رمان ایرانی پدر خوب (2)

هندزفری مو توی گوشم گذاشتم و به سرعت قدم هام اضافه کردم...

صدای گوینده رادیو جوان تو گوشم بود ... درحالی که زیپ گرمکنم رو بالا میکشیدم ... چادرمو روی گرمکنم صاف کردم. از اینکه همه ی نگاه ها به سمتم بود که داشتم با چادر توی پارک پیاده روی میکردم بدم میومد با تمام عادتی که به این نگاه ها داشتم اما بازم یه جوری تعجب میکردن که انگار من چه لباسی پوشیدم. مطمئن بودم که اگه یه دختر برهنه ساعت هفت صبح توی پارک پیاده روی تند میکرد اینطوری نگاهش نمیکردن که به من خیره میشدن.

درست از وقتی که اومده بودم تهران این پوشش رو انتخاب کردم. حس میکردم بهم امنیت بیشتری میده ... در بدو ورود به دانشگاه هم حتی چادری نبودم اما از وقتی که با عزیز زندگی میکردم و داشتن همسایه هایی مثل حاج آقا یداللهی و خانم شاپوری یه جورایی انگار بهم تلقین شد که یه دختر تنها با یه پیرزن کم حواس باید پوشش درستی داشته باشه وگرنه براش حرف در میارن. نمیتونم صد در صد بگم برای خوشایند دیگران چادری شدم اما این جور حجاب واقعا باعث میشد خیلی از نگاه ها رو دنبال خودم یدک نکشم... شاید یه پرش رو به کمال بود که قبلا زیاد بهش اهمیت نمیدادم اما حالا خوشحال بودم که همه منو با تعجب نگاه میکنن یک تعجب از اینکه شاید یه دختر چادری که صبح توی پارک برای سلامتیش پیاده روی میکنه صورت بامزه ای داره ،همین نه بیشتر و مسلما نقل بحث هم میشم... لابد برای کسی تعریف میکنه ... اوه باز تفسیرات من شروع شد. چادرمو مرتب کردم. دوست خوبی بود باعث میشد کسی کاری به کارم نداشته باشه همین کلی می ارزید. توی پارک با دیدن شهروز که به طرفم میومد لبخندی زدم .

یکی از پای ثابتین ورزش صبحگاهی پارک سر خیابون خونه بود پنج شیش ماه پیش باهاش آشنا شده بودم یه بار که یه سگ دنبالم کرده بود ساعت هشت صبح اومد نجاتم داد بعد فهمیدم سگ خودشه و کلی باهاش دعوا کردم ... همون یه دعوا برای اینکه هر روز صبح قیافه نحس با نمک سگشو ببینم کافی بود... بهم رسید باخنده گفت: به به تی تی خانم سحر خیر... ایستادم و با نفس نفس گفتم: سلام... صبح بخیر...

شهروز : واینسا ... عرق کردی سرما میخوری... با هم شروع کردیم به تند راه رفتن که گفت: چه خبرا؟

-سلامتی... ویلیام(سگش) کجاست؟

با لبخند شرورانه ای گفت: باز که دلت واسه اش تنگ شده؟

-خدایی امروز نیاوردیش؟

شهروز دو انگشتشو گذاشت تو دهنش و یه سوت بلند کشید ... وای خدا بخیر بگذرونه ... با دیدن ویلیام که از نژاد روت ویلر بود و خیلی هم زشت و ایکبیری بود در حالی که به سمتمون می دوید با استرس گفتم: بفرستش بره... بخدا به چادرم بخوره نجس بشه من میدونم و تو. شهروز با خنده گفت: یه بار میخوای ببینیش یه بار میگی بفرستم بره. من از دست تو چه کنم؟

-چمچاره...

ویلیام به سمت صاحبش اومد و خودشو لا به لای پاهاش میچرخوند. تقریبا ازش نمیترسیدم یعنی از قیافه اش اصلا خوشم نمیومد اما رابطه ام باهاش بد نبود دورا دور طوری که به چادرم نخوره می دیدمش و بهش لبخند میزدم. البته ارتباطم با گربه ها بهتر بود تا سگها! ولی در کل عاشق حیوون ها و گل و گیاه ها بودم... شهروز نفس عمیقی کشید وگفت: کارت درست شد؟

-نه متاسفانه ... آخر هفته رسما بیکار میشم...

شهروز سری تکون داد وگفت: نمیدونم پیشنهادی که میخوام بهت بدم صحیح هست یا نه. اما چون خودت گفته بودی... با ذوق گفتم: واسم کار پیدا کردی؟

شهروز: من که نه ... یعنی راستش مطمئن نیستم قبول کنی...

-خوب آره ... هرکاریو که نمیکنم... شهروز لبخندی زد و گفت:حالا بیا خود رعنا برات توضیح میده. رعنا همسرش بود. دو تایی با هم به پیاده روی میومدن. ولی شهروز بیشتر میدوید و رعنا بخاطر شرایطش که یه کوچولو حامله بود پیاده روی میکرد. با دیدن رعنا که تپلی روی نیمکت نشسته بود لبخندی زدم و با خوش رویی جلو رفتم و سلام کردم. رعنا به سختی از جاش بلند شد وگفت: به به... ببین کی اینجاست... احوال تی تی جون ... صورتمو بوسید و گفت: کم پیدایی... شهروز با گفتن: منو ویلیام یه دوری میزنیم ... ازمون فاصله گرفتن... رعنا دستشو پشتم گذاشت وگفت: خوب خانم ستاره ی سهیل... با خنده گفتم:رعنا دست بردار ... همش یه روز پارک نیومدم... رعنا خندید وگفت: اینقدر به بودن و دیدنت عادت کردم بخاطر همین گفتم...

-لطف داری...

دوست داشتم زودتر بره سر اصل مطلب اما خودشو کمی جا به جا کرد ... بهش نگاه کردم و گفتم: طوری شده؟

رعنا: این نیمکتا هم سرده هم سفته کمردرد گرفتم ...

