رمان ایرانی پدر خوب (8)

فصل 4

صدای پرستاری گوشزد کرد: آرومتر... تشریف ببرید محوطه!

طاها با نفس نفس جلوم ایستاد وگفت: داری چه گهی میخوری؟ اشکم دراومد وگفتم: به ابوالفضل به این برکت قسم... من فقط آشپزی میکنم...طاها بریده بریده با صدای خفه و خش داری گفت:آشپزی ؟؟؟ چهارصد تومن آشپزی؟؟؟

به هق هق افتاده بودم... طاها با دست محکم به سرش کوبید وبا حرص گفت: بدبختمون کردی تی تی... آره؟ خاک برسر من.تو خواهر منی؟؟؟ آره اشغال؟؟؟ و این بار دودستی به سرش کوبید...

بزور دستهاشو گرفتم تا جلوی زدن خودشو بگیرم... به حدی سرخ شده بود و دندون هاشو روی هم میسایید که از ترس اینکه مبادا یهو سکته کنه خودمم داشتم ضعف میکردم و بیهوش میشدم. طاها دوباره بهم نگاه کرد وگفت: چی شدی تی تی؟؟؟ داری چی میشی؟؟؟

-بخدا هیچی... به قرآن.... به روح مامان هیچی... بیا زنگ بزن... یه کلمه بپرس...

طاها با داد گفت: روح مامان رو قسم نخور کثافت...

دستمو جلوی دهنش گذاشتم وگفتم: عیبه آبرو ریزی نکن... بیا بریم تو حیاط هرچی خواستی بگو... بگو هرچی خواستی...

دستمو انداختم دور بازوش که پرتم کرد رو صندلی و به سمت آسانسوری که در انتهای راهرو بود رفت. وارد آسانسور شد.

نفسمو سخت بیرون فرستادم... با پشت دست خون دور دهنمو پاک کردم... معلوم نبود چقدرشو خورده بودم... شوری بغض و خون رو باهم توی حلقم حس میکردم... به ساندویچ نسبتا دست نخورده اش نگاه کردم و بلندتر زدم زیر گریه. در حین گریه زاریم با شنیدن صدای گوشیش که رو ویبره هم بود و روی صندلی کناریم داشت خود کشی میکرد اشکهامو پاک کردم و گوشی شو برداشتم. با دیدن اسم نازنین که روی صفحه گوشی خاموش وروشن میشد نفس عمیقی کشیدم و با دودلی جواب دادم.

-بله؟

صدام بخاطر مدتی که گریه میکردم خش دار شده بود .

نازنین با تعجب گفت:الو...

-بله... سلام...

نازنین با تته پته پرسید:شما؟

تک سرفه ای کردم وگفتم: منم نازی خانم... تی تی...

نازنین آروم تو گوشی زمزمه کرد: تی تی؟

حس کردم بد برداشت کرده توضیح دادم: تینا... خواهر طاها...

نازنین: هان... بله ... صدات عوض شده نشناختم... خوبی تی تی جان؟

-ممنون. شما خوبین؟

با طعنه گفت:از احوالپرسی شما ... ای هستیم... میگذرونیم. الان خونه هستی؟

-نه...

نازنین: گوشی طاها دست تو چیکار میکنه؟

نفس عمیقی کشیدم... همیشه از لحن طلبکارانه اش بیزار بودم...با کلافگی گفتم: حال عزیزم بد شده بود طاها رسوندتش بیمارستان...

نازنین:آخی... طوری که نشدن؟

-نه حالشون خوبه...

نازنین: خدا رو شکر... حالا طاها کجاست؟

آب دهنم رو قورت دادم و دماغمو بالا کشیدم وگفتم: رفته حیاط یه قدمی بزنه...

نازنین: خیلی خوب... نگرانش بودم... بهش بگو من شام خوردم. نمیتونستم گرسنه بمونم... شب بیمارستان میمونه؟

-نه خودم میمونم... طاها رو میفرستم خونه.

نازنین باشه ای گفت و درادامه اضافه کرد: بهش بگو بی سر و صدا بیاد بیدارم نکنه ... بد خواب میشم... آهان اگه تونست یه هندونه هم بگیره... بهش میگی؟

هندونه؟؟؟ سعی کردم جوابشو ندم... عزیز من رو تخت بیمارستان افتاده این هوس هندونه کرده ساعت ده ونیم شب... پوست لبهامو میجویدم در همون حال گفتم: باشه امر دیگه؟

نازنین: راستی بهت نگفت؟

-چیو؟

حس کردم آهی کشید وگفت:هیچی... خوب کاری نداری؟

-نه ... خداحافظ.

