رمان ایرانی پدر خوب (16)

 

جلوی چادرمو توی مشتم نگه داشته بودم تا به پاهام نپیچه. توی ایستگاه نشسته بودم، به گذر یه اتوبوس نگاه کردم، نفس عمیقی کشیدم، بوی گند لجن توی دماغم پیچید، مگه توی بالای شهر جوب هاش کثیف هم میشن؟؟؟ سرم درد میکرد محل این سرگیجه نذاشتم، ساعت نزدیک دو بود، به رد شدن یه کلاغ نگاه کردم، چشمهامو به شمشاد های وسط خیابون که دو مسیرو از هم جدا میکرد دوختم، بعد به چهار راه که بیست قدم اون طرف تر بود، بعد به دیوره ی ایستگاه،

میثم و علی رضا، یادگاری 28 فروردین 91....

مرگ بر......یک توده ی سیاه ادامه اش رو گرفته بود.

از دیواره ی ایستگاه به پایین اومدم، فلزهایی که روی جوب لجنی و پوشونده بود، سرمو چرخوندم، روی تنه ی درخت بلند قدی یه قلب تراشیده شده بود.

نفسمو فوت کردم. به ابرها خیره شدم، از جنس کومولوس بودن، کلم مانند. علوم سال سوم راهنمایی بود؟؟؟ نمیدونم، سه نوع ابر داریم سیروس و بارانی و کومولوس، ابرهای سیروس مثل پر میمونن، کومولوس مثل کلم و، بارانی هم باران زا هستن! یکی نیست بگه نه بابا خودت گفتی ابرهای بارانی باران زا هستن؟؟؟

به خیابون خیره شدم، یه ماشین مدل بالا از جلوی چشمم گذشت، یه دویست وشیش سفید پنجآه تا پراید!!! پراید بالای شهرو پایین شهر نداره ، همه جا هست. زنی ازم پرسید: خانم ببخشید... یاد شعر تی ام افتادم خنده ام گرفت، خانم ببخشید ، چند کیلویی شما

خجالتی وای مامانم اینا

می تونم بکنم درخواست من

آبجیتون چقده حساسن

به مانتوی کرم مدل ترکش نگاه کردم وگفت:ساعت چنده؟

شستم رو بنده، فروشی نیست، هم سن پرند بودم این تیکه رو زیاد میگفتم!

بدون اینکه به ساعت نگاه کنم چون به اندازه سه بار نگاه کردن به خیابون از آخرین بار دیدن تایم گذشته بود. پس دقیقه ها هنوز روی همون جایی هستن که بودن!

-دو و چهل وپنج دقیقه.

تشکری کرد و رفت، نفس عمیقی کشیدم، یه پرنده از جلوی چشمم گذشت، فکر کنم گنجشک بود. یک نوع از پرنده! الان به پرند میگفتم پرنده منو سر و ته میکرد. به رفتن زن که مانتوی ترک پوشیده بود نگاه کردم. جوون نبود که فکر کنم میره سر قرارش. عجله نداشت تند تند راه نمی رفت. سرظهر بود ، دلم قار و قور میکرد. گشنم بود. بوی فسنجونی که خودم درست کرده بودم توی دماغم بود. کاش دعواشو میذاشت بعد نهار! والله.....

یه پسر جوون از جلوم رد شد، خوشتیپ بود؟ نمیدونم، بهش میخورد بیست و .... اممم..... از پارسوآ کوچیکتر بود، آره. فکر کن اینم یه دختر داشته باشه، وای فکر کن! سرمو به سمت آسمون گرفتم، چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟ زبونمو بیرون آوردم و روی لبهام کشیدم و گفتم: فکر کردی، من عمرا واسه ات برق لب بزنم. اتوبوسی نگه داشت نگاه کردم، راننده یه نگاهی بهم کرد و بعد انگار که پرسید: خوب سوارشو دیگه، من که سوار نشدم اونم رفت. چه باحال فقط واسه من نگه داشته بود. آخه هیشکی تو ایستگا ه نبود. هیچکسم از اتوبوس پیاده نشد. هی کجایین ببینین یه اتوبوس با اون هیبت واسه من ترمز کرد! این به لیست افتخارات زندگی من اضافه شد. دوباره سرمو بلند کردم، نور خورشید چشممو میزد. لبخندی زدم وگفتم: خیلی ضایع است منتظر اتوبوس نیستم؟؟؟ خدا خوب دست آدمو میخونی ها...! پوزخندی زدمو ساکمو رو شونه ام انداختم. کولمو توی دستم گرفتم و توی پیاده رو راه افتادم، از بوی لجن و یادگاری میثم و علیرضا و اون درخت و مرگ بر.... جدا شدم! از اون کوچه و اون خونه و پرنده و .....مردی از رو به رو حین صحبت با موبایلش میومد. به نظرت بچه داره؟ آره، سه تا، چرا سه تا ؟ پس چند تا؟؟؟ مگه یه مرغ دارمه؟؟؟ میخواستم فردا برای پارسوآ اینا یه زرشک پلو با مرغ درست کنم!!! چرا نمیگم پرند ایناااا؟؟؟ خاک برسرت. مرسی....

چرا نمیگی پرند اینا؟؟؟ نمیدونم، تو نمیدونی؟؟؟ یعنی میدونم؟؟؟

دختر جوونی با یه کلاسور مشکی و یه عینک آفتابی از رو به رو میومد. ازدواج نکرده، نچ، بهش نمیاد، تیپش خوب بود، بدک نبود. ساکمو دست به دست کردم، یه تیرچراغ برق ازمیدون دیدم گذشت، درخت کاجی کنارش نبود، عوضش یه چراغ راهنمایی بهش چشمک میزد، بنظرت تیر برقه دختره؟ آره ، آخه سنگین رنگین وایستاده، شایدم نه، چراغ راهنما دختره ، دخترای امروزن دیگه خودشون چراغ میدن!! تیره اصلا حواسش به چراغه نیست، کنار اون درخته که برگاش مث برگ مو میمونه وایستاده داره به اون نگاه میکنه! یادته بچه بودی فکر میکردی اینا برگ مو هستن همونا که باهاشون دلمه درست میکنن، آره، وای چه قدر جفنگ بودی، هم سن پرند تو سبزی فروشی بازی میکردی پرند میره فیس بوک بازی!