-چشم میگم براتون مبله اش کنن...

رعنا خندید و گفت: میدونم الان دل تو دلت نیست... شهروز رو فرستادم دنبالت که بیارتت اینجا باهات حرف بزنم...

-راجع به کار؟

رعنا: امیدوارم از دستم دلخور نشی فقط...

-نه واسه چی؟ خوب یا قبول میکنم یا اگه خوشم نیومد قبول نمیکنم دیگه هان؟

رعنا به شوخی به شونه ام زد وگفت: دمت گرم که اینقدر میفهمی... راستشو بخوای یکی از اقوام ما یکم تو زندگیش درگیری داره وقتش به کارای متفرقه اش نمیرسه ... اینه که دنبال یه آدم مطمئن میگرده هفته ای یه بار ...

و سکوت کرد. چشمم به دهنش بود... خوب بگو دیگه!

-خوب؟

رعنا: یه کم خونه اش رو تمیز کاری کنه و برای یه هفته آشپزی کنه ... البته پولش عالیه ... یعنی شهروز که بهم گفت با خودم گفتم من شرایطشو داشتم خودم میرفتم...

-یعنی برم خونه اشو تمیز کنم؟

رعنا شرمنده گفت: آره دیگه ...تمیز کاری و گرد گیری و پختن غذا البته بیشتر آخری... چون مرده، آرشیتکته ...تازگی ها هم مشغول پایان نامه ارشدشه پارسال فوق عمران قبول شده بود...

-آهان...

به کتونی هام خیره شدم ورعنا گفت: ناراحت شدی؟

-نه بابا واسه چی؟

رعنا:راستش شهروز گفت بهت نگم ناراحت میشی اما من از سر دوستی بهت گفتم ، گفتم شاید اگه خیلی به کارنیاز داشته باشی اینو قبول کنی...

-شماره تلفنی آدرسی چیزی ازش داری؟

رعنا: آره ... اتفاقا با خودم آوردم... توکیفش فرو رفت و من فکر کردم یعنی اینقدر وضع و اوضاعم خرابه که برم بشم کلفت خونه یه آقای مهندس!!!

هرچند از دست رعنا و شهروز ناراحت نبودم و این کارشونو گذاشته بودم به حساب لطف و خیرخواهیشون. اینکه خواستن یه لطفی در حق دوستشون بکنن. اما نمیدونم... شایدم اگه بیکاری و بی پولی خیلی بهم فشار بیاره قبولش میکردم. رعنا یه ورق بهم داد که روش شماره و کروکی و آدرسو نوشته بود. با لحنی که سعی میکردم عادی باشه گفتم: اشکالی نداره که فکر کنم؟

رعنا: نه قربونت برم... تی تی جون شرمنده ها. من پیش خودم گفتم شاید قبول کنی...

-تا هفته دیگه جوابتو میدم باشه؟

رعنا لبخندی زد وگفت: باشه ... تی تی؟

-بله؟

رعنا:ناراحت شدی؟

-نه دیوونه ... خلی ها...

رعنا:خیالم راحت باشه؟

با خنده گفتم: آره... راستی این آقا مهندس چند سالش هست؟

رعنا با خنده گفت: 29 - 28 ... تازه یه شرکت تاسیس کرده اینه که درس و کارهای خونه و کارهای شرکت رو نمیتونه با هم انجام بده... پسرخوبیه ... البته نا گفته نماند شما وقتی میری به خونه اش که ایشون نیستن و معمولا تا آخر شب دیروقت تو شرکت جدید التاسیسشه... من تو رو جای امن و امان میفرستم عزیزم...

-حالا چه نسبتی با تو داره؟

رعنا لبخندی زد وگفت: شهروز بهم گفته بهت نگم دروغش اینه که قرار بود بهت بگم دوست خانوادگیمونه اما راستشو بگم بهتره. پسرعمومه. پدر و مادرش سال پیش فوت شدن تا قبلش با اونا زندگی میکرد. خودشو غرق کار و درسش کرده حالا ریش و قیچی دست خودت. راستی تی تی از من میشنوی برو پسر خوبیه شاید دری به تخته خورد و یه بادا بادایی دعوت شدیم... و بلند خندید.

از حرفش خندیدم و فکر کردم عین این فیلم های جشنواره ای برم خدمتکار یه خونه بزرگ و یه پسرجوون مجرد بشم و تهش هم لی لی لی حوضک!!! از فکرم خندیدم... به ساعت نگاه کردم... 9 بود... دیگه باید میرفتم خونه یه دوش میگرفتم و صبحونه میخوردم و میرفتم بوتیک. این روزای آخری نباید بهونه دست فریبرز میدادم . همینطوری هم کلی از دست روزگار شکار بود!!!

از رعنا کلی تشکر کردم و بهش گفتم که خودم بعدا خبرش میکنم بعد از اینکه فکرامو کردم. مسلما جوابم منفی بود بیشتر بخاطر تعارف و این حرفها تصمیم گرفتم به رعنا بگم روی پیشنهادش فکر میکنم وگرنه جوابم برای خودم مشخص بود. خداحافظی کردم و بهش سپردم از شهروزم خداحافظی کنه. تا خونه با صدای مجری خوش صدا و پر انرژی رادیو جوان دوی ماراتون رفتم و کم و بیش فکر کردم. اگه طاها و زنش بفهمن من رفتم خونه یه مرد مجرد کلفتی ، حتما منو میکشن...!

زود دوش گرفتم و صبحونه عزیزو دادم ، خدا صاحب کارخونه ایزی لایفو سلامت نگه داره! عزیزو بقچه کردم و چند بار محکم صورتشو بوسیدم و تمام وسایلی که توی یخچال کنار تختش بود رو چک کردم تا وقت گرسنگیش ضعف نکنه. خوشبختانه حواسش به این یه موضوع خوب قد میداد. از خونه خارج شدم. کولمو روی شونه انداختم و توی ایستگاه ایستادم. خیلی زود به مغازه رسیدم. با دیدن فریبرز که توی مغازه نشسته بود لبخندی زدم وسلام کردم. سرشو بالا گرفت وگفت: به به ... تی تی خانم  چطوری؟ صبح بخیر... از این احوالپرسیش شوکه شدم. اصولا همیشه غر میزد چرا دیر اومدی!!! روی صندلی نشستم وگفتم: چه خبر؟ دشت کردی؟

فریبرز : نه هنوز...