نازنین:خداحافظ.

تماس قطع شد... گوشی تو دستم بود... با دیدن پیغامی که انگار قبل از تماس نازنین هم وجود داشت پیام رو باز کردم. شخصی به اسم: حسینی نوشته بود: طاها جان ... تا پس فردا هرجور شده پول کاشف رو جور کن... گفته با حکم جلب میاد سراغت... منم به چند جا زنگ زدم... فعلا مزایده شرکت منتفی شد. دیگه ریش وقیچی دست خودته ... یا علی.

نفس عمیقی کشیدم... نایلون ساندویچ ها رو برداشتم و چادرمو جمع وجور کردم... اول به دستشویی رفتم و دست و رومو شستم... لبم یه خرده باد کرده بود.نمیتونستم از طاها دلخور باشم...وارد آسانسور شدم...از اورژانس عبور کردم... و به محوطه رفتم. سوز بهاری صورتمو نوازش کرد. به آرومی به سمت نیمکتی رفتم که به نظرم از پشت طاها روش نشسته بود... نیمکت ودور زدم... با دیدن مردی که از رو به رو هیچ شباهتی به طاها نداشت. مسیری رو که اومده بودم دنده عقب برگشتم.

کمی این سمت و اون سمت رفتم... با دیدن طاها که به درختی زیر نور تیرچراغ برقی که کنار جدول بود تکیه داده بود و سیگار میکشید جلوش ایستادمو گفتم:سیگاری شدی؟حتی نگاهمم نکرد... به نقطه ی دوری خیره بود.بهش نگاه کردم وگفتم: نازنین زنگ زده بود.... جواب دادم...طاها نگام کرد وگفت: به روح مامان قسم بخور... بگو که ...

-بگم خراب نشدم؟؟؟ نه به قران... نه به روح مامان.... نه به جون تو... چرا این فکر و میکنی... اصلا بیا برو از خونه زندگی این مهندس تحقیق کن... من دوست  دخترعموشم... وگرنه اونا هم باید به من اطمینان میکردن که خونه وزندگی ودم و دستگاهشونو سپردن به من... طاها با حرص ته سیگارشو روی زمین پرت کرد وبا نوک پنجه لهش کرد وگفت: لازم نیست بری اونجا کلفتی مردم و کنی...

-پس برم کجا؟ لابد برگردم اصفهان؟ برم پیش کسی که چهارسال نپرسید دخترش تو این خراب شده زنده است یا مرده؟

طاها دستی به پیشونیش کشید وگفت: بیا تو شرکت پیش خودم کار کن... ناخودآگاه پوزخندی زدم وگفتم: شرکتی که داره به مزایده گذاشته میشه احتمالا داره ورشکست میشه... میخوای یه سربار باشم برات؟ طاها با تعجب گفت: تو از کجا میدونی؟ گوشیش رو به سمتش گرفتم وگفتم: نازنین هم زنگ زد گفت رفتی خونه واسه اش هندونه بگیر!

طاها لبخند کجی زد وگفت: اینقدر هواسم پی تو و عزیز بود که یادم رفت بهت بگم...

-چیو؟

طاها:داری عمه میشی...

به چهره ی با نمک و مهربونش نگاه کردم. به چشمهای سرخش به سبزی نگاهش... و صورتش که انگار نه انگار تا دقایقی پیش چقدر منقبض و سخت بود. شاید اگه تو شرایط بهتری بودم بغلش میکردم و می بوسیدمش... یا از خوشحالی گریه میکردم... اما حتی نتونستم لبخند بزنم...لبم بخاطر اون پشت دستی درد میکرد... تمام ذوق وشوقم کور شده بود... طاها به حرف اومد وگفت: حتی یه تبریکم نمیخوای بگی؟ به صورت درهمش نگاه کردم وگفتم: مگه مهمه؟ تبریک خواهری که تو قبولش نداری... مهمه؟