از خیابون رد شدم....

به خط کشی ها نگاه میکردم، دو به دو عاشق بودن، اون اس ام اسه هست، دو خط موازی هیچ وقت بهم نمیرسن و اینا، بعد تو بینهایت بهم میرسن، آره، باحاله ، آره!

یه چیزی تو چشممه...... داری گریه میکنی؟ نه، یه چیزی تو چشممه، دستمو تو چشم میکنم، بوی فسنجون میده! من گشنمه، یادته تو دزد عروسکها میگفت ننه ننه من گشنمه!

پارسوآ فسنجونتو میخوره؟

نه میریزتش دور...... جدی؟

فکر کنم می ریزه دور، آره میریزه دور، مطمئنی؟ آره، نه، شایدم خورد، نمیدونم. من دیگه هیچی ازش نمیدونم،!

هوی وسط خیابون گریه نکن.... نه میگم که یه چیزی تو چشممه..... سطل مکانیزه که نیست چشمت، ببین الان به فین فینم میفتی... عیبه!

دماغمو بالا کشیدم، خودم به خودم گفتم: دیدی داری گریه میکنی؟؟؟ اوه عینک بنفش این دختره تو ستون فقراتم بین مهره شیش و بشم!

تخته نرد با طاها بازی میکردی یادته؟

دستمو تو جیبم کردم، بند ساکمو روی شونه ام جا به جاکردم، معلوم نیست چی با خودم برده بودم که اینقدر سنگینه!!!

اوه این پسره خشتکش داره ازپاش میفته، عین کیوان! همش تقصیر اونه که پارسوآ .... فکرمو ادامه ندادم. میدونم. چرا ناراحتی؟

نباشم.... اصلا به جهنم.... اینو از ته دل میگی؟

دوباره به آسمون نگاه کردم، به مغازه لوکس فروشی آینه وشمعدون ولوستر، لبمو گزیدم، یه دختر زشت با چشمهای قرمز وسط یه اینه ی طلایی، با یه ساک داغون و یه کوله که زیپش تا وسط باز بود! چقدر زشتی تی تی ! نفس عمیقی کشیدم، عروس فرنگی!

داشتم به هق هق میفتادم، یعنی افتادم دیگه!!! نفس عمیقی کشیدم، سرم درد میکرد، به این پسره نگاه کن ، تی شرتش خوشگله،

اون دختره مقنعه اش چه طوسی خوشرنگیه، من عاشق مردایی ام که سوئیچ هاشون از جیبشون آویزون باشه! مال پارسوا آویزون نبود اما تو عا ....!

نه.. چرا.... نه ... چرا... نه... باشه نه..... ولی چرا! دیگه از شدت گریه نفس کم آورده بودم. من گشنمه، فسنجونی که درست کردم و نمیخوره....! شایدم خورد. اون غیر قابل پیش بینی ئه، آره، خیلی غیرقابل پیش بینی ئه.

آره، زیادی ، آره، عصبی هم هست، آره، نمازم نمیخونه، آره، قبله خونشونو هم نمیدونه، آره، از بادمجونم بدش میاد، آره، اهل مشروبه، آره، ویترین بارشو دیدی؟؟؟ آره. یه زن شرعی داره که حامله اش کرده، بچه اون نبود ، به قول دکتر زیبا اگه بود اینقدر راحت ول نمیکرد! پس ازش دفاع میکنی؟ همش ازم تشکر میکرد میگفت ممنون ممنون ، مرسی بخاطر همه چیز، من بهت اعتماد دارم، اعتماد داشت که زد با لودر از روت رد شد؟ خوب قضیه دخترش بود فکر میکنه من ....

داری ازش دفاع میکنی... نمیدونم.... نه.... یعنی: آره دارم ازش دفاع میکنم....! چرا؟ چون سگ رو بخاطر حضور من نجس میدونه ، چون یه ویترین بار مخصوص داره، اما گل گاوزبون نبات دار منو ترجیح میده، چون چیپس سرکه دوست داره، چون از من و حضورم آرامش میگیره ... چون از دکور و دستپخت وسلیقه ام خوشش میاد... چون بهم گفته بود عروس فرنگی چون دخترشو بهم سپرد.... چون بهم اعتماد داره..... بهتره بگی داشت!!! کاش هنوز داشت....! نفس عمیقی کشیدم، دارم ازش دفاع میکنم؟ آره خیلی تابلوئه که..... فکر کنم پنج دقیقه دیگه بگی حق داشت با تریلی از رو شخصیتت رد بشه، تریلی ، کامیون، لودر، تراکتور، حق داشت! حق داشت لهت کرد؟؟؟ آره....

من ازش پنهان کرده بودم، باید از روز اول بهش میگفتم، من ازاعتمادش سواستفاده کردم، یعنی نکردم پنهان کردم ولی اون این فکرو کرده که من....! خوب عصبانی بود تو عصبانیت که کیت کت و شکلات مرسی پخش نمیکنن؟؟؟ مگه اون دفعه داشت پرند رو میزد منو هم نزد، مگه من ناراحت شدم؟؟؟ خوب این دفعه هم عصبانی بود ، زود جوش میاره دیگه، عیب نداره، فسنجونی که درست کردمومیخوره، من مطمئنم!!! خاک بر سرت.... مرسی! برات متاسفم... باشه! چقدر راحت ازش دفاع میکنی؟ چطور نکنم؟؟؟ چرا نکنم... مگه قرارمون نبود که حق ندارم حرفهاشو تعبیر کنم؟؟؟ مگه قول وقرار نذاشته بودیم تفسیر نکنم؟؟؟ حرف خوب هاشو نباید راجع بهشون تجزیه و تحلیل کنم ، اما عصبانیتشو بذارم به حساب چی؟؟؟ اگه واقعا به من بی اعتماد بود که همه ی زندگیشو به من نمی سپرد؟ اون همه عتیقه و وسیله ، یه دختر سیزده ساله! چطور میتونم مقاومت کنم، درمقابل تمام تعریفاتش، اما حالا باید بشینم از پست بودنم در دید اون فکر کنم؟؟؟ چرا از آرامشی که از من میگرفت فکر نکنم؟ مگه قرار نبود حرفهاشو تعبیر نکنم، پس اینم حرفهاش بود دیگه.... تی تی ببین چه به روزت آورده؟