کوله امو روی قفسه گذاشتم و ازشیر آب سینکی که کنار اتاق پرو در کنج مغازه بود یه سطل رو پر آب کردم و طی رو برداشتم وفریبرز گفت: چیکار میکنی؟

-اینجا رو تمیز کنم دیگه ...

فریبرز بلند شد و به سمتم اومد وگفت: نمیخواد بیا اینجا بشین دو روز دیگه میخوایم بریم چیو تمیز میکنی؟ دلم یهو گرفت... واقعا قرار بود این مغازه رو تخلیه کنیم!!!! سرمو تکون دادم تا از فکرهایی که توش چرخ میخورد پاک بشه. فریبرز بهم نگاه میکرد. یه مدلی مهربون بود قیافه اش. دقیقا برخلاف بقیه روزها ... روی صندلی نشستم و بهش زل زدم . فریبرز چشماشو چپ کرد و منم خندیدم. فریبرز لبخند نامحسوسی زد وگفت: نظرت چیه امروز کارو تعطیل کنیم؟ با تعجب گفتم: واسه چی؟ فریبرز شونه هاشو بالا انداخت وگفت: همینطوری... یه نهار بهت بدهی دارم. نهار؟ اصلا یادم نمیومد واسه چی فریبرز بهم ناهار بدهکاره. از نگاه عجق وجقم گرفت که هیچی حالیم نشد از حرفش. لبخندی زد وگفت: بابا سر دربی؟ ازم قول گرفتی سر برد تیم بهت ناهار بدم...

-آهان...

فریبرز: هااان...

خندیدم وگفتم: اون که یه شوخی بود.

فریبرز ابروشو بالا داد وگفت: یعنی من بیخود جدی گرفتمش؟

لبخندی زدم وگفتم: نه ... منظورم این نبود، خوب حالا چی؟ میخوای امروز کارو تعطیل کنی و به من نهار بدی؟

فریبرز: اشکالی داره؟

-نمیدونم ... پس فروشمون چی؟

فریبرز: حالا فروختیم فروختیم نفروختیم هم بیخیالش ... زیاد مهم نیست. خوب بریم؟ شونه هامو بالا انداختم وگفتم: پس بریم یه رستورانی که من میگم.

فریبرز: یعنی نریم پرستو؟

رستوران پرستو درست مقابل پاساژ بود وتمام پیش خدمتهاش و کارکنانش اکثر فروشنده ها رو میشناختند. بنظرم خیلی جالب نمیومد که بریم اونجا، اصلا صورت قشنگی نداشت بخصوص اینکه من دوست نداشتم آتو دست کسی بدم. من تی تی با این وضع و اوضاع و اخم و تخمی که واسه همه میومدم حالا با صاحب کارم برم پیتزا بخورم... مردم چی میگن! هرچند تو فرهنگ ذهنیم اینکه یه نهار با کسی بخورم اصلا اشکالی نداشت ... چون به فریبرز مسلما اجازه نمیدادم از جوانب و حد خودش بگذره.

-نه نریم... بریم یه رستوران سنتی ... من زیاد از حال و هوای پرستو خوشم نمیاد.

فریبرز: باشه هرچی تو بگی...

-اوه چه مهربون... اصلا بهت نمیاد.

فریبرز لبخندی زد وگفت: امروز تلافی تمام روزهای بداخلاقیمه ... میخوام جبران کنم.

-فقط تو یه روز جبران میشه؟ فریبرز سرشو پایین انداخت و زیرزیرکی نگام کرد وگفت:تو هرچند تا روزی که تو بخوای. با تعجب بهش نگاه کردم.

فریبرز سرشو تکون داد وگفت: خوب بریم دیگه ... از حرفش خیلی تعجب کردم. روز اولی که دیده بودمش برام مشخص کرد که حق ندارم ادا اصول دخترونه و عشوه و ناز وغمزه بیام و با توجه به قیافه و ظاهرم بعدها بهم گفت که از کار کردن کنارم راضیه و این برام یه امتیاز مثبت حساب میشد که کنار کسی کار میکنم که درک خوبی رو این مسائل داره.

به هرحال پیشنهادمو مبنی بر اینکه بریم یه رستوران سنتی یا چلو کبابی قبول کرده بود و به قول خودش دوست داشت یه امروز رو طوری رفتار کنه که جبران تمام بد اخلاقی هاش باشه. البته درک بعضی از رفتارهاش ونگاه های خیره اشو لبخند های گاه وبیگاهش برام سخت بود. من مثل همیشه بودم همون آدم در همون پوسته جدی و نسبتا خندانم درست مثل همیشه، اما فریبرز!

مقابلش روی تخت چهار زانو نشسته بودم . فاصله امون مناسب بود اما نمیدونم چرا دوست داشتم بیشتر ازش دور بودم و مدام فکر میکردم کاش تختی که روش با یک قالیچه با تار و پود سرخ و گل های رنگین نقش بسته شده بود کمی طویل تر بود.

فریبرز منو رو برداشت وگفت: چلو کباب برگ مخصوص رو هستی؟

-نچ...

فریبرز از بالای منو به من نگاه کرد و گفت: نه؟

-نه ... من دیزی سنگی میخوام...

فریبرز لبخندی زد وگفت: مگه نگفتی بریم چلو کبابی...

-خوب اینجا رو میگن چلو کبابی دیگه ولی من دیزی سنگی میخورم و نون سنگک و دوغ.  ترشی و زیتون پرورده هم میخوام.

فریبرز خندید وگفت: ای ول... نمیدونستم دیزی دوست داری.