طاها: من نگرانتم... به لبم اشاره کردم وگفتم: این ثمر نگرانیه.... یا زور گویی؟خوبه تو ریخت منو می بینی وروت میشه این حرفها رو به زبون بیاری... صدام پر بغض بود... باید از خودم دفاع میکردم... طاها حق نداشت راجع به من بد فکر کنه... با همون رعشه ای که توی لحنم بود گفتم: من دارم زندگی میکنم... تو محل همه به اسمم قسم میخورن... آسه میرم آسه میام... این جرمه گناهه؟ چه خطایی ازم سر زده که به خودت اجازه میدی با من اینطوری رفتار کنی؟؟؟ هان؟ مگه دارم چیکار میکنم... مگه چه آبرویی بردم که اینطوری باید جواب پس بدم... چرا به خاطر گناه نکرده مجازات میکنی... مگه من چه اشتباهی کردم که ... بغضم اجازه نداد دفاعیه ام تکمیل بشه... طاها با صدای نادمی گفت: بخدا نگرانتم... تی تی اینجا پر گرگه... تو خوبی... پاکی درست... ولی میون این همه بد ... تی تی جان... خواهرم... اتفاق یه باره.

-همچین میگی اینجا انگار چه فرقی با اصفهان داره...

طاها با کلافگی بارزی گفت: فرق داره... عزیز من فرق داره... اصفهان بابا بالا سرت بود... چهار تا کس وکار داریم... تو بازار همه مارو میشناسن... اینجا یه بلایی سرت بیاد من یه لا قبا که هیچی از خودم ندارم چطور به دادت برسم؟

سرشو پایین انداخت وگفت: بخدا همه ی نگرانیم تویی... چهارساله تهرانی... دوسال صبر کردم گفتم داری درس میخونی حواست پی درس و دانشگاهته... دوساله که دانشگاه و بوسیدی گذاشتی کنار... نذاشتی یه آب خوش از گلوم پایین بره... عزیز که هوش و حواس درست وحسابی نداره که بگم یکی بالا سرت هست...

واقعا که دوسال بود داشت بهم با دلیل و بی دلیل سرکوفت میزد...با حرص گفتم:چرافکر میکنی احتیاج به یه آقا بالا سر دارم... من بیست و دو سالمه طاها... واسه خودم دارم کار می کنم... از عزیز مراقبت میکنم... به زودی هم میخوام شروع کنم به درس خوندن... همین کافی نیست؟ طاها پوفی کشید وگفت:باز داره حرف خودشو میزنه... تی تی ...

میون حرفش پریدم وگفتم: ببین طاها اگه گوش من به این حرفها بدهکار بود که همون دوسال پیش رامو میگرفتم برمیگشتم اصفهان... وقتی می بینی کارساز نیست نه اعصاب خودتو خرد کن نه منو.... طاها دهنشو کج کرد وگفت:بذارم بری خونه ی یه مرد مجرد که معلوم نیست کیه و چیه کلفتی کنی... با تحکم و شمرده شمرنده گفتم: من اونجا آشپزی میکنم... طاها: هر غلطی که میکنی... فردا پس فردا ازتو یه کار دیگه خواست چی؟ پس فردا یه گوشه تنها گیرت آورد.... تو خونه تنها موندین...

-طاها من میتونم مراقب خودم باشم... تو به فکر زندگی خودت باش... جریان این چک چیه که اگه وصول نشه حکم جلبت میاد؟؟؟ هان؟

طاها دستهاشو تو جیبش فرو برد و سرشو پایین انداخت و کم آورد... در همون حال گفت: شرکت داشت ورشکست میشد... مجبوری قرض کردم... شرکت که سر وسامون نگرفت هیچ... کلی بدهی هم واسم شده قوز بالا قوز...

سعی کردم تو لحنم طعنه نباشه... با این حال بوی تیکه میداد آروم گفتم: چرا از بابای نازنین کمک نمیگیری مثل همیشه؟

طاها دندون قروچه ای کرد و جوابمو نداد. چند لحظه هیچ کدوممون چیزی نگفتیم... به چهره درهم طاها نگاه کردم. ده سال از من بزرگتر بود. با اینکه پسر بود ومثلا عصای دست بابا اما همیشه بابا به بیعرضگیش ایراد میگرفت. ولی بازم طاهای بی عرضه رو به من ترجیح میداد.

