صفحه فیس بوک و تند تند تایپ کردنهای پرند به آرومی پله ها رو به پایین برگشتم، با دیدن پارسوآ که داشت تی وی تماشا میکرد نفس عمیقی کشیدم وسرمو پایین انداختم.

پارسوآ از جا بلند شد وگفت: تی تی خانم؟

بهش نگاه نکردم. آهسته گفتم:بله؟

امیدوار بودم نخواد جمله اشو کامل کنه! هرچند اونقدر هم ناکامل نبود و حدس درمورد بقیه اش چندان نیاز به ذهن خلاقی نداشت!

پارسوآ: من هنوز تو فکر اینم که شما چرا نیومدید به شرکت؟

پس کنجکاو هم هستی؟

-نتونستم....

پارسوآ : من هنوز منتظرم از درگیری ذهنیتون مطلع بشم ، روز اولی که اومدید اینجا گفتم هرمشکل و مسئله ای هست با من درمیون بگذارید. حالا مشکلتون شخصیه؟

-نه.

پارسوآ: مربوط به کسیه؟

-بله.

پارسوآ: میتونم حلش کنم؟

-شاید.

پارسوآ: پس چرا به من نمیگید؟

نگاه پارسوآ از روی چشمهام به پیشونیم و بالاترش سر خورد.

مسیر نگاهشو تعقیب کردم پرند بالای پله ها ایستاده بود. نفس عمیقی کشیدم وگفتم:پرند بیا برات شیر وکیک آماده میکنم.

پرند پله ها رو پایین اومد پارسوآ محکم بغلش کرد و صورتشو بوسید وگفت:خوابالوی من چطوره؟ پرند چیزی نگفت و مثلا کش وقوسی اومد وگفت: هنوز خوابم میاد. لبمو گزیدم، پرند دروغ نگو! من دیدم بیدار بودی. پارسوآ باز صورتشو بوسید وگفت: بسه دیگه خانم خانما کم بخواب. پرند به آشپزخونه اومد. صورتش خواب الود نبود، دلم برای پارسوآ گرفت. پرند داشت گولش میزد.

کارهامو راست وریس کردم، پارسوآ تا دم در بدرقه ام کرد وگفت: من هنوز منتظرم بدونم مشکلتون چیه، باور کنید هرچی باشه حلش میکنم.

-نمیدونم، شاید بهتون بگم.

پارسوآ : خواهش میکنم من واقعا نگرانم.

زمزمه وار گفتم: شما مثل برادر بزرگم هستین.

پارسوآ مات به من خیره شد با تعجب وحیرت گفت: برادر؟؟؟

خودمم میدونستم چیزی که میگم کاملا با چیزی که فکر میکنم در تضاده، و هیچ سنخیتی باهم ندارن اما به سختی نگاهمو ازش گرفتم، این کاربرام خیلی شاق و سنگین بود. به اون حیرت کلامش توجهی نشون ندادم وگفتم: سعی میکنم با خودم کنار بیام و باهاتون راجع بهش صحبت کنم، البته به شما هم مربوطه و فکر میکنم بالاخره باید بگم.

باید میگفتم، باز یه تصمیم آنی گرفتم، شاید فردا میرفتم شرکت.. خدا بهم یه روز وقت داد تا ببینم که پرند هنوز دروغ میگه هنوز میپیچونه ، هنوز!!! باید دنبال کار هم میگشتم، سر به زیر راهمو کشیدم برم. پارسوآ چیزی نگفت. خداحافظی کوتاهی کردم و راه افتادم، سرکوچه که خواستم بپیچم دیدم هنوز جلوی در ایستاده وبه اسفالت خیره شده!

خانم کریمی همون پرستاری که از عزیز نگهداری میکرد رفته بود. از هفت صبح تا هفت شب بود.از حضورش راضی و ممنون بودم. عزیز وضع بهتری داشت، حداقل مجبور نمیشدم بخاطر نم پس دادن هر روز تشک و ملافه بشورم و عزیز و حموم کنم! با صدای تلفن لباس هامو درنیاورده جواب دادم.