-وای عاشقشم...

فریبرز یکیو صدا کرد و پسر جوونی که یه لباس سنتی که با شال کمرشو بسته بود و یه کلاه بامزه مشکی هم سرش کرده بود و طرح لباسش هم بته جقه و گل بوته و طرح های اسلیمی داشت جلو اومد. سفارشمونو دادیم و تا وقتی که غذا برسه ، فریبرز مشغول قلیون کشیدن بود. منم به حوض آبی فیروزه ای نگاه میکردم که درست وسط رستوران سنتی قرار داشت و یه حال و هوای نازی رو به فضای سنتی بخشیده بود. غذا رسید. من سفره رو پهن کردم و فریبرز داشت نون خرد میکرد برای تیلیت. با یه مشت کوبنده پیاز و خرد کردم. از اینکارم فریبرز خندید و سرشو تکون داد وگفت: ای ول ... از این کاراها بلد بودی؟

-پس چی فکر کردی؟

فریبرز گوشت کوبیده رو درست کرد و جفتمون با ولع مشغول شدیم. عجب دیزی سنگی تپلی بود. با اینکه جا نداشتم تا تهش بخورم اما زورمو زدم. اینقدر بدم میومد ازاینکه غذام اضافه بمونه. فریبرز غذاش تموم شد. من با ته مونده دوغم وقت میگذروندم. فریبرز با کمی من من گفت: راستش نتونستم کاری برات جور کنم...

-عیبی نداره ... حالا کو تا آخر هفته ... خدا بزرگه. فریبرز سرشو پایین انداخت وگفت: میخوام جای دیگه رو اجاره کنم. چشمام برقی زد و گفتم: منم می بری پیش خودت؟ فریبرز اخمی کرد وگفت: یه مدت میخوام برم ترکیه جنس بیارم.

-چه خوب... فریبرز زیر چشمی بهم نگاه کرد و مفصل انگشت هاشو ترق ترق شکست. میدونستم کلامش ادامه ای هم داره و دقیقا منتظر ادامه حرفهاش بودم. فریبرز بعد از یه سکوت مدت دار گفت: میدونی چیه تی تی... من فکر میکنم ... یعنی نمیدونم چطوری بگم. تا به حال توی چنین موقعیی گیر نکرده بودم. من هنوز مشتاق به حرفهاش گوش میدادم. پس کارم ردیف شده بود ای خدا ... یعنی میشد. از فریبرز ممنون میشدم تا عمر دارم. فریبرز با کلافگی گفت: تو از اون دخترا نبودی... یه مدل خاص بودی.... یعنی هستی ها... چطوری بگم... با گیجی بهش نگاه میکردم.

فریبرز کله اشو خاروند و گفت: تی تی من از روز اول یه جورایی ازت خوشم اومد. از این اتکا به نفست و... کار کردنت. میدونی خیلی برام جای احترام داری تا ... تا دخترایی که از جیب بابا ننه اشون میخورن... تو و لباس پوشیدنت ... تو این شیش ماه حواسم بهت بود. خیلی دختر خوبی هستی. خنده ام گرفته بود.حالا منظورش چی بود. البته خودمو کنترل کردم که نخندم اما لبهام اصلا تحت اختیار خودم نبود و یه لبخند محوی رو صورتم بود. با همون قیافه که به زور خنده رو حبس کرده بودم گفتم: خوب این تعریفات رو به حساب چی بذارم؟

فریبرز سر به زیر گفت: من فریبرز احمدی ام ... بیست و خرده ای سالمه  تا دوم دبیرستان خوندم  تک پسر خانواده ام زندگی متوسطی داریم بچه پایین شهرم همیشه کار میکردم دوست دختر هم بگی نگی داشتم نماز و روزه هم که ای بگی نگی اهلشم  با این حال من ...

یه نفس عمیق بلند بالا کشید وگفت: نمی تونم بهت پیشنهاد دوستی بدم چون اصلا به تریپت نمیاد منم از این بی سر و سامونی خسته شدم یه جورایی حس میکنم دختری که میخوامو پیدا کردم نمیخوام راجع به من فکر بدی بکنی من تو این مدت خیلی با خودم کلنجار رفتم حالا هم دارم میگم که اگه نخواستی دیگه با هم چشم تو چشم نشیم و کارتو تحت شعاع قرار نده و راحت بتونی جوابمو بدی . نمیدونم درسته با دختری که شیش ماه از صبح تا شب کار کردم و ادعا میکردم هیچ توجهی بهش ندارم پیشنهاد ازدواج بدم درسته یا نه  شاید برات خیلی موقعیت های مشابه پیش اومده باشه اما من زیاد بلد نیستم لفظ قلم حرف بزنم ... نفس عمیقی کشید و سکوت کرد.

به طرز وحشتناکی شوکه شده بودم. یه جورایی خشکم زده بود و هنگ کرده بودم. نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم... فقط به یه نقطه کور مستقیم زل زده بودم. من منتظر هر اتفاقی بودم جز این که کسی تو این شرایط فعلی بهم پیشنهاد ازدواج بده. هرچند شرایطم کاملا نرمال بود . حداقل از نظر خودم نرمال بود. صداشو قطع و وصل میشنیدم. تو حال و هوای دیگه ای بودم. یه جور شرم و یه جور آمادگی نداشتن شنیدن این حرفها با هم مخلوط شده بود. شاید کمی عصبی هم بودم. در کل بیشتر از همه لحاظ شوکه بودم.

من به فریبرز و حاج یداللهی اعتماد کرده بودم . از صبح تا شب اونجا کنار فریبرز کار میکردم و مدام به این شخصیت فریبرز می بالیدم که از حد خودش نمیگذره. راحت با دخترها کنار میاد. اخم میکنه عصبانیه ... چقدر از این غرور و خشمش خوشم میومد . چقدر راضی بودم . اما حالا تمام معادلات من درباره شناخت یک آدم که شش ماه از صبح تا شب باهاش و درکنارش وقت گذرونده بودم بهم ریخته بود. پر از مجهول بود و من نمیدونستم از چه راهی برم تا به اعتماد اولیه ام برسم. اعتمادی که به فریبرز داشتم .. به حاجی که فریبرز رو بهم معرفی کرده بود.