قیافه طاها چون سفید و چشم رنگی بود دخترونه ترازمن سیاه سوخته بود. بخصوص رفتارای پسرونه من باعث میشد تا همه یه جورایی بگن تی تی عین پسراست.

عزیز که همیشه رک و پوست کنده میگفت تی تی باید پسر میشد ... طاها دختر... با این حال طاها همیشه هوادار من بود. مهم مامان بود که بین هیچ کدوممون فرق نمیذاشت... نه پسرم از دهنش میفتاد نه دخترم... بابا هم کلا انگار از هفت دولت آزاد بود... به من که محل نمیداد... طاها رو عزیز میدونست... بازم به معرفت طاها که منو یادش نرفته ... لبخندی نثار خاطرات بچگیمون کردم. به طاها که هنوز غرق افکارش بود زل زدم وگفتم: حالا چقدر بدهی داری؟ طاها پوفی کشید وگفت: تو نمیخواد درگیر مشکلات من بشی...

-فقط خواستم کمک کنم...

طاها خندید وبه من نگاه کرد وگفت: آخه فسقلی تو مگه چقدر پس انداز داری؟

-حالا تو بگو شاید داشتم...

طاها چشمهاشو گرد کرد وگفت: کلا شصت میلیون بدهکارم... سی میلیونش رو دارم... بقیه اش. و آهی کشید و حرفشو بدون فعل گذاشت. با لبخند رو به من گفت: داری سی میلیون... و ضربه آرومی با نوک انگشت اشاره اش به پیشونیم زد و بلندتر خندید.دست به گردنم بردمو گردنبندی که گردنم بود وباز کردم وبه سمت طاها گرفتم.طاها با تعجب بهم نگاه میکرد.

شونه هامو بالا انداختم وگفتم:عتیقه است... طلای بیست و چهار عیار... تو این قاراش میشی بازار طلا کم کم پونزده میلیون ازت میخرن ... چهار پنج میلیونم من تو حسابم دارم همون پولا که بابا برام میفرسته ومن دست بهشون نمیزنم... پوزخندی زدم وگفتم:میدونی که ازبازنشستگی عزیز... پوفی کشیدم و گفتم: کارت راه میفته؟ حداقل میتونی مهلت بیشتری بگیری ...

طاها هنوز با خیرگی داشت به من نگاه میکرد.دستشو از تو جیبش بیرون کشیدم وگردنبند رو کف دستش گذاشتم وگفتم: بعدا یکی خوشگلترشو برام بخر....

طاها لبشو گزیدوگفت: این گردنبند مامانه... دادش به تو...

-خوب منم میدمش به تو... تازه مال خود مامانم که نبوده. از مادر عزیز بهش رسیده... حالا هم من میدم به تو... توگردن من باشه و الکی جرم لاش بره بهتره یا به یه زخمی بزنیش؟

طاها نفس کلافه ای کشید وگفت:نمیتونم قبولش کنم...

-آخه چرا؟

طاها: تی تی این یادگاریه...

-یادگاری باشه ... وقتی ازش استفاده بشه و مشکلی رو حل کنه که بهتره... مامانم اینطوری خوشحال تره نیست؟

طاها دو دل بود که بگیره یا نه... از نگاهش میخوندم که اگه یه خرده دیگه اصرار کنم و چونه بزنم قبول میکنه ... حالا که داشت پدر میشد... یه پدر خوشگل چشم رنگی... لبخندی زدم وگفتم: پس فردا بابا بشی... کلی خرج داری... خوب نیست اول دنیا اومدنش همش باباش بدهکار باشه... هان؟ طاها گردنبندو توی دستش مشت کرد وگفت: پس دیگه به حسابت دست نزن... همین هم از سرم زیاده... لبخندی بهش زدم وگفتم: بیا ساندویچمونو بخوریم سرد شد... طاها خندید وگفت:ساندویچ سرده ... سرد میشه؟

خندیدم و چیزی نگفتم... بعد از خوردن ساندویچ سرپایی هرکاری کردم طاها حاضر نشد برگرده به خونه... دوسه بار از پشت شیشه ی ای سی یو سرک کشیدم اما نتونستم عزیزو ببینم... آخر سر هم به اورژانس رفتیم و روی صندلی هاش نشستیم . من از خستگی در حال چرت زدن بودم... دوسه بارم سرم افتاد رو شونه طاها و از خواب پریدم... طاها کتشو داد به من گفت:تو بخواب... من بیدارم.