چه به روزم آورده؟؟؟ کم پول کف دستم گذاشت؟ تازه الانم میخواست بهم پول بده، یادته میگفت هرکار میکنم بمونی؟؟؟ اگه قرار به تفسیر بود که قبل تر ازاین ها کلی موضوع برای فکر کردن داشتم،یه چیزی گفت تموم شد رفت. به همین راحتی، باید بگردم دنبال کار، مگه از اولش قرار نبود دنبال کار باشم؟؟؟

یادته جلوی درمی ایستاد تاتوی پیچ کوچه گم بشی، اون تفسیر نداشت یه پست گفتنش و باید دو ساعت راجع بهش فکرکنم؟ بی انصافی تی تی! گفت پست ، ظاهر نما، گرگ صفت ، گفته بود عروس فرنگی، آرامش بخش، خوش سلیقه، ببین چه یر به یر، سه به سه! اون سه تا رو گفت این سه تا رو هم گفته بود، خنثی شد! پس چرا این همه درگیری؟؟؟ پوزخندی به افکارم زدم. پدر خوب، مهندس بد! غیر قابل پیش بینی ، زود جوش، اما مهربون ، شوخ.... چرا شوخ؟ یادته سکسکه امو چطوری بند آورد؟؟؟ آره شوخ، دیگه چی ازش میدونی؟ آرامش بخش....دیگه... با من سنگین رفتار میکرد... دیگه...با من متین هم بود...دیگه....با من صادق بود....دیگه... باوقار بود....دیگه....لبمو گزیدم.... با من خوب بود! خیلی خوب....دیگه....بهم اعتماد داشت... همه  خونه و زندگیشو به من سپرده بود، دخترشو به من سپرده بود، کارت اعتباریشو که سه میلیون توش پول داشت و رمزشو به من سپرده بود، همه چیزو به من سپرده بود و من....! چقدر خوبی هاش بیشتر از بدی هاش بود! زودجوشی وبدی حساب میکنی؟ نه، حق داشت عصبی بشه...! واقعا؟ من از اعتمادش سواستفاده کردم، چقدر خوب بود ! حتی عصبانیتش؟ عصبانیتش هم آرامش بخش بود!!! کلیدو ازتوی جیبم درآوردم، وارد خونه شدم، پاهام دیگه جون نداشت. چشمهام میسوخت،.سر گیجه داشتم، کلافه وسردرگم...خسته.

با دیدن خانم کریمی سرمو پایین انداختم و توی آشپزخونه صورتمو شستم، با سرآستین مانتوم خیسی صورتمو خشک کردم. خانم کریمی متعجب از حضور این موقع من وسط هال ایستاده بود. با خستگی ازش خواهش کردم بره، گفت عزیز نهارشو خورده، و کمی هم برای من تو آشپزخونه غذا هست، یه فرنی داغ . اما من فسنجونمو میخوام! خانم کریمی رفت، من هم روی مبل دراز کشیدم، سرم درد میکرد، اوج سرگیجه ام بود، اوج خستگی هام. پس فکر میکنی کارش درست بود، کار منم درست نبود! همیشه که آدم ها درست نیستند. اون از کار بی کارت کرد. حق داشت.

میخواست بهم پولم بده، دیگه چیکار باید میکرد که نکرد، هرکاری برای موندن تو کرد و توچیکار کردی؟؟؟ جز پنهان کردن حقیقت هایی راجع به دخترش که حق داشت بدونه اما تو نگفتی، پس حق داشت، ! اشکهام از زیرپلکهام سرازیر میشدن، روی صورتم فرود میومدن لابد توی کرک های مبل هم خفه میشدن، یا لای تار وپود مانتوی نخی تابستونی که از یه حراج خریدمش!

از چشمش افتادم.... اونم از چشم تو افتاد....

نــــــــه......

کاش زمان به عقب برمیگشت اون وقت من همه چیزو بهش میگفتم هیچیو ازش پنهان نمیکردم، ازروز اول میگفتم که... !

تقصیرکیوانه، نه تقصیر پرنده، نه تقصیرخودمه. پارسوآ این وسط بی گناه بود، فقط باید توضیح میدادم نه که بهش می توپیدم، باید میگفتم که.... تو بهش گفتی هیچی نیست. اشتباه کردم.

گفتی پدر خوبی نیست، گفتی که غرق خودشه،. گفتی خود خواهه، وای چرا یادم اومد چه اراجیفی بارش کردم! فقط از خونه اش بیرونت کرد تازه با حقوق میخواست ردت کنه،چی بهش گفتی و اون گفت برو گمشو، خوب کرد!!! حق داشت، دیگه چیز دیگه ای بارش نکردی؟؟؟

نمیخوام فکر کنم ....

آره هروقت به نفعت نیست فکر نکن!

اصلا غلط کردم....

حالا خیلی دیره.....

به هق هق افتادم. نباید هیچی میگفتم. دیگه همه چی تموم شد. مگه چیزی شروع شده بود؟؟؟ دستمو روی چشمهام گذاشتم شدت گریه ام بیشتر شد، با صدای بلند گریه میکردم. صدای عزیز اومد که گفت: آفاق صدای تلویزیونو کم کن!!!