-الو؟؟؟

صدایی نیومد

-الو؟؟؟

باز هم جوابی از اون سمت خط نیومد.

با حرص گفتم: بفرمایید؟

جوابی نیومد و کسل تماس روقطع کردم. خیلی اعصاب داشتم؟ لباس هامو عوض کردم و به آشپزخونه رفتم تا یه شام مختصردرست کنم که تلفن زنگ زد. جواب دادم.

-الو؟؟؟

-بله بفرمایید؟

-برات متاسفم که مزاحم میشی، دیگه تماس نگیر.

و تلفن رو قطع کردم. خواستم به آشپزخونه برم که باز تلفن زنگ خورد. میخواستم جیغ بکشم.

-بلـــــــــــه؟؟؟ مگه نگفتم دیگه زنگ نزن؟

طاها با تعجب گفت: تی تی؟ الو..... یا امام غریب این که طاها بود.

طاها با نگرانی گفت: چی شده تی تی؟ کسی زنگ زده بود؟ مزاحم داشتی؟

-سلام داداش، خوبی؟

طاها: علیک سلام، چی شده؟ جریان چیه؟

-اون دوبار قبلی هم تو زنگ زدی؟

طاها: نه ، من الان گرفتم ، مزاحم داری تی تی؟

-نه مسئله ی خاصی نبود ، خوب خوبی ؟ چی خبر؟

طاها با حرص گفت: فردا میرم مخابرات خط رو چک میکنم، نفهمیدی شمارش از کجاست؟

دو دستی تو سرم زدم باز گیر دادنهاش شروع شد. خوراک یه ماه بازجویی و تو سروکله زدن رو خودم شخصا دادم دستش. افرین تی تی جان من به داشتن چنین مغز متفکر تو واقعا افتخار میکنم!!!

طاها : الو........

-بله؟

طاها: دارم میام دنبالت، امشب شام خونه مایی.

-به چه مناسبت.

طاها: بی مناسبت، همینطوری نازنین خواسته شام رو با هم بخوریم. میام دنبالت ، نیم ساعت دیگه میرسم.

-عزیز چی؟

طاها: خوب میاریمش باهوش!

-من نمیام.

طاها:چی؟

-نمیام.

طاها با اقتدار و لحن متحکمی گفت: تی تی این مسخره بازی ها رو بذارکنار.

-من حوصله اخم وتخم نازنین رو ندارم!

طاها با غیظ گفت:خودش خواسته دعوتت کنم ، تی تی اون کوتاه اومده تو هم کوتاه بیا. باخنده اضافه کرد:ناسلامتی دارم پدر میشم.

خواستم حرفی بزنم که طاها گفت:منتظرم باش اومدم. مخالفت هم نداریم. و تماس قطع شد.

تنها جایی که دلم نمیخواست برم همین جا بود . گذاشته بود چهارشنبه شب بهم شام بده که با رفت وآمد پدر و مادرش که تمام پنج شنبه جمعه ها اونجا بودن تداخل نکنه!!! لباس ساده ای پوشیدم و عزیز رو مرتب کردم و لباس خوشگلی تنش کردم و منتظر طاها شدم.

طاها عزیز رو بغل کرد و آورد پایین. من هم در رو قفل کردم و پشت سرش راه افتادم .عزیز رو عقب نشوندیمش و من جلو نشستم. صندلی ویلچر هم توی صندوق عقب گذاشتیم. ماشین رو روشن کرد ، اهل ضبط وموزیک نبود منم موج و فرکانس وروی رادیو آوا تنظیم کردم تا فضای داخل ماشین از سکوت دربیاد. بعد از یه سکوت مدت دار طاها شروع کننده بحث بود: خوب چه خبرا؟

-سلامتی تو چه خبر؟ مشکلات حل شد؟

طاها لبخندی زد وگفت: آره خدا رو شکر.

-چه خوب.

طاها نفس عمیقی کشید وگفت: دارم برات دنبال کار میگردم.

-باشه، ولی نه تو شرکت خودت و پدرزنت.

طاها با خیرگی نگاهم کرد وآهی کشید وتا رسیدن به مقصد چیزی نگفت.