دستمو گرفت و من سرمو رو شونه اش گذاشتم... بوی تلخ عطر کتشو دوست نداشتم... ولی نخواستم بگم .... مجبوری بوی عطر و تحمل میکردم... دستم تو دست طاها بود.

بچه که بودم ... بعد فوت مامان با بهونه و بی بهونه شب بالش و پتومو برمیداشتم ومیرفتم تو اتاق طاها ... اونم از تختش پایین میومد و من رو تختش میخوابیدم اون پایین تخت. از همون پایین تخت هم دست شو بالا نگه میداشت ودست منو میگرفت و میگفت:نترس تو بخواب من بیدارم...

اگه مادر بالای سرم نبود... یا بابا هیچ وقت با من ساز سازگاری نمیزد حداقل طاها بود که مراقبم باشه وحواسش بهم باشه... همین هم کلی غنیمت بود.خیلی زودتراز اونچه که فکرشو بکنم خوابیدم.

کلیدو داخل قفل انداختم و وارد خونه شدم... خوبیش این بود که پارسوآ بهم زنگ زده بود و قرار بود امروز نرم خونه اشون... واقعا بعد از اینکه تمام دیشبو توی بیمارستان موندم این خبر باعث شده بود کلی انرژی بگیرم... با اصرار طاها که میل داشت پیش عزیز بمونه من به خونه اومدم. جای خالی گردنبند یادگاری توی گردنم فریاد میزد.ولی از طرفی هم حسی بهم میگفت مامان اینطوری بیشتر ازم راضیه...

جای عزیز خالی بود. لباس هامو عوض کردم. یه دوش گرفتم... چادرمو با دست شستم... پهنش کردم و یه دست مانتو و شلواردیگه رو اتو زدم تا برای فردا اگر کاری داشتم بیرون یه چیزی برای پوشیدن داشته باشم...نماز خوندم و دو رکعت شکر به جا آوردم برای اینکه عزیز از بخش مراقبت ویژه به بخش داخلی منتقل شده بود .

از حرفی که جلو طاها بهم زد دوباره بلند زدم زیر خنده... به من گفته بود: این پسره به من محرمه؟؟؟ منظورش طاها بود که مدام سر و صورت عزیز رومی بوسید...

به سمت تختش رفتم... ملافه ها رو عوض کردم... کل اتاقو جارو کشیدم... گرد گیری کردم. تا ساعت شیش مشغول مرتب کردن وتمیز کاری بودم... کسی که میرفت خونه مردمو تمیز میکرد خونه خودش باید عین گل میموند. دو تا تخم مرغ نیمرو هم درست کردم و زدم تو رگ...

خوشبختانه طاها قرار بود عزیزو یه مدت ببره خونه خودش... یه جورایی میخواست به من محبت کنه ... یا بیشتر جواب لطف مو بده... قرار بود یه تحقیقاتی هم راجع به خونه ای که من توش کار میکردم هم بکنه... حداقل بخاطر اینکه گردنبند مو دادم تا به یه زخمی بزنه فعلا کارم نداشت... تا دفعه بعدی که بیادو پاچه امو بگیره... هرچند خوشم میومد یکی حواسش بهم باشه. بهم این حسو میداد چه بخوام چه نخوام حق ندارم از یه چهارچوبی بیشتر بگذرم... هرچند نمیگذشتم ... با صدای تلفن از فکرهام پرت شدم بیرون و مجبوری با دهن پر جواب دادم: بله؟

روشنک با یه صدای گرفته گفت:الو تی تی...

-به ... سلام روشی خانم... خوبی؟

روشنک با حرص گفت:صد بار بهت گفتم بدم میاد اسممو خلاصه کنی...

با خنده گفتم: خون تو بنفشه؟ چطور تو میتونی اسم منو خلاصه کنی؟

روشنک با غر گفت: سر به سرم نذار.

-چی شده سرحال نیستی؟

روشنک: آخرشب قراره برام خواستگار بیاد...

با خوشحالی گفتم: تو رو خدا؟؟؟ کی؟

روشنک با لحن کش داری گفت: فرید...

-جدی؟

روشنک: خوب معلومه که نه... چقدر تو خنگی...