بشین تا عمر داری تفسیر کن ، خودشو، رفتارشو، حرفهاشو، تا مغز استخونت سوخت حقت بود، خوب کرد تا تو باشی وقتی یه مسئولیت رو بهت میدن عین آدم از عهده اش بربیای! تا تو باشی اینقدر پنهون نکنی، کتمان نکنی، لاپوشونی حقیقت چه فرقی با دروغ داره! خدا ازت نمیگذره تی تی خانم!

هق هقمو به زور خفه کردم، به ترک سقف زل زدم، فکر کردم ، با خودم حرف زدم ، درد و دل کردم، حرفهای خودمو تفسیر کردم ، برای یه بارم که شده نوبت خودم بود تا خودمو تعبیر کنم! گریه کردم ، زار زدم، حقم بود، دیگه هیچی از خودم جلوش باقی نذاشتم، فکر کردم اون چرا جلوی چشمم خراب نمیشد ، چرا هنوز بزرگ بود، چرا هنوز، چرا هنوز اینقدر واضح بود، چرا کمرنگ نمیشد، مگه منو له نکرده بود؟ صدایی در درونم داد میزد: تو اول اونو له کردی! پلکهام به سختی باز مونده بودن، خسته بودم، هرچی میشه تقصیر خودمه. کم کم خواب بهم غلبه کرد و دیگه متوجه چیزی نشدم، دیگه چیزی نبود تا تفسیرش کنم! هنوز چشمهام گرم نشده بود که صدای تلفن توی سرم پیچید. به سختی پلک هامو از هم باز کردم. با صدای خش داری گفتم: بله...

طاها: اوه خونه ای ؟؟؟

آهسته گفتم: نباید می بودم؟

طاها: علیک سلام.

نفس عمیقی کشیدم و پیشونیمو مالیدم وگفتم: سلام.

طاها: الان خانم کریمی هم اونجاست؟

-نه.

طاها: ردش کردی؟

-نه.

طاها پوفی کشید وبا مسخره گفت: الان نباید خونه مهندس می بودی؟

زبونمو گاز گرفتم و چیزی نگفتم، یه لحظه فکر کردم طاها هم با کلفتی من خیلی وقت بود که کنار اومده بود و ککش هم نمیگزید! طاها با کلافگی گفت: سر از کارات درنمیارم، ولی عجیبه خونه ای.

-ناراحتی برم تو خیابون؟

طاها بی توجه به حرفم گفت: صدات چرا گرفته است؟

-طاها حرفتو بزن میخوام بخوابم.

طاها:خواب بودی؟

-طاها بگو

طاها: اون شماره که مزاحمت شده بود ...

بی حوصله و کسل گفتم: خوب....

طاها : مشتاق نیستی بدونی کی بوده؟

-اینقدر مسئله ی مهمیه؟

طاها: فکر کردم شاید برات جالب باشه که از اصفهان تقریبا ماهی چندین بار زنگ میزده، تو برات عجیب نبود کدش از اصفهانه؟

سرمو به پشتی مبل تکیه دادم، و با دست چپم کمی شقیقه چپمو مالیدم وگفتم: آیدی کالرم خرابه!

طاها : از یه تلفن عمومی نزدیک خونه بهت زنگ میزده

-کی؟

طاها: بابا...!

بابا؟ یه لحظه ذهنم از خودم پرسید بابا کیه؟؟؟

توی گوشی زمزمه کردم: بابا؟؟؟

طاها: آره، میخواست مثلا صداتو بشنوه

-چه خوب

طاها با لحنی امیخته به تعجب گفت: خوشحال نشدی؟

-تو از کجا میدونی؟

طاها:وقتی آدرسو دیدم شکم برد، تو که میدونی برادر نازنین مخابرات کار میکنه، زنگ زدم به بابا، با این که اولش زیر بار نرفت اما آخرش خودشو لو داد! خوشحال شدی؟

-چهار ساله ولم کرده به امون خدا، حالا از یه مزاحمت که از سرکوچمون زنگ میزده وهیچ حرفی نمیزده و شب و روز الکی مزاحمم میشده ذوق کنم؟

طاها: ولی بابا دورادور هواتو داشته،همیشه به حسابت پول واریز کرده

-میدونی که تمام این مدت داشتم از حقوق بازنشستگی عزیز معلممون خرج میرسوندم ، از صبح تا شب سگ دو زدنام هم واسه خرج خودم بود، میدونی که حسابم دست نخورده است، میدونی که....

طاها: حالا چرا گریه میکنی؟

-ولم کنین ، چی از جونم میخواین؟!!! و تماسو قطع کردم. زانوهامو بغل کردمو سرمو روش گذاشتم. سفتی زانوهامو به پیشونی داغم فشار میدادم. با صدای تلق تولوقی که از اتاق میومد به سختی به از جا بلند شدم. عزیز داشت از توی یخچالش آب برمیداشت. با دیدن ملحفه خیس لبمو گزیدم، از وقتی خانم کریمی حضور داشت دیگه عزیزو پوشک نمیکردم. جلو رفتم و خم شدم تا عزیزو از روی تخت روی ویلچر بذارم. به سختی این کاروکردم، تشکچه ای که روی خوشخواب عزیز مینداختمو برداشتم بوی ادرار توی ذوقم میزد، اونو توی حموم انداختم و یه تشکچه دیگه رو روی خوش خواب گذاشتم. پتوش هم خیس شده بود، ملافه ها رو عوض کردم، یه پتوی دیگه روی تخت گذاشتم، ویلچر عزیزو به حموم بردم، آب به تشکچه خورده بود و بوی گندی کل حمومو پر کرده بود. جورابامو درآوردم، میخچه انگشت کوچیکم دردناک شده بود! سخت نفس میکشیدم، کار حموم عزیز رو تموم کردم، ویلچرو خشک کردم تا خونه رو نجس نکنه، تن عزیز لباس کردم، خوابوندمش روی تخت، دوباره به حموم برگشتم، مانتومو درآوردم، پاچه های شلوارمو بالا دادم، تشکچه رو که بخاطر خیس شدن سنگین شده بود و به سختی بلند کردم ، بد جور به نفس نفس افتاده بودم، کلی تاید ریختم، با لگد توی لگن به جونش افتادم، میخچه ی پام تا مغز استخونم و میسوزوند، آب داغو بی هوا باز کردم، سرم داغ بود داغ تر شد، تند بستمش، هنوز داشتم لگد میزدم، تاید توی لگن پامو میسوزوند، لبمو گزیدم، شدت لگد هامو بیشتر کردم، به نفس نفس بیشتری افتادم، داشتم کم میآوردم. به هق هق افتادم، اشکهامو پاک کردم، دست تایدیم به چشمم خورد وچشمم سوخت، یه لحظه حس کردم کور شدم. به سختی شیر آبو پیدا کردم، آب یخو به صورتم پاشیدم، داشتم می لرزیدم اما از چشمام اشک میومد و هق هق میکردم، پام میسوخت، سردم بود، سرگیجه داشتم ، داغ بودم، حموم بوی بدی میداد، خسته بودم، چشمم میسوخت، پر بغض بودم، داشتم کم میآوردم.

