سفرنامه

کندلوس یه روستاست توی مسیر چالوس یه جای بکر و تمیز. نیمه راه که رسیدیم بارون گرفت و یه خطر تصادف از بیخ گوشمون گذشت! اگه همسری ماشین رو جمع و جور نکرده بود ماشینی که از مسیر خودش منحرف شده بود بهمون میخورد!

از بس بارون شدید بود و من محو تماشای مناظر بودم تابلوی مسیر رو ندیدیم و ازش رد شدیم  و یه عالمه اشتباهی رفتیم و توی مسیر « رویان » بودیم. ولی اینقدر هوا خنک بود و بارون میومد و رعد وبرق میزد که ازین اشتباه رفتن اصلا پشیمون و ناراحت نشدیم. هوا اینقدر خنک بود که انگار نشستی جلوی کولرگازی 24000 البته یه کمی هم میترسیدم چون رعد و برقهای شدیدی میزد که تا روی زمین میومد اصلا آدم هم پیدا نمیشد ببینیم الان کجاییم؟؟؟!!!!! بالاخره دو نفر آدم دیدیم که ازشون پرسیدیم . گفتن زیادی اومدید و ما برگشتیم و توی مسیر درست قرار گرفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا بالاخره رسیدیم به مقصد.

ساعت حدود پنج رسیدیم ناهار هم نخورده بودیم یه جا خواستیم وایسیم ناهار بزنیم که بارون گرفت و نشد. توی همون مجتمع توریستی کندلوس اتاق گرفتیم و رفتیم که مثلا ناهار بخوریم. یه بسته جوجه آماده کاله همراهمون بود همسری منقل رو آماده کرد و منم جوجه ها رو سیخ زدم و منتظر که جوجه ها آماده بشه. یه دفه همسری گفت نترسی ها!!!!! فهمیدم یه چیزی پشت سرمه! گفتم چیه؟ سگه؟ گفت آره عقبه نترس! هول کردم. پریدم اون سمت که همسری بود تا روم به سگه باشه و ببینمش! داشتم از ترس می مردم! خلاصه همسری کبابها رو آماده کرد و من از ترس نمیفهمیدم چی میخورم همسری یه تیکه جوجه براش پرت کرد سگه اونو خورد و اومد جلوتر! خلاصه که منم از ترس داشتم قالب تهی میکردم و بشقاب غذا و نون رو برداشتم و رفتم سمت ماشین که دیدم یه سگ دیگه داره از پشت ماشین مارو می پاد! در همین حین یه گله گوسفند هم اومدن سمتمون!!!! فقط مونده بود یه اژدهای کومودو بیاد منو گاز بگیره!!!! همسری هم با عجله همه چیو ریخت توی ماشین و منم رفتم توی ماشین سمت راننده نشستم. حالا همسری میخواست بیاد توی ماشین من باید میرفتم اونطرف. از پشت فرمون نمیتونستم برم اونور باید پیاده میشدم با ترس و لرز اومدم پایین و خیلی آروم رفتم اون

ور و پریدم توی ماشین. فقط خدا میدونه که چقدر ترسیدم ناهار رو توی ماشین خوردیم.

چیه ؟ خنده نداره! خوب ما چه میدونستیم توی محدوده روستا نباید آتیش کنیم و بوی کباب راه بندازیم سگ زیاده! ما که تا حالا اینجوری شمال نرفته بودیم!!!!

بعد اومدیم اتاقمون رو گرفتیم همسری استراحت کرد و سرشب خواستیم بریم توی محوطه همون مجتمع بشینیم که دیدیم تعطیله!!!!! همونجا توی اتاق نشستیم در رو باز گذاشتیم و چای خوردیم و بعدم یه کم منچ بازی کردیم و هله هوله و شام خوردیم و خوابیدیم. صبح ساعت 8بیدار شدیم و بعد از شستن ظرفای ناهار و شام  دیروز رفتیم صبحانه رایگان خوردیم نیمرو با نون محلی و چای در هوای آزاد و خنک و تمیز. جای همه تون خالی

بعد خواستیم بریم موزه رو ببینیم دوتا بلیط رایگان داشتیم چون از مجتمع توریستی اتاق گرفته بودیم یه عالمه پله موزه رو رفتیم بالا به اون بالا که رسیدیم گفتن بعلت وزش باد درخت شکسته افتاده سیمهای برق رو قطع کرده و تا عصر هم برق نمیاد! ما هم دست از پا درازتر برگشتیم پایین و وسایلمون رو گذاشتیم توی ماشین و راه افتادیم سمت چالوس.