جلوی مجتمع آپارتمانی نگه داشت من خواستم پیاده بشم که طاها دستمو گرفت وگفت: تی تی؟

-بله؟

طاها: اگه نازنین ازت پرسید که ... که کجا کار میکنی بگو هنوز تو بوتیکی.

ابروهامو بالا دادم وگفتم: یعنی دروغ بگم؟

طاها: نکنه میخوای واقعیتشو بگی؟

-اگه زنت ازم بپرسه مطمئن باش دروغ نمیگم، به نازنین بگو نپرسه نه به من که جواب دروغ بدم! و از ماشین پیاده شدم ودرو کوبیدم. همراه طاها وعزیز وویلچرش وارد آسانسور شدیم، طاها زنگ وفشار داد ونازنین دروباز کرد. با لبخند کاملا مصنوعی بهم خوش آمد گفت و با لحن مثلا مهربونی گفت: به به تی تی خانم، خوبی؟

کفش هامو درآوردم، خواستم بغلش کنم وببوسمش که گفت: وای نه سرما خوردم میترسم سرما بخوری.

بهش نمیومد سرما خورده باشه، مگه حامله نبود ، مگه نباید بیشتر و دوبله تر مراقب خودش می بود!!! به دست دادن ساده ای اکتفا کردم و وارد خونه شدم. نازنین فوری به آشپزخونه رفت و دستمال نم داری آورد وگفت: طاها اول چرخهای ویلچرو تمیز کن. چنان آمرانه این رو بیان کرد که لبمو گزیدم تا مجبور نشم جوابشو بدم. به سمت طاها رفتم ودستمالوازش گرفتم وخودم چرخ های ویلچر عزیزو تمیز کردم و وارد خونه شدیم. عزیز ساکت بود محیط براش غریب بود و داشت شناسایی میکرد.

نازنین یه پیراهن صورتی که تا سر زانوش بود با صندل های صورتی تنش بود. عاشق رنگ صورتی بودم ولی به نازنین نمیومد. به آشپزخونه رفت وبا سینی چای برگشت. بهم تعارف کرد و با تشکر یه فنجون برداشتم. خواستم قند بردارم که با دیدن گردنبندی که آویزون گردنش بود دستم روی قندون خشک شد.

نازنین با لبخند گفت: عزیزم قند نمیخوای؟ حواسمو جمع کردم و یه قند برداشتم و سرمو پایین انداختم.

مغزم قفل کرده بود. یه جورایی بغض گلومو فشار میداد. خیلی سعی میکردم به اعصابم مسلط باشم، گردنبندی که مادرم یادگاری به من داده بود و من دادمش به طاها تا بفروشتش وزندگی شو نجات بده گردن نازنین بود. حس بدی داشتم، صراحت کلمه: من نمیخواستم گردن اون باشه، حاضر بودم به یه آدم غریبه فروخته بشه اما گردن نازنین نباشه ، مثل یه خار تو چشمم.

اشک تو چشمام جمع شده بود، درست بود خیلی به نازنین حسودی میکردم چون طاها رو از من گرفته بود درست بود بخاطر حرفهای تندش هیچ وقت به دل من نمینشست اما این یکی خارج از توان و تحملم بود، دلم نمیخواست گردنبندم تو گردن اون باشه. از جا بلند شدم که طاها گفت:کجا میری؟

-میرم صورتمو آب بزنم.

ولی به سمت اتاق راهمو کج کردم که صدای نازنین بلند شد: تی تی دستشویی ته راهروئه.

به سمتش چرخیدم وبا حرص گفتم: میرم لباسمو عوض کنم بعد برم دستشویی!

نازنین: برو اون یکی اتاق

ابرومو بالا دادم وگفتم: تا جایی که یادمه چوب لباسی تو این اتاق بود.

نازنین پوزخندی زد وگفت: با اینکه دو سه بار بیشتر اینجا نیومدی خوب دکور یادته.

دست به سینه ایستادم وگفتم: آخه جای چوب رختی بد جایی بود اینه که خوب یادم مونده.