با صدای بلند توی حموم به هق هق افتادم، پاهام دیگه جونی نداشت، درد و سوزش میخچه پام، درد و سوزش چشمام، درد و سرگیجه سرم، حس گرسنگی دلم ، گلوی خشک و پر هق هقم، ضعف وجودم ، لرز تنم، صدای شر شر آب سرد، خدایا نذار کم بیارم!

حموم رو تمیز کردم، یه دوش ولرم گرفتم، لباس پوشیدم، تشکچه رو روی تراس پهن کردم، به آشپزخونه رفتم تا چای دم کنم، گرسنه بودم ، اما میلی به خوردن نداشتم، تی وی رو روشن کردم. بساطی که تو ساکم بود رو جا به جاکردم، نماز خوندم، ساعت شیش بود، گوشیم رو برداشتم، با دیدن شیش تا میس کال لبمو گزیدم.

چهار تا مال اهورا بود ، یکی مال طاها و یکی مال، در عین ناباوری برای پارسوا بود، چرا بهم زنگ زده بود،. هنوز جوابی به سوالم نداده بودم که وقتی به ساعت تماسش نگاه کردم حس کردم بغضی به گلوم چنگ زد و نا امیدی بود که ..... ساعتش مربوط به یازده صبح بود!

با لرزش گوشیم توی دستم با هول گفتم:بله؟

صدای رسای اهورا تو سرم پیچید: الو تی تی؟

نفس سنگینی کشیدم وسلام کردم.

اهورا :خوبی؟ صدات چه گرفته!!!

-ممنون تو خوبی؟

اهورا: به نظر روبه راه نمیای، طوری شده؟

-نه.

اهورا: صدات گرفته سرما خوردی؟

-نه

اهورا: پس چی؟

-یه ذره گریه کردم

اهورا: واسه چی؟

-میشه توضیح ندم؟

اهورا: از من کمکی برمیاد؟

-نه یه بحثی بود و تموم شد. ویادم افتاد چرا اهورا زنگ زده بود، اووف، خرید. کلا فراموش کرده بودم!

-ببخشید من اصلا یادم رفته بود که باید....

اهورا وسط حرفم پرید وگفت: نگرانم کردی تی تی چی شده؟

-باور کن هیچی!

اهورا: از این دل گرفتگی های دخترونه است؟

-شاید اینطوری هم بشه گفت.

اهورا: فکر نکنم امروز حس خرید داشته باشی.

-آره واقعا ندارم

اهورا: خدای صداقتی

آره خدای پنهان کاری هم لابد هستم!

اهورا: بهر حال دوست داشتم بدونم چی شده.

-حالا شاید گفتم، ولی الان..... و ادامه ندادم.

اهورا: اکی، راستش منم تو رادیو کاری برام پیش اومده ، امشب باید بمونم اجرا دارم، امیدوارم مشکلت حل بشه.

-ممنون

اهورا: امری باشه

-عرضی نیست

اهورا: راستی تی تی....

-بله؟

اهورا:اسم دختره هانیه کاظمیه

لبخندی زدم وگفتم: مبارک باشه

اهورا: سلامت باشی، حیف رو فرم نیستی وگرنه دستم مینداختی!

-پس برو خدا رو شکر کن.

اهورا: نه دلم نمیخواست اینطوری صدات از گریه گرفته باشه

-مریض میشدم خوب بود؟

اهورا: نه اونم نه، کلا همش شاد باشی، خوب کاری نداری؟

-نه

اهورا: هر کمکی ازم بربیاد دریغ نمیکنم

-ممنون

اهورا: تو جای خواهر نداشتمی

-مرسی اهورا، واقعا ممنون.

اهورا آهی کشید وگفت: ولی بعد باید بگی چی شده ها...

-سعی میکنم بگم

اهورا بعد از کلی نصیحت و چرت وپرت به قطع کردن رضایت داد. هانیه و اهورا، یاد اسم خواهرم افتادم، خواهرناتنیم، دختر بابام ، دختر زن بابام، هانیه...! پس بابا بهم زنگ میزد، که فقط یه الوی منو بشنوه!!! هانیه، یادم نمیومد چه شکلیه، دختر بابام بود، فکر کنم الان باید هفت هشت سالش باشه، روی زمین دراز کشیدم، به سقف خیره شدم، شاید اگه ساعت یازده تلفن رو جواب میدادم بهم نمیگفت گرگ صفت!!! آهی کشیدم، ساعت شیش و نیم بود، فکر نمیکردم اینقدر زمان زود بگذره، باید از فردا دنبال کار میگشتم، چشمامو بستم، دستهامو باز کردم، طاق باز خوابیده بودم، به سقف خیره شدم، نگاه سنگین عزیزوحس میکردم، لبخندی زدم، به آرومی از جا بلند شدم و رفتم براش کمی فرنی داغ کردم، درحالیکه قاشق قاشق دهنش میذاشتم لبخندی زد وگفت: دخترم شما ازدواج کردید؟

-نه عزیز

عزیز لبخندی زد وگفت: یه پسر دارم ، براش دنبال دختر میگردم

خندیدم، دایی من قبل از به دنیا اومدن من توی جبهه شهید شده بود!