-پس کیه؟

روشنک: پسر دخترخاله بابام...

-خوب حالا میخوای چیکار کنی؟

روشنک: هیچی عین احمق ها میخوام به خواستگارسنتیم که منو بهش معرفی کردن جواب مثبت بدم...

-واقعاااا؟؟؟

روشنک با لحن گریه داری گفت: تو چرا امروز اینقدر خر شدی... خوب معلومه که نه...

-پس چی؟

روشنک: اگه میدونستم که زنگ نمیزدم به تو...

واقعا گیج شده بودم. روشنک هیچ وقت عین آدم حرف نمیزد درحالی که داشتم فکر میکردم روشنک گفت: بیام پیشت؟

-مگه امشب خواستگار نداری؟

روشنک:گور بابای خواستگار... من نمیخوام امشب تو مراسم باشم. تو که از درد دل من خبر داری؟

با خنده گفتم:فدای این درد دلت...

روشنک با حرص گفت: مرده شورتو ببرن... به تو هم میگن دوست... میگن رفیق...؟؟؟

-خوب میگی چیکار کنم؟

روشنک: مگه من و تو دوست نیستیم؟

-چرا؟

روشنک: پس نباید بینمون چیزی باشه و رودربایستی داشته باشیم هان؟

-آره خوب...

روشنک: پس بیام پیشت؟؟؟

-واه آره بیا ... این اجازه گرفتن داشت؟

روشنک:شبم میمونم ها...

-باشه شبم بمون... منتظرم.

روشنک: منتظر عمه ات باش... درو باز کن.

-تو پشت دری؟

و ازجام پریدم و روز نامه ای که روش تابه نیمرومو گذاشته بودم ولواشی که تو کیسه فریزر مچاله کرده بودم وتند جمع کردم و داخل سینک آشپزخونه انداختم. صدای زنگ آیفون باعث شد یه نگاهی به ریختم بکنم... یه تاپ شلوارک پوشیده بودم که روی شلوارکم روغن نیمروم لک انداخته بود.... نفسی کشیدم و پیش خودم فکر کردم روشنک که غریبه نیست. اما عجیب دلم میخواست شلوار بپوشم جلو روشنک با اون ساق پاهای سیاه سوخته ام که پر از شکوفه های سیاه تر بود ... اوه . میشم خوراک شیش ماه سوژه روشنک!

تند به سمت اتاق دویدم وشلوارمو با یه جین عوض کردم وموهاموشونه کردم... با شنیدن زنگ سوم به هال دویدم درو باز کردم.

کمتر از پنج دقیقه روشنک جلوم ظاهر شد . با اخم و تخم گفت: داشتی چه غلطی میکردی؟

دستشو کشیدم وبه داخل خونه پرتش کردم و گفتم:یواش تر... صداتو تو راهرو پخش کردی که چی بشه؟

روشنک: عیب نیست منو یک ساعت جلو درتون کاشتی؟

با خنده گفتم:خوب ما دوستیم... بینمون رودربایستی نیست و... از این حرفها...

روشنک چشم غره ای بهم رفت و روی مبل نشست و مانتو ومقنعه اشو درآورد .... یه تاپ سبز پسته ای بند گردنی پوشیده بود و یه جین خیلی خوشرنگ .... تاپش مارک جو جو خورده بود... پوست سفید ومهتابی داشت با گردن کشیده و دستهای بلند و انگشتهای ظریف و خوش مدل... لبخندی به اندام خوش ترکیبش زدم که دادش دراومد: هوووووی... منو خوردی که...

با خنده گفتم: تو این قحطی پسر فکر کنم باید رو تو حساب باز کنم...

روشنک خندید و گفت: وای تی تی خل شدی... بیا خودم واست شوهر پیدا میکنم...

در حالی که دگمه شلوارشو باز کرد با غر ولند گفت:برو یه شلوار واسم بیار... وای دارم میترکم تو این شلوار...

-مجبوری سایزکوچیک بگیری ؟

روشنک با غر گفت: سایز کوچیک میگیرم که خودمو لاغر کنم لاغر که نمیشم هیچ با تمام پر رویی میپوشمش...

سرمو تکون دادم و روشنک گفت: شلوار بده... من با جین نمیتونم بخوابم...