تا برسیم موقع ناهار بود از یکی از اهالی سراغ رستوران خوب گرفتیم بهمون آدرس داد رفتیم.خدایی غذاش خوشمزه بود بعد رفتیم سمت نمک آبرود که وسط راه تابلو جت اسکی دیدیم و همسری گفت بریم... من زیاد راضی نبودم میترسیدم اما بالاخره همسری منو راضی کرد جلیقه پوشیدیم دریا مواج بود و من میترسیدم. به هر سختی بود سوار شدیم که یه موج زد و جفتمون روانداخت توی آب! دوباره سوار شدیم آقاهه داشت بری همسری توضیح میداد که چکارکنه باز یه موج دیگه زد و اینبار من افتادم توی آب!!! و بدین ترتیب من از سوار شدن انصراف دادم و همسری رفت برای خودش ویراژ داد و کلی سواری کرد و کیف کرد و منم از ساحل براش دست تکون دادم. بعدم همونجا به سختی لباس عوض کردیم و رفتیم نمک آبرود تله کابین سوار شدیم و همسری هم تیراندازی با اهداف پروازی رو امتحان کرد بعد هم رفتیم یه سوییت تر وتمیز گرفتیم برای دوشب. همسری گفت فردا اگه دریا آروم بود میبرمت جت اسکی اما فردا دریا بدتر از دیروز بود! باز رفتیم نمک آبرود هوا بارونی بود رفتیم سینما 4بعدی وقتی اومدیم بیرون از آسمون سیل میومد!!!!! خیس خیس شدیم فقط سرمون تر نشد چون چتر داشتیم! اومدیم سوییت لباس عوض کردیم و رفتیم ناهار خوردیم و بعدم بساط چای و میوه برداشتیم و رفتیم لب دریا نشستیم بعدم کمی خرید سوغات. شب هم بعد شام من از خستگی روی مبل خوابم برد و همسری منو بیدار کرد که برم توی اتاق روی تخت من اصولا وقتی بیدار بشم به سختی خوابم میبره اما هنوز سرم به متکا نرسیده خوابم برد!!!!

صبح پنج شنبه هم وسایل رو جمع کردیم و برای اینکه به ترافیک برگشت نخوریم برگشتیم هوا روز آخر صاف و آفتابی بود و دریا ساکت همسری گفت بریم جت اسکی؟ اما من قبول نکردم نمیدونم چرا میلی به رفتن نداشتم!!!! ساعت حدود 7 رسیدیم خونه.

این بود سفر سه روزه ی ما به شمال که بسیار به من خوش گذشت چون هوا بسیار خنک بود و همین برای من کافی بود که همیشه از گرما شاکی هستم!!!!!  

/ 3 نظر / 58 بازدید
بهناز

ایشالا که همیشه به سفر و شادی باشه. جت اسکی من یه بار سوار شدم اونم کیش هیجان داره ولی ترسناکه مخصوصا توی دریای طوفانی احتمالا بدترم هست . راستی من و همسر هم هنوز سفر دونفره نرفتیم دلم سفر دونفره خواست باید باحال باشه[چشمک]

تمشک خانوم

وای چه خوش گذشته . خوش به حالتون . من همیشه فکر میکردم سفر دوتایی خوش نگذره اما وقتی همسر ادم دست و دلباز باشه و خرج کنه و مهربون باشه خیلی هم خوش میگذره . من خیلی دوست دارم جت اسکی سوار شم . هزینه ش چقدر بود آیا ؟ دلم دریا خواست . انشالله مام توی مهر ماه یه سفر بریم شمال و کلی خوش بگذرونیم البته دوتایی .