عزیز ادامه داد:جنگ که تموم شد آدرس بده بیایم خواستگاری

-باشه چشم

عزیز کمی از فرنیش خورد وگفت: کاش منم یه دختر مثل شما داشتم، آفاق همش پی بازیگوشی خودشه

خندیدم و عزیز سیر شد، کمی فرنی هم خودم خوردم، حس میکردم گلوم زخمه و اون مایه داغ کمی روش مرهم میذاشت. ساعت هفت و نیم بود، از توی کمد وسایل جعبه سازیم و درآوردم، مشغول شدم. خیلی نگذشت که تلفن زنگ خورد.

-الو

طاها:بهتری؟

به نگرانیش لبخندی زدم وگفتم: طاها بد بودم؟

طاها: میخوای سر منو شیره بمالی، من که میدونم داشتی گریه میکردی، چی شده؟

-مهم نیست...

طاها: چیزی هست و مهم نیست؟

-بیخیال دیگه داداشی

طاها: نبینم خواهرم بغض کنه

نفس عمیقی کشیدم وگفتم:طاها خوبم

طاها:باشه، میدونم دروغ نمیگی، همیشه خوب باش

-چشم

طاها: کاری نداری؟

-نه

طاها: زنگ زدم حالتو بپرسم

-مرسی

یه جعبه ی ستاره ی قرمز درست کردم، روشو با روبان طلایی تزیین کردم، وسطش و.... با صدای آیفون از جا پریدم.

گوشیو برداشتم

-بله

صدای مضطرب مردی گوشمو نوازش کرد!

فصل هفت:جستجو

آیفون توی دستم خشک شده بود!

-تی تی خانم!

خانم؟ شدم خانم، مگه گرگ صفت نبودم، مگه نگفتی پستم، باز شدم خانم؟؟؟ وسط دعوا از دوم شخص جمع رسیدی به برو گمشو، یه بار نشد منو تو صدا کنی ، اما گفتی گم شم، خوب شدم، حالا شدم خانم؟؟؟

صداش دوباره اومد

-تی تی خانم منزل هستین؟

تین؟؟؟ چه تینی؟؟؟ چه خانمی، مگه نشده بودم تو؟ مگه....؟؟؟!!!!

صدای پر استرسش دوباره توی سرم پیچید.

-تی تی خانم تو رو خدا جواب بدید.

با صدایی که خودم هم نشنیدم دوباره زمزمه کردم: بله، مهندس!

تو برای من مهندسی، چه وقتی بگی تی تی خانم، چه وقتی بگی گرگ صفت، چه وقتی بگی عروس فرنگی، چه وقتی بگی...

پارسوآ خفه گفت: پرند پیش شماست؟

-نه!

پارسوآ بلند گفت: نـــــــه؟؟؟ استرسش به من هم منتقل شد. آهسته گفتم: صبر کنید.

تند به اتاق رفتم، مانتویی رو تنم کردم وشالیو روی سرم پرت کردم، چادر مشکی معمولیمو از جا لباسی کشیدم ، کلیدو برداشتم، کفش داغونیو که معمولا برای پهن کردن لباس روی پشت بوم و خرید ضروری تا سرکوچه و اومدن پست چی برای آوردن قبض ها بیرون میذاشتمو پام کردم و پله ها رو بدو بدو پایین رفتم. در رو باز کردم، پارسوآ به بدنه اتومبیلش تکیه داده بود. جلو رفتم، سرشو با هول بالا گرفت وگفت: تی تی خانم.... صداش پر استرس بود، آروم سلام کردم وپرسیدم: چی شده؟

پارسوآ: پرند.... پرند نیست.

لبمو گزیدم وگفتم: یعنی چی نیست؟

پارسوآ با کلافگی گفت: از ساعت سه نیست. الان هشت شبه.

با تعجب گفتم: از سه بعداز ظهر....

پارسوآ جلوی ماشینش روی زمین نشست و سرشو میون دستهاش گرفت و گفت: به خدا نمی دونم.....! درمونده جلوی ماشینش نشسته بود ، به خدا هم نمیدونست دختر سیزده سالش از سه بعد از ظهر تا الان که هشت شب بود کجاست !!! کمی جلو رفتم وگفتم: یعنی رفته؟ سرشو بالا گرفت و گفت: پیش شما.... جمله اشو کامل نکرد. با حرص گفتم: مگه آدرس اینجا رو بلده؟ با کف دست ضربه ای به پیشونیش زد و گفت: نمیدونم! با صدای بلندی گفتم: یعنی چی نمیدونید؟ بهم نگاه کرد وآب دهنشو فرو داد وگفت: اون هیچ جا رو نداره بره!

-خونه ی دوست ... آشنا... فامیل....

پارسوآ خفه گفت: نبود.....

لبمو گزیدم وچادرمو با حرص روی سرم صاف کردم وگفتم: یعنی چی نبود؟

پارسوآ: نبود، اون هیچ جا رو بلد نیست، تا مدرسه رو به زور میره، الان .... لبشو گزید....

بغض کرده بود ، ژولیده بود، لباساش مرتب نبود، شلوار جین معمولی ای پوشیده بود و یه پیراهن سورمه ای رنگ و رو رفته، کتونی های مشکی، موهای شونه نکرده،.صورتش اصلاح شده بود، روی پیشونیش یه کبودی کوچیک بود، خسته بود ، درمونده بود، زیر چشمهاش گود بود. دخترش هم نبود!!! پوفی کشیدم، چند لحظه خیره نگاهش کردم وگفتم: برید خونه شاید تا الان برگشته باشه. نشنید چی گفتم.