نمیدونستم چی بگم... توی این چهار سالی که تهران بودم این دومین پیشنهاد کاملا جدی بود. اولیش توی دانشگاه ترم آخر و درست روز آخر... و حالا اینجا از طرف صاحب کارم در روزهای آخر کاری...!

صدای فریبرز دوباره منو از افکار گنگ و بی سر و تهم کشید بیرون وشنیدم که گفت: اگه تو راضی بشی که با من ازدواج کنی میتونیم بریم ترکیه و جنس بیاریم و من دوباره سعی میکنم یه مغازه اجاره کنم. پدر مادرمم می فرستم خواستگاری من قول نمیدم اما سعی میکنم که ... که ... تی تی من ... من سعی میکنم خوشبختت کنم. مات بهش خیره شدم. یه نفس عمیق کشیدم. دستهام عرق کرده بود. صورتم گر گرفته بود. حس کردم فریبرز ساکت شده. لبه تخت نشستم و خم شدم کتونی هامو پوشیدم و بندشونو بستم. فریبرز با صدای خسته ای گفت: معذرت میخوام تی تی ... منظور بدی نداشتم. به سختی لبخندی زدم وگفتم: نه ایرادی نداره.

فریبرز سرشو با شرمندگی پایین انداخت و گفت: میدونم راجع به من چه فکری میکنی... لابد پیش خودت میگی عجب آدم عوضی ای هستم که ...

-نه نه ... فریبرز .... اصلا... اصلا این فکر و نمیکنم ... ولی خوب...

فریبرز کمی امیدوارانه نگاهم کرد وگفت: خوب چی؟

نمیتونستم مستقیم تو روش بگم پس شیش ماه تموم نقش بازی میکردی که منو ندیده میگرفتی و همیشه اخم و تلخی هات نمایشی بود. فریبرز ... هیچ صفتی توی ذهنم براش پیدا نمیکردم.نفس عمیقی کشیدم ... اوف بوی کباب و پیاز بد تو دماغم پیچید. فریبرز منتظر جواب بود.

سرمو پایین انداختم و با تته پته فکرهامو روی زبونم پیاده کردم و گفتم: من نمیدونم چرا فکر کردی من برات مناسبم ... اما به هر حال من هیچ فکر بدی راجع بهت نمیکنم ... فقط حس میکنم که ... که... فریبرز میون کلامم اومد وگفت: حق نداشتم بهت پیشنهاد ازدواج بدم درسته؟ چادرمو جلو کشیدم وبا لحن خجالت زده ای گفتم: تقریبا تو این مایه ها... شاید چون من با یه دید دیگه بهت نگاه میکردم... فریبرز پوزخندی زد وگفت:حالا من اون دید مثبت رو خراب کردم ... پوفی کشید و خواستم حرفی بزنم که دیدم هیچی نگم بهتره. هرچی که بود جواب من کاملا مشخص بود. فریبرز هم اینو میدونست.

با کمی مکث گفت: تی تی من دوستت دارم ... بخاطر شخصیتت. تو خیلی آدم درستی هستی... نجیبی و ... پوزخند تلخی زد وگفت: ببخش منو بلد نیستم خوب صحبت کنم ولی من واقعا عاشقت شدم از همون روزای اول هیچ کس تو زندگیم به اندازه تو برام پررنگ نبوده و مطمئنم نخواهد بود! دیگه داشت چرت و پرت میگفت .از جام بلند شدم و گفتم: الان میریم بوتیک؟

فریبرز: نه ...

-پس میتونم برم خونه؟

فریبرز سرشو تکون داد و گفت: بخاطر حرفهام متاسفم...

از تو کیفم دنگ غذامو درآوردم و جلوش گذاشتم وگفتم: خداحافظ. یک لحظه به چهره گرفته و آویزونش نگاه کردم. انگار تازه متوجه شدم که پیراهن آبی نویی تنش کرده بود با یک جین سورمه ای و کتونی های مشکی. موهاش به سمت بالا بود و بوی عطرش میون بوی دیزی و پیاز و کباب گم شده بود ... اصلاح کرده بود.

تازه دیدم که چقدر امروز سعی کرده بود فرق داشته باشه. یا نه توی این شیش ماه چقدر سعی کرده بود که پشت یه ظاهر بی توجه پنهان بشه و واقعا هم موفق شده بود. من بهش اعتماد کرده بودم. به اون چهره اخمو و جدیش. نگاهمو ازش گرفتم و خیلی زود از دست نگاه خیره پر تعجب و مغمومش جیم زدم بیرون. هوای آلوده بیرون عین اکسیژن تازه وارد ریه هام میشد. وای که بوی کباب گرفتم. کولمو روی دوشم انداختم و توی پیاده رو برای خودم آروم راه میرفتم و نهایت تلاشم این بود که فکر نکنم فریبرز چه حرفهایی بهم زد.

من نه آمادگی ازدواج داشتم نه حاضر بودم فکر کنم نه دلم میخواست درگیر و وابسته بشم . من هنوز باید کار میکردم ... باید به فکر کارشناسی می بودم ... باید ... من هنوز کلی باید و نباید داشتم که میخواستم به ثمر برسونمشون . باید یه کار ثابت پیدا میکردم. گذشته از اینها معیار من برای ازدواج آدمی مثل فریبرز نبود ... یعنی اصلا ... !