لبهاشو محکم روی هم فشار داد و طاها با اشاره ی واضحی به نازنین خواست که ادامه نده. چشم غره ای به نازنین رفتم ودر اتاقشونو که نازنین دلش نمیخواست من وارد اونجا بشم وباز کردم. این خونه ی برادرم بود درست بود اون همسر برادرم بود ولی اینجا خونه برادرم بود. چوب رختی همون جای قناصش قرار داشت. درست کنار آینه و رو به روی تخت دونفره اشون، جوری که دو تا تیکه لباس روش قرار میگرفت نصف اینه رو میگرفت. مانتو و چادر وشالمو درآوردمو از اتاق بیرون رفتمو داخل دستشویی شدم. یه مشت آب سرد به صورتم پاشیدم، فکر کن گردنبندت تو گردن یه غریبه است، یعنی طاها زنشو به تو ترجیح میده؟ خوب آره، اون زنشه، داره براش بچه میاره. باباتم زنشو به تو ترجیح داد، یادته؟ حالا هم طاها ، همه همه رو به تو ترجیح میدن! یه قطره اشک ازتو چشمم از لا به لای خیسی صورتم به چونه ام فرود اومد. عین دختر بچه ها گریه نکن، خوب اون زنشه، مادربچه اشه، تو هم خواهرشی، همینم که گاهی میاد به سرت خدا رو شکر کن. دوست داشتی طاها یکی بود عین پارسوآ که خواهر معتادشو ول کرده بود؟؟؟

مگه من معتادم؟؟؟

موهامو یه دور باز کردم وبستم، دو تا فین فین کردم وسعی کردم خودمو راضی کنم گردنبندمو مفت مسلم از دست دادم و تقصیر خودم بود! یادمه روزای اول ازدواجش خیلی چشمش دنبال گردنبندم بود. حالا به آرزوش رسید.مال تو، اصلا به جهنم! پامو به زمین کوبیدم، اگه پارسوآ اینجا بود : میگفت اینکارونکن! سرمو تکون دادم، به پارسوآ فکر کردی نکردی فهمیدی؟؟؟ صورتمو با حوله خشک کردم و از دستشویی بیرون زدم. نازنین داشت میزو میچید. طاها با خیرگی داشت به من نگاه میکرد. محلش نذاشتم و روی مبل نشستم. نازنین به سمتم اومد وگفت: بفرمایید شام.

از جا بلند شدم و روی صندلی نشستم. نازنین رو به روم نشست ، بدون اینکه منتظر تعارفش باشم کمی سوپ برای عزیز کشیدم طاها برام برنج کشید و یه تیکه سینه کنار زرشک پلوم گذاشتم و مشغول شدم. تا انتهای جو سنگین صرف غذا، هیچ کدوم حرفی نزدیم.

نازنین چیز زیادی نخورد. کم وبیش خودشو برای طاها لوس میکرد، نمیتونستم تحمل کنم، از طرفی هم فکرمیکردم خودشو برای شوهرش لوس نکنه برای کی بکنه؟ با من بده به جهنم، فقط آرزوم این بود برای طاها زن خوبی باشه ولی حضور و وجود اون گردنبند برام سنگین تموم میشد. طاها انگار متوجه شده بود از چیزی دلخورم.

حین خوردن سالاد بودم که نازنین پرسید: خوب تی تی جون چه خبرا؟ هنوز تو بوتیکی؟

به طاها نگاه کردم که با نگرانی به من خیره شده بود.

لبمو گزیدم و گفتم: بماند.

طاها نفس راحتی کشید ونازنین با اصرار گفت: چطور؟ از بوتیک دراومدی بیرون؟

به طاها نگاه کردم رو به نازنین گفتم: چطور مگه؟

نازنین: محض کنجکاوی!

بگو محض فضولی!!!!

نفس عمیقی کشیدمو گفتم: آره اجاره بوتیک خیلی وقته تموم شده.

نازنین ابروهاشو بالا داد وگفت: الان بیکاری؟

-نه.

نازنین: بازم تو بوتیکی؟

پوست لبمو کندم وگفتم: نه.

نازنین: پس مشغول یه کار جدید شدی؟

مستاصل

/ 0 نظر / 78 بازدید