خوشبختانه هم هیکل من بود فقط یه خرده کشیده تر وخوش تیپ تر وجذاب تر... به اتاقم رفتم ویه بلوز شلوار راحتی صورتی رو که دوبار بیشتر نپوشیده بودم رو دادم دستش. فکر کردم شاید نپوشه با این حال... پوشید وکلی اظهار رضایت وخوشحالی کرد. در حالیکه به من نگاه میکرد گفت: این وراپیتزا فروشی اشتراک داری؟؟؟

-نه...

روشنک: باشه... تخم مرغ داری؟؟؟

-آره؟ گرسنته؟

روشنک یه خرده نگام کرد وگفت: پ ن پ... میخوام بشینم روش جوجه اش دربیاد...

خندیدم و به سمت آشپزخونه رفتم... یه دونه تابه بیشتر نداشتم که اونم چون خودم توش نیمرو خورده بودم کثیف بود.

جلوی سینک ایستادم که بشورمش روشنک پرید تو آشپزخونه وگفت:داری چیکار میکنی؟

-الان میشورم درست میکنم برات...

روشنک در یخچال وباز کرد وگفت: ولش کن... بیا نون پنیر بخوریم.... حال داری ظرف میشوری ها...

محلش نذاشتم وروشنک گفت: چایی دم کنم؟؟؟

یه لگد بهش زدم وگفتم: برو بیرون بذاربه کارم برسم...

روشنک سرگردون وسط آشپزخونه کوچولو ایستاده بود. اینقدر بدم میومد تو این دو قدم آشپزخونه یکی دیگه هم به پر وپای من بپیچه... دست آخر راضی شد بره بیرون... از تو هال گفت: راستی عزیزت کجاست؟

-بیمارستان؟

روشنک با نگرانی گفت: جدا؟

-آره بخیر گذشته... طاها پیشش مونده...

روشنک: آهان...

تابه رو گذاشتم رو گاز و گفتم: روشنک سه تا تخم مرغ بسه؟

روشنک : ببین من گشنمه ها؟

-من خوردم...

روشنک: آهان برای من... باشه... زیادم هست.

سه تا تخم مرغ شکستم و نون رو درآوردم وروی کتری گذاشتم تا با بخار کتری یخ نون لواشای فریزری بازبشن... یه خرده گوجه خیار خرد کردم... روشون نمک وآب لیمو پاشیدم...

بعد پنج دقیقه همه رو تویه سینی گذاشتم ویه سفره خوشگل برداشتم و به هال رفتم... روی میز عسلی خواستم پهنش کنم که روشنک نشست رو زمین وگفت: عین گاو گشنمه...

سفره رو روی زمین پهن کردم. روشنک انگار فهمید سفره ام نوئه... گفت: این چه خوشگله... نمیخواد اینو پهن کنی...

-واه... بدون سفره؟

از رو میز عسلی یه روزنامه برداشت وگفت: اینم سفره.. اون حیفه...

خندیدم و مشغول خوردن شد. منم زل زدم بهش... چنان با ولع و اشتها میخورد که انگار نه انگار یه نیمروی ساده است... با شنیدن صدای خرش خرش خیارهای نمکی وآبلیمویی زیر دندون روشنک منم گشنم شده بود. روشنک بهم نگاه کرد وگفت: زهرمار. بیا بشین بخوردیگه...

-همین الان دوتا خوردم...

روشنک: پس چرا گشنته... خر...

و برام یه لقمه پرملات درست کرد... دوتایی نشستیم با هم خوردیم... اون نیمرو بهترین نیمرویی بود که خوردم... واقعا عجیب چسبید بخصوص که روشنک که همیشه تو سلف دانشگاه با فیسو افاده غذا میخورد حالا ریلکس لقمه های بزرگ بزرگ دهنش میذاشت. بعد از صرف غذامون ... ظرفها رو روشنک شست منم یه دست رخت خواب تو هال کنار هم پهن کردم و تی وی و هم روشن کردم. روشنک دستشویی رفت و صورتشو از آرایش شست و بعد دراز کشید و باهم سریال آب دوغ خیاری رو دیدیم البته پسر نقش اولش چون خوشگل بود تصمیم گرفته بودیم ادامه سریال و در روزهای آتی ببینیم...تمام مدت پخش فیلم روشنک از جذابیت و درشتی چشمهای بازیگر صحبت میکرد و میگفت: این شب دومادیش چه تیکه ای بشه...