من اصلا تا به حال به ازدواج فکر نکرده بودم... هیچ وقت! ازدواج که سهله ... به عشق و دوستی هم فکر نکرده بودم ... همه جنس های ذکور برام یه شکل بودن ... من به اونا و روابطی که با بقیه داشتن هیچ کاری نداشتم... من خودم بودم و درگیری های ذهنی خودم... من بودم و مردهایی که میدونستم دیگه مردونگی ولوتی گری ندارن ... من بودم و خودم و عزیزم ... من بودم که چهار سال تمام با پدرم فقط عید به عید تلفنی حرف میزدم ... من بودم و برادرم که شده بود زیر دست و نوکر تمام و کمال زنش ... من بودم و... یه جماعت مرد که سعی میکردم بینشون زنده بمونم وزندگی کنم و سلامت باشم . اما انگار نمیشد ... یه لحظه دلم گرفت. فریبرز هم یکی بود عین رامتین خان ... شایدم بدتر... نمیدونم ... همه ی مردها سر و ته یه کرباسن لابد. فریبرز بیشعورم که...!

یه چیزی ته دلم گفت: بیچاره تو نهایت احترام بهت یه پیشنهاد داد تو هم ردش کردی... چرا دیگه فحشش میدی...

اون ته دلم کاملا راست میگفت من حق نداشتم به فریبرز بی احترامی کنم.

خوب اون بیچاره هم که گناهی نداشت .شیش ماه یه دختر خوشگل کنارش کار کرده حالا طفلک عاشق شده ... آخی نازی پسر!!!

از فکرم الکی یه لبخندی زدم... یه خانم با تعجب از رو به رو اومد وزیر لب یه چیزی گفت که نشنیدم... ولی فکر کردم پیاده رو اصلا جای درستی نیست که خودم با خودم شوخی کنم.

با دیدن اتوبوس که داشت از ایستگاه حرکت میکرد شروع به دویدن کردم ... اما اتوبوس مقصد من نبود و همینطور الکی ضایع شدم... ناچارا تو ایستگاه نشستم و فکر کردم اول باید برم ولیعصر بعد از اونجا برگردم خونه مسیر سر راست تریه.

وارد خونه شدم. یه سر به عزیز زدم. خواب بود. یه دوش آب سرد گرفتم و بعدش هم وضو و نشستم سر نماز ... هوس کرده بودم که نماز ظهر وعصرو با هم نخونم... یه دور تسبیح و ذکرو گفتم و جا نمازمو بستم و به تارم که یه گوشه از اتاق عزیز بود نگاه کردم. نمیدونم چرا دلم خواست یه دستی بهش بزنم.

وقتی اومدم تهران بخاطر پیشنهاد دوستام که میگفتن من استعداد دارم بهم پیشنهاد دادن که برم دنبال یه سازی... تو اصفهان بابا مخالف این بود که من ساز یاد بگیرم کلا بخاطر عقاید خاصش بدش میومد که یه دختر ساز بزنه ... فرهنگش با تمام اصفهانی تبارها فرق داشت. نمیدونم چرا ... هرچی که بود اون روزها گذشت و تهران برای من یه در باز به روی تمام آزادی ها بود . گیتارو هم بلد بودم اما نوای تار یه چیز دیگه بود ... آرامش تار... صدای زنگ دار تار ... اصلا قابل قیاس با آوای ماست گیتار نبود.

دلم نمیخواست به فریبرز فکر کنم ... من حتی در لحظه فکر هم نکردم که به پیشنهاد فریبرز باید چه جوابی بدم انگار جوابم از قبل آماده بود. نفس عمیقی کشیدم.

روی جعبه تارم کلی خاک گرفته بود. یه دستمال نم دار روش کشیدم و تمیزش کردم ... به آرومی از جعبه درآوردمش و کوکش کردم. پنجه هامو روی سیم های سردش کشیدم... وای که از خوشی ته دلم کلی ریخت ... دلم براش تنگ شده بود.

مضرابمو برداشتم ... یاد عزیز افتادم که خواب بود. از اتاق زدم بیرون و توی هال نشستم و به آرومی شروع کردم به نواختن... چقدربهم آرامش میداد خدا میدونه.

منو از همه ی دنیای سردرگم و گنگم بیرون میکشید وبه یه بهشت پر از آرامش می برد.

واقعا فریبرز عاشقم بود؟

سرمو تکون دادم... من دنبال عشق بودم؟ من دنبال چی بودم؟ دنبال یه زندگی راحت وبی دغدغه... با یه خانواده ی خوشبخت ... یه پدری بالای سرم باشه ... من چی میخواستم؟

در جواب تمام سوالاتی که فکر و ذهنم نمیدونم مناسب ترین جواب ممکن بود.

زندگیم روی یکنواختی غلت میزد . منم غرق روزمرگی بودم. حتی پیشنهاد فریبرز کسی که شیش ماه تمام یک درصد هم فکر نمیکردم چنین افکاری راجع به من داشته باشه هم نتونست هیجانی به زندگیم وارد کنه. من هم که اصلا آدمی نبودم که خودم به خودم هیجان بدم وبرم دنبال این کارا... اوووف... کلا به گروه خونیم نمیخورد که خودمو درگیر احساسات و عواطف یه ذکور چلمن کنم.

مثلا که چی؟ حس میکردم تمام محبتی که تو وجودم بود و تمام احساسم و خود به خود سرکوب کرده بودم. با عقاید و طرزفکر من عشق همخونی نداشت.

من دنبال چی بودم نمیدونستم... و همین ندونستن بود که آدم و تو ورطه ی عمیق بی تفاوتی غرق میکرد.

روزم مثل همیشه شب شد.

عزیز و حموم کردم و لباس تنش کردم. به سرم زد کلی آرایشش کنم ... و موهاشو سشوار بکشم. طفلک هم چیزی نمیگفت. با گوشی از خودم وعزیز عکس مینداختم... تا ساعت ده شب وقتمو الکی گذروندم... سعی کردم به چیزی فکر نکنم و موفق هم بودم. یه قرمه سبزی تپل هم درست کردم. بعدش هم با عزیز یه جشن کوچولو گرفتیم و ساعت یازده نشده خوابیدیم.

باصدای آلارم گوشیم بلند شدم و نمازمو خوندم. بعد نماز معمولا خوابم نمیبرد. برای همین میرفتم پارک و پیاده روی میکردم ...