-مهندس؟

بهم زل زد وگفت: شما نمیدونید کجاست؟

-من از کجا باید بدونم، با پوزخند گفتم: اون دختر شماست!

به سختی روی پاش ایستاد، دستشو روی کاپوت ماشینش گذاشتو بهش تکیه کرد. اونقدر خمیده ایستاده بود که حس میکردم هرآن احتمال داره بیفته، و من گارد گرفته بودم تا اگر افتاد....! آهی کشیدم و به سمت در ورودی چرخیدم. صدام کرد....

پارسوآ: تی تی خانم. بدون اینکه برگردم ایستادم. پارسوآ آهسته گفت: کمکم کنید. به سمتش چرخیدم.بهش نگاه کردم، سرشو پایین انداخته بود. شرمنده بود ... نبود... نمیدونم، ولی خانم بودم! باز خانم بودم، باز عروس فرنگی بودم، باز خوش سلیقه بودم، باز ، الان گرگ صفت نبودم که اگه بودم خانم نبودم! زمزمه کرد: بخاطر ظهر، من معذرت میخوام! نفسمو با کلافگی فوت کردم. آب دهنشو قورت داد و گفت: همه حرفاتون، حق با شما بود. رومو ازش گرفتم. دوباره گفت: تی تی خانم، خواهش میکنم! درو باز کردم. حس کردم جلو اومد، آروم زمزمه کرد: من نمیدونم باید چیکار کنم! تک پله ای رو بالا رفتم. پارسوآ دوباره گفت:خواهش میکنم کمکم کنید! لبمو گزیدم، یه قدم دیگه جلوتر رفتم. حس کردم با نهایت عجز و التماس گفت : تی تی خانم....! نفسمو رها کردم، کاش یه بار دیگه صدام بزنه، کاش یه بار دیگه خانم باشم! در عین ناباوری من گفت: تی تی خانم.....! لبخندی از روی رضایت زدم! به سمتش چرخیدم خیره نگاهم میکرد، از اون نگاها که با خودم کلنجار میرفتم تا توش غرق نشم، سرمو پایین انداختم. باز یه تصمیم آنی از من ، از اون مدل تصمیما که اگر نمیگرفتم تا عمر داشتم خودمو نمی بخشیدم! آهسته گفتم: میرم لباسمو عوض کنم.

حس کردم لبخند کمرنگی زد و من پله ها رو با سرعت بالا رفتم، لباس درست و درمونی پوشیدم، کیف و گوشیمو برداشتم، زنگ خانم سرمدی رو زدم و ازش خواهش کردم مراقب عزیز باشه. با روی خوش قبول کرد و من از آپارتمان خارج شدم. بادی به صورتم خورد، حرکت درختها رو میدیدم، کاج تکون میخورد، سیم تیر برق هم همینطور، موهای پارسوآ هم همینطور، چادر من هم همینطور! پارسوآ به بدنه اتومبیلش تکیه داده بود، به ساعتش نگاه میکرد. آهسته گفتم:بهتره بریم خونه دوستش. پارسوآ سرشو بالا گرفت وبا گیجی گفت: پنج ساعته از دخترم خبری ندارم... با آرامش گفتم: مهندس نگران نباشید. سلانه سلانه سوار اتومبیلش شد و من در جلو رو باز کردم و نشستم. بی اختیار نفس عمیقی کشیدم و بوی عطرشو بلعیدم، دلم نمیومد دم خوشبویی که تو ریه هام بود و با بازدم مسخره ای خالی کنم، ولی مجبور شدم. قبل از روشن کردن ماشین گوشیشو به سمتم گرفت وگفت: اگه ممکنه شماره ی پرند رو بگیرید، تا الان که خاموش بوده! سری تکون دادم، استارت زد اما مکثی کرد وگفت: فکر نمیکردم کمکم کنید...! کمربندمو بستم وگفتم:پرند برای من هم عزیزه! پارسوآ : اگه بلایی سرش .... تند میون کلامش اومدم وگفتم: مهندس، ما پیداش میکنیم! زمزمه کرد : ما..... بهم نگاه کرد! سری تکون داد وگفت: بله، ما ، پیداش میکنیم. و با سرعت راه افتاد.

-بریم خونه ی کیانا

پارسوآ: اونجا رفتم

-بریم آدرس چند نفر دیگه از دوستاشو بگیریم

پارسوآ باشه ای گفت  به سمت ونک حرکت میکرد. نمیدونم از ونک به سمت خونه خودشون راه داشت یا نه، چون خونه کیانا فقط دو خیابون با خونه اشون فاصله داشت. سرمو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و هر از گاهی شماره موبایل پرندو که به نام پرنده ی من تو گوشی پارسوآ ذخیره شده بود زنگ میزدم و آوای سرکوب کننده زنی تو سرم میپیچید که خاموشه. نفس عمیقی کشیدم وبه نیم رخ نگران پارسوآ خیره شدم، زیر لب یه چیزهایی میگفت.

-مهندس؟ به روبه رو خیره بود،

دوباره صداش زدم، : مهندس؟

بهم نگاه کرد وگفت: پرند جواب داد؟

-نه

پارسوآ با صدای خش داری گفت: ساعت هشت و نیمه

لبشو زیر دندون هاش فشار داد و آروم گفتم: به اعصابتون مسلط باشید

پارسوآ با حرص گفت:چطوری؟ میشه بفرمایید چطوری؟؟؟

-نمیدونم، اما حرص ونگرانی شما پرند رو پیدا نمیکنه! بهتره تمرکز کنید وبا شناختی که از دخترتون دارید..... پارسوآ کاملا غیر منتظره داد زد: من اصلا هیچ شناختی از دخترم ندارم، شما درست می فرمایید.

-منظورم این نبود.

پارسوآ با داد گفت : پس منظورتون چیه؟

هنوز خانمم .... فقط نمیدونم چرا داد میزنه؟!