با دیدن تیتراژ پایانی سریال روشنک بی هوا گفت: اومدیم ومن هیچ وقت به چشم فرید نیومدم... اون وقت چی؟

-یعنی چی؟

روشنک:من تا کی باید منتظرش بمونم.... حتی نمیدونم چه احساسی به من داره... اصلا شاید نامزد داشته باشه...

-نداره...

روشنک: تو از کجا میدونی؟

-پرنیان از حسین پرسیده بود...

روشنک نفس عمیقی کشید وگفت: نمیدونم باید چیکار کنم...

-راستی مامانت اینا نگران نشن؟

روشنک: نه به روشنا گفتم که پیش توام...

همیشه عاشق اسمهای این دوتا خواهر بودم... روشنک و روشنا... اسمهای قشنگ و باحالی بودن.

آهی کشیدم وگفتم: کاش منم یه خواهر داشتم...

روشنک: مگه نداری؟

-تنی که نیست...

روشنک: آهان... آره...

پوفی کشید وگفت: حالا من باید چیکار کنم؟

-چرا نمیری بهش بگی؟

روشنک با لحن مسخره ای گفت: آقای فرید سهرابی... ببخشید من عاشقتونم از ترم اول دانشگاه.... با من ازدواج میکنید؟؟؟

بلند زدم زیر خنده وروشنک گفت: کوفت...

-ولی تهش چی؟

روشنک: هیچی...

-یه فکری؟

روشنک: چی؟

-پرنیان به حسین بگه حسین هم به فرید... البته سربسته... نه جوری که حسین بفهمه...

روشنک: پرنیان هم بهم گفته بود یه طوری به حسین بفهمونه... ولی فرید هنوز قصد ازدواج نداره...

نفس عمیقی کشیدم با دیدن اشکهای روشنک که روی صورتش سر میخوردند گفتم: روشنک... خره داری گریه میکنی؟

روشنک بلند تر زد زیر گریه وگفت: ببین چقدر بدبختم... صد نفر واسم سر و دست میشکنن... اما خودم معطل موندم یه پسر یه لاقبا بهم نگاه کنه... ودستهاشو جلوی صورتش گرفت و بلند تر گریه کرد.

چه دل پری داشت این... درحالیکه بغلش کردم واز خوبی ها و زیبایی هاش گفتم... و سعی میکردم آرومش کنم... البته با امیدواری های مزخرف وتکراری... بعد از کمی چرت وپرت گفتن ... چراغها رو خاموش کردم. به روشنک هم یه مسکن دادم و اون خوابید... من هم با وجود خستگی دراز کشیده بودم وتوی تاریکی به سقف نگاه میکردم.

یاد فریبرز افتاده بودم... تا به حال خواستگار جدی نداشتم... دوست هم نداشتم... فریبرز اولین کسی بود که بهم گفته بود دوستم داره و حمید صداقت اولین کسی بود که بهم پیشنهاد ازدواج داده بود بدون اینکه بگه دوستم داره و من هیچ حس خاصی از این جمله بهم دست نداده بود. نفس عمیقی کشیدم... روشنک از چی فرید خوشش میومد؟ نه تیپ وقیافه ای داشت نه پول وثروتی... در هردوی این مسئله روشنک به فرید سرتر بود. اگه فرید هیچ وقت به سمت روشنک نیاد... اون وقت روشنک حاضر میشد خودش به سمت فرید بره؟؟؟ این یه جورایی غیر ممکن بود... حداقل درمورد خودم مطمئن بودم که این جز ناممکن های زندگی منه که پاشم برم به یه پسر بگم ببین آقا من ازت خوشم میاد...!!! فکر کن یه درصد...

با صدای خرناس روشنک یه نیش خندی زدم و پتو رو روش مرتب کردم و غلتی زدم و تو بالش فرو رفتم وخوابیدم... اما هنوز فکرم درگیر ناممکنی بود که مسلما هیچ وقت چنین کاری نمیکردم. به غرور و شخصیت من نمیومد.فردا چهارشنبه بود. نمیدونم چرا حس میکردم فردا یه روزی هست و من یادم نمیاد چه روزی... بیشتر فکر کردن هم خسته ترم میکرد و همین باعث شد خیلی زود بخوابم.

/ 0 نظر / 81 بازدید