شهروز و رعنا رو ندیدم. خوبیش این بود که مجبور نبودم درباره فکرم راجع به کار پیشنهادیشون رو در رو توضیح بدم. به خونه برگشتم وصبحونه رو با عزیز خوردیم .حوصله ام از بیکاری سر رفته بود. تازه ساعت 9 بود. فریبرز معمولا ده و نیم باز میکرد. کمی خونه رو مرتب کردم و بعد هم راه افتادم سمت پاساژ.

با چند نفر سلام علیک کردم و خواستم برم تو مغازه که با صدای شادی که دو تا نرسیده به بوتیک ما لوازم آرایش میفروخت به عقب چرخیدم... شادی لبخندی زد وگفت:سلام صبح بخیر... درحالی که چشمم به موهای هایلایت شرابیش بود گفتم:سلام.... با ابرو به موهاش اشاره کردم وگفتم: بهت میاد...

خندید و گفت: چاکرم...

خندیدم وگفتم: ما بیشتر...

دوباره خواستم برم تو بوتیک که دستمو گرفت وگفت: راستی اول برو سراغ این دوتا برادر لورل هاردی بعد...

فصل 2

چطور؟

شادی: عیسی کارت داشت... بهم سپرد دیدمت بفرستمت پایین...

-خیلی خوب میرم... اول برم خودمو به فریبرز نشون بدم... ببینه اومدم...

دوباره خواستم برم که شادی گفت: اول برو اونجا ... می بینی که مغازه بسته است...

یه لحظه خشکم زد... تمام فکرم به این رفت که فریبرز چش شده که نتونسته بیاد... آخرین باری که با در بسته ی مغازه مواجه شده بودم اصلا خاطره ی خوبی نداشتم ... چون فریبرز تصادف کرده بود و پاش شکسته بود ... و سه هفته من مغازه رو دست تنها میچرخوندم... و حالا ... از نگرانی تقریبا قلبم تو حلقم بود.درست ازش بخاطر پیشنهادش دلگیر بودم اما راضی نبودم سلامتیش به خطر بیفته. این روزها ی آخری... واقعا اگه بلایی سر فریبرز اومده باشه... البته با اتفاق دیروزظهر احتمال میدادم که حال و حوصله ی دیدن منو نداشته باشه ...

با صدای شادی که گفت:هووووی تی تی کجایی؟

-نمیدونی فریبرز چرا نیومده؟

شادی که داشت با لاک انگشت اشاره اش ور میرفت گفت: نمیدونم... عیسی به من گفت تی تی اومد بفرستش پیشم ... آخ برام مشتری اومد، فعلا...و به سمت مغازه اش رفت. منم دوباره به کرکره پایین مغازه نگاهی کردم و پله ها رو پایین رفتم.

با دیدن عیسی که داشت یه عروسکو تو یکی از جعبه هایی که من درست کرده بودم میذاشت براش سری تکون دادم و اونم چشمکی بهم زد و گوشه ای روی چهارپایه نشستم. نفس عمیقی کشیدم عیسی کار مشتریشو سریع راه انداخت وگفت: به به ... صبح عالی متعالی...

ساک جعبه کوچیک ها رو جلوش گذاشتم وبا بد عنقی گفتم:سلام...

عیسی لبخندی زد و برام چایی ریخت وگفت: چه خبر؟

-خبری نیست... عماد کجاست؟

عیسی: دانشگاه ... خوبی؟ چیه سرحال نیستی؟

-بوتیک بسته است... شادی گفت بیام پیش تو... عیسی در سکوت سینی چای رو جلوم گذاشت و روی چهار پایه ای مقابلم نشست وگفت: خوب دیگه چه خبر؟دست به سینه نشستم وگفتم:خبرا که پیش شماست... نمیگی چیکارم داشتی؟ عیسی لبخندی زد وگفت: جعبه هاست... دستت درد نکنه ...

-منو که واسه گرفتن جعبه ها پایین نکشوندی هان؟

عیسی: نه ... راستش فریبرز...

حرفشو برید و از جا بلند شد و به سمت پیشخون رفت . یه ساک برداشت و جلوم گذاشت وگفت: فریبرز میگفت از این مدل جین ها خوشت اومده..... باتعجب به داخل ساک نگاه کردم. هنوز نگاه کردن و تجسسم تموم نشده بود که عیسی یه پاکت سفید جلوم گذاشت وگفت: اینم حساب کتابت ...

ماتم برد...

با دهن باز به عیسی نگاه کردم و عیسی لبخندی زد وگفت: راستش دیشب مغازه رو تخلیه کرد مثل اینکه تمام جنساشو به یه مغازه دار فروخته اینم حساب کتاباته. گفت بهت بگم خیلی شرمنده است که نشد تا آخر هفته بمونه. راجع به کارتم ...

پس با عیسی آشتی کرده بود. سرمو با کلافگی تکون دادم. ساک و پاکتو برداشتم و قبل از اینکه حرف عیسی تموم بشه گفتم: باشه ... ممنون ...

کاملا دلیل این نیومدن و نبودن برام روشن بود. پوفی کشیدم یه دور کوتاه ظهر دیروز رو مرور کردم . من حق داشتم قبول نکنم و اونم شاید حق داشت که بهم پیشنهاد ازدواج بده. هرچند که من این حقو به هیچ عنوان بهش نمیدادم. عیسی من منی کرد و منم گفتم: خوب اینم آخرین سری جعبه ها بود که برات درست کردم...

عیسی لبخند تلخی زد وگفت: یه روز یه یارویی میره دستشویی زنانه ... بهش میگن مردک مگه کوری نوشته زنانه ... میگه ای بابا من چیکار کنم اون ور نوشتید: مردا نه .. این ور نوشتید زنا نه...! لبخندی زدم وگفتم: اینم جوک حسن ختام بود؟ عیسی سرشو پایین انداخت وگفت: بازم پیش ما میای دیگه ... سرمو تکون دادم وگفتم: مرسی بخاطر همه چیز... عیسی گفت: پول جعبه ها ...