آهسته گفتم: بی مسئولیتی خودتونو گردن دیگران نندازید! با حرص از لا به لای دندون های کلید شده اش گفت: من اصلا یه آدم بی مسئولیت، شما که ادعاتون میشد چرا هیچی راجع به دخترم بهم نگفتید؟

-الان وقت این بحث نیست.

با آشفتگی بارزی آرنجشو لبه ی پنجره گذاشت، و کف دستشو لای موهاش فرو برد. با لحن ملایمی گفتم: بعد از رفتن من بینتون اتفاقی افتاد؟ پشت ترافیک مونده بودیم، پارسوآ سرشو به پشتی صندلیش تکیه داد وگفت: یه بحثی بینمون شد.

-زدینش؟

پارسوآ : فقط یه سیلی.

-چرا؟

پارسوآ: گفت چرا شما رو بیرون کردم.

-شما هم زدینش؟

پارسوآ: گفت شما تا وقتی که بودید اون خوشحال بود.

-بعد زدینش؟

پارسوآ بی توجه به حرفم گفت: گفت شما بهش توجه میکردید، بیشتر از من. حرفی نزدم پارسوآ گفت: گفت شما خیلی خوبید، گفت حق نداشتم سر شما داد بزنم، گفت شما بهش قول داده بودید که چیزی نگید، گفت شما .....

با انگشتهاش محکم فرمون ماشینو فشار میداد. پوست دستش سفید تر میشد. دوباره ادامه داد: گفت بخاطر شما نمره ریاضیش بیست شده ... گفت .... گفت .... گفت شما رو بیشتر از من دوست ..... اجازه ندادم جمله پر حسودیشو کامل کنه ، تند گفتم: راه باز شد.  نگاهی بهم کرد و راه افتاد. با دیدن یه آپارتمان با نمای گرانیت سیاه ، اون هم در محله ای از ونک، جلوی آیفون تصویری که روی کادر باریکی نوشته شده بود "زمردی" نفسمو کلافه بیرون فرستادم، اینجا اون خونه ای نبود که تولد برگزار شد! پارسوآ حرف میزد، من به نمای خونه نگاه میکردم. آقای زمردی و کیانا جلوی در اومدند. پارسوآ هنوز حرف میزد ، مرد قد کوتاهی با موهای کم پشت اماچهره ای مهربون گفت: منم نگرانم... کیانا شماره تلفن میداد ، من هنوز درگیر اون نمای گرانیتی سیاه بودم، از پنجره کیوان رو دیدم، با دیدن من فوری پرده رو کشید. لبمو گزیدم، پارسوآ صدام کرد سوار ماشین شدیم. پارسوآ باز حرف میزد.خشک شده بودم، از پنجره دوباره به نمای گرانیتی نگاه کردم، سایه کیوان رو دیدم، ترسیدم، به پارسوآ نگاه کردم، سکته میکرد!!! گیج برای خودم گفتم: نیست....

-شما مطمئنید که اینجا خونه ی آقای زمردیه؟

پارسوآ: بله؟

بهم با خیرگی نگاه کرد، انگار که بگه مگه آقای زمردی رو ندیدی؟! دستی به صورتم کشیدم وبلند برای پارسوآ گفتم: نیست...

پارسوآ :چی نیست؟

-اینجا اون...

با حرص گفتم: برید سمت خونتون.

پارسوآ: خونه؟چرا؟

-فقط برید به خیابون ....

پارسوآ با بهت نگاهم میکرد، با حرص گفتم: اینجا اونجایی نبود که ما به تولد اومدیم! پارسوآ هنوز نگام میکرد.خیلی نگذشت که صدایی مثل چی ازش شنیدم. ناچارا تکرار کردم، مستاصل بهم نگاه میکرد و در نهایت گفتم: شاید اونجا باشه!

نفهمیدم با چه سرعتی حرکت کرد. ترافیک بالای شهر سنگین بود، عصبانیتشو حس میکردم، داغی و حرارتی که از جانبش به سمت من میومد منو هم داغو عصبی میکرد، کنار دستش نشسته بودم ، هر حسی که داشت من هم داشتم. فکرم پیش پرند بود، سایه کیوان روی مخم بود. با صدای پارسوآ که گفت: آدرس دقیقا کجا بود؟ بهش نگاه کردم و با سر خم کرده و شرمنده ای توضیح دادم از کجا بره .هنوزکوچه ی مورد نظرو پیدا نکرده بودیم که گفت: تولد هم اینجا بود؟

-بله

پارسوآ فکشو روی هم میسایید، رومو ازش گرفتم وگفتم: باید زودتر از این ها بهتون میگفتم. حرفی نزد! با دیدن کوچه واردش شدیم، مقابل آپارتمان ایستاد، چشمهاشو بست و باز کرد، درحالی که از حرص حدقه چشمهاش سرخ بود گفت: این آپارتمان رو من برای آقای زمردی ساختم. لبمو گزیدم و پارسوآ توضیح داد: برای همین جا پول کم آورد و من کمکش کردم، حالا دخترم... مشتی روی فرمون کوبید که باعث دراومدن صدای بوق شد. با کلافگی پرسید :زنگ چندم؟ جوابشو دادم و قبل ازا ینکه از ماشین پیاده بشه گفت: زیادی خوش قولین تی تی خانم! در اتومبیل رو کوبید. وارد ساختمون شد ، انگار نگهبانی درو براش باز کرده بود، بعد از شاید گذشت پنج دقیقه برگشت و گفت: مطمئنید؟ با تعجب گفتم: بله مطمئنم، همین جا بود!!! پارسوآ شونه هاشو بالا انداخت وگفت: این طبقه خونه دانشجوییه چند تا پسر جوونه. لبمو گزیدم و به چشمهای پارسوآ خیره شدم.تقریبا هر حدسی که میزدم درست از آب در میومد، پرند داری چیکار میکنی؟! نفسمو به سختی بیرون دادم وگفتم: اینجا خونه کیوانه! پارسوآ اخم هاشو درهم فرو کرد وگفت: کیوان؟؟؟ چشمهاش در ص

/ 0 نظر / 41 بازدید