-اگه یکیشونو یادگاری نگه داری ازت پول نمیگیرم... عیسی نفس عمیقی کشید و یه جورایی با شرمندگی گفت: تی تی شمارمو داری دیگه ... اوف باز شروع شد. البته عیسی دوست دختر داشت. حداقل از پیشنهاد دادنش خلاص بودم. با این حال گفتم: میدونی که اهلش نیستم... و چشمکی بهم زد و گفت: خیلی با مرامی... دستمو رو سینه ام گذاشتم وگفتم: کرتم آقا عیسی...

-ما بیشتر...

رومو ازش گرفتم و گفتم: از عماد هم خداحافظی کن هم بهش سلام برسون... یعنی اول سلام برسون بعد ازش خداحافظی کن...

عیسی جوابمو نداد. تا دم در مغازه بدرقه ام کرد و منم پله ها رو بالا رفتم... از این پاساژ به اندازه شیش ماه از صبح تا شب هر روز خاطره داشتم. من به خودم حق میدادم که فریبرزو رد کنم. به خودم حق میدادم که به پیشنهادش حتی فکرم نکنم و ردش کنم. به سمت بوتیک رفتم وازپشت کرکره به روزهایی که اون پشت مینشستم نگاه کردم. به روزهایی که آدم ها رو از شیشه می پاییدم ... باز آواره شده بودم. به سمت مغازه شادی رفتم تا از اونم خداحافظی کنم... قبل از اینکه به اونجا برسم صدای نکره رامتین خان شکورو شنیدم که گفت: به به تی تی خانم... حال شما؟

ناچارا لبخندی مصنوعی تحویلش دادم وسرمو انداختم پایین و به نوک کفشهام خیره شدم... هرچند که در میدون دیدم پاهای رامیتن خان هم حضور داشت. همیشه عادت داشت دمپایی بپوشه و روی زمین پاهاشو بکشه ... چقدر منفور بود برام... آروم گفتم:سلام...

رامتین خان لبه های پیراهنی که روی یه تی شرت یقه گرد میپوشید و عقب فرستاد و دستهاشو توجیب شلوارش کرد وگفت: شنیدم مغازه بسته شده نه؟

خواستم بگم مگه کوری نمی بینی...؟

لبخندمو جمع کردم وگفتم: بله...

رامتین خان لبخندی زد وگفت:خوب حالا که بیکار شدی... جای دوری نمیخواد بری... ما بهت عادت کردیم تی تی جان....

جانم؟؟؟ تی تی جان؟ من بابام بهم نمیگفت تی تی جان... این شیکم گنده؟!!!

دلم میخواست زبونمو تا اونجا که جا داره بیرون بیارم وکلی بهش فحش بدم و یه مشت هم وسط شیکم گنده اش بزنم تا خیالم راحت بشه.... باز با اون نگاهش داشت منو تو ذهنش...!

ای لعنت خدا به هرچی مرد هیزه!!!

با حرص گفتم: من شغل دارم... خداحافظ...

رامتین خان تند گفت: ولی پیشنهادم خوب بوداااا...

دلم میخواست وسط پاساژ داد بزنم پیشنهادتو ببر واسه ی عمه ات ... اما لال موندم و با قدم های تندی از پاساژ بیرون زدم.

حتی نشد با شادی خداحافظی کنم... با وزش باد بهاری که صورتمو نوازش میکرد باز ذهنم پر کشید به سمت مغازه وفریبرز... بی معرفت حتی نخواست خداحافظی کنه...

دلم نمیخواست پاکتوباز کنم وببینم چقدر برام گذاشته اما باید خرج و مخارجمو مشخص میکردم... تا آخر ماه باید با برنامه پیش میرفتم.

توی ایستگاه اتوبوس نشستموپاکت و باز کردم... با دیدن چهار تا تراول پنجاهی چشمام گرد شد.

این خیلی بیشتر از بدهیم بود ... باز دلم گرفت... حس کردم شاید خواسته بهم صدقه بده ... با دیدن یه تیکه کاغذ یادداشت با خطی خرچنگ قورباغه و جوهر پس داده ی روان نویس نوشته بود: سلام تی تی جان ... معذرت میخوام که اینطوری شد. کاری مناسب برات پیدا کردم خبرت میکنم. مراقب خودت باش. قربانت /فریبرز.سرمو تکون دادم... به دو تاشلوار جینها خیره شدم.

گرونترین مدل هامون بود.

فکر میکردم تا سه روز دیگه خیلی مونده ... اما یهویی افتاده بودم تو بیکاری و سرگردونی!

با اومدن اتوبوس سوار شدم... شاید باید به خونه میرفتم ... باید فکر میکردم به پیشنهاد رعنا... از بیکاری متنفر بودم چه بسا شاید اگه دیر می جنبیدم همین هم از دست میدادم ... تو این شهر درندشت تنها کاری که نمیتونستم انجام بدم اعتماد کردن بود ! انگار چه بخوام چه نخوام باید قبولش میکردم...!

تنها راهی که برام بود همین کار کردن و کلفتی بود! من کاردانی کامپیوتر خونده بودم که برم آشپزی کنم؟ به امید لیسانس به خودم نهیب میزدم که قبول میشم و نشدم و چهارسال تو تهران زندگی کردم... چهار سال تو تهران دوندگی کردم که تهش برسم به تمیز کاری خونه ی مردم؟!

از هر طرف که بری اسمشو بذاری خدمتکار... خدمتگزا

/ 4 نظر / 70 بازدید
آناهیتا

با این رمان گذاشتنت دوباره هوس رمان خوندنو تو من زنده کردی دختر خوب. عزیزم بهم سر بزنو جواب سوالمو بده .

مامان یسنا کوچولو

سلام عزیزم.وبلاگ خوبی داری.منم واسه دخملم یه وبلاگ ساختم.دوست داشتی بهم سر بزن. خواستی بهم بگو تبادل لینک کنیم....[چشمک]